TV Comedy Series And Cinema of Comedy - من و وودی آلن – قسمت سوم – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

چهارشنبه 20 بهمن 1389-11:01 ق.ظ



من و وودی آلن قسمت سوم

نوشته مهرداد نعیمی

در این باب آخر ویار كردیم كمی هم از خاطرات عشق و عاشقی دهه های اخیرمان بگوییم .

می دانیم كه با نوشتن اینها ، همه بیوه های بی زال و زاتول و همه خانومهای یه نمه چاچول با ما كارد و پنیر می شوند اما از آنجا كه یكی از نوابغ صده اخیر كه پیوسته مردم را پیام پیچ می كرد ، گفته است كه در همه حال حقیقت را بگویید ، ما هم كه حالا دیگ غضبمان پلق پلق به جوش آمده همه چیز را می گوییم .

می دانید ، در دو باب قبل گفتیم كه بنده كه از زیادی فرهنگ عنقریب است كه بتركم ، همیشه گمنام بوده ام و همه اینها را از چشم قربانش بروم وودی آلن می دیدم . این گمنامی صد البته اجازه نمی داد وارد داستان پر شور عشق و عاشقیت بشویم . اما یكبار پیش تراز اینها بانویی وجیهه با هزار عور و اطوار و یك بیلیون قر و غربیله وارد زندگی ما شد و خاطر خطیر ما را به خود جلبید و ما را از مسیرمان دور كرد . اما یكهو ما نمی دانیم چه شد كه ایشان نیامده از ما دلسرد شد و بقچه اش را برداشت و رفت . خدا را بنازم كه انسانهایی آفریده كه برای جرز لای دیوار هم بكار نمی آیند . این زنك هم از همان ها بود . القصه ، بهتر است بیش از این ماجرا را باز نكنم .

اما یكبار دیگر هم پیش امد كه ما عاشق شدیم . خوب ما هم بالاخره با وجودیكه مبالغ هنگفتی فرهنگ و انسانیت در كف داریم ، تا ضعیفه ای سرتق و سمج پیدایش می شود، دلمان هوایی می شود دیگر . چه می دانستیم كه انتهای كار برای ما همیشه تلخ است . دری به تخته خورده بود و خداوند حكیم نه گذاشت و نه برداشت ، ییهو ما را دلبسته دختری عینهو پنجه آفتاب كه همه چی تمام بود كرد . روزها و روزها در راهروهای فیس بوك و اینترنت پی اش می لولیدیم و از درد هجرش غمی لذت ناك داشتیم اما مدتی بعد دخترك نامزد كرد و لامذهب چشم سفید سمبل طلا نیامد بپرسد  غازت به چند من ....

اما بار سوم هم خانومی بود كه از روی نوشته های آتشین و ژرفناك ما هوا ورش داشته بود و هی قربان صدقه ما می رفت اما به محض آنكه اندكی به ما و زندگی ما نزدیك تر شد ، فهمید كه در ما از مایه و تیله و امثالهم خبری نیست ، حالی از ما گرفت و پوزی از ما زد كه از هشت جهت فرعی و اصلی پاره شدیم .

مشارالیه كه خیرالنساء نام داشت آنچنان هم مال نبود اما وقتی ما دیدیم كه ایشان مهرش با ماست ، به خود جرات دادیم و كم كم یك دل نه صد دل عاشقش شدیم و از برایش به سبك بندری آواز می خواندیم و به قربانش می رفتیم . او هم اوایل معجزه گری اش را نصیب ما كرده بود و ما از خیر سر این عشق ، هی مقالات توپ می نوشتیم و افاضات تپل و پر گهر از گاله مان تلپ تلپ بیرون می ریخت و جمله های تپل از خود در می كردیم . اما یك روز همه هیچ شد و دیگر او را در كنار خود ندیدیم .

بگذریم ، جدیدا نشسته ایم و كلماتی كنار هم چیده ایم كه گرچه تهی از واقعیت و سرشار از حماقت است اما امید است كه همگان را مقبول و مطبوع افتد . درش از هر دری سخنی رانده ایم بطوریكه از مومنان دو اتشه تا تاجران ضد مال و منال را میخكوب خواهیم كرد . اسمش را می خواهیم بگذاریم من و وودی آلن ...

والسلام ، ایام بكام




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 بهمن 1389 10:38 ق.ظ




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات