TV Comedy Series And Cinema of Comedy - گفت وگو با وودی آلن : تمام فرصت هایم را از دست دادم
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 12 بهمن 1389-12:24 ق.ظ



تمام فرصت هایم را از دست دادم
گفت وگو با وودی آلن

مترجم: نسیم نیكفرد




    وودی آلن در این گفت و گو با بی میلی درباره زمان آغاز فعالیت هایش در عرصه سینما و چگونگی به پایان رساندن آن صحبت هایی را كرده و همچنین به بررسی شكست هایش در زمینه فیلمسازی پرداخته است. او در یك زیرزمین بدون پنجره متعلق به ساختمان مجلل در نیویورك بیش از 30 سال از عمر خود را صرف كارگردانی، ویراستاری و بازسازی فیلمنامه كرده است. حالاپس از گذشت این سه سال دوباره به این محل سری زدیم و می بینیم موزیك هایی كه وی برای فیلم هایش انتخاب می كرده، در قفسه كتابخانه دمر افتاده و نامرتب است، نورافكن ها هر كدام یك گوشه ای از اتاق افتاده اند و پرده بزرگ سفیدی هم در گوشه دیگر اتاق جای گرفته است.
    
    آلن با یك تی شرت سفید و شلوار خاكی رنگ وارد اتاق می شود. او الان با موهای قهوه ای رنگش خیلی جوان تر از چهره ای است كه در دهه های قبل در فیلم هایش ظاهر می شده است. فقط زمانی كه به تو می گوید: «یك خرده بلندتر و واضح تر صحبت كن تا بشنوم چی میگی» تازه متوجه سنش می شوی كه 74 ساله است. آلن به خاطر كار و مشغله زیاد در آخرین فیلمش ظاهر نشد. او همیشه از بازی لوی دیوید در فیلم an emotional extension تعریف می كند. او در این فیلم در قالب فردی به نام بوریس كه دید بدی نسبت به این دنیا دارد، ظاهر شده و در عین حال شخصی حریص، ترسو و كوته نظر است كه در ازدواجش شكست خورده و اخیراً هم وارد رابطه جدیدی با دختری ساده به اسم ملودی شده كه خیلی جوان تر از خودش است و ساكن خیابان سوترن است. بعد از فیلم هایی چون «مچ پوینت» و «ویكی، كریستینا، بارسلونا» بقیه ساخته هایش وصف الحال مردم نیویورك بود و این مساله با انتقاد امریكایی ها رو به رو شد در حالی كه دوست های قدیمی آلن خیلی هم از این ساخته هایش استقبال كردند. آلن صحبت های خود را این گونه آغاز كرد: «من هم مثل بوریس دید بدی نسبت به دنیا دارم. هر چقدر كه تلاش كنم به خودم انرژی مثبت بدم كه من آدم خوش شانسی هستم و افسرده نمی شم، با این حال یك وقت هایی، حتی شده برای مدت زمان محدود مستعد ناراحتی و افسردگی باشم. با اینكه آدمی بودم كه آزادانه برای خودم كار كردم و از زندگیم لذت بردم ولی باز هم در كل، زندگی یك چیز مزخرف و بی معنیه. خداوند هیچ وقت بدبختی و بدشانسی بنده هاش رو نمی خواد ولی حالاچی؟ خوش شانس ترین، زیباترین، باهوش ترین آدم دنیا شدم؟ فقط به این دنیا اومدم كه مدت زمان كوتاهی كه زنده ام، به برنامه ریزی زندگیم بپردازم كه به نظر من واقعاً بی معنیه. در تمام مدتی كه تحت درمان بودم و روی تخت افتاده بودم بعضی از مردم فكر می كردن شاید به خاطر بازی های من در كلوپ های شبانه بوده كه من به این وضع افتادم. ولی من اصلاً آدم بی دین و خدانشناسی نیستم. درسته كه من تحت درمان بودم ولی نه به اون شدتی كه مردم تصور می كردن. من خودم برای شوخی یه مقدار شلوغش كرده بودم. می دونم آدم هایی هم هستن كه به جنبه های خوب ساخته های من نگاه می كنن. من در طول زندگی مشغول ساخت فیلم بودم و اصلاً از داروهای ضدافسردگی و خواب آور استفاده نكردم. یك شهروند نمونه هستم؛ حالایك وقت مردم فكر نكنن با این حرف ها آدم مغروری هستم و دارم از خودم تعریف می كنم. من دارم حقیقت زندگی خودم رو میگم.»
    
    او با شخصیت جدی و محكمی كه دارد مكثی می كند و دوباره ادامه می دهد: «من كه خودم بیماری ترس از فضاهای تنگ و محصور رو دارم. عمراً بتونم سه ساعت تمام تو آسانسوری كه حركت نمی كنه دووم بیارم. ولی اصلاً نمی خوام فقط به ترس و وحشت های درونیم كه نقاط ضعف من هستن تاكید كنم.»
    
    او در ماه مه در جشنواره فیلم كن با نمایش آخرین ساخته اش به نام «تو با اون مرد غریبه قدبلند ملاقات خواهی كرد» این پیام را به همه بیننده ها رساند كه در پیری هیچ سود و منفعتی وجود ندارد. آلن ادامه می دهد: «نمی تونی تصور كنی چقدر زجرآور است كه خودت كارگردان پیری باشی اونوقت بازیگرانت جوانانی چون «اسكارلت جوهانسن» باشند.»
    
    آلن نظرت درباره فیلم هایی كه با دوره و نسل تو متفاوت است، چیست: «اختلاف نسل اصلاً مساله مهمی نیست. این حرف رو از روی تجربه می زنم چون سه بار برام پیش اومده كه فیلم هایی رو ساختم كه با دوره و نسل من متفاوت بوده، یكسری از فیلم هامو حین سفر ساختم مثل «اسلیپر» و «رز ارغوانی قاهره». همه روی سن من زوم می كنند چون همسر جوانی دارم و همه فكر می كنن یا باید رابطه ما جالب و عاشقانه باشه یا اینكه به خاطر اختلاف سن بین من و همسرم رابطه غم انگیزی وجود داشته باشد، در صورتی كه اصلاً این طوری نیست.» همچنین او اضافه می كند كه هیچ وقت نمی تواند بازیگر نقش های برجسته باشد. خودش این طور می گوید: «اوه واقعاً شرم آوره. من 74سالمه و یك نقش برای من پیدا نمیشه. وقتی جوون تر بودم از اجرای نقش های پیش پا افتاده توی تئاتر طفره می رفتم. حتی به خاطر شوخی و مسخره بازی كه درمی آوردم هیچ وقت به من نقش های رمانتیك و احساسی نمی دادن. حالابعد از گذشت این همه سال شما نمی تونید توقع داشته باشید كه شخصی چون «اسكارلت جوهانسن» با من فیلم بازی كنه. او باید نقش روبه روش شخصی مثل «خاویر باردم» باشه. اصلاً دلم نمی خواد فیلمی درباره زندگی افراد كهنسال بسازم چون واقعاً كسل كننده و خسته كننده است.»
    
    آلن را به یاد ستاره های سینما و تئاتری كه هم دوره خودش بودند انداختیم؛ یاد سارا پیلن چیك: «او از جمله آزادیخواهانی است كه من نظیرش را ندیده ام .»
    



    آلن بعد از فیلم «شب های پاریس» كه همین امسال فیلمبرداری آن تمام شد درصدد ساختن یك فیلم سیاسی است كه اشاره به مشكلات مردم دارد. البته این كار وی اصلاً به این معنا نیست كه دولت كنونی را مقصر می داند بلكه می خواهد به طریقی دولت را نسبت به مشكلات كنونی مردم آگاه كند. از نظر او باراك اوباما توانست با آگاهی زمام مملكت را به دست بگیرد. آلن خیلی دوست دارد دوباره روی پرده سینما ظاهر شود، شاید در فیلمی كه نویسنده و كارگردانش شخص دیگری است، بازی كند ولی هنوز نقشی به او پیشنهاد نشده. پیرشدن انگار دارد او را آزار می دهد. به قول خودش كه می گوید: «پیر شدن برابر با مرگ است و چه بخواهی و چه نخواهی به سراغت می آید. وقتی صبح از خواب بیدار می شوی، می بینی همه جای بدنت درد می كند و با خودت می گویی «آخ كمرم، آخ گردنم». آن موقع است كه تازه متوجه می شوی چقدر پیر شده ای. هر چقدر كه تلاش كنی خودت را سالم و سرحال نگه داری و به مرگ فكر نكنی ولی باز بالاخره یك روز به سراغت می آید. فقط باید امیدوار باشی یك مرگ راحت و آسوده داشته باشی. من یك بار توی یكی از فیلم هایم گفتم بدترین چیز این است كه وقتی داری به عشقت شب بخیر می گویی و قرار یك ملاقات را برای فردا با او می گذاری، ناگهان همان شب مرگ به سراغت بیاید و هیچ وقت از خواب بیدار نشوی. من دلم می خواهد وقتی مردم، جسدم را بسوزانند تا تبدیل به خاكستر شوم. دلم نمی خواهد هیچ مراسم سوگواری و كفن و دفنی برایم برگزار شود. دلم می خواهد هر چه زودتر همه من را فراموش كنند و نمی خواهم اثری از من برای دوستانم باقی بماند. دلم می خواهد خاكسترم را در خیابان ماریوس در نیویورك پراكنده كنند تا طبق یك افسانه قدیمی یونانی دختران زئوس تا ابد نگهدار من باشند. من عاشق این كار هستم چون به نظرم خیلی جالب است. تا به حال دختران زئوس این كار را برای كسی نكرده اند.»
    
    او دوران كودكی اش را در بروكلین سپری كرد و خاطراتش را این گونه بیان می كند: «با اینكه وضع مالی خوبی نداشتیم ولی خورد و خوراك مان سر جایش بود. من در جوانی ورزشكار بودم. پدر و مادرم 60 سال كنار همدیگر زندگی كردند و با تمام وجود دوست شان داشتم. با مادرم رابطه خوبی نداشتم. او یك زن متعصب و غرغرو بود ولی پدرم عین خودم یك آدم باحال بود كه اهل ورزش و بازی بود و من را با خودش به بیسبال و ماهیگیری می برد. وقتی نوجوان بودم دلم می خواست وارد تلویزیون شوم. اولین فیلمنامه ام را به اسم «تازه چه خبر پوسی كت؟» نوشتم. ولی عوامل استودیو از همه جایش ایراد گرفتند و خلاصه سر همین مساله خیلی اذیت شدم. بعدش تصمیم گرفتم به كارگردانی بپردازم. تئاتر با سینما فرق می كند. در تئاتر این نویسنده است كه حرف اول را می زند ولی در فیلم اصلاً این طوری نیست. از آن وقت تا حالاخودم هم نویسنده و هم كارگردان فیلم هایم هستم. یادم می آید در كودكی با بچه های همسایه كه بازی می كردیم، هر كسی برای خودش یك نقشی داشت؛ از راننده تاكسی و گنگستر بگیر تا دكتر و وكیل و... من بدترین نقش ها نصیبم می شد. آه خدا چه روزهایی بود. من بچه درس خوانی نبودم و شانس آوردم وارد تلویزیون شدم، چون اگر این استعداد را هم نداشتم باید مثل پدرم كارگری بقیه را می كردم. البته اگر به درس خواندن علاقه داشتم دوست داشتم یك كارآگاه، روزنامه نگار یا یك نویسنده درست و حسابی شوم. رمان نویسی را به كارگردانی ترجیح می دهم برای اینكه وقتی یك كتابی می نویسی حتی اگر بعد از دو سال دلت را زد، پرتش می كنی یك گوشه، در صورتی كه فیلمت حتی اگر بدترین فیلم دنیا هم باشد، باید به همه نشانش بدهی و تا آخر عمر وبال گردنت باشد.» از آلن می پرسم آیا از فیلم هایی كه ساخته ای راضی هستی: «نه اصلاً، من موقعیت های خیلی خوبی را از دست دادم كه اگر الان همه را تعریف كنم بعد از این هر جا كه مردم من را ببینند، خفه ام می كنند كه چرا چنین فرصت هایی را از دست دادی. با موقعیت هایی كه من داشتم فیلم های ضعیفی را ساختم. از بین 40 تا فیلمی كه ساختم به جرات می توانم بگویم كه فقط 30 تا از آنها را دوست دارم. هشت تا افتضاح است و دو تای دیگر هم مایه شرم. ولی من از همان 30 تا هم راضی نیستم. خیلی از ساخته های من از نظر چارچوب فیلمسازی درست است ولی با فیلم های آدم هایی مثل كوروساوا، برگمان، فلینی، بونوئل و تروفو قابل قیاس نیست. همان طور كه گفتم، من خیلی از موقعیت های خوب را از دست داده ام. البته به غیر از خودم كس دیگری را مقصر نمی دانم. من این حرف را خیلی جدی می گویم كه اصلاً دخالت های دست اندركاران استودیو را مقصر نمی دانم. من می توانستم هر نوع موزیك، هنرپیشه یا فیلمنامه ای را كه می خواهم انتخاب كنم. من در بعضی از فیلم ها با دادن نقش های ضعیف به هنرپیشه های معروف، باعث بی اهمیت جلوه دادن آنها شدم و هنوز هم كه هنوز است اكثر مردم آنها را به همان چشم می بینند. البته هنوز هم تعداد كمی از مردم هستند كه فیلم های من را دوست دارند و به نظرم همین هم جای شكرش باقی است. یك زمان به خودت می آیی و می بینی كه جلال و شكوه خودت را از دست داده ای و آرزو می كنی ای كاش زمان به عقب برمی گشت جوان تر می شدی و دوباره آن شكوه و جلالت را به دست می آوردی. البته اینها نظرات شخصی من است. من نمی خواهم با ساختن فیلم هایی مثل «دزد دوچرخه» یا «همشهری كین» وجهه كاری ام را خراب كنم كه بعدش بقیه فیلمسازهای جوان بیایند و از این مدل كپی كنند. من با یك دید دیگر به ساخته هایم نگاه می كنم. نمی خواهم یك فیلمی بسازم كه مردم بعد از دیدنش حس كنند كه انگار پول شان را دور ریخته اند. من به هالیوود نمی روم كه فیلم بیخود بسازم یا طرفدارانم را از دست بدهم. همه تلاشم را می كنم كه كار خوب ارائه بدهم ولی متاسفانه حتی بهترین ساخته من به اندازه بدترین ساخته فلینی هم نشده.»
    
    از آلن می پرسم كه فلینی را مقصر می دانی: «نه اتفاقاً از بی عرضگی خودم است. من كه خودم را تقصیركار می دانم باید بروم خانه و مدت طولانی درباره نقطه ضعف هایم فكر كنم.»او واقعاً تاسف می خورد كه ای كاش روی بعضی از طرح هایش بیشتر كار می كرد و اگر به كالج می رفت و درست آموزش می دید، حتماً یك كار متفاوتی ارائه می داد و در نهایت یك بازیگر معروف می شد. او افسوس این را می خورد كه برای مدت زمان طولانی خودش را درگیر یك رابطه عجیب و غریب كرد كه البته خودش اسمی از طرف رابطه اش نمی برد ولی منظور او مهم ترین عشق زندگی اش است؛ «میا فارو».
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1054 به تاریخ 14/6/89، صفحه 10 (سینمای جهان)


تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات