TV Comedy Series And Cinema of Comedy - سروش صحت خرشانس... - نوشته محمد فكری
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

چهارشنبه 10 آذر 1389-10:27 ب.ظ



سروش صحت خرشانس...

...در حال نزدیك شدن به درب ورودی خانه‌اش بودیم و همه‌ی فكر و ذكرم این بود كه به مهران مدیری چگونه سلام كنم؟ چه بگویم؟ چه كار كنم؟ حتما اگر یك جك بامزه تعریف كنم از من خوشش خواهد آمد! یا چطور است مثل یك آدم معمولی با او برخورد كنم؟ اگر او را اصلا آدم حساب نكنم ، توجهش را بیشتر جلب می‌كنم ، نه؟!!!


در كلاس فیلم‌نامه نویسی سروش صحت بودم كه یكی از همكلاسیانم از رموز موفیقت در عرصه‌ی هنر ، ‌علی‌الخصوص فیلم‌نامه‌نویسی و سینما پرسید كه آقا سروش لبخندی زد و رفت گوشه‌ی كلاس و تكیه داد به كنج دیوار و رموز موفیقت را طی یك تقسیم‌بندی كاملا علمی-تخیلی از دیدگاه خودش به سه شاخه تقسیم كرد. در حالی كه با دست راستش ، ‌بازوی چپش را ماساژ می‌داد ، رو كرد به ما و گفت:

ببینید بچه‌ها ، ‌پیشرفت  و موفقیت‌رو از سه راه میشه بهش رسید. برا این‌كه سری تو سرا در بیارین و موفق بشین باید یكی از این سه راهی رو كه من می‌گم برید.

یا باید یه پارتی خیلی خیلی خیلی كلفت پیدا كنید.

یا این‌كه خیلی حرفه‌ای كار كنید و با تلاش و زحمت و هزارتا درد سر جور واجور و یه عمــــــر خاك خوردن ،‌شاید آخرای عمرتون بتونید به یه جاهایی برسید.

یا این‌كه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خرشانس باشید.

من خودم سومیش بودم ،‌ خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خرشانس بودم.

.....

دانشگاه ، شیمی می‌خواندم و آن‌روزها بزرگترین آرزویم این بود كه بتوانم داستانی بنویسیم كه توجه همه را به خود جلب كند. داستانی كه مثل بمب در شهر صدا كند. شب و روزم بود و این آرزو.

در دانشگاه ،‌ جو ادبیاتی كه چه عرض كنم ، هنری هم نبود و كسی به داستان‌نویسی و این چیزها علاقه‌ای نداشت و هم‌رشته‌ای‌هایم همه سرشان در محلول و جدول مندلیف و آزمایشگاه و ... بود. بعد از گذشت مدتی ، بالاخره با سه نفر آشنا شدم كه آن‌ها هم مثل من تنشان برای این‌جور كارها می‌خوارید و اهل نویسندگی و داستان و از این‌جور حرف‌ها بودند.

معمولا عصرها كه بی‌كار می‌شدیم ،‌ یك یا دو روز در هفته دور هم جمع می‌شدیم و داستان‌ها و متن‌هایمان را برای هم می‌خواندیم و كلی حال می‌كردیم. هی ، یادش به خیر...

.....

چند وقتی بود كه اصلا حال و حوصله‌ی چیزی را نداشتم و اعصاب و روانم بدجوری به هم ریخته بود. تقریبا می‌توانم بگویم كه به نوعی افسردگی دچار شده بودم. نمی‌دانم ، شاید هم دلم حال و هوای عصرهای دانشگاه و نشست‌های داستان‌خوانی را كرده بود!

اوضاع به همین منوال می‌گذشت كه روزی یكی از دوستانم من را به یك تولد دعوت كرد. اول قصد رفتن نداشتم اما بعد با خودم گفتم ،‌ بروم ، شاید حال و هوایم عوض شود. نكته‌ی جالب این بود كه تولد در ظهر برگزار می‌شد! این اولین و تا الان آخرین تولدی است كه من دیده‌ام كه در ظهر برگزار شود!

خلاصه با هزار امید و آرزو راهی تولد شدم و كلی هم دلم را صابون زده بودم كه اگر بروم آن‌جا و ببینم كه یك سری جوان دور هم جمع شده‌اند و فلون و فلان ،‌چه احوالی كه به من دست نخواهد داد...!

.....

با سردرد و و افسردگی مضاعف از مهمان‌ها خداحافظی كردم و تولد را ترك كردم. از اولش هم به دلم افتاده بود كه این تولد اصلا حال نخواهد داد! آخر من نمی‌دانم كدام آدم عاقلی تولد را سرظهر می‌گیرد كه آن الاغ‌ها گرفته بودند!؟

تا سید خندان پیاده آمدم بلكه كمی حالم عوض شود. هنوز به پل نرسیده بودم كه ناگهان یاد چیزی افتادم. یاد خاطرات قدیمی ،‌ یاد یاران ،‌یاد دوست.

یادم افتاد كه خانه‌ی یكی از دوستان دانشگاهی كه با هم جلسات داستان‌خوانی داشتیم ، رسالت است. بدم نمی‌آمد كه با او تجدید دیداری داشته باشم و یادی از قدیم‌ها بكنیم ؛ از ایام شباب! تلفنی آن دور و ورها پیدا كردم و با او تماس گرفتم. خیلی خوشحال شد اما عذرخواهی كرد و گفت مهمان دارد و نمی‌شود من به خانه‌اش بروم. گفت تا یكی – دو ساعت دیگر مهمان دارد.

اصلا انگار آن‌روز ، روز نحس من بود. آن از حال گرفته‌ام ، ‌آن هم از آن تولد مسخره ، این هم از رفیق قدیمی...! بدتر از این هم می‌شود؟! بد بیاری پشت بد بیاری... مدتی را همین‌طور برای خودم پلكیدم و پشت ویترین مغازه‌ها  سیر كردم و بعد هم رفتم به یك كتاب‌فروشی.

تورق كتاب‌ها كه تمام شد ،‌نگاهی به ساعتم انداختم. حدود یك ساعت و نیم از تماس تلفنی‌ با دوستم گذشته بود. تا آن موقع ، احتمالا دیگر مهمانش رفته بود و من می‌توانستم به خانه‌اش بروم.

با خودم گفتم قبل از این‌كه بروم دوباره تماسی با او بگیرم تا از رفتن مهمانش مطمئن شوم. دست كه در جیب وامانده‌ام بردم ، دریغ از یك دوزاری،‌یك تومانی ، بیست ریالی ، چیزی. هیچ! خالی خالی بود. با گردن كج پیش صاحب كتاب‌فروشی رفتم و تقاضای یك سكه برای تلفن كردم. نه تنها او سكه‌ای نداشت ،‌مشتریان هم هیچ‌كدامشان سكه نداشتند.

از كتاب فروشی زدم بیرون. مغازه های اطراف هم ناامیدم كردند. حالا نوبت به عابرها رسیده بود: " آقا شما سكه دارید؟ خانوم شما خورد هست خدمتتون؟ مادرجان سكه همرات داری؟ برادر یه تومنی داری؟ ببخشید حاج آقا دوزاری خدمتتون هست؟ ،‌ ببخشید من گدا نیستم ولی..."

انگار تخم ملخ را سكه....(ببخشید،‌اشتباه شد!) انگار تخم سكه را ملخ خورده بود! البته بعید هم نبود،‌در آن روز گند كه روز بدشانسی‌های من بود، هر بلایی به سرم می‌آمد ، كاملا طبیعی بود. بالاخره تصمیم گرفتم كه بدون تماس تلفنی به خانه دوستم بروم. آخر آخرش این بود كه به خانه‌ی او می‌رفتم و هنوز مهمانش نرفته بود و نمی‌توانست پذیرای من باشد دیگر! دنیا كه به آخر نمی‌رسید!

.....

زنگ را كه زدم ،‌بعد از چند دقیقه آمد پایین و بعد از حال و احوال گفت مهمانش هنوز نرفته است. خیلی عذرخواهی كرد. می‌گفت با مهمانش رودربایستی دارد و نمی‌تواند من را به داخل دعوت كند. هرچند از این موضوع خیلی ناراحت شدم ، اما حداقل دیدن یكی از دوستان قدیمی در آن روز مزخرف ، می‌توانست آرامش‌بخش باشد.

خداحافظی كردیم و دوستم باز هم عذرخواهی كرد و گفت:

- میدونی؟ داریم راجع به یه موضوع كاری صحبت می‌كنیم ، حقیقتش من با مهران خیلی رودربایستی دارم و گرنه حتما میگفتم بیای بالا

+ مهران؟! كدوم مهران؟!!

- مهران مدیری

+ جد د د د د دی میگی؟ پسر تو میدونی من آرزوم اینه كه برا یه بارم كه شده مهران مدیری‌رو از نزدیك ببینم؟

.....

به همراه دوستم در راهروی ورودی ، در حال نزدیك شدن به درب ورودی خانه‌اش بودیم و همه‌ی فكر و ذكرم این بود كه به مهران مدیری چگونه سلام كنم. چه بگویم؟ چه كار كنم؟ حتما اگر یك جك بامزه تعریف كنم از من خوشش خواهد آمد! یا چطور است مثل یك آدم معمولی با او برخورد كنم؟ اگر او را اصلا آدم حساب نكنم ، توجهش را بیشتر جلب می‌كنم ، نه؟!!!

آن چند قدم بود و چندین و چند فكر و خیال خلاقانه كه در سرم می‌گذشت! به سرم زد كه اگر با یك پشتك وارو جلوی مهران حاضر شوم ، صد در صد از من خوشش می‌آید و می‌توانم با او همكاری كنم. سرتان را درد نیاورم ،‌مهران مدیری جلوی دوربین كجا و مهران مدیری خانه‌ی دوستم كجا! نه این‌كه تحویلم نگیرد، نه ، اما من هر چه بیشتر در جلب توجه او تلاش می‌كردم ، او كمتر توجه می‌كرد.

یك جك هم برایشان تعریف كردم. شاید بی‌مزه‌ترین جكی كه خودم شنیده بودم اما آن ‌لحظه هیچ چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسید. دیدار كه به پایان رسید ، دوستم به مهران گفت كه: "سروش هم اهل نوشتن است ، اگر برنامه‌ای چیزی بود ، خبرش كن ،‌ كارش بد نیست". مهران مدیری هم شماره تماسم را گرفت كه در صورت نیاز به من رنگ بزند.

.....

شب شده بود و من در اتاقم روی تختم لم داده بودم كه تلفن زنگ زد. مهران بود! گفت كه برای كار جدیدش نیاز به بازیگر دارد و من می‌توانم برای تست بروم. من هم كه تا آن شب حتی یك لحظه هم به بازیگری فكر نكرده بودم و تمام فكر و ذكرم نویسندگی و داستان‌نویسی بود ، نپذیرفتم و خلاصه خداحافظی كردیم و ...

.....

با خودم فكر كردم كه بالاخره هرچه باشد طرف مهران مدیری است و دلم راضی نمی‌شد كه این فرصت را از دست بدهم. فرصتی كه من هیچ‌وقت به آن فكر نكرده بودم و شاید هیچ علاقه‌ای هم به آن نداشتم! اما از طرفی هم من را چه به بازیگری؟! من كه آرزوی نوشتن بهترین داستان‌ها را داشتم ، حالا بروم بازیگر بشوم؟!!

شب را تا خود صبح با همین فكر گذراندم. از خواب كه بیدار شدم با مهران تماس گرفتم و نسبت به پیشنهاد دیشبش اعلام آمادگی كردم.

.....

گروهی كه مهران جمع كرده بود ، تقریبا 4-3 نویسنده داشت. یك روز پانزده‌تا از نوشته‌هایم را انتخاب كردم و برای مهران بردم. بعد از این‌كه آن‌ها را خواند شش‌تایشان را پسندید و گفت این‌ شش‌تا را كار می‌كنیم. از آن روز به بعد من نوشته‌هایم را برای مهران می‌بردم و یكی درمیان می‌پسندید و خلاصه این‌ ماجرا ادامه داشت تا این‌كه من به پركارترین نویسنده‌ی آن گروه تبدیل شدم و حالا روبروی شما ایستادم و لبخند می‌زنم و می‌گویم:

"خوشبختم، سروش صحّت!"

۱) حالا شما فكرش را بكنید اگر من در آن دانشگاه قبول نمی‌شدم

2) اگر با آن سه نفر كه تنشان مثل من ‌خوارش نویسندگی داشت ، آشنا نمی‌شدم

3) اگر آن‌روزها حال گرفته‌ای نداشتم

4) اگر آن روز ظهر! به تولد دعوت نمی‌شدم

5) اگر در آن تولد به من خوش می‌گذشت و نمی‌زدم بیرون

6) اگر به جای راهی شدن به سمت سید خندان ، ‌به سمتی دیگر روانه می‌شدم

7) اگر ناگهان یاد دوست قدیمی زمان دانشگاهم نمی‌افتادم

8) اگر كتاب‌فروشی‌ای حوالی سیدخندان نبود

9) اگر صاحب‌كتاب‌فروشی ، مغازه داران دیگر ، عابران ، آن‌حاج‌آقا و آن خانم محترم یك سكه برای تلفن كردن داشتند

10) یا حتی اگر تا آن موقع موبایل اختراع شده بود!

11) و اگر دلم را به دریا نمی‌زدم و بدون هماهنگی قبلی به خانه‌ی دوستم نمی‌رفتم

12) یا اگر دوستم نگفته بود كه چه كسی مهمان اوست

13) اگر در پایان ملاقات ، دوستم من را به مهران مدیری معرفی نمی‌كرد

14) اگر آن‌شب تا صبح اتفاقاتی می‌افتاد كه تصمیم به نرفتن سر قرار با مهران مدیری می‌گرفتم

15) و اگر مهران مدیری حوصله نمی‌كرد تا آن پانزده نوشته‌ی من را بخواند

شاید ، ‌شاید و شاید من "سروش صحت" نمی‌شدم. هیچ وقت سروش صحت نمی‌شدم‌، هیچ‌وقت...!

سروش صحت به ۱۵ شرط! ۱۵ اگر و اما...

پی‌نوشت:

- همیشه در زندگی منتظر اتفاقات مزخرف و خوب باشید.

- این طولانی‌ترین پست در طول حیات دغایغ بوده است.

- سروش صحت اكنون در حال كارگردانی سریال طنز ساختمان پزشكان است. سرپرستی نویسندگان این سریال با محراب قاسم‌خانی است. پیمان قاسم‌خانی ،‌ایمان صفائی و سروش صحت از دیگر نویسندگان سریال ساختمان پزشكان هستند. از بازیگران مطرح این سریال می‌توان به بیژن بنفشه‌خواه و شقایق دهقان اشاره كرد. خدا را چه دیدید ،‌شاید من هم عضو نویسندگان یا بازیگران این سریال شدم ، البته اگر ظهر من را به تولدی مزخرف دعوت كنید و من بروم سید خندان به كتاب فروشی و...





تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic