TV Comedy Series And Cinema of Comedy - این سروش صحت بود كه من را حامله كرد! - نوشته محمد فكری
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 30 فروردین 1390-10:24 ق.ظ



 

اولین جایی كه از سروش صحت دیدم موهای فرفری‌اش بود. یك تی‌شرت زرد رنگ با شلوار لی پوشیده بود و كفش صندل پایش بود. هنوز هم كه هنوز است با خودم فكر می‌كنم و می‌گویم:

                      -همه‌ی این‌ها تقصیر سروش است. این سروش صحت بود که من را حامله كرد!

...................

وارد كلاس كه شدم ، ‌دور تا دور كلاس آدم نشسته بود. آدم‌هایی حداقل هفده هجده ساله و حداكثر پنجاه شصت ساله كه از قضای روزگار هم‌كلاسی من محسوب می‌شدند و باید 3-2 ماهی را با آن‌ها در این كلاس می‌گذراندم. به رسم آدمیت ، از در كه وارد شدم ،‌ با صدای بلند و لبخندی ملیح گفتم:

- سلام بر همگی...!

نمی‌دانم چرا هیچ كس جواب نداد و همه مثل بز ، فقط نگاهم كردند. شاید به این خاطر بود كه همه بی‌صبرانه منتظر دیدن سروش صحت بودند و  انتظار نداشتند كه  یك آدم دراز ،‌شبیه به من از در وارد شده و با اعتماد به نفس و با صدای بلند و لبخند به همه سلام ‌كند.

برای این‌كه ضایع نشوم ، رو كردم به یكی از آدم‌هایی كه آن‌جا نشسته بود و مثلا طوری وانمود كردم كه او مخاطب من بوده است و او هم انگاری كه در رو دربایستی قرار گرفته باشد ، با لبخندی مصنوعی و حالتی گنگ ، با یك سلام نصف و نیمه جوابم را داد. جو سنگینی بر كلاس حاكم بود و همه‌ی نگاه‌ها و رفتارها یك طور خاصی بود.

اكثرا طوری قیافه گرفته بودند كه انگاری اِند (End) فیلم‌نامه نویسند قبلا دستیار اصغر فرهادی یا ابراهیم حاتمی‌كیا بوده‌اند و اشتباهی به این كلاس آمده‌اند.

همه با هم سرسنگین بودند و هیچ لبخندی بر لب‌ها دیده نمی‌شد یا حداقل من نمی‌دیدم. البته 3-2 نفری بعد از این كه من را دیدند كمی لبخند ‌زدند و دم گوش نفر بغل دستیشان كه احتمالا دوستشان بود زمزمه‌هایی كردند.

...

زمان گذشت و گذشت و بالاخره انتظارها به سر رسید و سر و كله‌ی سروش صحت پیدا شد. خیلی مشتاق بودم كه او را از نزدیك ببینم و این لحظه همیشه در ذهنم باقی می‌ماند.

هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ اولین جایی كه از سروش صحت دیدم موهای فرفری‌اش بود. یك تی‌شرت زرد رنگ با شلوار لی پوشیده بود و كفش صندل پایش بود. به محض این‌كه وارد كلاس شد همه به احترام او از جایشان بلند شدند و او هم با سر و صدای زیادی احوال پرسی و چاق سلامتی‌اش را شروع كرد. همه‌ی نگاه‌ها ، او و حركاتش را تعقیب می كردند.

... قرار شد هركس نام و نام خانوادگی‌اش را ، توانایی‌هایش را،  انگیزه‌ی حضور در كلاس و اگر دوست داشت شغلش را معرفی كند.

همه خودشان را معرفی كردند:

- من قبلا یك دوره كلاس گلدوزی رفته بودم و الان هم تصمیم گرفتم بیام فیلمنامه نویسی ، البته فتوشاپ هم بلدم... (مونث ، تقریبا بیست و یك ساله)

- من خودم كتاب می‌نویسم اما دوست داشتم این كلاس‌رو هم بیام! (مذكر ، تقریبا هجده ساله)

- من خیلی دوست دارم فیلم بسازم اما شوهرم نمیزاره...! (مونث ، تقریبا ۳۳ ساله)

- من فكر كنم اگه ازدواج نمی‌كردم و دوتا بچه رو دستم نبود، خیلی وقت بود كه فیلم‌نامه نویس شده بودم اما به هر حال قسمت نشد و تازه الان اومدم كه... عاشق فیلمای خانم میلانی هستم ، واقعا حقوق ما زن‌ها تو جامعه... (مونث ، حدودا چهل و سه ساله)

- من پدر مادرم از هم جدا شدن و می‌خوام این حقیقت رو به فیلم تبدیل كنم تا همه بفهمن كه من چی كشیدم! (مذكر ، تقریبا ۲۵ ساله)

- من قبلا كلاس فیلم‌نامه‌نویسی می‌رفتم ولی از وسطاش حامله شدم و نسبت به استادمون ویار داشتم و وقتی میدیدمش بالا میاوردم و دیگه نتونستم ادامشو برم....! (كاملا مونث ، تقریبا ۳۹ ساله)

- جوون كه بودم ، عاشق یه پسره شدم ولی هیچ وخ روم نشد بهش بگم ، حالا كه شده پنجاه و سه سالم ، فهیمدم كه اونم منو دوس داشته و روش نمیشده بهم بگه! اما چه فایده؟! الان اون هنوز مجرده ا اما من ده دوازده‌تا نوه دور و ورموو گرفته و كار از كار گذشته ، هی ی ی ی... (مونث ؛ داغون! ، تقریبا پنجاه و هفت ساله)

- و... 

اكثرا خودشان را معرفی كردند. نفر قبل از من ، مسعود مرعشی بود كه در چلچراغ طنز می‌نوشت و جزء طنازان جوان كشور بود و ... او هم خودش را معرفی كرد و نوبت به من رسید.

مدام پیش خودم فكر می‌كردم كه چه بگویم ، چه نگویم ، چه كار كنم كه از همین اول كاری توجه سروش صحت‌ را به خودم جلب كنم و... در همین حال و هوا بودم كه دیدم همه‌ی نگا‌ه‌ها به طرف من است و سروش صحت هم دقیقا روبروی من ، دست به سینه ایستاده و سراپا گوش است.

- محمد فكری هستم ، به طنز علاقه‌مندم و یك چیزهایی هم برای خودم می‌نویسم. من بر خلاف دوستان ، نه گلدوزی رفته‌ام و نه فتوشاپ بلدم. نه طلاق گرفته‌ام ، نه عاشقم و نه...! ، ویار هم ندارم ، حامله‌ هم نیستم...!

این را كه گفتم همه زدند زیر خنده و سروش صحت هم قاه قاه خندید و گفت:

هه! حالا مطمئنی حامله نیستی؟ بزن بالا ببینبم چن ماهته...!

و این‌گونه شد كه از آن به بعد ، هر وقت سروش من را می‌دیدد ، می‌خندید و می‌گفت:

- چطوری حامله؟!

من هم هرچقدر می‌گفتم جواب آزمایش منفی درآمده و گفتم بهتان كه حامله نیستم و بچه‌ای دركار نیست ، باز هم سروش صحت باورش نمی‌شد و هر بار كه من را می‌دید از حال و احوال حاملگی‌ام سوال می‌كرد.

همه‌ی این‌ها به كنار ، حالا كه مدت‌هاست از آن كلاس گذشته و گاه گداری دوستان هم‌كلاس ، من را در جایی می‌بینند ، با شور و اشتیاق جلو میایند و كلی تحویلم می‌گیرند.

من هم خیلی خوشحال می‌شوم و بادی به غبغب می اندازم كه حداقل چهار نفر من را می‌شناسند. با اشتیاق چاق سلامتی می‌كنم و می‌گویم:

- به به ، خیلی خوشحالم از دیدنتون ، منو هنوز یادتونه؟ كلاس فیلم‌نامه نویسی سروش صحت ، فكری! محمد فكری!

آن‌ها هم كمی فكر می‌كنند و می‌گویند:

- فكری؟ آهان ، بله  بله ، والا اسمتونو حقیقتش یادم رفته بود،‌ ولی چهرتون همیشه تو یادم هست. ،‌همونی كه حامله بود دیگه...! هنوز حامله‌اید؟! هه هه هه هه!

.....

حالا شما جای من ، فرض كنید با دوستی ، آشنایی ، فامیلی ، كسی رفته‌اید بیرون هواخوری و ناگهان یك نفر می‌آید جلو و از شما سوال می‌كند:

- هنوز حامله‌اید؟؟!!! هه هه هه هه!

با خودم كه فكر می‌كنم ، می‌گویم من این همه ویژگی منحصر به فرد دارم ، هیچ‌كس هیچ كدامشان را یادش نیست و فقط همین حاملگی‌ام را یادشان مانده؟!

خب البته حق هم دارند. همه‌ی این‌ها تقصیر سروش صحت است. آنقدر گفت ، گفت ، گفت كه همه باورشان شد كه من حامله ام...! حالا هم كه من را حامله كرده و رفته است پی كارش! از آن روزی كه من را حامله كرده تا الان ، فقط دوبار دیدمش ، یك‌بار در پشت صحنه‌ی سریال ساختمان پزشكان ، یك بار هم چند وقت بعدش در ارسباران.

پی‌نوشت:

من حامله نیستم!




تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic