تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - نامه به همسرم، بیتای بی همتا – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 16 تیر 1390-01:35 ب.ظ



نامه به همسرم، بیتای بی همتا نوشته مهرداد نعیمی

اولین بار که تلاش کردم در یک کار هنری شانس خودم رو امتحان کنم، بعد از پایان دبیرستان بود. به لندن رفته بودم و یه سال تموم به عکاسی مشغول بودم، اما نتیجه کار بسیار مفتضحانه بود. بعد از بازگشت به خانه، در کنار پدرم مشغول به کار شدم. گرچه کاری بود کاملا بی ربط با احوالات و درونیاتم اما به کمک فیلم دیدن های بسیار، تحمل می کردم. تقریبا می تونم بگم هفته ای بیست سی فیلم می دیدم. فیلمهایی از تارانتینو، ژان لوک گدار، جیم جارموش یا وودی آلن. همچنین فیلم های موج نوی فرانسه و ایتالیا تاثیر زیادی روی من داشت و چنان برایم خاص بودند که با بهت و احترام تماشا می کردم. من با تماشای فیلم ها یاد می گرفتم که یه فیلم اجتماعی چگونه باید حقیقت چیزی رو بیان کنه.

می دونید، وقتی شما عشق فیلم هستید و از شغلتان نیز ناراضی، و از سوی دیگه عشق دختر خیلی خوبی کلافه و دیوونه تون کنه، اوضاع خیلی پیچیده می شه.  برای همینه که همیشه می گم بیتا ریسک عجیبی کرد که همسر من بودن رو قبول کرد. بعد از ازدواج با بیتا، به کالج شهرمون رفتم و به پیشنهاد بیتا در کلاسهای تدوین ثبت نام کردم اما خیلی زود از اونجا هم اومدم بیرون. اونجا هم منو راضی نمی کرد و هنر مورد علاقه من نبود.

این بیتا بود که برای رفتن به هالیوود منو تشویق کرد، یه روز که از سر کار برمی گشتم خونه، با دستاش صورت منو گرفت و به چشمام زل زد و گفت:  «تاسیسات؟ ........ تو واسه این کار ساخته نشدی مهرداد، تو باید بری هالیوود، باید بری دنبال آرزوهات، منم ازت حمایت می کنم، تمام وقت کار می کنم و نمی زارم بی پول بمونیم.»

خلاصه من و بیتا وارد هالیوود شدیم، من در کنار تلاش هایم در نوشتن، عصرها در یک فست فود کار می کردم و بیتا هم مطابق قولی که داده بود، همه جوره حمایتم می کرد. چهار یا پنج سال به همین منوال گذشت تا اینکه تونستم اولین فیلمنامه ام رو به فروش برسونم. اون وقتها دو نویسنده بزرگ به نام های استفان کینگ و پل هگیس به من لطف زیادی داشتند و چیزهای زیادی به من آموختند. در واقع در همون سال بود که فهمیدم اگه واقعا قصد نوشتن دارید، باید به درونتان رجوع کنید و ببینید چه دغدغه هایی دارید. اونها به من آموختند که نوشتن باید روی یه چیز تمرکز داشته باشه و همون مسیر رو ادامه بده. بعد از اون دیگه طرز فکرم عوض شده بود، با خودم می گفتم :«می خوام فیلمنامه ای بنویسم که اگه حتی به فروش هم نرسید، برای خودم معنایی داشته باشه و دل مشغولی خودم باشه»

اون موقع من 40 ساله بودم و باید بگم که باز این بیتا بود که زندگی منو عوض کرد. بیتای بی همتا منو تشویق کرد و گفت حالا که به بلوغ رسیدی وقتشه که یکی دو سال بشینی و فقط بنویسی. منم همین کار رو کردم و فیلمنامه های more thank you please و I am just a shilang رو نوشتم و با وجودیکه برای دل خودم نوشته بودم در آینده هر دو ساخته شدند و این نقطه چرخش زندگی من بود. باید بگم که در این دو فیلمنامه همه شخصیت های مرد در واقع خودم و همه شخصیت های زن از روی بیتا بودند و این یعنی هر چه می نویسم، خود من است. در واقع نوشتن برای توصیف خودم به خودم است. یادم می یاد که در روزگاری که اون دو فیلمنامه رو نوشته بودم، آدمای زیادی تو پارامونت، فوکس قرن بیستم و غیره می گفتند اینها فیلمنامه های خوبیه ولی کسی اونا رو نخواهد ساخت. هر دو فیلمنامه از طرف همه کمپانی ها و استودیوهای فیلمسازی برگشت خورد و من و بیتا عملا در طی پنج سال سراغ صدها تهیه کننده رفتیم تا عاقبت برای هر فیلمنامه یه نفر رو پیدا کردیم. مطمئنا تموم چیزی که من می خواستم در این متن بگم این بود که تموم چیزی که شما نیاز دارید، فردی است که شما رو باور داره و برای من همه این کارها رو بیتا کرد.

 

موخره 1 : این نامه رو تا نمی زنم حتی اگه تو پاکت جا نشه.    

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -