تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - جغد بینا (2) نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 8 مرداد 1390-12:58 ب.ظ



برای اینکه آدم به چیزی ایمان بیاره، باید اول تردید رو کنار گذاشت. یعنی دیگه سوال بی پاسخی باقی نمونه، اما آدمی که از پرسیدن دست برداره، در واقع دست از فکر کردن برداشته. چون فکر کردن، هر چی که باشه، تلاشیه برای پاسخ بهتر، در واقع آدمی که فکر نمی کنه، فقط قادره که حرفهای یاوه از خودش صادر کنه،  تفکر و زبان که از بین بره، فرهنگ و بقیه چیزهای به درد بخور این دنیا نابود می شه، و اینجاست که به اون جمله می رسیم که می گه ایمان از همون جایی آغاز می شه که عقل تموم می شه، به هر حال اینجوریاس دیگه، بگذریم.

یا اینکه ازش نگذریم و باز توسعه بدیمش؟ بعنوان مثال حتما می دونید که خوشگلی یه زن هیچ ربطی به قیافه اش نداره؟ ها؟ نمی دونستید؟ خوشگلی ربطی به رنگ مو و خط چشم و سایز یا شکل صورت نداره، هر چی که هست، به نوع راه رفتن و صحبت کردن و فکر کردن طرف بستگی داره. محاله که یه زن خوشگل احمق رو بشه تحمل کرد، محاله که یشه زیبارویی رو که هیچ وقت فکر نمی کنه، بعنوان همسر انتخاب کرد، یعنی من نمی تونم، و گرنه بطور معمول این همه ازدواج در روز صورت می گیره که در خوش بینانه ترین حالت، نصفشون یه مشت کله پوک هستن، محمود دولت آبادی خودمون هم در مزیت تفکر گفته که اون چیزی که ما کم داریم، مردان و زنانی هستن که اندیشیدن رو جدی گرفته باشن. اندیشیدن باید یک کار مهم تلقی بشه، نویسنده که نباید فقط در بند گفتن و نوشتن باشه. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکنه دیر بشه. روبر مرل هم در این باره گفته آدما نمی تونند موجودی را که دوست دارن، به طور کامل درک کنن٬ چون که درباره او بیشتر از دیگران خود را سوال پیچ می کنن. عشق پر است از پرسش و تفکر. در همین رابطه که نه، در یه رابطه دیگه، اورهان پاموک ترکیه ای که گویا خیلی هم عاشق بوده گفته عشق فکر نمی خواد، عشق تسلیم شدنه. عشق خودش دلیل عشقه. عشق ناخودآگاه فهمیدنه. عشق موسیقیه. عشق همون قلب پاکه. عشق شعر اندوهه. عشق یعنی اینکه هرگز نگویی پشیمانم!!

می دونید، من هر وقت تو زندگیم می یام چهار کلمه رو پشت هم قرار بدم و یه جمله بسازم، هی چیزای ضد و نقیظ به گوشم می خوره. اما افسوس که نمی شه نشنید، شنیدن واجبه. تا نشنوی و نبینی که نمی تونی فکر کنی. اما از طرف دیگه اچه وریا یه حرف باحالی زده؛ می گه اگه تصمیم گرفتی گوش بدی، پس حتما چیزهایی خواهی شنید که از شنیدنش پشیمون بشی، این اتفاق برای من زیاد افتاده، اما همیشه به این نتیجه رسیدم که از واقعیت ها نباید فرار کرد، بعنوان مثال خیلی ها این جمله رو قبول ندارند که همه میتونن پولدار شن، ولی همه نمی تونن قوی تر از پول بشن. جمله خیلی ساده ایه اما به هر آدم پولداری بگی بهش برمی خوره. یا اگه به مردهای متاهل بگی که اگه تو به زنت خیانت کردی، اونم این حق رو داره که بهت خیانت کنه، سرخ می شن و حسابی جلوت جبهه می گیرن. یا در مورد عشق، صادق هدایت توی بوف کور گفته بود که ایا عشق یک هرزگی یا یک ولنگاری موقتی است؟، عشق را باید در تصنیف های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک پیدا کرد، اصطلاحاتی مثل دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن، خاییدن و پاییدن. مطمئنا خیلی ها هستن که هدایت رو دوست دارن اما مخالف این جمله هستند، البته خود هدایت هم این جملات رو به شکل سوالی نوشته. خود هدایت در همین کتاب نوشته که منظورش از این تعابیر، عشق زمینی است و می پرسد که آیا نوشتن از عشق زمینی مجاز است درحالیکه بسیاری معتقدند عشق زمینی وجود ندارد؟ اما اگر عشق زمینی نیست پس چرا همه ما آدمها دوست داریم دوستمان داشته باشند و عاشقمان باشند؟

دینو بوتزاقی که داستانهای کوتاه خیلی خوبی داره معتقده که برای این كه دیگران از ما خوششان بیاد و دوستمون داشته باشند، باید از خودمون بد بگیم و نقایص و عیب ها و بیماری های دردناكی به خودمون نسبت بدیم. چون در غیر اینصورت دوست داشتن جای خودش رو به حسادت می ده. از طرف دیگه اینجور دوست داشتن، اسمش ترحمه نه عشق. ژوان هریس هم هم تو کتاب معروف کفش های اب نباتی گفته بود که قضیه دوست داشتن سخته چون مردم فقط وقتی دوستتون دارن که شخص دیگری بشید. شخصی که اونا دوست دارند باشید.

مادربزرگ من خیلی وقتها ناامید می شد، مثلا یهو برمی گشت می گفت: گور بابای امید و آرزوها، زندگی یعنی بدبختی،  زندگی حاصل جمع یه عالمه شکسته، پیروزی وجود خارجی نداره، پیروزی فقط زاده فکر فیلسوف ها و احمق هاست. خوشبختی اصلا وجود نداره.

یه وقتهایی هم زیادی امیدوار می شد و تیریپ چگوآرا می گرفت و می گفت: انسان میزان همه چیز است، ما انسانهاییم که به زندگی معنا میدیم. ماییم که با بالا بردن افق دید و آرزوهامون دنیا رو به زیبایی می سازیم. ما آدمهای سالم شبیه هم هستیم، چون خوشبختی فقط یه رنگ داره. این بدبختیه که رنگارنگه.

یه روزایی از کار خسته می شد و به شکل بامزه ای پاشو  دراز می کرد و می گفت : ماگاشیا می گه باز خوش به حال خرها . خر فقط تا بیست و چهار سالگی کار می کنه. قاطر تا بیست و دو سالگی و اسب تا پانزده سالگی. اما آدم تا هفتاد سال و بیشتر هم کار می کنه. خدا به حیوانات رحم کرده ولی به ادم ها رحم نکرده. اما چه می شه کرد ، چون اون حق داره هر چی عشقش کشید انجام بده!

گاهی هم یهو انقلابی می شد، صاف می ایستاد و به چشمهای بابابزرگم زل می زد و محکم می گفت : تو هم مثل ناپلئون و موسولینی، به حقارت زنها اصرار داری، اصولا شما مردا با زنی که حقیر نباشه مشکل دارید، چون تا زنها رو حقیر نکنین، نمی تونین خودتون رو گنده کنین. ما زنها تمام این میلیونها سال، درون خونه ها نشستیم و رخت و لباس شما رو شستیم و دوختیم. نه دیگه دوره اون روزگار به سر رسیده. الام ما با کار کردن روی پای خودمون می ایستیم و مستقلیم.
بعضی وقتها هم عاشق می شد و با بغض به بابابزرگم می گفت : اگه فقط بشینی اینجا ور دلم و هم صحبتم باشی، کنیزت می شم، لباساتو می دوزم، برات لوبیا پلو که خیلی دوست داری، می پزم، جوراباتو اتو می زنم، کفشاتو جفت می کنم. آقا کریم، کریم آقا، شما سروری و مولا،  

خلاصه اینکه مادربزرگم مرتبا در حال تغییر بود. اما پدربزرگم هیچ وقت عوض نمی شد، همیشه یه جور بود. همیشه یه شکل حس و حال داشت. همیشه تو حال خودش بود.

ادامه دارد ...




تاریخ آخرین ویرایش:- -