تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - لعنتی در می زند، اجازه هم می گیرد – مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 28 مرداد 1390-05:48 ب.ظ



لعنتی در می زند، اجازه هم می گیرد مهرداد نعیمی

آدم مهم بودن هم مصیبتی است برای خودش، از صبح تا شب مجبوری با هر جور جك و جانوری سر و كله بزنی، خدائیش قبل از اینكه این قدر محبوب و مشهور بشم، راحت تر زندگی می كردم. اینو هر آدمی می دونه، محبوب عام و خاص بودن خیلی هم خوب نیست، نشون به اون نشون كه همین دیروز رفته بودم پارك آب و آتش و خیر سرم برای خودم آرامش تجویز كرده بودم، یكهو یه عالمه دختر و پسر با ریخت و قیافه های عجیب و غریب دور من جمع شدند كه یالا، امضاء بده به ما، خدائیش بد مصیبتیه، بیخودی نبود كه 15 سال پیش، اكبر عبدی تو مراسم خاكسپاری علی حاتمی اون طور شاكی شده بود.

هفته پیش یه مردك حیف نانی كه از ترس مثل بید می لرزید،  اومد سراغم و گفت : «من یه مشكلی دارم با یكی از این دم كلفت ها كه فقط آدمی مثل تو می تونه حلش كنه»

گفتم :« آقا جان، من دنبال دردسر نمی گردم، برو بزار نسیم بیاد»

گفت:« می دونی تنهایی چقدر بده؟ می دونی ؟ معلومه كه نمی دونی، چون هیچ وقت تو زندگیت تنها نبودی، تو باید به من كمك كنی»

گفتم:« ببم جان، دكتر برای من آرامش تجویز كرده، اصرار كرده كه پیلیز دو ناتینگ، حالا تو می خوای خودمو بندازم وسط یه ماجرای دو سر جنایت، اونم واسه هیچی ؟»

دسته چك خودشو درآورد و گفت:« بهت پول می دم، هر چقدر كه بخوای، یه میلیون؟ ده میلیون ؟ صد میلیون؟ چقدر می خوای؟»

گفتم مرد حسابی، اگه حاضری صد میلیون به من بدی واسه یه پرونده، پس خودت هم جزء دم كلفت ها هستی، پس از جون من چی می خوای؟

لبخندی زد و گفت:« گاهی اوقات یه زن می تونه چنان بلایی سر آدم بیاره كه هزار تا گردن كلفت نمی تونن بیارن»

كنجكاو شده بودم، پرسیدم :« چه جوریه كه داستان برعكس شده و خانومه بلا ملا سرت آورده؟»

گفت:« وودی آلن می گه آدم خیلی راحت می تونه هر كی رو كه دلش خواست پیدا كنه، ولی زنهای زیبا و روشن فكر حكم كیمیا رو دارن، این وقتاس كه اوضاع از كنترل خارج میشه، می فهمی كه؟»  

گفتم:« دقیقا نه»

گفت:« من دنبال زنی بودم كه محرك من باشه، حالا اگه پول هم می گرفت مفت چنگش، اما نمی خواستم بار و مسئولیت زندگی بیفته رو گردنم، می خواستم استفاده ای ببرم و بعد هم راهی اش كنم بره»

گفتم:« اصلا نمی فهمم چی می گی»

گفت:« اشتباهی كردم و با دختر جوونی كه به نظر فهمیده می اومد، مباحثه هایی داشتم، می دونی كه منظورمو؟»

گفتم:« تصورش هم حالمو بد می كنه»

گفت:« لامذهب صد تا حس داشت، قشنگ می دونست چی كار كنه كه آدمو از این رو به اون رو كنه و به اوج ببره، موهای بلوند بلند، لبهای صورتی، ابروهای تیره خوش حالت، دماغ كوچولو و آرایش خیلی خیلی كم، خلاصه بگم، با روح آدم بازی می كرد»

گفتم:« آقا جان، اصل قضیه رو بگو و راحتم كن»

مردك بی دین و ایمون كه هنوز تو حال خودش بود می گفت:« اندام باریك، قد بلند، جوووووووووووووووووووون »

بهش زل زده بودم و با عصبانیت تماشاش می  كردم، یهو زل زد به چشمامو گفت:« با اینجور زنها سه جور میشه برخورد كرد، گاهی یه میلیون بهش می دی و همه چی رو می ریزه وسط، گاهی ده میلیون می دی و هر جور كه خواستی بهت میدون می ده، گاهی هم صد میلیون بهش می دی و بطور كامل تاریخ تولد عمه و خاله اش هم دستت می یاد»

گفتم:« من واقعا خیلی كار دارم، اگه بحث دیگه ای نمونده می تونید تشریف ببرید»

از رویا خارج شد و گفت:« داشتم اینو می گفتم، مهرداد جان، این زنه دیوونه ام كرده، می خواد همه داستانارو بده به روزنامه ها، از این مشنگ ها كم نیستن ولی این بهترینشونه، بخشكی شانس»

گفتم:« من چه جور كمكی می تونم بهت بكنم؟»

گفت:« طرف حاضره یه پولی بگیره و توی داستانی كه به روزنامه ها می ده، اسم شخصیت اصلی داستان رو عوض كنه، الانم به كمتر از تو بله نمی گه»

كمی فكر كردم و گفتم:« یعنی تو حاضری یه پول كلانی به من بدی و یه پول كلانی به اون زنه، تا خودتو از جزیان بكشی بیرون؟»

گفت:« دقیقا»

گفتم:« عجب اوسكولی هستی تو، حداقل شصت تا راه حل بهتر داری»

یه كم فكر كرد و از جاش بلند شد و رفت، سه روز نگذشته بود كه دختره تو سردخونه بود و اعلامیه ترحیمش توی روزنامه های كثیف الانتشار، فكرشو بكن!!!   




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 28 مرداد 1390 06:42 ب.ظ