تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - جغد بینا (5) نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 4 شهریور 1390-10:20 ب.ظ



جغد بینا (5) نوشته مهرداد نعیمی

عمو كه مرد، پدربزرگ ساكت و آرام تر شده بود، ضربه سختی خورده بود، فقط حرص می خورد، عمو سنی نداشت كه مرد، ازدواج هم نكرده بود، عصر توی خیابان با كسی بگو مگویش شده بود و شب به شكلی كاملا عجیب در خواب سكته كرده بود، بعد از مرگ عمو، همه قواعد زندگی ما بهم ریخت، عمه كار و بار زندگی را كنار گذاشت و شروع به نوشتن رمانی بغایت طولانی كرد كه به سختی می شد حتی یك صفحه اش را خواند، نتونسته بود با واقعیت كنار بیاید، نبود پدرم هم همه این مسائل رو تشدید می كرد، پدر بزرگ از دست كارهای عمه بدجوری حرص می خورد، بخصوص كه عمه عاشق یكی از این دون ژوآن های امروزی شده بود و مدام قربان صدقه اش می رفت،وجود این همه دون ژوآن در خیابانها برای پدربزرگ هضم نشدنی بود، برایش عجیب بود كه چرا زنها یك دون ژوآن رو بیشتر از پسران سر به زیر و ساكت دوست داشتند. كاش اون روزها پدرم بود، پدربزرگ مجبور شده بود كه در اون سن و سال، به سختی كار كنه و خرج خانواده بزرگی را بده، همیشه دلم برای پدربزرگم تنگ می شه، همیشه به اون روزها فكر می كنم، چی كشید این مرد، عصر ها كه از سر كار به خونه بر می گشت، كتابی بر می داشت و در تنهایی خودش مطالعه می كرد، عمه ام پنهانی از من و داداشم می خواست كه بریم و كمی با او سر و كله بزنیم ، تا حالش عوض بشه، پدربزرگ هم این قضیه رو به این حساب می گذاشت كه ما بهونه پدرمون رو می گیریم، واسه همین وظیفه خودش می دونست كه با ما شوخی كنه، شروع می كرد به بازی با ما، مهار كردن من و برادرم هم كار آسانی نبود. پدربزرگ خیلی زود خسته می شد، شروع می كرد به خوندن قسمت هایی از كتابش برای ما، من و برادرم به خواست عمه، ساعت ها بدون اینكه چیزی بفهمیم به حرفهایش گوش می دادیم و لبخند می زدیم، قند توی دل پدر بزرگ آب می شد، می گفت شما دو تا حتما آدمهای مهمی می شید، گاهی هم بغضش می تركید و می گفت:« اینها نمی دونن که فقر چه به سر روزگار آدم می یاره، من به پول نیاز ندارم، پول خوشبختی نمی یاره اما بی پولی همه چیز آدم رو از دستش می گیره، من نمی خوام هیچ وقت وقار و حرمتم رو از دست بدم. چه مرد محترمی بود پدربزرگ من.

پدر بزرگم سال 78 فوت كرد، دق كرد، لحظه به لحظه اش یادمه، نهم خرداد بود، صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم كنج اتاق نشسته و حال خوشی نداره، برام عجیب بود كه چرا امروز سر كار نرفته، پرسیدم خوبی بابابزرگ؟ گفت یه كم حالم خوب نبود، واسه همین امروز نرفتم بیرون، گفتم دكتر نمی رید، گفت نیازی نیست، تو برو به امتحانت برس، با داداشم رفتیم مدرسه، امتحان دادیم و برگشتیم، به سر كوچه كه رسیدیم، آمبولانسی رو دیدیم كه جلوی در پارك شده بود و سی چهل نفر دورش حلقه زده بودند، پدرم ما رو كه دید، دست هر دوی ما رو گرفت و برد بالای سر بابابزرگ و گفت: « می بینیدش؟ رفت، فوت كرد، از فردا دیگه نمی بینیدش»

پدرم بغض كرده بود، نگاهی به اطراف انداختم، پسرعمه هایم، میلاد و مصطفی، اشك می ریختند، صدای گریه عمه هایم، مادرم و مادربزرگم همه جا رو پر كرده بود، پدربزرگ آروم خوابیده بود، یه كش دور سرش پیچیده شده بود، چشماش بسته بود و بدنش خشك شده بود،  اینها همچنان تلخ ترین سكانس زندگی منه، دنیا گاهی تلخ و گاهی شاده و این عجیب ترین چیز این دنیاست.

دنیا چقدر جای عجیبی است، فكرشو بكنید كه خدا اون بالا چیا كه نمی بینه. همیشه دوست داشتم خدا باشم. خدای همه این هفت میلیارد آدم. خدا بودن همیشه برام جذاب بوده، البته همون زمونا فهمیدم که من نمی تونم هیچ وقت خدا باشم، چون فقط یه بنده ام؛ یه بنده خیلی ساده و بی اهمیت. این بدترین خبری بود كه به من داده شد، هنوزم از این قضیه متاسفم كه نمی تونم خدا باشم، چقدر خوبه كه خدای بخشنده و مهربان این همه آدم باشی و اونا ازت بترسن و در برن، زندگی این همه آدم رو ببینی و خیلی از اونا تو رو نبینن. راستی، اگه خلق این دنیا به دلیل این همه جذابیت هایی كه گفتم نیست، چه دلیلی وجود داشته كه خدا این دنیا رو درست كنه ؟




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 4 شهریور 1390 10:46 ب.ظ