تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - از كجا می دونستم – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 1 مهر 1390-10:24 ب.ظ



از كجا می دونستم نوشته مهرداد نعیمی

از كجا می دونستم این قدر افتضاح میشه؟ هیشكی فكرشو هم نمی كرد، از قدیم گفته ان كه گاهی آدم لال بشه، خیلی خیلی بهتره. من اغلب مواقع حرف درست رو به موقع نمی زنم، در بقیه مواقع هم اصلا حرف نمی زنم. مامانم همیشه می گفت، پسر تو خیلی پسر خوش شانسی بودی، البته فقط تا چهار سالگی، راست می گفت. از اون موقع به بعد، هر چی بوده، بدشانسی بوده، بدشانسی محض، و این موضوع وقتی خیلی خنگولانه تر میشه كه من زیاد هم به شانس اعتقاد ندارم.

حقیقتش داستان اینجوری شروع شد كه دیروز نه پریروز هم نه، دو سه روز قبل ترش، تنهایی رفته بودم سینما و همون اول، دختری رو كه خیلی سال پیش، عاشقش بودم رو توی سینما دیدم. شوهر كرده بود اما عجیب بود كه اونم تنهایی اومده بود سینما، خیلی زود شناختم، خودش بود، اسمش ترانه بود، هنوزم مثل قبلنا خوش قیافه بود اما به شكل تابلویی پیر تر از سنش نشون می داد، انگار كه نزدیك چهل سالشه و چند شكم هم زاییده، دستی تكون دادم و سلام كردم. ترانه هم سلام داد و به سمت من اومد و از خلوتی سینما سوء استفاده كرد و نشست روی صندلی كناریم. حرفی نمی زد و ساكت بود، منم حرفی نزدم، هنوز فیلم شروع نشده بود كه خانم جوانی كه بلیط صندلی كناری در دستش بود، اومد و از ترانه خواست كه صندلی او رو خالی كنه، ترانه كه خیلی عصبی به نظر می رسید، گفت: «این همه صندلی خالی هست، برو یه جای دیگه بشین.»

زن جوان گفت:« یعنی چی؟ من صندلی خودم رو می خوام، بلند شو»

ترانه گفت:« اون روی سگ منو بالا نیار، برو یه جا واسه خودت پیدا كن.»

زن جوان خم شد و یقه ترانه رو گرفت و بلندش كرد و گفت:« قرطی خانوم، من همین دیروز عروسی ام بهم خورده، حسابی قاطی ام، نزار چاك دهنت رو جر بدما»

ترانه هم یقه اونو گرفت و شروع كردن به بزن بزن، حالا نزن كی بزن، چشمتون روز بد نبینه، سینما رو ریخته بودن بهم، مامورهای حراست سینما هم اومده بودن و سعی می كردن اونا رو جدا كنن، اما طفلكی ها حتی نمی تونستن به اینا دست بزنن، خلاصه مردم كه دیدن فیلم داره شروع میشه، اونارو جدا كردن و از ترانه خواستن كه زور نگه و صندلی خانم رو بهش پس بده. ترانه كه از همیشه عصبانی تر و یجورایی وحشی شده بود، بلند به من گفت:« پاشو مهرداد، اینجا جای ما نیست.»

من گیج مونده بودم كه حالا باید چی كار كنم، دوست داشتم بشینم و فیلم رو تماشا كنم، اما دوباره ترانه جیغ زد و گفت:« می گم پاشو دیگه، حالم از اینجا بهم می خوره»

ترانه به سمت بیرون راه افتاد و منم بناچار از جام بلند شدم و از سینما اومدیم بیرون. بدون هیچ حرفی توی پیاده رو راه می رفت و منم دنبالش، اصلا نمی دونستم كه چه كاری ممكنه با من داشته باشه، خواستم در مورد شوهرش بپرسم و سر صحبت رو باز كنم اما اسم شوهرش هم یادم نمونده بود. ده دقیقه ای به همین صورت گذشت و بالاخره كلافه شدم و گفتم:« شوهرتون چطوره؟ چی بود اسمش؟ ... حسن ؟ یه همچین چیزی بود به نظرم»

ترانه پوزخندی زد و به اطراف نگاهی كرد و یه كافی شاپ دید. وارد كافی شاپ شد و دو تا بستنی سفارش داد و روی یه صندلی نشست و با چشماش از من خواست كه روبروش بشینم. نشستم و شروع به صحبت كرد و گفت:« حسن با مرگ موش مسموم شد و مرد، دیر رسوندنش بیمارستان، دندوناش مثل نیش زده بود بیرون، ازش متنفر بودم اما دلم براش سوخت. »

خیلی ناراحت شدم، سعی كردم باهاش همدردی كنم اما خیلی هم ناراحت به نظر نمی اومد، قبل از اینكه حرف خاصی بزنم، گفت:« عاشقم بود مهرداد، نه اون طوری كه تو منو دوست داشتی، نه، مثل تو دوستم نداشت اما عاشقم بود، می فهمی كه چی می گم، ارتباط من و حسن، یك دهم ارتباط من و تو جادویی نبود برام.»

حسابی گبج شده بودم. گفتم:« اما من و تو كه اصلا ارتباط خاصی نداشتیم با هم، كلهم یه بار اومدم و بهت گفتم ازت خوشم میاد، تو هم گفتی، به جهنم كه خوشت میاد، همه از من خوششون میاد، هنری نكردی، مهم اینه كه من از تو خوشم نمی یاد؛ .... همین، بعدشم دیگه همه چی برام تموم شد، حتی تو رو از لیست دوستام هم حذف كردم.»

ترانه تقریبا گریه می كرد، با صدای خفه ای گفت:« كله حسن شده بود 2 برابر كله یه آدم معمولی، هیچ وقت همچین چیزی ندیده بودم و امیدوارم بعد ار این هم دیگه نبینم.»

آروم فقط نگاهش می كردم، صداشو بالاتر برد و ادامه داد:« شب قبلش مثل همیشه با هم دعوا كردیم، حسن موقع دعوا آدم خطرناكی می شد، خیلی عوضی می شد؛ خودش می گفت، این عوضی شدن همون عشقه، ولی من دلم می خواست سر به تن خودش و عشقش نباشه، مثل پلنگ به آدم حمله می كرد، از چشماش خون می ریخت بیرون، نه خودشو می خواستم نه عشقشو، یه شب حتی زنگ زدم به پلیس، ولی اونا گفتن تا نكشتت یا مصدومت نكنه كاری از ما برنمی یاد. خنده داره ، نه؟ »

گفتم:« وقتی ازدواج می كردین، به نظر خیلی خوشبخت می اومدید، چطور به اینجا رسیدید؟ »

ترانه گفت:« جدا از اینكه خیلی خوب عشق ورزی می كرد، چیز جذاب و قابل ملاحظه ای نداشت، از اولش هم مطمئن بودم كه به درد من نمی خوره، اما هر كی ما رو میدید، می گفت خیلی بهم میاید، همه چی تموم هستید و از این شر و ورها، اون موقع نمی دونستم كه مردم خیلی وقت ها حرف می زنن فقط برای اینكه یه چیزی گفته باشن»

گفتم:« الان چند وقته كه بیوه شدی؟»

ترانه گفت:« شش ماهی میشه، ..... خیلی سختی كشیدم اما عوضش الان خوب می دونم عشق یعنی چی، به قول ریموند كارور، همه ما در عشق، تازه كارهای نتراشیده و نخراشیده ای هستیم. همه می گن دوستت دارم، اما عشق اكثر آدما جسمانیه، همه ما به دلایلی كه به نظر خودمون منطقی میاد، جذب آدمای مختلف می شیم، بهم كشش پیدا می كنیم، اما كیه كه ذات و جوهره عشق رو درست شناخته باشه؟ ما خودمون هم نمی دونیم كه آیا داریم كار درستی انجام می دیم یا نه، كیه كه فرق عشق رخت خوابی رو با عشق وافعی بدونه؟ »

گفتم:« نمی دونم والا، پیدا كردن عشق واقعی مطمئنا خیلی سخته»
ترانه كه به نظر حسابی احساسی شده بود، گفت:« در این چند سالی كه ندیدمت خیلی پیش می اومد كه به تو فكر كنم، نمی دونم چرا دنیا گاهی این قدر ظالم می شه، چرا من و تو باید این همه سال از هم جدا زندگی كنیم؟ چرا؟ .... به قول شاعر، هق هق و گریه و آه، دست من از تو كوتاه، من، تو رو مقصر می دونم تو این قضیه مهرداد خان، ،  تو باعث ازدواج من و حسن شدی، تو منو بدبخت كردی.»

گفتم:« من اصلا نمی دونم داری در مورد چی حرف می زنی، اصلا نمی فهمم»

ترانه گفت:« من اگه عاشق تو نبودم، گه می خوردم توی اون سینما باشم، گه می خوردم توی این كافی شاپ باشم، تو نباید می گذاشتی این همه سال دور بمونیم، باید حال منو درك می كردی، تو نمی دونستی كه من از اون دسته آدما هستم كه اساسا افسرده به دنیا میان؟ من از روز اول زندگیم قرص لازم بودم، از اول زندگیم بز آوردم تا حالا، ..... اما دیگه نمی خوام بزارم زندگیم حروم بشه، ( لبخندی زد و گفت) ... از این به بعد، روزهای خوب من شروع می شه، صبح كه بیدار شدم، احساس خوبی داشتم، احساس می كردم قراره یه اتفاق خوب برام بیفته، احساس می كردم اونی كه می خوام میاد و منو با خودش می بره، می دونستم كه این یه حس اشتباهی نیست.»

گفتم:« اما من واقعا دیگه هیچ حسی بهت ندارم........ »

ادامه دارد.

 

   




تاریخ آخرین ویرایش:- -