تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - عمرم شخمی شخمی حروم شد – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 2 مهر 1390-08:38 ب.ظ



عمرم شخمی شخمی حروم شد نوشته مهرداد نعیمی

دروغ چرا، تا قبر آ آ آ آ، دیگه نه می خوام حرف بزنم نه می خوام بنویسم، تصمیمم كاملا جدیه، نوشتن رو برای همیشه كنار میذارم، می دونم كه احتمالا، با این كار، عده زیادی از طرفدارام سیاه پوش می شن و چه بسا هیچ وقت هم منو نبخشن، اما من دیگه دست به قلم نمی شم، آدمی مثل من كه تو عمرش هیچی نشده، اصلا چرا باید بنویسه؟  از همون بچگی تا حالا وقتمو فقط حروم كرده ام.

سه ساله بودم كه به دنیا اومدم، مادرم سه سال منو تحمل كرده بود، اما آخرش سر زا مرد، همیشه همه می گفتن، این یارو رو می بینی، یه روز آدم بزرگی میشه، این یارو رو می بینی، مخش كار می كنه، این یارو رو میبینی، بهترین زن دنیا گیرش میاد، این یارو رو می بینی، آخرشه، اما بلانسبت بلانسبت، هیچی نشدم تو زندگیم، اوایل مثا اكثر جنبنده های روی كره زمین،  دوست داشتم فضانورد بشم، اما وقتی دیدم واسه یه ایرانی كه خیلی هم وضع خوبی نداره، فضانوردی یه افسانه اس، تصمیم گرفتم كارگردان بشم، كارگردانی هم همچین چیز در دسترس و محیائی نبود، واسه همین خودمم نفهمیدم كه چی شد كه خیلی زود سر از فوتبال و زمین های خاكی درآوردم، صبح ها تو زمین زیر آفتاب همش می دویدم و شبها هم وقتی كوچه ها خلوت می شد، توپ رو برمی داشتم و می افتادم دنبالش، اما یه بار كه یه راننده خرفت كه فراموش كرده بود كه پشت سر هم توپی، كودكی دوان دوان سر می رسد، زد و منو لت و پار كرد، توی بیمارستان، اكثر وقتمو به نوشتن گذروندم، اون دوره، مثل الان نبودم و حساسیت زیادی روی متنام داشتم، واسه همین، هر چی می نوشتم رو، خوب یا بد، مچاله می كردم و پرت می كردم گوشه اتاق، طفلكی پرستارها می اومدن و وقتی اون همه آشغال رو می دیدن، همگی هم صدا می شدن و داد و بیدادهایی می كردن كه درون مایه اش این بود كه باید بازم این اتاق رو تمیز كنیم، بعدها رفتم تو خط آزمایشگاه و تحقیق و اینا، همه فكر می كردن دانشمندم اما هیشكی فكرشم نمی كرد كه همش یه نمایش باشه، یه نمایش خریت، فقط كافی بود كه یه روز یكی پاش رو بزاره تو اون آزمایشگاه تا بفهمه كه اونجا اساسا هیچ خبری نیست، تا هزار سال دیگه هم حتی یه فرضیه خشك و خالی از اون آزمایشگاه بیرون نمیاد، همین طور روزها و روزها می گذشت و من تو خریت خودم غرق بودم، دیگه همه دچار تردید شده بودن، كم كم بعضی ها پیداشون شد كه می گفتن، این یارو یا كم داره یا خیلی مرموزه، شایدم جاسوس باشه، منم آزمایشگاه رو بی خیال شدم و رفتم آمریكا، اونجا، توی نیویورك، تنها كاری كه به من دادن، مسافركشی تو خط هفت تیر طالقانی نیویورك بود، فهمیدن اینكه اینجا هم قرار نیست به موفقیتی برسم، سخت نبود، پا از دست درازتر برگشتم ایران، مثل یه آهوی مرده، تمام روز تو رخت خواب بودم، خلاصه یه روز تصمیم گرفتم یه كار مهم توی زندگیم انجام بدم و این شد كه به هنگ كنگ رفتم تا جون یه نفر رو نجات بدم، این داستان مال اون وقت هاس كه توی هنگ كنگ هنوز آزادی تصویری وجود نداشت، خلاصه چشماتون رو خسته نكنم، اینجوری شد كه اون ماجرای اسمشو نبر اتفاق افتاد، سر این ماجرا این قدر به خودم فحش دادم كه می تونم به جرات بگم كه كمتر فحشی تو دنیا بود كه از قلم انداختمش. بهم ثابت شده بود كه واقعا به هیچ دردی نمی خورم، من یه ابله احمق كودن خرفت چرمنگ چلمن ملنگ منگ گنگ و خنگ بودم. من شخمی شخمی عمرمو حروم كرده بودم.

كرج، مهر 1378، مهرداد نعیمی

 

 

  




تاریخ آخرین ویرایش:- -