تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - هارت و پورت – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 2 مهر 1390-08:54 ب.ظ



هارت و پورت نوشته مهرداد نعیمی

یه داستان خیلی باحالی هست كه دلم می خواد باهاتون قسمت كنم، جاتون خالی، چند سال پیش برای اولین بار رفته بودم كوه، یا شایدم جنگل بود، نمی دونم، البته اینكه اونجا كوه بود یا جنگل، خیلی هم مهم نیست. چیزی كه مهمه اینه كه داستان من هیچ ربطی به جنگل و كوه نداره، اصلا من هم از جنگل بدم میاد هم از كوه، والا به خدا، اصلا چیه جنگل جذابه برای شما؟ شاید به نظر شما خیلی جذاب باشه كه آدم آخر هفته رو بكوبه بره كوه، ولی اصلا برای من معنی خاصی نداره، حالا بازم قدیما، كه یه كم خلوت بود و می شد با دوست دخترت بری و بلكه هم اونو ببوسی، یه چیزی، الان كه افتضاح شده، البته خودم كه به چشم ندیدم كسی از این كارها تو كوه بكنه، خودمم نكردم، من قدیما هم دوست دختر نداشتم كه از این كارها بكنم، دروغم چیه به خدا، از هر كی دلتون می خواد بپرسید، دوست دخترم كجا بود، گیر دادیا، این قدر مته به خشخاش نزار، حرف رو بچسب، داشتم می گفتم كه داستانی كه می خوام تعریف كنم ربطی به كوه و جنگل نداره، واقعا شما از اون آدمهای خوشحال هستید كه صبح جمعه به جای اینكه یه كم استراحت كنید، می كوبید می رید كوه؟ واقعا كه، خنده داره، یا شایدم از اون آقایونی هستید كه سالهای زیادیه كه الكی می گن می خوام كار و بار و زندگیشون رو جمع كنم و برم تو جنگل زندگی كنم و هوای پاك نوش جان كنم، آره؟ باید بدونی كه تو جنگل هیچ خبری نیست، به قول معروف هیچی خیرات نمی كنن، همین دنیا رو كه می بینید این قدر گه شده واسه اینه كه شبیهه جنگله، اون وقت شما به چه امیدی می خواید بكوبید برید جنگل؟ توی جنگل همه بهتون زور می گن، از شیر و خرس بگیرید تا یه بچه میمون شاشو، همیشه باید سعی كنید كه حیوونا شما رو نبینن، و اگه دیدن، همتون رو با هم ببینن، خدا نكنه یكی از شما رو تنهایی پیدا كنن، پیدا كردن غذا هم كه خودش مكافاتیه، باید مثل سگ بو بكشی ببینی كجا یه تیكه استخون هست كه شكمت رو سیر كنه، ای بابا، منو همش دارید درگیر حاشیه می كنید ها، هنوز یه كلمه هم از داستانمو تعریف نكردم، همون اول گیر دادید به اینكه جنگله یا كوه، بیهودی از كوه، كوه ساختید واسه خودتون، فكر كردید كوه چیه؟ یه تیكه زمینه كه یه جاش قمبل زده بیرون، بعد یه سری میان از این قمبل شیب دار بالا می رن و كلی هم افتخار می كنن، خیلی هم جونشون رو می دن تا یه پرچم زهر ماری رو اون بالا بكوبن زمین، این قدر جای ضایعیه كه اگه به یكی بگی از پشت كوه اومدی بهت می خنده، مگر اینكه با مرسدس بنز اومده باشی، نمی دونم والا، اگرم خیلی عقده كوه داری، بزار یه چیزی یادت بدم، هر وقت یه تعداد كوه بهم چسبیده باشن، بهش می گن رشته كوه، اكثر رشته كوه های دنیا توی آسیاس، ببین، ببین، اه، ببین چی دارم می گم، باز حواس منو پرت كردی، نمی زارید دو كلمه حرف حساب بزنم، همین شماهایید كه نویسنده های دوره خودتون رو تبدیل به یه مشت بی خاصیت هارت و پورت كن می كنید دیگه، لابد بعدشم می گید، از كوزه همان برون تراود كه در اوست، و اینجوری شخصیت طرف رو خورد و خمیر می كنید، واقعا اسم خودتون رو گذاشتید آدم؟ حالا چی می شد اظهار نظر نمی كردید و به كوه و جنگل بودنش گیر نمی دادید تا داستانمو تعریف می كردم؟ واقعا كه براتون متاسفم، یعنی برای خودم متاسفم. دیگه نمی نویسم، راهت شدید؟ عقده تون خالی شد؟ الان احساس راحتی می كنید؟ خیلی حال كردید؟ دنیا قشنگ شد براتون؟ خوش باشید، اما دیگه منو دیدید، پشت گوشتون رو هم می بینید، آره، می دونم براتون مهم نیست كه اصلا نبینید، می دونم، اصلا خفه شو، گفتم خودم می دونم، بزمجه، برو از جلوی چشمام دور شو، خودت اول خفه شو، گفتم ساكت شو، اصلا دیگه حوصله ندارم، دوتامون با هم یه جا ساكته می شیم، اوكی؟ اوكی؟ این آخرین جمله اس كه حرف می زنیما، یك، دو، سه، تموم، ...................... اوشكوووووووول...... روانی، بی شعور .....

جاده چالوس، مرداد 1389، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:- -