تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مادربزرگ غیرتی- نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 14 مهر 1390-09:43 ب.ظ



 مادربزرگ غیرتی-  نوشته مهرداد نعیمی

مادربزرگم طاقت نداشت ببینه خروسش نزدیك مرغش بشه یا بخواد كارهایی باهاش صورت بده، حتی شبها هم رخت خوابشون رو جدا از هم پهن می كرد. نتیجه این شده بود كه، چند سال آزگار، نشد این خانوم مرغه، یه تخم مرغ تحویل بده تا ما یه نیمرو بزنیم به بدن. البته اون موقع ها، تخم مرغ به گرونی حالا نبود، وگرنه خودم با یه ترفندی، جلوی مامان بزرگ رو می گرفتم، تا اینكه یه بار كه مامان بزرگ از مرغ و خروسه غافل شده بود، ما دقیق نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد كه مرغه یه تخم داد كه حداقل سه تا زرده داشت. مامان بزرگ وقتی اونارو دید، یه دقیقه فقط تماشا كردشون و بعد با عصبانیت تموم، دونه دونه پرهای خروسه رو كند و لخت و پتی ولش كرد تو خیابون،

طفلكی خروسه خیلی بهش برخورده بود، دمغ بود، كارد بهش می زدی خونش در نمی اومد، پشت یه درخت وایساده بود و خودش رو از همه قایم می كرد و اطراف رو می پائید، از پنجره خونه ای كه كنار درخت بود، صدای موزیك شادی می اومد، به نظرم اندی بود كه می خوند: تو رو دیدنا، دل پریدنا، توی كوچه ها، آی حنا، آی تو رو خدا، یه ندا بده به ما، تا بشم فدا، آی حنا ..... یه همچین چیزایی.... كلمه "حنا" خروس رو برد به خاطرات بد گذشته، یاد تمام روزایی كه یه پبرزن دیو سیرت، اونو از عشقش جدا كرده بود، آخه اسم مرغه حنا بود، نگفته بودم مگه؟

خلاصه، همین طور كه آقا خروسه با خودش مردد بود كه بالاخره چه غلطی بكنه، یه خروس هیكلی رو با یه گله مرغ دید كه توی باغچه داشتن عشق و حال می كردن، نمی فهمید چرا باید یه خروس با این همه مرغ، همزمان مشغول باشه و در عوض، اون لخت و پتی، تك و تنها، فقط حسرت بخوره، تقریبا تصمیمش رو گرفته بود كه بره و پیرزنه رو خفه كنه و دست عشقش رو بگیره و با هم برن توی یه شهر دیگه، در آرامش زندگی كنن و شایدم، پشت سر هم توله پس بندازن....،

اما یه قانون نانوشته توی این دنیا وجود داره كه می گه، هر وقت یه تصمیم درست بگیری، حتما یه كوفتی از یه گوری پیداش می شه و تو رو از هدفت دور می كنه، واسه همین خروس طفلكی تا اومد تكونی به خودش بده، یه گربه، هیكل آه، بازو تپل، كمر كپل، پیداش شد و به طرف خروسه حمله ور شد و چیزی نمونده بود دخلشو بیاره، كه یهو یه آقایی چاقو به دست، عینهو پوریای ولی پیداش شد و گربه رو فراری داد و خروس رو برداشت. خروسه می خواست تشكر كنه، اما از بس این مرد بزرگ، متواضع بود كه نوكش رو گرفته بود و اجازه تشكر هم نمی داد، بعدش هم واسه اینكه آقایی خودش رو ثابت كنه، سر مرغ رو گرفت جلوی شیر آب و یه عالم آب به خورد خروسه داد. بعدش هم سر خروسه رو گذاشت رو جدول و با چاقو برید، خروسه تا به خودش بیاد، دیگه دیر شده بود. غزل خداحافظی رو خونده بود.

در اون روز خاص، تصور من این بود كه قاعدتا روح خروسه آروم و قرار نداشته و ول كن معامله نبوده و گیر می كنه تو همین دنیا و یه روزی بالاخره انتقام خودشو می گیره، خلاصه، چشمتون رو خسته نكنم، مامان بزرگم، آخرای عمرش، دیوونه شده بود و فكر می كرد كه یه خروس هست و به عشقش نرسیده، همیشه خدا هم، مشغول پند و اندرز به بقیه بود. مثلا تصور كنید، صبح زود داری می ری مدرسه، می بینی مامان بزرگ نشسته توی باغچه و داره دونه جمع می كنه از رو زمین، بهش می گی "صبح بخیر مامان بزرگ"، یهو میاد طرفت و تو رو وادار می كنه بشینی كنارش و شروع به صحبت می كرد، می گفت: "پسرجون، تو اینکه باید بری یه لحظه هم تردید نکن، همه رفتنی هستن و كاریش هم نمی شه كرد... اما كی و كجاش رو هیشكی نمی دونه، من كه همین الان هم بفهمی نفهمی دخلم اومده، جون نداره پاهام، آخرای عمرمه، اما می دونی، اصلا ناراحت نیستم، از تنها چیزی كه ناراحتم اینه كه توی این دنیا، اون جور كه باید، حالشو نبردم، من عاشق حنا بودم. اما داغش به دلم موند، تو برات خیلی زوده بفهمی عشق یعنی چی!!!!!"

همه ما مطمئن شده بودیم كه روح خروسه حلول كرده تو جسم مامان بزرگ، واسه همین،  یه روز عصر با رفقا جمع شدیم، دوربین و میكروفون مهیا كردیم و یه مصاحبه با مامان بزرگ انجام دادیم كه هنوز هم هر وقت می بینمش دستام می لرزه، توی مصاحبه،  ما همین طور حرفهای شر و ور می زدیم و مامان بزرگ هم جای جواب دادن، از عشقش و شكست عشقیش می گفت، تا اینكه من پرسیدم، "نظرتون درباره اون خروسه كه چند سال پیش پرهاشو كندید و از خونه بیرونش كردید و از قصاب خواستید سرشو ببره چیه؟"، یه پوزخند سردی زد و صاف به چشمام زل زد و گفت :" مسیح مرد ولی پاپ ها و كلیسا ها، هنوزم ازش خروار خروار پول به جیب می زنن. عین بعضی صحنه ها كه تا ابد توی ذهن آدما می مونن، مثلا همون خاطره براتیگان، كه یه درخت ده دوازده‌متری رو روی زمین دراز كرده بودن و دبه دبه رویش نفت می ریختن و بعد، در حالی كه هنوز میوه ‌های روی شاخه‌هاش كال‌بودند، به آتیش كشیدند!!!!  




تاریخ آخرین ویرایش:- -