TV Comedy Series And Cinema of Comedy - كابوس – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 6 آبان 1390-02:00 ق.ظ



كابوس نوشته مهرداد نعیمی

اینا همش افسانه اس كه می گن، سر بی گناه بالای دار نمی ره، یكی اش خود من، نه تنها تا پای دار رفتم، بالای دار هم رفتم و ریغ رحمت رو هم سر كشیدم. یعنی جان به جان آفرین تسلیم كردم، حالا عرض می كنم چی شد!

دومین باری كه رفتم تركیه، فقط برای تفریح بود، با هزار امید و شادی وارد تركیه شدم، اما هنوز دو ساعت نشده بود كه رسیده بودیم هتل، كه پلیس ها مثل مور و ملخ دور و ور منو پر كردن و چاره ای جزء تسلیم برام نذاشتن، خلاصه با دست بند و چشم بند، منو به اداره بین المللی پلیس استانبول منتقل كردن،  اونجا بود كه فهمیدم، گویا ماجرا اینجوری بوده كه اثر انگشت من دقیقا مشابه اثر انگشت یه قاتل سریالی ونزوئلایی بود كه حدود 50 دختر جوون رو اغفال كرده بود و بعد از تجاوز، به فجیع ترین شكل ممكن، به قتل رسونده بود.

اون قاتل مدتها بود كه از دست پلیس اینترپل فرار می كرد و حالا پلیس از من می خواست كه اعتراف كنم كه من همون قاتل عزیز هستم، من به هیچ شكلی حاضر نبودم زیر بار این همه جنایت برم اما پلیس تركیه هم دست بردار نبود و با هر جور شكنجه روحی و جسمی، سعی داشت از من اقرار بگیره، یك ماهی طول كشید تا قبول كنن برام یه وكیل بگیرن، وكیلم معتقد بود كه تنها راه اینه كه قتل ها رو به گردن بگیرم اما خودم رو به دیوونگی بزنم تا اعدام نشم. اما من باز هم  قبول نمی كردم.

اثر انگشتم در 30 آزمایشگاه بررسی شد و هر بار نتیجه به ضرر من بود. تنها دفاعیه ای كه به ذهنم می رسید این بود كه بابا جان، آیا اون بی شرفی كه گفته هر آدمی اثر انگشت مخصوص خودش رو داره، اثر انگشت شش میلیارد آدم رو بررسی كرده بوده؟ یعنی یك درصد هم این احتمال رو نمی دید كه دو تا آدم اثر انگشت مشابه داشته باشن؟ مگه غیر از اینه كه غیر ممكن غیرممكنه؟ آیا قبول ندارید كه در این دنیا همه چیز نسبیه؟ مگه قبول ندارید كه هیچ چیز قطعی در این دنیا وجود نداره؟ حتما من باید به فنا می رفتم تا این قانون احمقانه نقض بشه؟ شما نمی تونید حس كنید من دارم چی می گم، اون روزها هزار بار آرزو می كردم كه ای كاش همه این ماجرا ها فقط یه كابوس وحشتناك باشه و بالاخره از خواب بیدار بشم،  اما متاسفانه خواب نبود و همه این ماجراها حقیقت داشت. خلاصه، با دفاعیه قوی و محشری كه من از خودم در دادگاه انجام دادم، همونطور كه انتظارشو داشتم، كاملا گناهكار شناخته شدم و مدتی بعد منو به ونزوئلا منتقل كردن و در یك مراسم خیلی باشكوه، كه با حضور صدها هزار تماشاچی مشتاق برگذار می شد، به دار آویخته شدم. تقریبا دو دقیقه اون بالا دووم آوردم تا اینكه بالاخره گردنم شكست و بطور كامل خفه شدم. لحظات سختی بود.     

 

 

موخره  : به نظر من هر حرفی كه از مردم می شنوید، به احتمال زیاد، كاملا مزخرفه، این مردم همونایی هستن كه سالهاست در مراسمات ختم، می گن" غم آخرتون باشه"، یعنی ایشالا این آخرین غمی باشه كه می بینید، یعنی ایشالا نفر بعدی خودتون به درك واصل بشید. غیر از اینه ؟

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات