تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - گلچینی از حماقت بار ترین جملات مهرداد – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 6 آبان 1390-11:53 ب.ظ



گلچینی از حماقت بار ترین جملات مهرداد نوشته مهرداد نعیمی

از اونجا كه مهرداد در سی سال عمری كه از خدا گرفته، كم شر و ور بهم نبافته، تصمیم گرفتیم كه با تاسیس یك بانك از جملات احمقانه اش، متن درخوری بسازیم. البته اگر امكانی بود تا با همه چرندیات او آشنا می شدید، حتما  این قدر می خندیدید كه دستتون رو روی دلتون بزارید و بگید، تو رو خدا خفه شو! 

بنابراین، بر آن شدیم كه گلچینی از احمقانه ترین جملات این مرد خدا رو عیان سازیم. باشد كه حالشو ببرید و به ریشش بخندید و از این به بعد به او بعنوان یك فیلسوف نگاه نكنید( البته خودش می داند كه كسی به او به شكل فیلسوف نگاه نمی كرده، اما عقده فیلسوف شدن دارد دیگر، حیوونی طفلكی)  طفلك فكر می كنه كه دنیای بدی داره اما یه روزی در آینده مردم می فهمن كه اون زیاد هم جزء دسته خرهای این دنیا قرار نمی گرفته، بیچاره خبر نداره كه بابا، چند سال دیگه كل این كره زمین نابود میشه چه برسه چهار تا متن احمقانه اون!

قبل از اینكه سراغ این جملات بریم اینو بگم كه زیباترین جملات هم اگه به موقع گفته نشن، احمقانه خواهند بود. در ضمن دلیل اصلی اینكه من اینطور دست به تخریب شخصیت خودم می زنم اینه كه یه جا خوندم كه یه آدم وقتی می تونه طنز خوب بنویسه كه بتونه به راحتی شخصیت خودش رو زیر سوال ببره. برای من طنزنویسی بهترین كار دنیاست و با اینكه استعداد زیادی در این كار ندارم، اما عینهو كنه و سیریش، به این كار چسبیدم چون حداقل لازمه طنز نویسی اینه كه از همه چیز اطلاع داشته باشی و دانش خوبی در هر زمینه ای داشته باشی. بنابراین علاقه من به طنز نویسی باعث شده تا سعی كنم در هر موردی، مطالعه زیادی صورت بدم. خدا رو چه دیدید، شاید پیش از مرگ، حداقل یه طنز خوب هم نوشتم!

1 . مهرداد در جایی، در محفلی از دوستانش گفت :« از اینكه در سی سال گذشته، هیچ گونه ارتباط جنسی نداشته ام، به اندازه نخود هم پشیمون نیستم!

2 . مهرداد وقتی برای اولین بار عاشق دختری شد، در اولین جمله ای كه توانست با او خصوصی حرف بزند، جمله زیر را گفت. ( گفتنی است كه این آخرین جمله آن رابطه عشقولانه هم بود) : نگار نازنین، هستم غلامت، بگیر دستم ببر بالای بامت !

3 . یكبار قرار بود جمله مهمی  را از جمیع كاركنان شركت پالایش سبز مخفی كند، بنابراین با سكوت و صلابت خاصی به اتاق ناهار شركت رفت، اما واقعا نفهمیدیم كه چه اتفاقی افتاد كه در اولین جمله ای كه از دهانش بیرون اومد، گفت:« خانم x اصلا تقصیری نداشته، این آقای Y بوده كه این رسوایی رو ببار آورده»

وقتی این جمله گفته شد، قیافه دوستان واقعا دیدنی بود، از همه بامزه تر قیافه خود مهرداد بود.

4 . یكبار دختر زیبایی از او پرسید : آیا تابحال دختری رو بوسیدی ؟

مهرداد با حماقت كامل گفت: بوسه كه هیچی، من تا حالا نه كسی رو مالوندم، نه لاسه خشكه زدم، و نه حتی كارهای بدتر!

اصلا یه چیزی می گم، یه چیزی می خونید، می دونم باور نكردنیه اما حقیقت داره!

5 . شش سال پیش، به یكی از دختر عمه هاش الكی گفته بود، رانندگیم بیسته، از بدشانسی، زد و یه روز كه خونه اونا بود، حال عمه  بد شد و دختر عمه اش سوئیچ ماشین رو داد بهش و گفت: زود باش، باید برسونیمش بیمارستان» اونم روم نشد بگم گواهینامه ندارم، عینهو پت و مت سوئیچ رو گرفت و نشست پشت رل، چنان ژستی گرفته بود انگار سالهاست راننده تاكسیست، خلاصه به سر كوچه نرسیده بودند كه تصادف فجیعی رخ داد، دختر عمه اش وحشت زده بهش زل زده بود و منتظر توضیحات بود، اصلا خودشو نباخت و خیلی ریلكس گفت: تو رو خدا نگاه كن، مثل گاو داره رانندگی می كنه!!

6 . یه بار یكی گفت: آفرین، تو وبلاگت، مردم كلی كامنت می زارن، مهرداد هم خواست فروتنی كنه، گفت: ای بابا، آدم اگه رو دیوارای توالت عمومی، فحش عمه هم بنویسه، بازم یه سری میان كامنت می زارن!

7 . تعریف می كند كه : "دقیقا پنج سال پیش، اولین باری كه سروش صحت رو دیدم، برای اینكه دید بهتری نسبت به من داشته باشه گفتم: «استاد، من تا حالا چندین فیلمنامه ثبت كردم تو بانك فیلمنامه»  گفت: « خوب چند تاش تا حالا ساخته شده؟»

گفتم:« اگه یكی اش هم ساخته شده بود كه اینجور آویزون نبودم الان» نگاه معنی داری كرد، دست داد و گفت: «چاكریم، خداحافظ»"

8 . از او در خبر است:" دوره راهنمایی، داشتن سر صف كتكم می زدن، افتاده بودم تو دنده لجبازی، ناظم هی یه ضربه شلنگ می زد می گفت خجالت نمی كشی؟ منم می گفتم نه، و اون دوباره می زد، خلاصه این قدر این قضیه ادامه پیدا كرد كه من به گریه افتاده بودم و كل بچه ها مرده بودن از خنده، آخرش ناظم دلش سوخت گفت :« برو بتمرگ» ، حسابی جوگیر شده بودم، گفتم :« خودت برو بتمرگ» "

9 .  این یكی دیگه خود فیلم هندیه:" خیلی بچه بودم كه پدر و مادرم رفته بودن از هم طلاق بگیرن، قاضی گفت: «با پدرت می مونی یا مادرت؟» گفتم:« صدالبته كه با پدرم» یه نگاه به مادرم كردم دیدم بغض كرده، گفتم:« البته اگه مامانم هم باهاش باشه» یه نگاه كردم دیدم بابام عصبانیه گفتم:« مگر اینكه بابام نخواد مادرم با ما بمونه» یه نگاه به مادرم كردم دیدم داره گریه می كنه، حسابی گیج شده بودم، گفتم:« ولی مامانم بازم پیشمون بمونه» باز به بابام نگاه كردم گفتم:« ولی مهم اینه كه بابام حتم باید بمونه» دیدم مامانم داره گریه می كنه، با آشفتگی به داداشم نگاه كردم تا اون بلكه نجاتم بده. "

10 . رفته بودش دور اول المپیاد ریاضی، فكر می كرد خیلی كارش درسته كه تا اون مرحله بالا  اومده. یه آقاهه ازش پرسید، «پسرم سمبل و الگوی تو در زندگی كیه؟» بدون اینكه هیچ فكری بكنه، بی درنگ و با غرور فراوان گفت:« پت و مت» آقاهه یه جور خاصی نگاهش كرد و رفت.

11 . جایی از دفتر خاطراتش نوشته بود:" یه بار پلیس اشتباهی ما رو گرفته بود، بعد از اینكه كلی كتكم زدن، گفتن:« یه تعهد می دی، یه كارت شناسایی هم بزار گورتو گم كن» لبخندی تو صورتم ظاهر شد، گفتم:« مرسی، همش می ترسیدم جیبامو بگردید فلشمو پیدا كنید» عصبانی شدن، منو گشتن فلشی پیدا نكردن، گفتن «فلش كو؟» گفتم:« فلش ندارم، یه شوخی كردم با هم رفیق بشیم» گوشمو گرفت، محكم پیچوند، به همكارش گفت:« ستوان احمدی، تا می خوره بزنیدش تا بگه فلش رو كجا قایم كرده» "

12 . در زندگینامه اش، از سفر تبریز چنین یاد می كند:" اولین روزی كه به تبریز سفر كرده بودم، تو ماشینم پسرخاله ام، آهنگ رو تا آخر بلند كرده بودیم و می رقصیدم. پلیس ما رو به اتهام شادی در ایام فاطمیه دستگیر كرد، یه شب پدرمون دراومد تا قبول كردن كه از تاریخ اون روز خبر نداشتیم، لحظه آخر كه داشتیم آزاد می شدیم، سرگرده پرسید:« اومده بودید تبریز چی كار؟» از دهنم در رفت گفتم:« عروسی دختر خالمه!!» "

13 . تو دانشگاه، تو درس ریاضیات مهندسی نمره كمی گرفته بود، استاد رو توی راهرو دید، واسه اینكه شاید نمره بده گفت:« استاد به خدا اگه نمره خوبی بدید، بعدنا فحش نمی دیم بهتون»

14 . صفحه ویكی پدیای بوف كور كه می رفتی فقط دو خط متن وجود داشت، بنابراین متنی نوشت درباره بوف كور، اونو قرار داد توی سایت ویكی پدیا، شانسش زد و ویكی پدیا متنش رو قبول كرد، از اون وقت تا حالا، همه فكر می كنن، اون متنو از ویكی پدیا كش رفته بوده! یه بار هم یكی گفت:« شما این متنتون دزدیه» منظور یارو رو دقیقا نفهمید و به یارو گفت:«  دزد پدرته بی ناموس! »

15 . خودش معتقد است كه جلوی مسعود مرعشی حماقتبار ترین جمله های عمرش را گفته است، اما به دلایلی در اینجا به آنها اشاره نمی شود.

ادامه دارد ...

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -