تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - كابوس تصور كردنی(2) – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 10 آبان 1390-09:42 ب.ظ



كابوس تصور كردنی(2) نوشته مهرداد نعیمی

تصور كنید( لطفا حتما بكنید) كه ساعت یازده شب است و شما زیر شرشر بارون، یه لنگه پا منتظر یك تاكسی هستید. بالاخره یك تاكسی كه دو سرنشین دارد كه هر دو قیافه های خفن ترسناكی دارند، دلشون به حال شما می سوزه و شما رو سوار می كنن. تاكسی راه افتاده و كمی جلوتر،  راننده مسیر متفاوتی رو انتخاب كرده و دلیلی این چنین می آورد :« حاجی جلوتر یه پل هست كه بستن و مجبوریم از این راه بریم، بی شرفا هر روز یه جا رو می كنن.، كی می خواد پر كنه خدا می دونه»

شما باورتون نمی شه كه حرف راننده واقعا درست باشه، اما جرات پیاده شدن در جایی كه آنرا نمی شناسید، ندارید. خلاصه ماشین به حركت ادامه داده و از جاده ای می گذرد كه دقیقا از وسط یك قبرستان می گذرد. از شانس بد شما، ماشین دچار خرابی شده و راننده از شما می خواهد كه پیاده شوید. بی خیال خودش، مردونگی رو به انتها رسانده و از شما كرایه هم نمی گیرد! دو سرنشین ماشین، در جهتی معكوس، ماشین را هل داده و آرام آرام از دید شما خارج می شوند. شما می مانید و قبرستان و  سكوت و تاریكی و ترس، خبری از مایكل جكسون هم نیست كه قركمری برای شما بیاید. ( همچنان به تصور كردن ادامه دهید)

نیم ساعتی می گذرد و خبری نمی شود، احتمالا اصلا حال خوشی ندارید، چه بسا در حال وحشت باشید، بالاخره ماشینی به شما نزدیك شده و مدام به حالت عجیبی چراغ می زند. ماشین جلوی پایتان ترمز می زند و راننده و سه همراهش،  كه دقیقا شبیه آخرین قاتلان زنجیره ای كه دیده اید، هستند، با اصرار فراوان، شما را سوار ماشین خود می كنند. حالا قبل از اینكه به ادامه داستان بپردازیم، باید یك تسویه حساب انجام بدهم. اگر شما جزء اشخاصی هستید كه تا اینجای متن را دقیقا تصور كرده اید، بدون اینكه دو پاراگراف بعدی را بخوانید، به پاراگراف سوم رفته و باقی ماجرا را بخوانید. اما اگر تا اینجای متن را تصور نكرده اید، دو پاراگراف بعدی را با دقت بخوانید.

من یه صحبت برادرانه با شما دارم. شما فكر می كنید واقعا كی هستید؟ فكر می كنید آدم مهمی هستید؟ آدم خاصی هستید؟ فهمیده اید؟ آیا از آن آدمها هستید كه به ظاهر متفاوتید ولی در كارهای چندش، تفاوتی با بقیه ندارید؟ آیا قبول ندارید كه اومدنی رفتنیه؟ جدا فكر كرده اید كه توی زندگی قراره به كجا برسید؟ بدبخت بیچاره، چند سال دیگه، بدون اینكه كار مهمی ازت سر بزنه، یكی یكی موهات سفید می شه، از ریخت و قیافه می افتی، غراضه و زشت می شی، دیگه كسی به روی چندشت نگاه هم نمی كنه، پیر می شی، آخرشم جان به جان آفرین تسلیم می كنی، بدون اینكه كك كسی بگزه، ابدا برای هیشكی مهم نخواهد بود كه شما چی بودی و كجا بودی و كجا هستی،

دارم مثل آینه، اون روزی رو می بینم كه جنازه ات رو بردن غسالخونه، آقا یا خانم مرده شور مشغول شستن شماست، اول یه سطل آب جوش می پاچه رو بدن لختت، بعد با كافور و چرتكه و اسكاچ می افته به جونت، تا كله و شكمت رو شتلق نتركونه ولت نمی كنه، آخرش هم توی یه چاله با یه عالمه خاك و كثافت دفنت می كنن، واسه چی عمرتو به ** دادی رفته؟ آدم ضایع، چی از جون این دنیا می خوای؟ می مردی اون چند خط رو تصور می كردی و دهن منو باز نمی كردی؟ حتما امثال شما رو باید تو سرتون بزنن؟ واقعا برات متاسفم.

باسلام و تبریك خدمت شمایی كه متن رو تصور كردید، براوو، نشون دادید كه مثل اون دسته بالایی حماااااااال نیستید، اما باید بگم كه شما هم خودتون دو دسته هستید، دسته اول اونایی هستن كه حتی یه نگاه به دو پاراگراف بالایی ننداختن و دسته دوم اونایی كه دو پاراگراف بالایی رو خوندن و رسیدن به اینجا! باید بگم كه شما دقیقا دو جور آدم متفاوتید. گروه اول لطفا پیوست یك رو بخونید و گروه دوم پیوست دوم رو مطالعه بفرمایید.

پیوست 1 : شما نشون دادید كه كوچكترین ارزشی برای متن من قائل نیستید، در واقع شما مثل اون اوسكول هایی هستید كه صبح به صبح یه روزنامه ورزشی می خرید و خط به خط می خونید و تا آخر شب همون رو نوشخوار می كنید. شما عشق خوندن صفحه حوادث هستید، مثلا فكر كردید قراره چه اتفاقی تو این پیوست بیفته؟ معلومه كه طرف به فنا رفته و الان دار فانی رو وداع گفته، چه انتظار دیگه ای داشتید؟ روزی صدتا از این اتفاقا می افته و یكی از این روزها هم واسه شما خواهد افتاد. حالا اساسا چه فرقی می كنه، نكنه فكر كرده بودید اون ماشینه عینهو پوریای ولی میاد و این بدبخت رو نجات می ده و تا دم در خونه شون با امنیت كامل راهنمایی می كنه؟ جدا برو یه فكری برای خودت بكن، به نظرم كله ات واقعا پوكه، آدم پوچ و بی ارزشی هستید. حالت بدجور خرابه خدائیش. برات متاسفم.  

پیوست 2 : با شما نمی دونم چه جور برخورد كنم، در واقع شما از اون دسته از آدمایی هستید كه من بهشون علاقه دارم. آدمایی كه هر چیزی رو قبول نمی كنن، حس سرپیچی در درونشون وول می خوره، و از طرف دیگه این قدر نسبت به متن من كنجكاو هستید كه همه قسمت ها رو بخونید، دمتون گرم. خیلی عزیزید واسه من، تو قلب من جا دارید، قربون چشمای خوشگلتون برم. گوگولی، بخورمتون، آخرشید، خیلی خوردنی هستید، اصلا واقعا باحالید. بازم سر بزنید، اجازه بدید یه چای داغ مهمونتون كنم. جدا كه دمتون گرم.

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -