TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مرد خشمگین(1) – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

دوشنبه 16 آبان 1390-02:10 ق.ظ



مرد خشمگین(1) نوشته مهرداد نعیمی

برای اولین بار لباس رسمی پوشیده بودم و جلوی جمعیت زیادی ایستاده بودم تا از عمری كه اخیرا تمومش كرده بودم، صحبت كنم. میكروفون خیلی خوب كار می كرد، بنابراین نیازی به پاره كرده حنجره نبود، سرفه ای كردم و با آرامش زیادی شروع به صحبت كردم: « خانوما و آقایون، شبتون بخیر، به قول جیك لاموتا، همین كه آدم بتونه سر پا وایسه، خودش باعث خوشحالیه، چه برسه كه اینجا وایسی و برای آدمای معركه ای مثل شما حرف بزنی، فقط سخت ترین بخش داستان اینجاس كه باید از ثمره یك عمر بی ثمر صحبت كنم. عمری كه مثل برق و باد رفت و منو به جایی نرسوند، یادمه، اون روزی كه اتفاقا مثل امروز بارون میومد و من نشسته بودم جلوی یه لپ تاپ و متن صحبت امروزمو می نوشتم، اصلا نمی دونستم كه قراره چه زندگی مسخره ای رو تجربه كنم. می دونید، من 56 سال زندگی كردم و روزی كه می مردم، سرحال بودم و حتی یه كیلو هم اضافه وزن نداشتم، مرگ غم انگیزی هم نداشتم،  یه مرگ ساده و طبیعی بود، اما خیلی بده كه سنی ازت بگذره و پیر بشی و احساس كنی هیچ وقت هیچی نبودی، به هیچ جا نرسیدی و در خوش بینانه ترین حالت، یه آدم معمولی مزخرف و بی فایده بودی. دیگه هممون می دونیم كه آدم فقط یه بار زندگی می كنه و اگه همون یه بار رو هم درست زندگی كنه براش بسه،  اما اكثر ماها بطرز محیرالعقولی، موفق میشیم كه با تمام اشتیاقها، امیدها و استعدادهای ذاتی درخشانمون، تركمون بزنیم به لحظه لحظه اون یك زندگی، بعضیامون سعی می كنیم همه چیو بندازیم سر بدشانسی، می گیم از هیچی شانس نیاوردیم، توی زندگی، توی هر چاله ای كه در مسیرمون وجود داشته، افتادیم و یكی شون رو هم جای خالی ندادیم. اما آخرش واقعیت تلخی مثل پتك می خوره رو سرمون، واقعیتی كه نشان از ضعف ها و حماقتهای خودمونه و متاسفانه، حتی نمی تونیم انكارش كنیم.

راستش همین حالا هم كه اینجا وایسادم، می دونم كه كلا چیز زیادی نمی دونم، موهامو سفید و تجربه هایی كسب كردم و فهمیدم كه گرچه اكثر ماها توی زندگیمون دنبال یه چیزهایی می گردیم، اما بعضیا واقعا دنبال هیچی نیستند، براشون مهم نیست كه كی هستن و چی كاره اند، عده ای دیگر، می خوان به چیزهایی كه می خوان برسن اما كسی نفهمه اونا به چیا رسیدن، بعضیا به همون چس مثقال چیزی كه می خوان هم نمی رسن، بعضی ها به چیزی كه می خوان می رسن و خب، دیگه از اون به بعدش براشون مهم نیست، خودشون رو كامل ول می كنن، آدمهای خیلی كمی هم هستن كه تا آخر رو درست می رن، اما بخشكی شانس، كه من جزء هیچ كدوم از این دسته ها نبودم، من اصلا نمی دونستم قراره چه غلطی بكنم. اصلا نمی دونستم چرا چیزای زیادی می خواستم و در عوض، همه عمر درجا می زدم. آخ اگه بدونید چقدر بده درجا زدن، اینكه هیچی دست خودت نباشه و محكوم باشی به تكرار چندباره و چند باره كاری كه می دونی حتی اگه موفق بشی ارزشی نداره. حتی اگه موفق باشی و بدون نقص انجامش بدی، باز همونی هستی كه بودی، بدون یه اپسیلون پیشرفت!

بادمه همون روزا، یعنی سال 90 خورشیدی، توی یه مقاله علمی خونده بودم كه خوشبختی چیزی نیست مگر داشتن كنترل لحظه به لحظه خودآگاه خود، الان می فهمم كه این جمله كاملا درست بوده و تنها راه خوشبختیه!

خیلی از این نكات مهم رو همون موقع ها فهمیده بودم اما مطمئنا اصلا فكرشو هم نمی كردم كه توی زندگیم هیچ وقت موفق و خوشبخت نخواهم بود. گرچه، الان كه می بینم، با اون شیوه زندگی كه من داشتم، انتظار دیگه ای هم نباید می داشتم، فقط یه چیز رو خوب بلد بودم و اونم نگرانی بود، به موقع و درست، نگران می شدم اما راه حلی پیدا نمی كردم. یادمه از قبل از بیست سالگی، همیشه از این می ترسیدم كه برسم به چهل سالگی و ببینم یه آدم بی خاصیت و مزخرفم كه زن و بچه ای هم اطرافم رو پر كردند و چاره ای ندارم جزء سگ دو زدن، حسابی افتادم توی روزمرگی و بی فایدگی، چند سال بعد، رسیدم به چهل سالگی و دقیقا همونی بودم كه دوست نداشتم باشم، اما باز خودمو خر كردم، به خودم گفتم، الان رسیدم به سنی كه كاملا آدم پخته ای هستم، حالا وقتشه كه كاری كنم كه از اینجا به بعد رو دیگه درست زندگی كنم، اما تا همین 56 سالگی كه عمرم تموم شد، كار خاصی انجام ندادم. نمی دونم از چی بگم یا از كجا بگم، شاید بد نباشه یه آنتراك بدیم و برم یه هوایی بخورم!




تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic