تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - جیغ جیغوی پیر ( شماره 1 ) – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 4 آذر 1390-12:27 ق.ظ



جیغ جیغوی پیر ( شماره 1 ) نوشته مهرداد نعیمی

امروز پنج شنبه بود و هیچ اتفاق خاصی هم برام نیفتاد، ولی اصلا حال خوشی ندارم. همش احساس تهوع دارم و مطمئنا از مسمومیت غذایی نیست. یه سرماخوردگی شدید هم دارم كه حالا حالا ها قرار نیست ولم كنه، تا ابد می خواد همین طوری بمونه، تازه اگه بدتر نشه، مثل بقیه زندگیم، كه تا دیروز بهتر از این بود، این اتفاقیه كه هر روز می افته، اون سالهای یه كم بهتر كجا رفتن؟ اگه حواسمون نباشه، خیلی زود، حتی یادشون هم فراموش میشه، بعدشم همه چی تموم میشه و ما می میریم. چند سال بعد كسی یادش هم نمی مونه كه مهرداد نامی هم وجود داشته و دردهایی داشته و غم هایی داشته و شكایت هایی! 

امروز خیلی زود از خواب بیدار شدم، قراری دانشگاهی داشتم كه برام مهم بود، از اینكه سوار مترو بشم تردید داشتم، چون همش احساس تهوع داشتم، اما آخر سر سوار شدم، این قدر فكر و خیال توی سرم بود كه احساس تهوع، توش گم بود، به این فكر می كردم كه واقعا چه دنیای عجیبیه، در زندگی حس هایی هست كه یه روزی بهش می خندیدی و یه روز دیگه، اشكتو در میاره، و شاید تنها راه چاره این باشه كه مثل جوئل و كلمانتین توی فیلمنامه چارلی كافمن، بری و ذهنتو پاك كنی و خلاص!

امروز خیلی یاد قدیمهای نه چندان دور می افتادم، یاد این افتادم كه بعضی از ویژگیهام چقدر عجیبه، مثلا اینكه نمی تونم با آدمی كه ازش خوشم نمیاد، هم كلام بشم، سه سوته كارم به دعوا می رسه، حالا بگذریم، امروز توی مقصد اصلا از مترو پیاده نشدم، اصلا حسش نبود، همون جا نشستم تا مترو بره دور بزنه و برگردم سر جای اولم، ناهار هم دوباره سوپ گوجه داشتم و ساندویچ، از جفتش متنفرم دیگه،  تمام وقت به این فكر می كردم كه آدم باید بتونه ذهنشو پاك كنه و بره دنبال چیزای جدید، آدم باید بتونه بگه گور بابای سرنوشت هم كرده، من مال خودمو می خوام، حتما چنین مكانیزمی درون ما وجود داره، برای مایی كه خیری از سرنوشت ندیدیم، سرنوشتی كه فقط بلده آدما رو آزار بده، سرنوشتی كه خوب بلده آدمای ناهمسان رو بندازه بجون هم و بشینه تماشا كنه و حالشو ببره، سرنوشتی كه باعث بشه آدما بیخودی كارشون به سكته برسه، كار سرنوشت همیشه همین بوده، من خیلی دلم می خواد برم دنبال روزگار خودم، گرچه راهشو پیدا نمی كنم.

بگذریم، یه كم بعد از دوازده بود كه برگشتم خونه، جای بدی نیست، همسایه پایینیمون یه پیرمرد ساكت و آرومه!  صاحبخونه هم آدم مهربونیه كه اینم عجیبه، كاری با كسی نداره، یه بالكن هم داریم كه اونم خیلی به درد بخوره، خلاصه از خونه خیلی راضی هستم كه اینم عجیب غریبه، الان یه كاری دارم كه باید یعنی دارم سعی می كنم یه كاری بكنم  كه، در واقع می خوام یجورایی فكرامو بنویسم، احتمال داره اسمشو بزارم جیغ جیغوی پیر، یا آقایی كه از زندگی خسته شده اما از مرگ هم می ترسه! آقایی كه می دونه نمی شه زیاد نگران آدما نبود، آخه آدما آدمو زیاد اذیت می كنن، بخصوص كه دكترا می گن روح من به شدت مستعد آزار دیدنه.

راستی، گاهی وقتها آدم داره به یه چیزی فكر می كنه و بعد، دقیقا همون اتفاقا می افته، یا داری به یه كلمه ای فكر می كنی و بعد یهو یكی دقیقا همون كلمه رو می گه، حتما برای شما هم اتفاق افتاده! اما امروز اصلا برام این اتفاق نیفتاد، شاید كسی به این فكر نكرده كه چند دفعه در روز پیش میاد كه داری به اتفاقی فكر می كنی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته، یا داری به كلمه ای فكر می كنی و اون كلمه رو هیشكی به هیشكی نمی گه! یا منتظر یه پیامی، یا حداقل یه پیامك، اما هیچ خبری نمی شه، اون روزا، حتی ایرانسل هم باهات لج می كنه و خبری ازت نمی گیره!

امروز چند تا كار مهم داشتم اما نه سر قرار رفتم و نه سر كار، اما عموما زندگی من این قدرا جذاب نیست، صبح می رم سر كار و شب میام خونه، اگه دفتر خاطراتمو بخونی می بینی كه همش چرت و پوچه و خالیه. من اكثرا از زندگیم استفاده درستی نكردم، منظورم استفاده از حداكثر یه چیزیه، گرچه تموم وقتهایی كه بیكارمو فكر می كنم و چیزای زیادی از مغزم رد میشه اما اونا هم تعریفی ندارن. یكی دیگه از چیزایی كه امروز خیلی بهش فكر كردم این بود كه یه وقتهایی یه آدمایی یهو خودشون رو میندازن وسط زندگیت، اولش یه كم دستپاچه میشی، بعد یه كم كنجكاو میشی و دست آخر ممكنه بهش علاقمند بشی اما دقیقا همون وقتها كه داری واقعا به چیزی یا كسی علاقمند میشی، یهو بوووووم!! از زندگیت می پره بیرون، شاید برای اینكه به یاد بیاری كه توی این دنیا هیچی پایدار نیست، همه چی رفتنیه،

معمولا وقتی این اتفاق می افته، تو می مونی و یه دنیای كاملا گیج كننده، دو سه تا بیشتر هم راه پیش روت نداری، شاید همون طور كه گفتم بری و ذهنتو پاك كنی از همه مسائل مرتبط، شایدم بمونی و با خودت بگی همش یه تجربه بود، یه تجربه دردناك و شاید خوب، حالا كاری هم با این نداریم كه قراره با این همه تجربه دردناك چه گهی بخوریم!

سخت ترین نوع فراموشی، فراموش كردن یه آدمه كه یه موقعی بخش مهمی از زندگیت بوده، من چند باری تجربشو دارم، متاسفانه یا خوشبختانه، هیچ وقت بطور كامل این اتفاق نمی افته، حتی اگه همه عكساشو از بین ببری، همه هدیه ها، یادداشت ها و كتابایی كه برات خریده رو و هر چیز دیگه رو از خونه بندازی بیرون، بازم از ذهنت بیرون نمی ره، چقدر سخته وقتی كه به خیلی چیزا دلبستگی داری، اما مجبوری بمیری، مجبوری همشو یهو ول كنی و گورتو گم كنی!

    




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 08:28 ب.ظ