تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - فقط مسیر رو دنبال کن – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 24 دی 1390-11:53 ب.ظ



فقط مسیر رو دنبال کن نوشته مهرداد نعیمی

صحنه چهارم: چند سال پیش دختر دل نازک و مهربانی ایمیلی برایم فرستاده بود که در نوع خودش جالب بود. این دختر که احتمالا می دانست من هم دل نازک و مهربان هستم، از من خواست بود که اگر آب در دست دارم زمین بگذارم و زودتر بروم با او ازدواج کنم. وگرنه حتما خودکشی خواهد کرد. وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم، گفت همینجور بیخودکی گهگاهی نوشته های من را می خوانده و بعد از مدتی دچار احساس پوچی و بیهودگی شده است. دیدم حرفش منطقی است، قراری گذاشتیم در پارک باغ فردوس، تا برای اولین بار همدیگر را ببینیم. خدا خدا می کردم که حداقل خوش قیافه باشد، از دور که دیدمش بنظر بدک نمی آمد، اما جلوتر که رفتم، دیدم تخم جن با وجودیکه سن و سالی ازش می گذشت، چنان تیپ زده بود که انگاری آدری هیپورن است.

از او خواستم کمی درباره خودش بگوید تا بفهمم آیا افکارش با من جور در می آید یا نه، اما اسلحه ای درآورد و به سوی من گرفت و گفت:«من انتخابی نیستم. من را باید همینجوری که هستم بخواهی»

گفتم چرا؟ گفت: واحد ایمنی سیاره من، می خواهد شر آدمی مثل تو را کم کند، راهش هم یقینا همین است!

صحنه سوم : یک وقتی در ماساچوست، زندگی خوبی و کار راحتی  داشتم، هر روز که از کار برمی گشتم، با دوستم حامد، به کافی شاپی می رفتیم و با هم فیلمنامه ای می نوشتیم. "داستان درباره پیرمردی بود که هر شب از خدا خواهش می کرد به او اجازه بدهد تا وقتی مُرد، ثروتش را با خود به آن دنیا ببرد، یک روز فرشته ای که از کارهای او کلافه و درمانده شده بود، سراغ پیرمرد آمد و گفت: «این دعای او اجابت می شود، به شرط آنکه تمام ثروتش را تنها در یک کیف دستی کوچک جا کند»." روزی که داشتیم همین سکانس را می نوشتیم. متوجه شدم سوسک بالداری کنار میز ما ایستاده و زل زده است به من. حامد رفت و سوسک را برداشت و به بیرون از کافی شاپ هدایتش کرد و به کارمان ادامه دادیم. شب بعد که همچنان در همان سکانس گیر کرده بودیم، دوباره سوسک را در همان محل دیدیم، من رفتم و با پا شوتش کردم به بیرون و به کار خود ادامه دادیم. شب سوم باز هم سر و کله سوسک بالدار  پیدایش شد، این بار حامد با کتابش ضربه ای به سوسک زد و من، سوسک نیمه جان را به بیرون بردم. شب چهارم رسید و باز سوسک سر جایش بود. هر دو بلند شدیم و تا می توانستیم سوسک را زیر پا له کردیم جوری که همه پیکرش به موزائیک ها چسبیده بود. ولی با این حال، سوسک روز پنجم هم برگشت! نکته اینجاست که ما خوب نمی دانیم باید چی کار کنیم و بیخودی گیر می دهیم به موجودات اطرافمون. اونارو مقصر می شناسیم و دهانشان را به صافی اتوبانهای ایران می کنیم.

صحنه پنجم : باور بکنید یا نه، یک سال پیش رفته بودم قبرستان ابن بابویه، و داشتم به جمله ای از شیخ مهردادالدین نعیم السلطنه فکر می کردم که گفته بود:"آدما دوست دارن با کسی ازدواج کنن که از خودشون سرتر(و نه هم سطح) باشه، این برتری می تونه پول، قیافه، قدرت، هوش یا طرز فکر باشه، واسه همین هیشکی دنبال کسی که واقعا به دردش می خوره نمی ره و همیشه هم، بعد از ازدواج، یک نفر و یا هر دو نفر احساس شکست می کنن و می فهمن سرشون کلاه رفته بوده و به همین دلیل خیلی زود و بعد از گذر روزگار هوس، از هم خسته می شن." در همین احوالات یکه خانم فسقلی فلسفی لاغر مردنی را دیدم که قیافه خیلی عجیبی داشت. وقتی با او هم کلام شدم، خیلی زود اقرار کرد که از کهکشان دیگری آمده است و حالا هر چه تلاش می کند به خانه خودش برگردد، نمی تواند. می گفت مثل این می ماند که سنگی به رویت افتاده اما نمی توانی خودت را بیرون بکشی، خیلی فسقلی بود و رنگ بنفش مایل به ارغوانی داشت. روی هم رفته آدم لوده ای بود که جملاتی حکیمانه از دهانش خارج می شد. نمی دانم از کجا فهمید، اما نشست و ساعتها من را نصیحت کرد و گفت:«دلیلی ندارد که بخواهی بعضی صحنه ها را زودتر ببینی، هر وقت نوبتشان رسید، خودت می بینی، فقط مسیر را دنبال کن و صحنه ها را به ترتیب شماره بازی کن. و گرنه حست بهم می ریزد. این قدر عجله در هر کاری بی فایده و بی دلیل است. گاهی این قدر زود سراغ صحنه آخر می روی، که اصلا یادت می رود صحنه های اول را ببینی، گاهی هم یادت می رود که این صحنه ها با هم تداخل داشته اند و قسمتی از هر داستان، در سکانس دیگری گفته شده است. برای همین هیچی نمی فهمی و از عالم و آدم دلخور می شوی»

 صحنه دوم: یک خبر بد دارم و یک خبر خوش، من هیچ وقت دوست ندارم به کودکی برگردم. گرچه می دانم اگر از اول زندگی را شروع کنم حتما اوضاع بهتری خواهم داشت. اما معتقدم کودکی اصلا دوره خوبی نیست، همه سر آدم کلاه می گذارند و زود سر کار می روی. بیخودی می خندی و الکی خوش هستی، مجبوری به آن مدرسه های در پیت بروی و با آن ناظم های جفنگ سر و کله بزنی، هیچ وقت از مدرسه لذت نبردم، دانش آموز خوبی هم نبودم، فقط سعی می کردم در ریاضی نمره خوبی بگیرم. از همون بچگی کار می کردم و خودتان می دانید که آدم بزرگها به بهانه بچگی، کمترین حقوق را بهت می دهند. این حرفم به این معنی نیست که بعد از بچگی خوب است، اما حداقل مخ آدم پیچیده تر می شود. اما برویم سراغ خبر بد و خبر خوب:

نوشتن یک صحنه درام راحت تر از نوشتن طنز است. چون هرچقدر هم بد بنویسی، روی خواننده تاثیر کمی می گذاری. جدیدا متوجه شده ام که همانطور که زمین لرزه داریم، زمان لرزه هم داریم! توضیحش بماند برای بعد، این خبر خوش بود. اما خبر بد اینکه ما آدمها هیچی از زمان نمی فهمیم اما خیلی خوب آنرا درجه بندی کرده ایم. جوری که هیچ کس جرات ندارد بگوید:"چرا امروز یازده ژانویه 2012 است؟ من دوست دارم هشتاد و پنجم ماه نیلوفر سال یازده هزار و هشتصد و چهارده باشد!" یا کسی جرات ندارد بگوید "چرا ما سی ساله هستیم؟ من می گویم ما منفی نه هزار سال داریم". نمی شود که نمی شود، همه دنیا با همین قوانین زندگی می کنند و حسابی حواسشان به زمان است. اما تا دلتان بخواهد استاد هدر دادن زمان هستند. نمونه اش دقیقا خود شما که الان داری با خواند این متن، وقتت را هدر می کنی، یا خود شمایی که قراره بری سربازی و دو سال از عمرت رو بسوزونی بره پی کارش، یا بعد بیایی و ازدواج کنی و بفهمی دیگر از خودت گذشته است و شاید بهتر باشد بچه ات را درست تربیت کنی، یا شمایی که پول و عمر و زندگیت را هدر می کنی و یک آلبوم چرند موزیک ضبط می کنی و خود را جزء تاریخ موسیقی به حساب می آوری، یا شما آقای بقال که صبح تا شب پشت دخل می ایستی و هیچ کاری نمی کنی، حتی سعی نمی کنی از این همه وقتت استفاده کنی و کتابی بخوانی، یا تو آدم بدبختی که صبح تا شب دنبال شخصی می گردی که باهاش ارتباط جنسی برقرار کنی. یا تو آدم کله پوکی که زور زدی مدیر بشوی که دهان زیردست هایت را صاف بکنی، یا تو بچه طفلکی که دوازده سال به مدرسه می روی و نه فهمت بالا می رود و نه در زندگی هدف پیدا می کنی، واقعا آدما دارن به کجا می روند؟ برنارد شاو جمله ای دارد که من به این شکل تغییرش داده ام: "چه درکره ماه، آدم باشد یا نباشد، حتما از کره زمین بعنوان تیمارستانشان استفاده می کنند."

 

 

صحنه اول : یکبار مادرم تعریف می کرد که من و برادر دوقلویم، هفت ماهه به دنیا آمده ایم. پدرم که از اینهمه عجله ما شوکه شده بود، دیر به بیمارستان می رسد و از آنجا که همیشه دوست داشت دختر داشته باشد، با دیدن دو پسر، ناراحت شده وحتی به هیچ پرستاری انعام نمی دهد. علی رغم آن عجله ابتدایی، در باقی مسائل، صبر و حوصله ای مثال زدنی دارم. بعنوان مثال اگر در حین پیاده روی، سنگی وارد کفشم بشود، ساعتها با سنگ مدارا می کنم تا روی سنگ کم شده و خودش با پای خودش برود.

پدر و مادرم علاقه خاصی به من دارند، مادرم همان بچگی به من گفت: به دنیا آمدن تو، یک ناامیدی بزرگ در زندگیم بوده!

پدرم هم که زیاد اهل حرف زدن نبود، تا می توانست، در نوشته هایش از وجود من گلایه می کرد. یکبار در یکی از نوشته هایش خواندم که، "پسرم اگر بستنی می خواست و نمی خریدیم، هر شب و هر شب می آمد و زل می زد به ما، حتی اگر کتکش می زدیم و زیر پا له می کردیم، باز هم کم نمی آورد و بالاخره بستنی را صاحب می شد!" پدرم در همین متن پیش بینی کرده بود که آخرش یکی با اسلحه می آید و من را از پا در می آورد و وطنی را خوشحال می کند.

 در سراسر 30 سال گذشته، تنها دو بار باعث خنده پدرم شده ام. اولین بار وقتی که کیف دستی پیرمرد همسایه مان را که همه جا به خودش می چسباند، برداشتم و به او دادم تا تویش را ببیند و دومین بار وقتی که نسبت به هوش من دچار تردید شده بود و من را برد تا امتحان آی کیو بدهم. من هم تمام تلاشم را کردم تا ضایعش کنم و بالاترین نمره ممکن را دریافت کردم. تا دیر نشده، بگویم که در زندگی، کله پوک هایی هستند که به زیردستانشان سخت می گیرند و جیب خود را پر می کنند و بعد ادعا می کنند که به این دلیل سخت گرفته اند که انسان آدم نمی شود مگر اینکه سختی بکشد و دهانش به صافی جاده های ایران بشود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 08:25 ب.ظ