تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - چرا نشدم هیچی!؟ ... – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 15 بهمن 1390-09:41 ق.ظ



موضوع مهمی که در این بیست سال اخیر، خیلی بدجور ذهن من را مشغول کرده است، این است که متوجه شدم که منهای من، تمام هم کلاسی های دوره دبستانم، در زمینه خودشان، آدم مهمی شده اند و من تنها شخصی هستم که درجا می زنم و بلانسبت هیچ چیزی نشده ام.

این درحالیست که همه ما در یک مدرسه نمونه مردمی معتبر تحصیل می کردیم و معلمهای خوبی داشتیم. خودم هم اساسا از آن دسته آدمها هستم که به ذهن باز اعتقاد راسخی دارم، (البته منظورم اون قدر باز نیست که محتویات مغزتون بپاچد بیرون). این را هم می دانم که ما آدمها باید فکر کنیم. و می دانم که مغز دستگاهی است که ما تنها فکر می کنیم که با اون فکر می کنیم. و اینکه خیلی از ماها از ترس انجام یک حماقت یا خریت، ترجیح می دهیم کمتر حرف بزنیم، کمتر بنویسیم و حتی کمتر فکر کنیم. غافل از اینکه هیچ چیز به اندازه حماقت، باعث رسیدن به ایده های جدید نمی شود. اما مشکل اصلی من در اینجاست که آخرش نفهمیدم آدم بهتر است دانشمند شخیصی باشد، فیلمساز برجسته ای باشد یا یک مهندس خوب، یا فوتبالیست پولدار، خلبان کار درست، فضانورد، پزشک متخصص، طراح، نویسنده، آهنگساز و یا حتی یک بیزینس من. هیچ وقت نتوانستم تصمیم بگیرم که چه کسی بشوم! (این را شدیدا مدیون سیستم کشف استعداد پیشرفته داخل ایران هستم که جدا خدمتگذار مردمند و تمامی لحظات عمر شریفشان را به ملت و مردم می فکرند!)

بهترین دوست دوران دبستانم، سینا، در آمریکا ریاضی دان اندیشمندی شده است و از خودش قوانین و تئوری هایی در می کند، احتمالا اگر من جای او بودم، فکر می کردم که تنها یک ریاضی دان بودن برای من کم است، احتمالا سعی می کردم خلاف جریان آب، شنا کنم و مثلا قضیه لانه کبوتر را به این صورت زیر سوال ببرم : «با داشتن 9 زن حامله، تضمینی وجود ندارد که در هر ماه، یک کودک تولید شود!»

دوست دیگرم میثم، در انگلیس بطور مداوم از خودش نظریه در می کند، او که از همان بچگی، آدمی بی منطق و نفهم بود، در دانشگاه، منطق تدریس می کند، در یکی از کتابهایش چنین نوشته است:"چون تاریخ همیشه تکرار می شه، پس اگه می خواهیم برای نسل های بعدی پیشرو باشیم، بهتر است بجای استفاده از موبایل از پیجر و به جای استفاده از تبلت از چرتکه بهره بگیریم." همین یک سال پیش در جریان برگذاری مراسم نوبل گفت:« همکاران عزیز، هر چه از تئوری دورتر باشید، به نوبل نزدیکترید.»، هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی به جایگاه او نیز قبطه بخورم!

همکلاسی دیگرم، ناصر، که همیشه تنبل ترین بچه کلاس بود، الان در کار خودش بهترین است. او موفق شده تا یک قاچاقچی برجسته مواد مخدر بشود، بطوریکه در بسیاری از اجتماعات لات و لوت ها مورد تقدیر قرار گرفته و اخیرا هم به 50 سال زندان محکوم شده است. او دارنده رکورد 240 ساعت مصرف مداوم کوکائین و به اعتیاد کشاندن بیش از هزار جوان آینده دار است. این روزها همه از ناصر با پسوند زیبای "کثافت" صحبت می کنند و عده زیادی به او افتخار کرده و به رکوردهایش غبطه می خورند. همان عده ای، معتقدند که ناصر هم برای خودش کسی شد ولی مهرداد هیچ شکری نخورد!

دوست دیگرم مهران، در نیویورک سریال علمی تخیلی می سازد، هفته قبل، ورایتی با او مصاحبه کرده بود و او کلی جملات قصار و قلمبه و سلمبه از خودش بیرون تراویده بود. مثلا یکجا گفته بود : "یک داستان علمی و تخیلی، تا وقتی خوب است که حرف از پیش بینی خطرات کره زمین می زند. اما به محض اینکه از پیشگیری وارد بحث جلوگیری می شود، مضحک و خنده دار می شود" در یک قسمت دیگر گفته بود:« همیشه به استیون(استیون اسپیلبرگ) می گم، آیا این بامزه نیست که همون آدمایی که به داستانهای علمی تخیلی می خندن، با جدیت به خبرهای دلار، سکه، نرخ و آب و هوا گوش می دن؟» استیون هم در جواب گفت:«مهران مردم رو وللش، وقت تو بیشتر از اون ارزش داره که به مردم فکر کنی!!»

هم کلاسی دیگرم، نیما، همین حالا، در مالزی، متخصص در یافتن جواب برای سوالهای بی ربط و بیهوده است، اینطور که شنیدم، در مالزی به او می گویند فیلسوف! او چندین کتاب به چاپ رسانده و ناقل جملات معروفی درباره علمه، از نظر اون، علم بهترین چیز دنیاس، ولی احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم:"علم واقعا بهترین چیز دنیاس، به شرطی که مجبور نباشی همه عمرت رو صرف علم کنی و وقت زیادی برای زنها داشته باشی.» یا مثلا احتمالا، من به جای تشبیه فیزیک به تمام هستی، این جمله رو می گفتم:«شبیه ترین علم دنیا به عملیات جنسی، همانا فیزیک است، چرا که همیشه، فقط گهگداری نتایجی حاصل می شود، اما نه یادتان می آید چه زمانی چه حرکتی کردید که به این نتیجه رسیدید، و نه یادتان می َآید که اصلا فلسفه انجام و تکرار این همه آزمایش، چه می توان باشد!»

محمد، یکی از دوستام که همه دنیا قبولش داره و اون هیشکی رو در دنیا قبول نداره، گفته همیشه فرضیه های زیبایی می سازم که به دست واقعیت های زشت دنیا به جواب می رسن.» او که واقعا فکر می کنه واقعیت رو در چنگ داره معتقده:« همه نسلها فکر می کنن واقعیت رو در چنگ دارن و گذشتگان خود را ابله، کودن و فریب خورده می شناسند، راستی نظرتون در مورد خودتون چیه؟» احتمالا اگه من جای اون بودم، تبدیل به آدمی می شدم که همه دنیا رو قبول داره اما هیشکی تو دنیا، اونو قبول نداره.

صادق، دوست دیگرم در تبلیغات متخصصه، به قول خودش به خوبی می تواند آدما رو گول بزنه، سرشون شیره بماله و اونارو وادار کنه پولشون رو خرج کنن، من که از این کار حالم بهم می خوره، اما این دوستم آدم موفقی محسوب می شه، عاشق علم آماره، با وجودیکه می گه آمار تنها علمیه که طرفین دعوا، هر دو ازش سوء استفاده می کنن، با اینکه می دونه آمار یکی از سه دروغ مهم زندگیه(در کنار عشق)، اما عاشقانه از اون استفاده های بجا و نابجا می کنه، من که دوست نداشتم چنین آدم موفقی باشم!

هم کلاسی دیگرم مصطفی، روان شناس مسائل عشقولانه شده و برای خودش یک پا فرهنگ هلاکوئی است! او در مورد عشق چنین گفته است: "در حساب یک آدم عاشق، یک بعلاوه یک می شه همه چیز و دو منهای یک می شه هیچ چیز،"، احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم: "عشق دقیقا مثل پی پی می مونه، نورمال و طبیعی، غریضی و پر هیجان، غیر منطقی و حیاتی!"

او با کمال خوشرویی، کتابی از خود بروز داده و در آن جملات آلدوس هاکسلی را به نام خودش زده است، من به این کار دزدی می گویم، اما انگار در دنیا به او می گویند "جناب مولف". او مثلا نوشته است:"پیشرفت فناوری وسیله ایست برای به عقب بردن اجتماع، هر آنچه می تواند اختراع بشود، پیش از این اختراع شده، هواپیماها اسباب بازی های بامزه ای هستند، اما ارزش نظامی ندارند، اینترنت گرچه اولین اختراع بشر برای درک بشر است، اما معجونی از هرج و مرج شده است"(مشخصا این آخری از هاکسلی نبوده، اما مصطفی بخوبی توانسته است تخصص خود را نشان دهد!)

دوستم اصفر فیلمی ساخت متفاوت از خیانت و شقاوت و شکایت و رشادت! گویا همه می گویند دستمایه های او با همه فرق دارد! او درباره جوانان لندن. اللخصوص جوانان محله های مرکزی لندن، که به هوای فرضیه های فیلم سکرت همگی مشغول فرستادن انرژی به کائنات بودند و اصلا حواسشون نبود که وقتی همه با اهداف مشابه به کائنات انرژی بفرستند، نیروهایشان با هم خنثی می شود، فیلمی مستند ساخت که دنیا را تکان داد، او در فیلم ثابت می کرد که آخر کائنات که پارتی بازی سرش نمی شود. حتما اگر من جای او بودم، همین "درباره قلی..." خود و دوستم، رضا طهماسب را می ساختم!

دوست دیگرم، حامد نامزد ریاست جمهوری در آمریکا شده بود، اسم خودش را گذاشته بود آلفرد، یک شبه محبوب قلبهای میلیونها آمریکایی شد، حامد در یکی از سخنرانی هایش گفته بود:«واقعا به نظر شما ما به سلاح شیمیایی نیاز داریم وقتی که به اندازه کافی کلم و الکل و پنیر و روسپی در اختیار داریم؟» احتمالا اگر من جای او بودم، خودم را بامزه فرض می کردم و بعنوان اهداف دولتم، این موارد را ذکر می کردم: "ریختن تشعشعات به آب اقیانوس ها، گرسنه نگاه داشتن یک میلیارد از آدمهای دنیا، حمله به تمامی کشورهای خاورمیانه، راه اندازی جنگ شیمیایی در افغانستان، دادن باج های تپل به چین و ژاپن، پاره کردن خوار و مادر لایه اوزون، حمله به صندوق ذخیره ارزی، رساندن تورم به 25 درصد، سر به نیست کردن همه عناصر آزادی بیان، رساندن بدهی های خارجی به مرز مگا تریلیون دلار، اثبات دروغین بودن سفر به ماه، شدت بخشیدن به تبعیض نژادی، رساندن مالیات به صد برابر نرخ کنونی، حال دادن به همه آقایان سرمایه دار و حال گرفتن از همه فقیر فقرا!

دوست دیگرم، امید، هم پزشک است و هم شعر می سراید عینهو باغلوا، شعرها، به هفت زبان زنده و مرده دنیا ترجمه می شوند اما باز هم وزن و قافیه دارند! او شعری دارد که خودم هم دوستش دارم:«مره مانکی سانگام، او مورا سنهی، بولراتا بول سنگام، ووگاتنهی!»(این ترجمه هندیش بود)، احتمالا اگر من بودم، یا چرت و پرت می سراییدم یا چرت و پوچ! دوست دیگرم علی، با آنکه به عمرش یک عدد کتاب هم نخوانده است، فوتبال را جدی گرفت و الان برای خودش میلیاردری است، کلی هم عاشق و دلباخته دارد، در خیابان پِرماننت با او عکس می گیرند! آن وقت هر وقت من فوتبال بازی می کردم، یا روی نیمکت ذخیره ها بودم، یا یک دروازه بان ماسماسکی بودم! حالا کاری به اکبر که زد تو کار بیزینس، یا هوشنگ که خلبان شد و هواپیما را بدون چرخ به زمین نشاند ندارم، خلاصه اینکه هر یک از دوستانم متخصصی شدند و جایگاهی یافتند اما من هنوز همان خر سابقم!

موخره: بنده عشقی روحانی(منظور روانی است، نه جسمانی) به جورج اُرول دارم، معتقدم در تمام طول زندگی بشر، حداقل به یک جورج اُرول نیاز داشته ایم، اگر نوشتن واقعیات و گزارش نویسی، یک دین بود، جورج اُرول قطعا امام آن دین بود، تمام متن فوق، حاصل ارادت بنده به جورج اُرول عزیز بوده و حاصل پریشانی های ذهن واقعا آشفته من است، هیچ یک از جملات یا شخصیتها واقعی نیستند. تنها سعی کردم، به شکلی اُرول گونه، جملات و شخصیت هایی واقعی بسازم.




تاریخ آخرین ویرایش:- -