تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - نامه هایی از پادگان – شماره 1 – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 29 فروردین 1391-11:21 ب.ظ



نامه هایی از پادگان شماره 1 نوشته مهرداد نعیمی

اولین روزی که وارد پادگان شدیم جزء سخت ترین و بدترین لحظات عمرم بود. اتوبوس ساعت 4 صبح به پادگانی روی دامنه کوه بینالود رسید. دمای هوا 16 درجه زیر صفر بود. جوری می لرزیدم که به هیچ شکلی نمی توانستم خودم را ثابت نگه دارم. در تاریکی محض همه را به خط کردند و فرایندهای توجیهی شروع شد، ساعتها گذشت و ما همین طور ایستاده بودیم. بعد صف بازی آغاز شد، از صف لباس به صف پوتین، از صف ساک به صف لوازم جنگی، از صف استحقاقی به صف توالت. اما اینها انگیزه من برای نوشتن این متن نیست. در اینجا می خواهم از سکانس/ پلانهای جذابی که در پادگان دیدم بنویسم.

 

1 .. فرمانده گروهان دقیقا بعد از صحبت درباره درجه افتخاری(که ارتشی ها بعد از شهادت می گیرند و مثلا از سرلشگر می شوند سپهبد) تاکید کرد که ما سربازان آموزشی مادون ترین آدمهای پادگان هستیم و باید به سربازان صفر هم احترام نظامی بگذاریم. به ذهنم رسید که اگر الان یک موشک بخورد وسط پادگان و ما شهید بشویم، نهایتا با یک درجه افتخاری، می شیم سرباز صفرم. واقعا که چه آبرو ریزیه خنده داری: شهید سرباز صفرم مهرداد نعیمی

2 . همه به حالت خبردار ایستاده بودیم، کسی حق هیچ حرکتی نداشت و جناب سرگرد برایمان صحبت می کرد: "برای یک زندگی درست، نیاز به مغز، رفلکس، درک، آی کیو، هوش، دانش و علم، شعور و فهم، فرهنگ و ایمان و یه عالمه فعالیتهای مثبت بدنی و ذهنی هست. اما بحمدالله خدا رو شاکریم که شماها بدون داشتن هیچ یک از اینها، نه تنها به زندگیتون ادامه می دید بلکه انگار موفق هم هستید، همتون فوق لیسانس دارید دیگه؟ ..... واقعا جای شکر داره."

جناب سرگرد در قسمت دیگه ای از صحبتهاشون گفتن:" در رویا هر نوع خواسته ای امکان پذیره، مثلا توی خواب می بینید که با جسیکا سیمپسون روی یه تخت نشستید و دارید درد و دل می کنید، اما رویا که داشته باشید، فقط با امید و ایمان می تونید به رویا برسید، منظورم ایجاد مربع یا مثلث عشقی نیستا، اون که مورد منکراتی داره، رویای سعادت، ایمان به خدا و امید به موفقیت، عشق هم لازمه تا همه چیز زیباتر بشه، هیچ وقت از لبخند غافل نشید تا همه لحظاتتون پر از عشق و امید و رویا بشه......"

آروم به کناریم گفتم:"پس نتیجه اینکه مسواک و خمیردندان مهمترین ابزار زندگی هستن"

دوستم گفت:"خمیردندان پونه، هیچ جایی از بدن رو نمی سوزونه"

قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنیم، جفتمون رو از صف بیرون کردن و 50 تا بشین پاشو رفتیم.

3 . این یکی تصویریه و نوشتنش سخته اما حیفم می یاد از تنها لحظه سربازی که واقعا دوست داشتیم حرفی نزنم. در هنگام تمرین رژه، در حین درجا زدن حرکت عقبگرد را با علاقه انجام می دادیم. هنگام این حرکت باید تا هشت می شمردیم. شمارش ابتدا جدی بود اما پس از چند بار تمرین، حالت ریتمیک پیدا کرد و همه گروهان بطور هماهنگ عددهای 3 و 7 را کش می دادند و عددهای 4 و 8 را داد می زدند. بعد از یک ساعت تمرین، ریتم و نظم جالبی پیدا کرده بودیم و سرگرمی جذابی شده بود. بخصوص که صدای طبل و دهل هم ما را همراهی می کردند. برای مایی که حدود یک ماه هیچ موسیقی و ترانه ای نشنیده بودیم، صدای طبل و دهل حکم مایکل جکسون و مدونا را داشتند. متاسفانه در نهایت حرکات موزون ما با واکنش فرمانده گردان روبرو شده و متوقف شد.

4 . معمولا اگر حضور پی در پی در پادگان از بیست روز بگذرد، کافور یا پودر لیمو کم اثر شده و بحث های ج ن س ی آغاز می شود. یهو می بینی هر کی هر چی می گه یه ورش اصطلاح ج ن س ی داره، مثلا یکی می گفت:"شباهت روابط ج ن س ی و سوپرمارکت اینه که مردها نمی تونن هر دو رو برای بیشتر از 5 دقیقه تحمل بیارن"

یکی دیگه می گفت:"صدای تخت ها این قدر زیاده که روت نمی شه این ور و اون ور بشی"

یکی دیگه می گفت:"من برای ازدواج یه خانوم معلم رو به یک خانوم دکتر ترجیح می دم، معلم همیشه می گه"تکرارش کن، روزی پنج بار" اما خانم دکتر می گه"خوب دیگه، حالا نفر بعدی"

کم کم بچه ها شروع به اسم گذاری روی هم می کردن، اسم هایی مثل:"طاقچه، زیبای خفته، خر شرک، خالجوش، هات، همستر، اسنایپر، ملوس، محترم، آماندا کوکس، پاملا اندرسون، زردمبو، دختر شایسته، نیش نیش، حیف نان و ....

هر روز به تعداد کسانی که قبل از اذان صبح برای غسل بیدار می شدند اضافه می شد و همه خوشحال بودیم که روز مرخصی نزدیکه!!!

5 . بازی پرسپولیس و مس بود و همراه دویست نفر دیگر، جلوی تنها تلویزیون گروهان چمباتمه زده بودم. فرمانده دسته که به شدت استقلالی بود، خیال نداشت که سربازان پرسپولیسی رو به حال خود رها کنه تا راحت به تماشای فوتبال بپردازیم. او سربازان رو تهدید کرده بود که با هر صدایی که ایجاد شود، 5 شماره از صدای تلویزیون کم می شود و هر وقت، صدای تلویزیون کاملا قطع شود، با سر و صدای بعدی، تلویزیون خاموش خواهد شد. سربازان جرات جیک زدن هم نداشتند. نتیجه اینکه هر وقت علی کریمی دریبل می زد یا موقعیت حمله ای پیش می آمد، یکی از سربازان جوگیر می شد و صدای تلویزیون کم و کمتر می شد. اواسط بازی بود که صدای تلویزیون به کمترین حد خود رسید. پرسپولیس چند بار تا مرز دروازه رفت اما صدایی از بچه ها درنیامد. همه با چنگ و دندان سعی در حفظ تلویزیون داشتند. تا اینکه پنالتی به سود پرسپولیس اعلام شد و همه سوت زدند و تلویزیون پیش از زدن ضربه پنالتی خاموش شد. اما فرمانده دسته که هم برای نتیجه کنجکاو بود و هم از این بازی خوشش آمده بود، با طرح این بهانه که اگر پنالتی گل شده باشد، به شما آوانس داده و 5 شماره صدا زیاد می شود، تلویزیون را دوباره روشن کرد. بازی فرمانده با سربازان تا انتهای بازی ادامه داشت.




تاریخ آخرین ویرایش:- -