تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - نامه هایی از پادگان – شماره 2 – نوشته مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 1 اردیبهشت 1391-11:23 ب.ظ



نامه هایی از پادگان  شماره 2 نوشته مهرداد نعیمی

6 . دوره آموزشی واقعا سخت گذشت، بخشی از این سختی به دلیل سخت گیری های شدید پادگان و بخشی دیگر به دلیل لجبازی های شدید خودم بود. کلا باورم نمی شد که این قدر آدم لجبازی باشم. تقریبا در تمام حرفها و کارهای اجباری که پیش می آمد مقاومت نشان می دادم. روز اول فکرشو هم نمی کردم که جزء شرترین سربازهای پادگان باشم و بیشتر از هر کس دیگه ای پست نگهبانی تنبیهی داشته باشم.  روز اولی که وارد پادگان شده بودیم، توی صف لوازم استحقاقی ایستاده بودیم و بازگشت بسیجی های کفایتی که نیازی به گذران دوران آموزشی نداشتند را می دیدیدیم. چشمام را بستم و رو به خدا گفتم:" خدا یه کاری کن چشمامو که باز می کنم دو ماه گذشته باشه و ما به خونه برگردیم" چشمام رو باز کردم اما هنوز توی همون صف ایستاده بودم. دوباره چشمام رو بستم و همون جمله رو تکرار کردم و این بار چشمام را مدت زمان طولانی تری بسته نگه داشتم اما فایده ای نداشت و همچنان در پادگان بودیم. وقتی برای بار سوم چشمام رو بستم، همونطور ایستاده خوابم برد و متاسفانه تا همین حالا همش فکر می کنم که هنوزم خوابم و احتمالا بزودی از خواب می پرم و می بینم هنوز توی روز اول سربازی اسیر شده ام.

7 . یکی از روزهای جالب و البته سخت سربازی 24 اسفند بود. رزم شبانه داشتیم و در طی این رزم، یک اسیر داده بودیم و چندین پیام رمزی را اشتباهی منتقل کرده بودیم. بعنوان مثال، پیام "همه خم شید" در طول ستون، ابتدا به "عمه جمشید" و سپس به کلمه ای بسیار زشت تر تغییر یافته بود. ساعت دوازده نیمه شب و درحالیکه خواب آلود و عصبی به خط شده بودیم، فرماندهان مشغول تهدید و خط و نشان کشیدن برای ما بودند.  قرار بر این شد که صبح روز بعد تا جایی که امکانش هست تنبیه شویم، این تنبیه ها از هفت صبح آغاز شد و بعد از ساعتها خمپاره، سینه خیز، خیز کوتاه، خیز بلند، پامرغی و پا شتری، بنظر می رسید که انتهایی برای این خشم وجود ندارد. سرانجام یکی از مربیان گفت:" تا زمانی که نگید مقصر اصلی کی بوده، این وضع ادامه خواهد داشت" ناگهان و بطور همزمان یاد فیلم اسپارتاکوس افتادیم و تک به تک دستان خود را بالا بردیم و گفتیم" منم، مقصر منم" در مدت زمان کوتاهی، همه سربازان از صف خارج شدند و خود را مقصر اصلی نامیدند. مربیان که از این اوضاع متعجب شده بودند، متوجه شدند که تنبیهشان از آستانه تحمل ما بیشتر بوده و ما را تبدیل به سربازان شورشی کرده اند، بنابراین پس از چند تنبیه مختصر، ما را به حال خود رها کردند. اما ما که تازه گرم شده بودیم تا آخر آنروز هیچ یک از دستورات فرماندهان را اجرا نکردیم.

8 . غروب جمعه 25 فروردین بود و طبق برنامه سین آموزشگاه، وقت شام بود اما خبری از شام نبود. فرمانده گروهان که سعی داشت در عین رعایت نظم، سربازان را سرگرم کند، از بچه ها خواست تا داوطلبها بیایند و برای بقیه آوازهای مجاز بخوانند. یکی از بچه ها شروع به خواندن ترانه سپیده دم کرد و هنوز چند بیتی نخوانده بود که فرمانده گفت:"اینکه جواد یساریه، قطعش کن"

ما تیزهوشی فرمانده را به پای آشنایی اش با جواد یساری گذاشتیم اما در ادامه متوجه شدیم که با آثار اکثر خواننده های لوس آنجلسی آشنایی دارد. خلاصه اینکه آن روز هیچ ترانه ای کامل اجرا نشد!

9 . برای آدمی مثل من که خیلی اهل فیلم باشد، زیاد پیش می آید که اوضاع سربازی را با فیلمی مشابهت بدهد. مثلا هر روز که از خواب بیدار می شدم یاد فیلم "روز موش خرما" می افتادم. دلیل این موضوع، تکراری بودن روزها بود. هر روز مثل روز قبل، با کمترین تفاوت. زمان کند می شود. به معنای واقعی در روزمرگی غرق می شوید. مانند بیل موری دست و پا می زنید و تلاش می کنید که از این روزمرگی فرار کنید.

چند روزی هم یاد فیلم "رهایی از شاوشنگ" افتاده بودم و به گوشه های مختلف پادگان می رفتم و راه های فرار از پادگان را ارزیابی می کردم. تنها راهی که می شد پیدا کرد همان کندن تونل بود. اما کندن این تونل قطعا بیشتر از خود سربازی طول می کشید!

فیلم دیگری که خیلی نمود علنی داشت، آزمایش(2010) بود. از آنجا که ارشدها و دژبان ها از بین بچه ها انتخاب می شوند، خیلی زود جوگیر شده و از قدرتی که دارند سوء استفاده کرده و حتی بیشتر از فرماندهان، زور می گویند. اکثر آدمهایی که برای ارشدی داوطلب می شوند، قدرت طلب و دیکتاتور هستند و نیمچه قدرتی که برای آنها فراهم می شود از آنها آدمهایی جوگیر و غیرقابل تحمل می سازد، دقیقا مشابه فیلم "آزمایش"، آنجا که زندان بان ها از میان خود کارجویان انتخاب شده و شروع به زورگویی به دوستانشان می کنند.

چند بار هم یاد فیلم بازداشتگاه شماره 17 افتادم. کلا از این نمونه ها بسیار است. به نظر من سوژه های بسیاری در عالم سینما وجود دارد که از دوران سربازی الهام گرفته شده است.

10 . در دوران سربازی، قدرت حافظه به شدت کاهش می یابد، حتی ممکن است رمز کارت بانک یا ایمیلتان را هم فراموش کنید. در عوض تخیل قوی تر می شود. تقریبا هر شب خوابهای آشفته می بینید، در همان چهار، پنج ساعتی که فرصت خواب دارید، آنقدر خوابهای بی ربط و مغشوش می بینید که زمان بیداری فرا می رسد. دوستان و حتی فک و فامیل از یاد می روند. احساس می کنید که سالهاست که اسیر هستید. در بهترین آب و هوا هم نمی توانید از فضا لذت ببرید. پادگان دقیقا مثل یک جزیره می ماند که ارتباطش با کل دنیا قطع شده، سختی های روحی خیلی بیشتر از سختی های جسمی است. گاهی احساس می کنید که عده ای آدم عقده ای مسئول شده اند تا هرگونه آرامش و آسایش را از شما بگیرند. در هیچ چیز آزادی ندارید، از ساده ترین چیزها مثل اصلاح سر و صورت، خواندن و نوشتن، توالت و حمام، انتخاب لباس و زمان خواب و بیداری بگیرید تا محدودیت در ارتباط تلفنی و نبود حریم شخصی. دوره سربازی نمونه کامل هدر کردن عمر و زمان است. حتی بیکارترین و علاف ترین آدمها هم پس از طی دوره به خود نهیب می زنند که چندین ماه از عمر حروم شد بدون هیچ خاصیتی. کل نکات مثبت را می شد در یک روز یاد گرفت. اما واقعیت این است که همه این سختی ها در برابر مشکلات زندگی، بیماری و بی پولی ناچیز و غیر قابل قیاس است. وقتی به سختی های زندگی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که نباید روی مشکلات دوره سربازی مانور داد.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -