TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهمن 1389
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 29 بهمن 1389-11:02 ق.ظ



سلام
بهترین داستان كوتاهی كه من در عمرم خوندم داستانی بود به نام میز ، میز است نوشته پیتر بیكسل كه بدون اغراق می تونم بگم كه منو به فكر فرو برد و معناهای جدیدی از زندگی رو برام روشن كرد .
پیتر بیكسل یه نویسنده سوئیسی است كه سال 1935 در لوتسترن به دنیا اومده  و چاپ اولین کتاب او در واقع خانم بلوم دلش می‌خواهد با شیرینی فروش آشنا شود در سال ۱۹۶۴ شهرت بسیاری برایش به وجود آورد .
در سال ۱۹۶۹ «بیکسل» با چاپ کتاب «داستان‌های کودکان» شگفتی ی منتقدان را درآورد. کتاب با اقبال بی نظیری روبه رو شد و بلافاصله به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شد و مدت‌ها جزو پرفروش‌ترین کتاب‌ها قرار داشت.
این که او را استاد داستان‌های کوتاه می‌دانند بیراه نیست. «بیکسل» در نوشتن داستان‌های کوتاه و ایجاد موقعیت‌ها و وقایع منحصر به فرد و نه لزومأ خاص، با خلق شخصیت‌هایی پیچیده توانایی ی شگرفی داره. داستان‌های او مینیاتورهای زیبا و اعجاب آوری ست که خواننده را پس از تمام شدن اثر به تفکر وامی داره. تنهایی، عدم مخاطب و نداشتن روابط انسانی از جمله مباحثی ست که در آثار او نمایانه . داستان‌های «بیکسل» گر چه ساده و کوتاه‌اند اما بار معنایی زیادی داره و تاثیر  عجیبی بر روح خواننده می‌گذاره. مجموعه‌ای از داستان‌های او به نام آمریکا وجود ندارد به فارسی
چاپ و ترجمه شده‌ .
در ادامه مطلب می تونید داستان میز ، میز است رو بخونید .

ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 29 بهمن 1389-01:06 ق.ظ



من و نیكی كریمی و هدیه تهرانی

نوشته مهرداد نعیمی

 

از آنجا كه دوستان از ما خواسته اند یك مطلب واقع گرایانه بنویسم و از همونجا كه به دلیل افسردگی شدیدم كه باعث شده كارم به قرص و دارو برسد، اصلا حوصله طنز را ندارم ، تصمیم گرفتم چند خاطره واقعی و كاملا جدی بنویسم . باشد كه نیك بماند .

1 . داخلی . منزل بابابزرگم اینا . سال 1375

بچه كه بودم یكبار ابوی محترمم از من پرسید " هدیه رو ترجیح می دی یا نیكی رو ؟" ، من هم در آن عالم بچه گی پیش خودم گفتم ، " در این سوال قطعا نكته ای انحرافی وجود داره" ، فكر كردم اگر عقل كنم و بگم نیكی ، آن وقت حتما هدیه ای برایم دست و پا خواهند كرد . این بود كه گفتم نیكی ، پدرم دستی به محاسن نداشته اش كشید و رو به شوهر عمه ام گفت : « ببین ، حرف راست رو از بچه بشنو ، من موندم واقعا چه جوریه كه بعضیا هدیه رو به نیكی ترجیح می دن ؟»

2 . داخلی . توی چاه . سال 1376

سال 76 زده بودم تو خط عرفان غلیظ ، یه عالمه ریش داشتم و از 24 ساعت شبانه روز بیست و هفت هشت ساعتشو كله معلق توی چاه ذكر می گفتم . همه رو عاصی كرده بودم ، یه روز درحالیكه به نظر می رسید دیگه بهبودی نداشته باشم ، یكی از دوستام به نام رضا طهماسب اومد خونه ما و با كلی مكافات منو از چاه كشید بیرون و ازم خواست با هم فیلمی ببینیم به نام پری ، گفتم برو رد كارت ، من بی خیال ذكر بشم بشینیم پری پری الهی ور بپری نگاه كنیم ؟

آقا رضای طهماسب یه بامباچه زد تو سرم و بعد با هم نشستیم فیلم رو دیدیم . هیچ وقت این دو ساعت از عمرمو فراموش نمی كنم . این فیلم یه شاهكار به تمام معنا بود ، مفهوم هزار كتاب عرفان رو خلاصه كرده بود تو این فیلم .

به قول معروف از چی چیش بگوم كه هر چی نگوم بهتره ، همین قدر بگم كه برای این فیلم علی مصفا قطعا باید اسكار می گرفت . شكیبایی هم ، مهرجویی هم ، نیكی كریمی هم ....

3 . داخلی . اون خونه مون كه به فنا رفت . سال 1378

با تمام فك و فامیل داشتیم فیلم قرمز رو می دیدیم . منم از اون پرسپولیسی های غیرتی ، سراسر فیلم منتظر بودم یه جمله از پرسپولیس بشنوم . مثلا هدیه برگرده بگه "مخلص آقامون ، سلطان علی پروین" ، یا چه می دونم ، اون وسط داد بزنه كه "شش تای پنجاه و دو ، هیچ وقت نره از یاد تو" ، .... اما خبری نبود كه نبود ، از دست این هدیه كاملا عصبی شده بودم ، خدا خدا می كردم فروتن روانی بشه بزنه گردن هدیه رو بشكنه ، تو همین احوالات بودم كه دیدم فیلم داره لحظه به لحظه بی منطق تر میشه ، باصطلاح هدیه نقش بازی می كرد كه بتونه فروتن رو بكشه ، خواستم اینجا از همین تریبون به جیرانی بگم "برادر ، من تا حالا یه فیلم كامل و بی عیب از شما ندیده ام كه ندیدم

4 . داخلی . سلف دانشگاه . پائیز سال 1381

توی سلف دانشگاه نشسته بودیم و من هر چی از سینمای ایران می دونستم ریخته بودم رو دایره و برای دوستان فیلمهای سال 80 رو بررسی می كردم . رسیدیم به فیلم نیمه پنهان ، با شور و حرارتی وصف نشدنی ، فیلم رو تحسین می كردم و از بازی نیكی كریمی تقدیر می كردم . یهو چشمامو وا كردم دیدم همه رفتن و فقط یكی از دوستام مونده . پرسیدم : "چی شد ؟ كجا رفتن ؟" دوستم گفت "رفتن CD نیمه پنهان رو پیدا كنن" !!

5 . داخلی . سینما بهمن ، بهمن 1384

جشنواره 84 داشتیم چهارشنبه سوری رو تماشا می كردیم . سر سكانسی كه هدیه و خواهرش گریه می كنن و درد دل می كنن ، زیر لب گفتم : "فرهادی چقدر خوب این فضاهارو می شناسه" ، زنی كه كنارم نشسته بود گفت بله همین طوره ، نگاش كردم دیدم هدیه تهرانیه ، چقدر آروم و با شخصیت بود ، خلاصه تا آخر فیلم یه چشمم به فیلم بود و یه چشمم به هدیه ، چهارشنبه سوری فیلم جذابی بود اما تماشای فیلم در كنار هدیه ، فیلم رو برام جذاب تر كرد .

6 . داخلی/خارجی . سینما فلسطین/ ماشین و ... زمستان 1385

آن موقع دختری به نام سپیده نامزدم بود . رفته بودیم سینما و چه كسی امیر را كشت رو تماشا می كردیم . من حسابی جذب فیلم شده بودم اما سپیده بی قرار بود و فیلم رو نمی دید . بالاخره اون قدر روی مخم راه رفت كه مجبور شدم 20 دقیقه قبل از پایان فیلم ، از سالن سینما خارج بشیم . سپیده رفت سراغ باجه بلیط فروشی و چند تا فحش آب دار به فیلم داد و  پولمون رو پس گرفت . منم دویدم و پول بلیط خودم رو دوباره دادم به متصدی باجه و از سینما خارج شدیم . یه دعوای استخون دار با هم انجام دادیم . اولش گفتم "آخه سپیده خانم ، شما كه شكر خدا پول دارید ، چرا پولتون رو پس گرفتید ؟" . گفت : "فیلمش در پیت بود ، خودشون گفتن اگه فیلم رو دوست نداشتین پولتون رو پس بگیرین . " گفتم "من هنوز تو كفم كه بالاخره كی امیر رو كشته بود ، این همه دیالوگ جذاب ، اون وقت می گی در پیت ؟"  گفت " تو بی فرهنگی" گفتم "تو كم حوصله ای" گفت "تو نمی فهمی ، تازه نیكی اون وسط همش افه زبان انگلیسی می اومد " گفتم " اولا كه بلده ، دوما دیالوگا مال فیلمنامه اس ، نیكی كه از خودش نمی گفته " ..... خلاصه هی اون گفت من گفتم اون گفت من نگفتم باز اون گفت من بازم نگفتم و اون گفت و آخر سر من گفتم :« بیبین سیفیده جون، راستش من زن به این بی فرهنگی نمی خوام ، زن من باید مثل همون نیكی كریمی باشه كه تو بدشو گفتی ، شما رو به بخیر و ما رو به سلامت »

سیفیده محكم زد روی ترمز و گفت :« از ماشین من پیاده شو » . پیاده شدم و در ماشینشو چنان محكم كوبیدم كه وا رفت . ماشین كه دور شد دیدم وسط نا كجا آبادی یه لنگه پا وا مونده بودم . چشمتون روز بد نبینه ، آقایی كه شما باشی ما مردیم تا رسیدیم خونه اما خدا رو شكر دیگه سیفیده رو ندیدم .




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 29 بهمن 1389 11:12 ق.ظ
سه شنبه 26 بهمن 1389-02:28 ب.ظ



 بالاخره فیلمی پیدا شد که تکان‌مان بدهد، فیلمی که همه چیزش سر جایش باشد. آخرین فیلم اصغر فرهادی یک لحظه هم تماشاگر را به حال خود نمی‌گذارد، میزانسن‌ها به قدری درست چیده شده‌اند که دلیلی برای باور نکردن شخصیت‌ها و غرق نشدن در دنیای فیلم نداریم. بازی‌ها خیره کننده اند، لیلا حاتمی و شهاب حسینی مثل همیشه عالی، پیمان معادی درخشان و ساره‌بیات غافلگیرکننده ظاهر شده‌اند. فرهادی در این فیلم دوباره سراغ مضمون‌های مورد علاقه‌اش رفته، مانند بحران در روابط زناشویی، شک یا قضاوت. «جدایی نادر از سیمین» از جهاتی شبیه «درباره الی» و از جهاتی دیگر یادآور «چهارشنبه سوری» است، هر چند فرم فیلم بیشتر به «چهارشنبه سوری» نزدیک است. در این فضای اندک نه می‌توان و نه می‌شود به جنبه‌های مختلف فیلم اشاره کرد، هر چه هست یک واکنش آنی به فیلمی است که نمی‌توان نسبت به آن بی تفاوت ماند، فیلمی که تماشاگر را به درون دنیای خود فرو می‌کشد و لحظه‌ای رها نمی‌کند. همه چیز آن‌قدر ملموس در برابر چشمانمان اتفاق می‌افتد که تلخی فیلم را با تمام وجود حس می‌کنیم. به نظرم فرهادی علاوه بر این‌که کارگردان و فیلمنامه‌نویس کاربلدی است، یک روانشناس و یک جامعه شناس خوب نیز هست، او درک و شناخت درستی از مردم و محیط اطراف خود دارد و از طرفی توانایی این را هم دارد که آن چه را که حس می‌کند درست به تصویر بکشد. «جدایی نادر از سیمین» حاصل کار کارگردانی است که بلد است چطور میزانسن زندگی را در فیلمش پیاده کند و به همین خاطر هم هست که شخصیت‌ها و موقعیت‌های فیلمش تا این اندازه باور‌پذیر از آب در می‌آیند. اتفاقی که طبعا میزان تلخی فیلم را نیز افزایش می‌دهد، تلخی‌ای که بعد از تمام شدن فیلم در ذهن و روح ما رسوب و تا مدتی رهایمان نمی‌کند.


تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 25 بهمن 1389-11:08 ق.ظ



لعنت بر پول .تف بر پول .آری به خاطر این پول کثیف من شاید هرگز نبینمت دلبرکم  اگر من هم پول دار بودم شاید می توانستم ببینمت شاید دیگر نتوانم کنار تو بنشینم اگر وضع به همین منوال پیش برود من می مانم و تنهایی هایم من می مانم وغصه هایم من می مانم وعقده هایی که اگر سر باز کند مثال سیل تمام این دنیا را نابود می کند بگو که دیگر با که بگویم از غم فراق،از غم هجران،از مصیبت هایم از کمبودهایم از ناراحتی هایم . با که بخندم،آری خاطرات خنده هایمان یادش به خیر. برای که گریه کنم برای چه گریه کنم میان دست وپای ماسافرانت چگونه له شوم وقتی نمیتوانم با تو باشم آری اگر بهای بلیط تو زیاد شود من چه خاکی باید به سر به ریزم  من باید با این تنهایی چگونه کنار بیایم اگر بخواهم این مسیر طولانی راپیاده گز کنم پدر پدر پدربزرگم مرا یاد خواهد کرد تازه داشتم به تو خو می گرفتم برای تو حرف می زدم درددل می کردم تازه      می خواستم برایت از زوایای پنهان زندگیم پرده بردارم چه کسی پاسخگوی این شکست عشقی است.

احسان نقیبیان




تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 25 بهمن 1389 11:18 ق.ظ




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات