TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهمن 1389
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

دوشنبه 25 بهمن 1389-08:36 ق.ظ



اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

  دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 اسفند 1389 10:52 ق.ظ
یکشنبه 24 بهمن 1389-08:56 ب.ظ








تقدیم به کسی که نیومده،میاد،یا شاید هی میاد و میره!!!البته گاراژ نیستا!!!

 

Goodbye lyrics by Rebecca Zadig

 


It's the same story

این همون داستان قبلیه


Nothing new

چیز جدیدی نیست


As the day falls into the night

از وقتی روز به شب تبدیل شده


As the wind blows so the time goes

از وقتی باد آنچنان که زمان میگذره می وزه


No where to run

هیچ جایی واسه دویدن نیست

 

No where to hide

هیچ جایی واسه پنهان شدن نیست


I thought I was too young to love

من فکر میکردم خیلی بچم واسه عاشق شدن


We don't know if this can go on

ما نمیدونیم که آیا این میتونه ادامه داشته باشه(یا نه)


It is too late to say goodbye

خیلی دیر شده واسه خداحافظی کردن(جدا شدن)

 

Though we can't say we never tried

بهرحال ما نمی تونیم خداحافظ بگیم(جدا بشیم)،ما هرگز تلاشی هم واسش نمیکنیم


So many words we want to say

خیلی حرف هاست که ما میخوایم بگیم


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 اسفند 1389 10:52 ق.ظ
یکشنبه 24 بهمن 1389-12:19 ب.ظ






هر ساله 14 فوریه،در سرتاسر جهان جشن ولن‏تاین برگزار می‏شود.روز ولن‏تاین از روزهایی در سال است که جوانان هرساله بیشترین انتظار را تا رسیدن آن روز دارند.در این روز همهء عاشقان می‏توانند شاد باشند و احساستشان را به کسانی که عاشق‏شان هستند ابزار کنند.این روز را با دادن گل،هدیه،شکلات،فرستادن کارت،پیام و سایر روشها جشن می‏گیرند.

علائم،نمادها و نشانه‏های ولن‏تاین عموما شکلی اجمالی از قلب  و عکسی از کوپید(خدای‌ عشق‌) است،در حال حاضر سنت فرستادن کارت تبریک با قلب منقوش رایج‏تر است و سعی می‏گردد با زبان‏های گوناگون "عبارت دوستت دارم" برای عزیزان فرستاده شود.

روزهای هفته ولن‏تاین در سال 2011 اینگونه نامگذاری شده است:
 7February 2011 Rose Day
8
February 2011 Propose Day
9
February 2011 Chocolate Day
10
February 2011 Teddy Bear Day
11
February 2011 Promise Day
12
February 2011 Kiss Day
13
February 2011 Hug Day
14
February 2011 Happy Valentine’s Day

ترجمه:پورنظری از سایت hotvalentinesday




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 اسفند 1389 10:52 ق.ظ
جمعه 22 بهمن 1389-07:52 ب.ظ



 داستانی كه در ادامه مطلب آورده ام رو 3 سال پیش نوشته ام و خیلی هم چیز دندان گیری نیست .
خودم تا لحظه آخر بیاد نیاورده بودم كه این چه داستانی است و كی نوشته ام و .....
اما جمله آخر باعث شد به یاد بیارم كه این داستان رو بعد از دیدن یك فیلم گرجستانی نوشته بودم .
كاملا با نوشته های دیگه ام متفاوت بود و برام خیلی عجیب بود كه آن وقتها ، گاهی با دیدن یك فیلم ، قلم آدم چقدر دستخوش تغییر می شد .

هیچ وقت مهم نبودن

مهرداد نعیمی

 

تهران ، تابستان ، زمان حال : بیتا دختری جوان است که با تمام افراد خانواده اش روابط سردی دارد .او زندگی را تا حدی برای خودش سخت گرفته است و تنهایی را ترجیح می دهد .

از پدرش بدش می آید چون او همیشه با مادرش روابط تیره ای داشته و به حالتی زورگویانه رفتار کرده است و اصولا مشغول بهره کشی از دیگران است .

ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات