TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهمن 1389
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 21 بهمن 1389-04:05 ب.ظ



به بهانه این وبلاگ جدید ، مدتیه كه هر وقت كه فرصت می كنم ، می گردم و داستانهای كوتاهی كه سالهای پیش نوشته بودم رو پیدا می كنم و دوباره می خونم تا بزارم تو وبلاگ تا آرشیو باقی بمونه . اما توی یه چیز همینطور انگشت به دهان موندم و اون اینه كه چرا این همه داستان كوتاه با موضوع شكست عشقی دارم !!!؟ ...... والله كه من اساسا به اندازه تعداد انگشتهای یك دست ماجرای عشقی نداشتم كه حالا این تعداد داستان شكست عشقی داشته باشم . خودمم موندم قضیه چیه ....

در این پست یكی دیگه از داستانهای كوتاهمو كه زمستان سال 83 نوشتم رو می یارم .

فقط خواهشا تموم مهسا خانوم هایی كه این متن رو می خونن توجه كنن ، من خودمم نمی دونم این مهسا خانوم كی بوده پس لطفا به خودشون نگیرن و فكر نكنن كه قصدم اذیت كردن اونا بوده .

با تشكر فراوان .



خودتو به باد ندی

نوشته مهرداد نعیمی

 

رفتی اما قلب من راضی نشد                          بر تو و بر عشق خود نفرین كنم .

بی تو شاید بعد از این افسانه ها                  ترك عشق و این غم دیرین كنم .

 

خیلی سال بود كه تلاش می كردم عاشق نشم ، همه فكر می كردن كه من كلا با این مسائل مشكل  دارم ، البته تقصیر هم نداشتند چون من قصه عاشق شدنم رو واسه هیشكی تعریف نكرده بودم.

وقتی چند سال پیش عاشق شدم ، خیلی تو باغ نبودم كه زندگی چیه ؟ عشق چیه ؟ دوست داشتن چی چیه ؟ ، فقط هر وقت یه آدم عاشق به پستم می خورد ، مسخره می كردم و به شوخی ادای كسی رو در میاوردم كه دارد بالا میاورد .


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 بهمن 1389 04:22 ب.ظ
چهارشنبه 20 بهمن 1389-10:49 ق.ظ



می خندم دیگه به این تکان ها عادت کرده ام. دیگه برام عادی شده اونقدر تو این زمونه تکونم دادن که دیگه تکون های تو اذیتم نمی کنه. آره می خندم یعنی دیگه می خوام بخندم فقط بخندم به معطل شدن توی ایستگاه هات می خندم چرا نخندم می خندم خوبم می خندم . مسخرست دیگه همه چیز مسخره است .نگاه میکنه ،نگاهش می کنی. صدات می کنه، صداش می کنی. بازم نگاه می کنه دوباره نگاه دوباره نگاه نمی دونی چی کار کنی می خواهی بخندی .اما نمی دونی اگه بخندی چی می شه نه !!!!!نخند من خندیدم بعد مجبور شدم با دوست عزیزم (مترو) با هم بخندیم اینقدر خندیدیم که خندمون گریه شد.  گریه شد، گریه ،زاری شد. بعد دوباره گریه گریه گریه ویه تکون شدید . ایستگاه هفت تیر هجوم مردم . خنده میخندی اما خنده ات مسخره است حال آدم رو بهم می زنه آدم دلش می خواد روی خنده هات بایه عالمه تکون بالا بیاره .... حرکت دوباره قطار تاریکی تونل فشار..... آی آقا دستت رو بردار. به تو چه دلم می خواد گریه کنم گریه نکنم باید بخندم اون موقع سوز خنده ام همتون رو به گریه می اندازه اون موقع است که همتون گریه می کنید . حداقل این جوری من تنها گریه میکنم .خوش بحال اون آقاهه با اون دماغش همش می خنده از وقتی سوار شده یه ریز داره میخنده  حتما تا حالا کسی بهش نگفته 1 بعد بگه بترک  آره بترک. چرا نمی ترکی؟ بابا حالمون رو بهم زدی آخه چقدر صبر صبر صبر بترک همه رو راحت کن. تو رو جون مادرت بترک نخند همون گریه ات کافیه ای بابا گریه ات ام مثله خنده ات همه اش تکراریه فقط یه راه داری که از این بدبختی نجات پیدا کنی بترک تور وخدا بترک.آقا هول نده ..برادر فشار نده دارم له میشم آقا جون مادرت هول نده داره له می شه چی؟؟ چی له میشه ؟؟؟کی له میشه؟؟؟آقا غرورم ، شخصیتم ، آبروم ، اعتبارم ،له می شه له میشه . له شد به خدا له شد مُرد مثله یه مَرد مُرد یا شاید مثله یه نامَرد مُرد نمی دونم مَردهِ مُردهِ یا مُردهِ مَردهِ به خدا داغون شدم تو این مترو، با مترو، واسه مترو. چقدر آخه چقدر. این متروی لعنتی هم دیگه به حرف هام گوش نمی ده با هام نمی نونه نمی خنده یادش بخیر چقدر با هم خندیدیم چقدر به هم خندیدیم .گریه ،آره گریه هم زیاد کردیم با هم بی هم به هم ؟؟؟؟ به هم گریه کردیم یعنی چی ؟؟؟ یعنی گریه ها مو ریختم تو صورتت آره آره بگو  آهان دیدم دیروز که  می یومدی برف پاک کن می زدی .صد بار آره صد بار با خودم گفتم آخه مگه توی تونل هم بارون میاد که برف پاک کن زدی صد بار از خودم پرسیدم از تو هم پرسیدم ولی تو جوابی ندادی فقط یه چیز بلدی بگی اونم اینه که ایستگاه پایانی است. نمی دونم تو زبون مترویی این جلمه یعنی چی نمی خوامم بدونم آخه می دونی دونستن بعضی چیزها مثله دونستن تاریخ مرگت می مونه .مثله له شدن غرورت می مونه ،نه خوشی داری نه آرامش . فقط دنبال یه راه فرار می گردی .گریه می کنی اما وضع بدتر می شه می خندی اوضات مزخرف تر میشه اه بابا خسته شدم نمی دونم مثله یه چیز دیگه می مونه مثله شمردن اعداد آره اعداد این عددهای مسخره از همشون بدم میاد خصوصا از یک  تور و خدا فکر کن اسم آدم یک باشه خدایی خیلی ضایع است. هر کی هر-------- می خواد بخوره میگه اگه بگی یک یعنی واسم می ----- اگه بگی صفر  یعنی!!!!!!!!!! نه نگو نگو تورو خدا نگو صفر اشتباه کردم اصلا  غلط کردم به خدا یک عدد خوبیه باشه هر چی تو بگی آقای یک تو بهترینی مگه خودت تا به حال نشنیدی مردم به هم میگن تو خیلی یکی فقط نگو صفر هر چی می خواهی بگی بگو فقط نگو صفر...........

احسان نقیبیان




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 بهمن 1389 11:06 ق.ظ
چهارشنبه 20 بهمن 1389-10:01 ق.ظ



من و وودی آلن قسمت سوم

نوشته مهرداد نعیمی

در این باب آخر ویار كردیم كمی هم از خاطرات عشق و عاشقی دهه های اخیرمان بگوییم .

می دانیم كه با نوشتن اینها ، همه بیوه های بی زال و زاتول و همه خانومهای یه نمه چاچول با ما كارد و پنیر می شوند اما از آنجا كه یكی از نوابغ صده اخیر كه پیوسته مردم را پیام پیچ می كرد ، گفته است كه در همه حال حقیقت را بگویید ، ما هم كه حالا دیگ غضبمان پلق پلق به جوش آمده همه چیز را می گوییم .

می دانید ، در دو باب قبل گفتیم كه بنده كه از زیادی فرهنگ عنقریب است كه بتركم ، همیشه گمنام بوده ام و همه اینها را از چشم قربانش بروم وودی آلن می دیدم . این گمنامی صد البته اجازه نمی داد وارد داستان پر شور عشق و عاشقیت بشویم . اما یكبار پیش تراز اینها بانویی وجیهه با هزار عور و اطوار و یك بیلیون قر و غربیله وارد زندگی ما شد و خاطر خطیر ما را به خود جلبید و ما را از مسیرمان دور كرد . اما یكهو ما نمی دانیم چه شد كه ایشان نیامده از ما دلسرد شد و بقچه اش را برداشت و رفت . خدا را بنازم كه انسانهایی آفریده كه برای جرز لای دیوار هم بكار نمی آیند . این زنك هم از همان ها بود . القصه ، بهتر است بیش از این ماجرا را باز نكنم .

اما یكبار دیگر هم پیش امد كه ما عاشق شدیم . خوب ما هم بالاخره با وجودیكه مبالغ هنگفتی فرهنگ و انسانیت در كف داریم ، تا ضعیفه ای سرتق و سمج پیدایش می شود، دلمان هوایی می شود دیگر . چه می دانستیم كه انتهای كار برای ما همیشه تلخ است . دری به تخته خورده بود و خداوند حكیم نه گذاشت و نه برداشت ، ییهو ما را دلبسته دختری عینهو پنجه آفتاب كه همه چی تمام بود كرد . روزها و روزها در راهروهای فیس بوك و اینترنت پی اش می لولیدیم و از درد هجرش غمی لذت ناك داشتیم اما مدتی بعد دخترك نامزد كرد و لامذهب چشم سفید سمبل طلا نیامد بپرسد  غازت به چند من ....

اما بار سوم هم خانومی بود كه از روی نوشته های آتشین و ژرفناك ما هوا ورش داشته بود و هی قربان صدقه ما می رفت اما به محض آنكه اندكی به ما و زندگی ما نزدیك تر شد ، فهمید كه در ما از مایه و تیله و امثالهم خبری نیست ، حالی از ما گرفت و پوزی از ما زد كه از هشت جهت فرعی و اصلی پاره شدیم .

مشارالیه كه خیرالنساء نام داشت آنچنان هم مال نبود اما وقتی ما دیدیم كه ایشان مهرش با ماست ، به خود جرات دادیم و كم كم یك دل نه صد دل عاشقش شدیم و از برایش به سبك بندری آواز می خواندیم و به قربانش می رفتیم . او هم اوایل معجزه گری اش را نصیب ما كرده بود و ما از خیر سر این عشق ، هی مقالات توپ می نوشتیم و افاضات تپل و پر گهر از گاله مان تلپ تلپ بیرون می ریخت و جمله های تپل از خود در می كردیم . اما یك روز همه هیچ شد و دیگر او را در كنار خود ندیدیم .

بگذریم ، جدیدا نشسته ایم و كلماتی كنار هم چیده ایم كه گرچه تهی از واقعیت و سرشار از حماقت است اما امید است كه همگان را مقبول و مطبوع افتد . درش از هر دری سخنی رانده ایم بطوریكه از مومنان دو اتشه تا تاجران ضد مال و منال را میخكوب خواهیم كرد . اسمش را می خواهیم بگذاریم من و وودی آلن ...

والسلام ، ایام بكام




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 بهمن 1389 09:38 ق.ظ
سه شنبه 19 بهمن 1389-10:06 ب.ظ



من و وودی آلن قسمت دوم

نوشته مهرداد نعیمی

خوب عزیزان من ، تا كجا گفته بودیم ؟ ....... آهان ، داشتیم می گفتیم كه این وودی آلن از ایده های بنده فقیر بی بضاعت سوء استفاده می كرد و به نام خودش قالب می كرد . غرض از این شفاف سازی ان نبود كه مثلا بگوییم "ما هم برای خودمان گهی بوده ایم" یا بخواهیم بگوییم "زنده باد خودم" ، خواستیم بگوییم كه آقا ، خیلی از این موجودات آب زیركاه كه این روزها شق و شق عرض اندام می كنند و زرت و زرت  اثر از خود بیادگار می گذارند ، رازشان همینی است كه ما می گوییم  . اهل دیكتاتوری هم نیستیم ، ما یك چیزی گفتیم شما هم قبول كنید چون اگر چنین نكنید ، می زنیم پدرتان را می سوزانیم . بعدشم ، اساسا شهرت جذبه ای برای ما ندارد كه بخواهیم برویم دنبالش ، وقتی آدم مشهور می شود ، هر كجا كه می رود همه اول تنشان سیخ می شود و گاه زهره هم می تركانند و بعضا یادشان می افتد كه شعار بدهند :" پول ایستیرم ، پول ایستیرم "

ما كه زبانشان را نمی فهمیم و بروی خودمان نمی آوریم اما مشكل در همین موضوع خلاصه نمی شود . هر جا می روی باید الدرم بلدرم بكنی و قربان صدقه بروی و هیچ وقت هم قافیه را نبازی .... گاه آنقدر بزرگت می كنند كه قسم می خورند كه هیچ گاه در طی شبانه روز كار و بارت به سوی اتاقك تخلیه خانه نمی افتد و گاه برعكس ، اسامی متبركه ای از همان محل تخلیه را برایت انتخاب می كنند . همیشه هم یك دسته بادمجان دور قاب چین و دلقك مآب دست به سینه دوره ات می كنند .

راستی ما بد وودی آلن را گفتیم ، خوبش را هم بگوییم . وودی آلن قربانش بروم درویش بودی و دموكرات مسلك و همچین سوسیالیسم و چند تای دیگر از این ایسم های خوب هم بود . در برخوردهای فیس تو فیس كه با هم داشتیم هم شیرین بیان و شكر كلام می نمود . مثلا وقتی همین پارسال بهار تخم و تركه را جمع كرده بودیم و به زیارت رفته بودیم ، آقا وودی برای پابوسی ما آمد ، اطرافیانم قند توی دلشان آب شده بود و شكر حضرت باری تعالی بجا می آوردند اما ما ككمان هم نگزید . وودی خودش را برای ما لوس كرد كه خداوند رحیم و كریم است و بیا و از گناه ما بگذر و ما را ببخشای ....

ما هم كه می دانید حساسیم و بخشیدیمش و بعد رو به خدا كردیم و گفتیم " خدایا ، تو خود آگاهی از آنچه ما می گوییم ، این جرثومه از خود راضی افاضات ما را قبول دارد اما راضی نمی شود جلوی دیگران هم شفاف سازی كند ...... .

پیش تر ها ، یكبار گذرمان به منهتن افتاده بود ، صبح به صبح جارچی می آمد و داد می زد كه چه نشسته اید كه وودی آلن امروز چنان را كرد و چنان را نكرد  . ما هم كه تابحال از روی باد هوا حرفی نزده ایم ، یكبار طرف را سر بزنگاه بیخ توالت تور كردیم و بهش گفتیم :« برادر ، چرا همه ما تصمیم گرفته ایم چشمانمان را همیشه بروی حقایق ببندیم ؟ ...... باری ، از این حیوان ناطق كه درونش از كوكاكولا هم تاریك تر است ، هر چه بگویید بر می آید .... »

ادامه دارد .   




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات