TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهمن 1389
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

یکشنبه 17 بهمن 1389-09:20 ب.ظ



در ادامه پرده برداری از مهمترین حماقت های زندگیم ، داستان اولین شعری رو كه تو عمرم گفتم رو می گم تا برید حال كنید و بفهمید كه همیشه یك احمق تر وجود داره :)

چند سال پیش ها كه اجاره نشین بودیم ، یه شب بالاخره قاطی كردم و رفتم یه رنگ پاش خریدم و این شعرم رو روی تمام دیوارای حیاط نوشتم . صبح روز بعد ، بابام منو بیدار كرد و پرسید :« دیشب ساعت چند خوابیدی ؟ »

الكی گفتم :« 9 شب »

بابام گفت :« می دونستم كار توئه ، اما كتكت نمی زنم »

خوشحال شدم اما بابام گفت :« اما یه شرط داره ، باید تا شب نشده یه خونه واسه اجاره پیدا كنی آخه بیرونمون كردن ... »

شعری كه گفته بودم و باعث شد كه اون روزا حسابی سرویس بشیم ، این بود :

صابخونه :


صابخونه ، آهای صابخونه

چقدر شده اجاره خونه ؟

همین دیروز پول بهت دادم

مگه چی دادی ، جزء یه لونه

****

پسرت پاریس ، زنت تو كیشه

مهمون نمیشه ، حموم نمیشه

****

تو صابخونه ای یا یه هیولا

ریدی تو روحم ، به جون مولا

****

آهای صابخونه ، آهای صابخونه

سقف اتاقام ، چیکه میکنه

****

آهای صابخونه ، آهای صابخونه

بچه م که مثل یه سنگ میمونه

نه سرو صدا ، نه بپر بالا

چرا هی می گی ، توله ات رو بپا ؟

****

آب و برق برام ، قطع می کنی ؟

هی می ری می یای ،  زر زر می کنی ؟

حکم تخلیه برام می گیری ؟

اثاث ما رو ، کوچه می ریزی ؟

****

آهای صابخونه ، آهای صابخونه

حیف كه نمی شه ، بدون لونه

خداتومنه ، یه دونه اتاق

یه دونه یخچال ، یه دونه اجاق

****

آهای صابخونه ، آهای صابخونه

دنیا همیشه ، این نمی مونه

یه مشت که زدم ، اون روز بهت

کور میشه دیگه ، این  نطق گهت

..............

نوشته مهرداد نعیمی ، سال 1378




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 16 بهمن 1389-11:46 ب.ظ



سلام
اینجانب در طی دوران پرشكوه فعالیت فرهنگی و هنریم كم حماقت مرتكب نشده ام .
امروز یكی از مهمترین اونا رو می خوام در این پست بیارم .
ماجرا برمی گرده به 15 سال پیش ، بابام تو دفتر یكی از این روزنامه ها (یا مجلات ) كار داشت و منو هم با خودش برده بود . منم نشسته بودم تو اتاق انتظار و یه كتابی می خوندم به اسم درخت زندگی . یه آقایی حدود پنجاه ساله كه از ظاهرش معلوم بود كه نویسنده اس اومد و گفت : «  پسر جون این كتاب برات سنگین نیست ؟»
یه نگاه به كتاب انداختم و گفتم :« نه ، سبكه ، 150 صفحه اس »

نویسنده هه لبخندی زد و گفت :«منظورم محتواشه ، دوست داری چی كاره بشی ؟»

من گفتم :« اگه عرضه فضا نورد شدن رو نداشته باشم ، اگه هوش مهندس شدن رو نداشته باشم و اگه پول بازیگر شدن رو نداشته باشم ، سعی می كنم لااقل نویسنده بشم . »

بعد ازم خواست كه یه داستانی بنویسم تا اون برام توی مسابقه ای با نام صادق هدایت شركت بده ، منم همین جوری الكی گفتم باشه . وقتی رسیدم خونه بین كتابای بابام گشتم و یه كتاب  از صادق هدایت پیدا كردم . بعد از چند بار ورق زدن ، كوتاه ترین داستانشو كه اسمش داش آكل بود انتخاب كردم و شروع كردم به خوندن . هنوز به نصفه داستان نرسیده بودم كه فهمیدم فیلمشو قبلا دیده ام . كتابو گذاشتم كنار و دست به قلم شدم و داستانی رو كه در ادامه براتون می یارم رو نوشتم . بدون حتی یك بار ویرایش ، همون جوری آكبند بردم و تحویل اون آقای نویسنده دادم و هیچی كه هیچی .

خبری از طرف نشد . تو ادامه حماقت های بچه گیم فكر می كردم طرف چه حالی كرده از داستانم و ازم دزدیده و اینا تا اینكه چند سال بعد فهمیدم كه آقای جهانگیر هدایت اون داستانم رو بعنوان بدترین داستان مسابقه انتخاب كرده .

خیلی خوشحال شدم . از اینكه اسمم رو داخل یه مقاله اینترنتی می دیدم كلی كیف كرده بودم . حالا اگه حوصله داشتید یه نگاهی هم به داستانم بندازید . به هر حال بدترین داستان یه مسابقه مهم شده و این خودش كنجكاوی برانگیزه :

 

 

داش آكل

نوشته مهرداد نعیمی

                                                                                                                                                                                                               

جمشید بزرگمهر از بدترین نویسنده هایی بود كه دنیا به خود دیده بود .  او با وجودیكه سالهای زیادی بود كه مینوشت و از راه نویسندگی زندگی میكرد اما نه به اعتباری رسیده بود و نه به پولی  ، به طوری كه در یكی از محله های فقیرنشین جنوب شهر تهران زندگیه حقیرانه ای داشت .

تنها نكته مثبت جمشید اعتماد به نفس بالای او بود و با وجود شكست های فراوان در عرصه كار ، زندگی و تمام علایقش، خود را نباخته بود و با انرژی زیادی به كارش ادامه میداد.   . اولین باری كه آقای جمشید به شیراز رفت ، سر قضیه نویسندگان برتر قرن بود و جمشید خان بدون هیچ دعوتنامه ای و تنها با اراده شخصی خودش پا به این شهر گذاشته بود.

آن موقع هنوز بلوار هنر را نساخته بودند و جمشید كه نمی توانست دست تو جیب كند و با آژانس به مركز شهر برود ناچار بود از كنار جوی و نهرهای نیمه پر حاشیه شهر عبور كند و سپس به كوچه پس كوچه های داخل شهر برسد .

جمشید حسابی خوشحال بود كه در طول راه میتواند بهتر از هر جهانگردی با بافت شهر آشنا شود ، او در یكی از كوچه ها منظره ای دید كه نظرش را به عنوان یك نویسنده صاحب سبك جلب كرد . عده ای مرد كه تعدادشان تقریبا برابر انگشتان پا بود دور یك مرد تنها را گرفته بودند و او را به طرف هم هل می دادند و می خندیدند. این مردان مهاجم تشكیل دایره ای داده بودند كه هر بار مرد تنها در مركز این دایره پهن زمین می شد .

جمشید خان تصمیم گرفت وارد گود شده و از مرد تنها دفاع كند لذا كت چهار خانه ای اش را در آورد و آستینهایش را بالا كشید و عزم رفتن كرد ولی به محض آنكه خود را در میان این همه آدم تصور كرد به خود لرزید و دست از رشادت كشیده و گوشه ای نشست و مشغول تماشا شد

در حالی كه به نظر میرسید این نمایش حالا حالاها ادامه داشته باشد ، مرد تنها كه به تنگ آمده بود، بلند فریاد كشید: " بی غیرت ، فردا حالیت میكنم"

یكی از مردها كه چهره ای تیره تر از بقیه داشت و به نظر میومد سر تر از بقیه باشد گفت: " بالاخره زبون وا كرد! "

مرد تنها با صدای رسا و جانانه ای ادامه داد :" لچك به سر ،از شهر بیرونت میكنم ، قدم از قدم برداری نصفت میكنم "

مرد سیاه گفت :" كجا منتظرت باشم عروس خانوم "

مرد تنها با صدای بلندتری گفت : " تو تكیه كه امام حسین شاهد من و تو باشه "

گروه كه انگار از این وعده ی كارزار خوشحال بودند ، دور می شدند ، مرد تنها با صدای آرامتری گفت : "".....اما......اما  حیف كه من سگ نمی كشم "

مرد تنها روی پله ای لم داده و به نظر می رسید فعلا هم قصد پا شدن ندارد .

جمشید سلانه سلانه جلو رفته و كنار مرد نشست ،بطوریكه مرد تا جمشید حرفی نزده بود متوجه حضور او نشده بود .

جمشید: "چرا بیخودی وعده فردا شبو دادی؟.......تو كه حریف اون نمیشی كه ..."

مرد نگاه نافذ و زهرداری به جمشید انداخت ولی چیزی نگفت .

جمشید نگاه دلسوزانه ای به مرد انداخت و گفت : "آخی..... این بچه پفیوزا چی از جون تو میخوان، تو رو ضعیف گیر آوردن ؟ "

مرد نگاه غریبی به جمشید انداخت و دستمال تیره ای را كه روی زمین افتاده بود ، برداشت و از جای خود بلند شد و در حالیكه پای خود را روی زمین می كشید ، به راه افتاد .

جمشید هم بلند شده و در حالیكه سعی میكرد از او جلو نزند ،راه میرفت و حرف میزد :

"واقعا كه چه مردمون مهمون دوستی هستید ها ، گیرم كه حالت بده و فردا باید بری كارزار ،ولی دلیل نمیشه یه بفرما نزنی "

مرد همینطور كه راه میرفت با صدای سستی گفت : " در خونه ی من به روی همه بازه "

جمشید لبخندی زد و گفت : " اون كاكا سیاهه چی میگفت ؟ "

مرد بدون اینكه جوابی بدهد با دو دست خود پاشنه در را كشیده و در را باز كرد و خودش بدون توجه به جمشید وارد خانه شد و جمشید هم پشت سر او وارد خانه شد .

خانه ای قدیمی و سنتی بود كه یك طوطی در قفس تنها مورد خاص آن بود ،مرد به سمت قفس طوطی رفت  و با طوطی شروع به صحبت كرد :" وای ،چه شبی ،  ........مرجان عشق تو منو كشت، من بودم و یه طوطی ،  حالا هم باز منم و یه طوطی ولی حالا نه من داشی امو نه این طوطی ، طوطی "

مرد به طوطی نزدیكتر شده و جمله را تكرار کرد : " مرجان عشق تو منو كشت "

جمشید كه انگار همه چیز را دریافته ، روی تخت مرد نشسته و قیافه حق به جانب گرفته و می گوید :" پی ...."این همه بزن و بخور و بردار و بزار و ببند و برو و بیار واسه عشقه ؟.....لابد اون كاكا سیاه هم رقیب عشقیته ، نه ؟ "

جمشید پوزخند ابلهانه ای میزند  و ادامه می دهد : "........ ولی بچه به حرف من گوش كن ، این حرفا فقط واسه دو هفته س ، عشق و عاشقی كدومه ، وقتی به عشقت رسیدی و دو هفته هم گذشت همه چی برات عادی میشه ، اون میشه لكاته و تو هم میشی یه رجاله "

در تمام این مدت مرد با حالت حیرانی به جمشید نگاه میكرد ، اما جمشید از رو نرفته و ادامه داد : " حالا فرضا تو مجنونی و از تو عاشق تر نیست و بر فرض محال دو ماه تو حال و هوای عشق میمونی ، بعدش چی ؟ "  .......  به فردا و فرداهاش فكر كردی ؟ ....... می دونی یه زندگی چقدر خرج داره ؟ ...... اینارو می فهمی ؟"



ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 16 بهمن 1389-11:35 ب.ظ



ادامه داستان داش آكل از مهرداد نعیمی

مرد به او می گوید : " سلام پهلوون اكبر ،كلید زورخونه رو می خواستم"

پیرمرد : " پهلوون از وقتی تو بی خیال زورخونه شدی ، بقیه هم یواش یواش رفتنو دست آخر در زورخونه بسته شد ، الان خیلی وقته كه دیگه كسی اونجا ورزش نمی كنه "

مرد :" اما من باید برم "

پیرمرد : " بگیر داشی ،ولی دیگه كسی نیست كه واست ضرب بزنه "

مرد كلید را از پهلوون می گیرد و دوباره به راه می افتد و جمشید هم همینطور

جمشید : " من خوب بلدم ضرب بزنم، تو كاریت نباشه "

مرد : " تو اهل كجایی ؟"

جمشید : " اصلیتمو می خوای یا محل زندگیمو ؟"

مرد : " مگه فرقی هم می كنه ؟"

جمشید : "خوب البته كه فرق می كنه ، مثلا من تو تهران به دنیا  اومدم ولی ..... "

مرد حرف او را قطع می كند : " واسه چی اومدی اینجا "

جمشید لحظه ای فكر می كند :" آخ، خوب شد یادم انداختی ، فردا جشنواره نویسندگانه ، اصلا كاروبارتو ردیف كن با هم بریم ، من شیراز رو زیاد بلد نیستم "

مثل دفعات قبل از حرفهای جمشید چیزی دستگیر مرد نمی شود . به زورخونه می رسند ،جمشید می گوید :"ببین به نظر من واسه این دعوا بهترین تمرین دویدنه ،فیلم راكی رو دیدی؟"

جمشید با لهجه راكی :" برو تو دماغ ،...."

و بعد ادامه می دهد :" دویدن بهترین كاره، تازه این سیاهه جلوی آپولو عددی نیست، آپولو كاسه ریسك رو سر كشیده بود  "

مرد وارد گود زورخانه شده است، جمشید به فضای زورخانه نگاه كرده و می گوید :" بله ،همون كه من گفتم"

مرد پیراهنش را كنده و شروع به ورزش می كند و به جمشید می گوید :" پسر اگه ضرب بلدی شروع كن، اگه نه كه اینقدر وراجی نكن"

جمشید به سمت ضرب می رود و می گوید: "چه خوشگل شدی امشب رو بزنم؟"

سپس كمی فكر كرده و می گوید :"نه ، با حالی كه تو داری این خوبه"

جمشید شروع به خواندن می کند :

امشب یه گل برمیدارم                   می یام به دیدنت،عزیز

هر چی دلت گریه داره                     بر روی بگذشته بریز

امشب با یه اسب سپید                     میخوام به دنبالت بیام

شاهزاده ی قصه بشم                      بگم چقدر تو رومیخوام

مرد لحظه ای بی خیال ورزش شده و رو به جمشید می گوید : " هوی،یخورده ناخوشی نه ؟ ..... اصلا به عمرت ضرب زدن دیدی "

جمشید :"خیلی دلت بخواد"

**********************

صدای نوحه خوانی در همه جای تكیه شنیده می شود، مردان و زنان زیادی ایستاده یا نشسته، به مراسم تعزیه نگاه می كنند و عزاداری می كنند مرد سیاه و دو نفر از نوچه هایش در گوشه ای ایستاده اند و نگاه می كنند، منتظر هستند و امیدوارند این انتظار تمام نشود .

مرد دیگری كمی آن طرف تر به دوستش می گوید :"كاش داشی بیاد، وگرنه این كاكا رستم رو دیگه نمی شه كنترل كرد"

تعزیه كم كم دارد به انتها می رسد ،كاكا رستم لبخند می زند و به با یكی از نوچه هایش صحبت می كند،نوچه می گوید :"داشی گور خودشو كند، ولی مردم نباید بی خبر اینجا را ترك كنند، برو وسط حرف بزن "

كاكا رستم كاملا موافق است،عزم خود را جزم كرده و به میان جمعیت می رود و شروع به صحبت می كند : "های شیرازیا ................ این كاكا رستمتونه .......... ، دیشب داش آكل رو حسابی گوشمالی دادم ، حسابی خار و ذلیل شده بود ............ تو تکیه قرار گذاشت ، من حاضرم ..... .ولی اون ترسوی بزدل جرات نكرد بیاد كارزار .... "

 كاكا رستم به سوی جمعیت زنان می رود و می گوید :" شایدم اومده و اینجا قایم شده،آكل بیا بیرون خودتو نشون بده "

لحظات سپری می شود و دیگر مردم قصد پراكنده شدن دارئد ، كاكا رستم با مردم صحبت می كند : "همه تان شاهد بودید كه آكل نیومد........دیگه وقت رفتنه.......برید و این بزدلی آكل را برای همه شیرازیها تعریف كنید"

  در همین لحظه صدای بلند و محكم داش آكل ، كاكا رستم را به خود میاورد : " من اینجام کاکا......اگه مردی خودتو نشون بده "

جمعیت از میان این دو نفر كنار می روند و حالا بین داش آكل و كاكا رستم هیچ كسی قرار ندارد و تنها جمشید است كه كنار داش آكل ایستاده است .

جمشید رو به داش آكل :" بابا بیا از خر شیطون بیا پایین ، آخه من نمیفهمم مگه قحطیه دختره ، این سوسكت میكنه ها، زیر پاش لهت میكنه"

جمشید چند قدم عقب عقب میرود ،می گوید :"مگه همیشه نمیگفتن شیرازه و كاكوهای مهمان دوستش، این چند روز كه من مهمانتونم جنگ و دعوا رو بذارید كنار"

داش آكل :"  اگه نمیخوای صدمه ببینی برو كنار"

داش آكل شمشیری را توی زمین فرو می كند و می گوید :" یه مرد میخوام اینو در بیاره"

کاکا رستم : " آكل ،تو دیگه پیر شدی "

داش آكل:" از شهر بیرونت می كنم ،قدم از قدم برداری دو شقه ات می كنم ، امشب حالیت میكنم .... فقط ..... فقط حیف كه من سگ نمی كشم "

كاكا رستم شمشیر كشیده و حمله می كند،جمعیت جا بجا می شوند ،كاكا رستم همینطور كه حمله می كند ، لگدی به جمشید كه از بقیه جلوتر بود ، می زند

آكل كه شمشیرش در خاک است با دست او را به عقب می راند و با استفاده از فرصت ایجاد شده شمشیرش را از خاك بیرون می كشد .جنگ تن به تن آغاز می شود، هر دو خوب می جنگند ولی كاملا مشخص است كه آكل قوی تر است، كاكا سعی می كند كمبودش را با كری خواندن جبران كند :" گفتم كه آكل ،تو دیگه پیر شدی ....... دیگه تو این شهر از من پهلوون تر نیست "

 داش آكل :"از شهر بیرونت می كنم........كاری می كنم سرخاب سفیداب به لپات بزنی "

جمشید از دور نظاره گر جنگ اینهاست ،از جنگیدن داش آكل به وجد آمده است و مرتب می گوید: " باریکلا ، مشت بزن ، حالشو بگیر  ، نباس بذاری به راند دوم بکشه ها ......یه آپركات.....حالا یكی دیگه...



ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 16 بهمن 1389-11:56 ق.ظ



به نام خدا

دوستان عزیز سلام

من اصلا اهل نوشتن جواب به کسی نیستم  چون بدم میاد کسی نصیحتم کنه کسی رو هم نصیحت نمیکنم  ولی دیگه واقعا بعضی از خواننده ها دارن شورش رو در میارن سوال من از این دوستان اینه که آیا واقعا تشخیص اینکه یک مطلب طنز است یا جدی اینقدر سخت است که برای هر مطلبی که آقای نعیمی مینویسد کامنت های بسیار توهین آمیز مینویسید . بارها از آقای نعیمی خواستم تا این کامنها رو تایید نکند ولی چون شخصیت وشعور  ایشان بسیار بالاست همیشه از انجام این کار سر باز زدن ولی از امروز به عنوان یکی از نویسندگان این بلاگ  برخلاف سیاست های بلاگ مبنی بر فضای باز وبدون سانسور هر کامنتی که به شخص یا نویسنده خاصی توهین شود توسط این جانب خذف میشود این مطلب را هم بدون اطلاع آقای نعیمی روی بلاگ میگذارم چون اطمینان دارم اگر ایشان از این جریان با خبر میشدند مخالفت میکردند از دوستان عزیز خواهش میکنم که با خواندن مقداری کتاب مقاله ویا داستان طنز آشنا به طنز نویسی وداستان طنز پیدا کن تا به شخصیت کسی توهین نشود  

 سید احسان نقیبیان




تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 16 بهمن 1389 12:18 ب.ظ




  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic