TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب آبان 1389
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

دوشنبه 24 آبان 1389-12:10 ب.ظ



من و مرگ و صادق هدایت نوشته مهرداد نعیمی

 

مرگ، مرگ یك دوست یا یك آشنا همیشه بدترین خبریه كه می شه به یه آدم داد . هنوزم بعد گذشت نزدیك 60 سال از مرگ دوست عزیزم صادق، احساس بدی دارم. یا مثلا مرگ پدربزرگم با گذشت 10 سال، همچنان به تلخی سابق مونده.  یا هر موقع با پسر عمه ام یاد مرگ مادربزرگمون می افتیم تا نزدیك گریه پیش می ریم. آخه خیلی بد مرد.

اما غرض از نوشتن این متن این بود كه بگم از خود خبر مرگ بدتر اینه كه یادتون بیاد كه با اون مرحوم رفتار درستی نداشته اید. یادتون بیاد كه خیلی بی دلیل اون رو دلیل استعفای كاری خودتون اعلام كرده بودید و خیلی جزئیات دیگه رو به یاد بیارید كه ناراحت كننده اس.

دیروز ظهر خبری شنیدم كه همچین شاتالاق خورد تو كمرم، هیچی مثل مرگ با كمر دعوا نداره، مثلا همه می گن بعد از مرگ پدرم كمرم شكست . حالا هم مرگ این عزیز كه خیلی هم جوون بود و یه روزگاری بخشی از زندگی من شده بود، اول از همه كمرم رو نشونه گرفت. البته مرحوم داش آكل می گفت عشق كمر یك آدم رو خم می كنه، اما من از صادق هدایت كه دوست مشتركمونه خواهم خواست كه مرگ رو هم به اون لیست اضافه كنه . البته خود عمو صادق جملات درخشان زیادی درباره مرگ داره، مثلا یه جا گفته تنها چیزی كه دروغ نمی گوید، مرگ است . این خیلی جمله خاصیه ها، من خودم یه بار سعی كردم كه در طول یك هفته هیچ دروغی نگم اما نشد كه نشد.  حتما خیلی چیزا هستن كه به نظر می یاد دروغ می گن اما صادق جان فقط مرگ رو در لیست خودش گذاشته . وقتی مرگ سراغت اومد، اومده دیگه و نه باهات شوخی داره نه دروغی بهت می گه . همه آدما هم می میرن . هیشكی نمی تونه بگه نمی میره و این تنها چیزیه كه ازش مطمئنیم . كاری هم به اون جمله جادویی وودی آلن نداریم كه گفته بود مرگ چیز خوبیه به شرطی كه وقتی سراغت اومد، تو اونجا نباشی .

عمو صادق یه جمله معروف دیگه داره كه می گه در زندگی زخمهایی هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد .

اما اینكه صادق هدایت این جمله بالا رو در مورد چه زخمی گفته بوده، معلوم نیست. عده ای می گن درباره شكست عشقی صادق جان بوده. آخه هدایت چندین سال روابط عاطفی خوبی با دختری فرانسوی به نام ترز داشت كه كمی قبل از نوشتن این جمله به شكست منجر میشه و هدایت هم تا آخر عمرش تنهایی رو انتخاب می كنه.

اما عده دیگه ای می گن منظور از این زخم همون دردیه كه تمام عمر هدایت همراهش بوده. همه آدما تو زندگیاشون از این دردها دارن. حتی خندون ترین و خوشحال ترین آدمایی كه می بینید هم اگه كمی بهشون نزدیك بشید می فهمیدكه تو زندگیش مشكلات زیادی داره.

اما از اونجا كه بعید می دونم این متنمو كسی بخونه، چون حتی قصد ندارم برای كسی ایمیلش كنم . می خوام از فرصت استفاده كنم و به این عزیز تازه رفته بگم كه منو ببخشید لطفا، من نمی دونم چرا شما باید در این سن كم و با این همه جذابیت و طراوت تصادف كنید و به دنیای ثانی برید اما اینو می دونم كه این جور اتفاقات واقعا غیرمنصفانه و ناراحت كننده اس.

یه آدمای ظالمی هستن كه 80، 90 سال عمر می كنن اما یه آدم بی گناهی مثل شما 22 سال بیشتر عمر نمی كنه. اصلا فكر كنم دلیل اصلی مرگتون همین بود كه هیچ گناهی نداشتید . اگه یه زحمتی به خودتون می دادید و 4، 5 تا گناه تپل  به كارنامه تون اضافه می كردید، لااقل خدا یه 20 سالی بهتون فرصت می داد كارهای خوب بكنید، شك ندارم كه از این به بعد، پدر و مادرتون هر یك سال ده سال پیرتر خواهند شد. كار خوبی نكردید كه این قدر بی گناه زندگی كردید.

اصلا یه فكری زد به سرم، اصلا منو نبخشید كه هیچ ، خودتون رو شاكی تر هم نشون بدید . منو نبخشید تا یكی از گناه های زندگی من باشید . اینجوری احتمالا اون دنیا می برنمون تو یه محكمه الهی و من می شم متهم. چه حالی می ده اون دادگاه،

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 22 آبان 1389-12:21 ق.ظ



نقدی بر چهار فیلم : آخرین مجرد ، هر چی خدا بخواد ، سلام بر عشق و باد در علفزار می پیچد نوشته مهرداد نعیمی

خوب بحمدالله داره از در و دیوار فیلم می باره .

این هفته حداقل  7 تا فیلم ایرانی جدید دیدم كه بد نیست نظرمو در مورد هر كدوم تو چند جمله بگم .

فیلم آخرین مجرد به كارگردانی محمدرضا فاضلی رو به توصیه دوستام دیدم كه خیلی بد نبود . مجید صالحی خیلی زحمت كشیده بود و نسبتا بامزه بازی كرده بود . داستان كاملا كلیشه ای بود و محمدرضا فاضلی كار خیلی خاصی انجام نداده بود و همینش باز خوبه كه مثل خیلی های دیگه گند نزده بود . حمید لولایی و علی صادقی هم بازی های همیشگی خودشون رو انجام دادن ، زیبا بروفه هم خوبه و قابل باور بازی كرده و می تونم بگم از بقیه بازی هایی كه تا حالا ازش دیده بودم بهتر بازی كرده . هایده حائری ، مریم امیرجلالی ، امیر نوری ، مهران رجبی و افسر اسدی هم بقیه بازیگرای این فیلم كمدی هستند كه تو سینماها هم اكران نشده و مستقیم اومده تو نمایش خانگی . هر چند كه از خیلی از فیلمایی كه اكران می شن بهتر بود . این دومین تله فیلم خوبیه كه از مجید صالحی می بینم . پارسال هم یه تله فیلمی به نام یه آسمون آبی ، سقف خونه منه بازی كرده بود كه خوب بود و پیشنهاد می كنم كه اگه ندیدین ببینینش.

فیلم دومی كه دیدم ، فیلم هر چی خدا بخواد به كارگردانی نوید میهن دوست بود كه توی نمایش خصوصی اون در باشگاه فیلم تهران تماشا كردم و كارگردان و سایر عوامل فیلم هم حضور داشتن . فیلم راستش منو نگرفت . نمی دونم مشكل از كجا بود . شاید به خاطر اینكه بین كمدی و جدی گیر كرده بود . اگه رضا عطاران رو از فیلم در می آوردیم ، هیچ چیزی برای خندوندن باقی نمی موند . ازطرف دیگه از همین رضا عطاران و بخصوص ارژنگ امیرفضلی هم درست استفاده نشده و اون طور كه باید فیلم رو گرم و بامزه نمی كنن كه مقصر اصلی فیلمنامه است  . فیلم مغشوشه و پر از شخصیتهای به درد نخوره . از نیمه دوم فیلم به بعد و با ورود فك و فامیل ها به كیش ، اینقدر صحنه ها شلوغ میشه كه حس و حالی باقی نمی مونه . ترانه علیدوستی در خیلی از صحنه های فیلم گمه و معلوم نیست چرا این نقش رو انتخاب كرده . روابط عاشقانه اون و حامد كمیلی اصلا درنیومده و الكی به نظر می رسه .

بود و نبود پوریا پورسرخ و بهاره رهنما و تینا آخوندتبار فرقی در فیلم بوجود نمی آورد و حامد كمیلی هم با اون ابرو های تراشیده و نقاشی شده چنگی به دل نمی زنه و فرهاد اصلانی هم دو تا نقش مزخرف و بیهوده داره . در واقع می تونم بگم كه در بین بازیگران فیلم سعید آقاخانی و رضا عطاران بیشتر از بقیه زحمت كشیدن .

البته این نكات به این مفهوم نیست كه فیلم هیچ نقطه مثبتی هم نداره . مثلا ابتدای فیلم خوبه و آدم احساس می كنه كه قراره وارد یه ماجرای جالب بشه . سكانسهای طنز رضا عطاران خوب اجرا شده و كارگردان آشكارا در اكثر قسمتهای فیلم سعی داره كه مسائل كلیشه ای و لوده بازی رو از فیلم دور كنه . به هر حال اینم فیلمی بود برای خودش و امیدوارم نوید میهن دوست كه آدم عاقلی هم بود، در ادامه بهتر فیلم بسازه .

فیلم بعدی كه اونم در باشگاه فیلم تهران دیدم باد در علفزار می پیچد بود كه می تونم بگم كه اكثر تماشاچیان سالن رو راضی نگه داشت . فیلم كم شخصیت و دوست داشتنی ایه و در یك كلام یك فیلم درجه 2 خوبه . 2 شخصیت اصلی داستان در كنار هم تیم خوبی رو تشكیل دادن . رضا ناجی در نقش خیاط و حسین عابدینی در نقش كمك خیاط با هم هماهنگ و سازگار هستند و لحظات خنده دار و دوست داشتنی رقم زدن . الناز شاكردوست بازی متفاوت و خوبی داره و بقیه بازیگران فیلم هم بازی مناسبی دارن . بخصوص جوانكی كه نقش عاشق نیمه مونگل رو بازی می كنه كارش خیلی خوبه . فیلمبرداری فیلم قشنگه و صحنه های كارت پستال گونه زیاده در فیلم . جلسه نقد فیلم هم جذابیت بالایی داشت و شوخی های خسرو معصومی با حسین عابدینی بامزه بود . اما چیزی كه از همه بیشتر برام جذابیت داشت سادگی و بی آلایشی حسین عابدینی بود كه خیلی خوشم اومد و حالا بیشتر از قبل ازش خوشم می یاد .

فیلم بعدی كه دیدم سلام بر عشق ساخته دوست خودم اصغر نعیمی بود كه بر خلاف تصوری كه در آنونس ایجاد كرده بود به هیچ عنوان كمدی نبود . اصغر نعیمی تلاش كرده بود كه یه فیلم درام نیمه اجتماعی سینمای بدنه ای بسازه كه نه بیننده رو دسته كم بگیره و نه باعث جذب نشدن اونا به سینما بشه . به نظر من فیلم در ژانر خودش موفق بود . گرچه من این ژانر رو دوست ندارم اما كاملا معلوم بود كه اصغر نعیمی تلاش خوبی در ساتختن یه فیلم آبرومند كرده بود كه البته متاسفانه تا حدی به دلیل دخالتهای بیش از حد تهیه كننده ناموفق شده بود . وقتی پشت صحنه فیلم رو دیدم از اینكه فرحبخش تا این حد در لحظات فیلمبرداری حضور داره و در نگاه اول به نظر می یاد كه اون كارگردان اصلی فیلمه تعجب كردم . امیدوارم به زودی فضایی برای اصغر نعیمی به وجود بیاد كه بتونه فارغ از مشكلات مالی و تهیه كننده ای ، فیلم دلخواه خودش رو بسازه.

بازی امین حیائی، نیكی كریمی و الناز شاكردوست خوب بود و آتیلا پسیانی هم مثل همیشه زحمت كشیده بود و قشنگ بازی می كرد . بازی همه بازیگرای جوانتر فیلم هم قابل قبول بود.

یكی از قسمتهای فیلم كه منو حسابی متعجب كرد سكانس عروسی با بازی احمد پورمخبر بود كه مشخصا هیچ ارتباطی با بقیه فیلم نداشت و فقط از طرف تهیه كننده و برای جذب تماشاگر بیشتر به فبلم تحمیل شده بود .

ادامه دارد .

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 19 آبان 1389-10:31 ق.ظ





ساخته ی : Bill Lawrence کمپانی : Doozer
ژانر : کمدی لوکیشن : کالیفرنیا
تعداد فصل : 9 زمان: 22 دقیقه
زبان : انگلیسی کشور : ایالات متحده
شبکه : ABC نخستین پخش : 2 اکتبر 2002



بازیگران :


Zach Braff در نفش دکتر دورین ( جی دی )
تقریبا میشه گفت که JD نقش اصلی سریاله و ماجراهایی که براش اتفاق افتاده رو داره تعریف میکنه


Donald Faison در نقش دکتر ترک
کریستفر ترک دوست صمیمی JD هست که با هم زندگی میکنن و از زمان کالج تا حضور توی بیمارستان همیشه با هم بودن


John C. McGinley در نقش دکتر کاکس
به جرات میتونم بگم که دکتر کاکس جذاب ترین شخصیت داستانه . یک دکتر باتجربه و حرفه ای که به همه تیکه میندازه و با رئیس بیمارستان مشکل اساسی داره


Ken Jenkins در نقش دکتر کلسو
دکتر کلسو رئیس بیمارستانه . یه آدم عصبی که الکی به همه گیر میده


Sarah Chalke در نقش دکتر رید
الیت یکی دیگه از دکترای بیمارستان که روز ورودش با JD و ترک همزمان بوده و از همون جا با همدیگه دوس میشن و میشه گفت که یکی از عوامل جذابیت های سریاله چون رفتار جالبی داره


Judy Reyes در نقش پرستار کارلا
کارلا یکی از پرستارای سریاله که از ابتدای داستان با ترک دوس میشه


Neil Flynn در نقش سرایدار
یکی از شخصیت های جالب داستان که سوژه هاش با JD یکی از عوامل کمدی بودن سریاله و جالب ترین نکته ای که میشه بهش اشاره کرد اینه که معلوم نیس اسم سرایدار چیه !؟ همه بهش میگن Janitor


Robert Maschio در نقش دکتر تاد
تاد هم جزو دکترای جراح سریاله که تو تیم ترکه و تیکه های جنسی جالبی هم به خانم های سریال میندازه

داستان سریال کمدی Scrubs در بیمارستان اتفاق میفته و در هر اپیزود سوژه های جدید و جالبی پیش میاد و از اون جمله سریال هایی نیست که خود عوامل سریال رو میسازن و خودشونم میخندن ( صدای خنده ی روی برخی از سریال ها رو میگم ) بلکه با دیدن این سریال مخاطب به اندازه ی کافی به خنده میاد .
داستان از جایی شروع میشه که جی دی و ترک پس از پایان دوران کالجشون به عنوان انترن وارد یه بیمارستان واسه کار میشن و هر کدومشون زیر دست یه دکتر با تجربه کار میکنن و هر روز به سوالهایی که رئیس بیمارستان ازشون میپرسه جواب میدن تا محک زده بشن . داستان سریال توسط جی دی نقل میشه و هر روزشو به یه نحوی تعریف میکنه .
علاوه بر داستان بیمارستان سکانس های رمانتیک جذابم از ویژکی های این سریاله که از دوستی های افراد با همدیگه تشکیل میشه
Scrubs در سایت IMDb هم نمره ی خوب 9.2 گرفته
"Scrubs" (2001)




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 5 آبان 1389-10:31 ق.ظ



خانواده سیمپسون‌ها را بشناسید!



سیمپسون ها

زرد بودنشان با این که در نگاه اول کمی غریب به نظر می‌رسد ولی بعد از چند دقیقه، به کلی فراموش می‌شود و کسی به این فکر نمی‌کند که با آدم‌های رنگی طرف است. وضعیت انگشت‌هایشان هم...
 
پنج نفر و یک کاناپه
آدم‌های «سیمپسون‌ها» آدم‌های عادی ای نیستند؛ قیافه شان شبیه هیچ آدم دیگری نیست و رنگشان هم شباهتی به دیگران ندارد. زرد بودنشان با این که در نگاه اول کمی غریب به نظر می‌رسد ولی بعد از چند دقیقه، به کلی فراموش می‌شود و کسی به این فکر نمی‌کند که با آدم‌های رنگی طرف است. وضعیت انگشت‌هایشان هم همین طور است؛ چهار انگشت برای آن‌ها کافی است. نیازی به پنج تا ندارند و به کمک همین چهار انگشت، از پس همه کار‌هایی که نباید انجام دهند، بر می‌آیند.
شکل غیر عادی موهایشان را هم نباید فراموش کرد. تار‌های انگشت شمار سر هومر – که در پایین سرش شکل زیگزاگ پیوسته پیدا می‌کنند، برج پر پشت و آبی رنگ سر مارج که ارتفاعش از قد مگی بیشتر است، مدل ستاره ای سر لیزا و مگی و بالاخره مدل تاجی شکل سر بارت بیست سال است که جز در شرایط عجیب و غریب تغییر نمی‌کند.
 
اما بزرگ ترین شگفتی سیمپسون‌ها استواری بنیان خانواده شان است. صرف وجود مردی به بلاهت هومر و پسری به شرارت بارت به راحتی برای ویرانی یک شهر کفایت می‌کند اما این خانواده را طلسم عجیب و غریبی به هم می‌چسباند. طلسمی که اول هر قسمت باطل می‌شود و آخر هر قسمت محکم تر از قبل سر جای خودش بر میگردد.
ناکارآمدی خانواده سیمپسون عنصر اصلی جذابیت و داستان سازی آن است. همان چیزی که باعث شده این سریال بعد از 400 و اندی اپیزود هنوز هم بتواند داستان‌های تازه تعریف کند. در یکی از اپیزود‌های سریال، وقتی بعد از یک سری اتفاقات خوشایند، هومر و بقیه از سلامت و کارآمدی خانواده‌شان ذوق زده می‌شوند، لیزا – دختر بزرگ خانواده – می‌پرسد: «یعنی دیگه هیچ ماجرایی واسمون اتفاق نمی افته؟» و همه با نگرانی و وحشت سکوت می‌کنند.
 
1- «هومر»، پدر خانواده است؛ خنگ ترین و زبان نفهم‌ترین عضو سیمپسون‌ها و البته که پشت بلاهت ذاتی اش، «قلبی از طلا»‌ هست. قلبی که فقط در مواقع ضروری می‌تپد.

2-
 «مارج» مادر خانواده است و عاقل تر از هومر، در واقع اگر او نبود خانواده سیمپسون‌ها به سرعت برق و باد از هم می‌پاشید. میزان صبر و برد باری اش، واقعا ستودنی است؛ هر چند خودش هم در مواقع ضروری، همرنگ شوهرش می‌شود.
 
3- «‌بارت»، نخستین نتیجه ازدواج هومر و بارج است؛ پسرکی شر که علاقه ای به درس و مشق و مدرسه ندارد و به جای این‌ها ترجیح می‌دهد به ریش دیگران بخندد و مردم را آزار بدهد. ظاهرا بخشی از این علایق را از پدرش به ارث برده است.
 
4- «الیزا » دختر بزرگ خانواده است؛ عقلش بیشتر از «بارت» می‌رسد و این را ظاهرا مدیون مادرش است. اهل اندیشیدن است. به همه چیز فکر می‌کند و همین باعث شده آدم تنهایی باشد. علاقه بی حدش به محیط زیست را هم نباید فراموش کرد.
 
5- «مگی» سومین بچه سیمپسون‌ها است؛ نوزادی که ظاهرا باید او را حد وسط «بارت» و «لیزا» دانست. با این که پستانک به دهان دارد، عقلش خیلی بیشتر از اعضای دیگر خانواده است و در واقع، به کمک هوشمندی و ذکاوت اوست که سیمپسون‌ها در بسیاری ازموارد، جان سالم به در می‌برد. 
 



تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic