TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب دی 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 24 دی 1390-11:53 ب.ظ



فقط مسیر رو دنبال کن نوشته مهرداد نعیمی

صحنه چهارم: چند سال پیش دختر دل نازک و مهربانی ایمیلی برایم فرستاده بود که در نوع خودش جالب بود. این دختر که احتمالا می دانست من هم دل نازک و مهربان هستم، از من خواست بود که اگر آب در دست دارم زمین بگذارم و زودتر بروم با او ازدواج کنم. وگرنه حتما خودکشی خواهد کرد. وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم، گفت همینجور بیخودکی گهگاهی نوشته های من را می خوانده و بعد از مدتی دچار احساس پوچی و بیهودگی شده است. دیدم حرفش منطقی است، قراری گذاشتیم در پارک باغ فردوس، تا برای اولین بار همدیگر را ببینیم. خدا خدا می کردم که حداقل خوش قیافه باشد، از دور که دیدمش بنظر بدک نمی آمد، اما جلوتر که رفتم، دیدم تخم جن با وجودیکه سن و سالی ازش می گذشت، چنان تیپ زده بود که انگاری آدری هیپورن است.

از او خواستم کمی درباره خودش بگوید تا بفهمم آیا افکارش با من جور در می آید یا نه، اما اسلحه ای درآورد و به سوی من گرفت و گفت:«من انتخابی نیستم. من را باید همینجوری که هستم بخواهی»

گفتم چرا؟ گفت: واحد ایمنی سیاره من، می خواهد شر آدمی مثل تو را کم کند، راهش هم یقینا همین است!

صحنه سوم : یک وقتی در ماساچوست، زندگی خوبی و کار راحتی  داشتم، هر روز که از کار برمی گشتم، با دوستم حامد، به کافی شاپی می رفتیم و با هم فیلمنامه ای می نوشتیم. "داستان درباره پیرمردی بود که هر شب از خدا خواهش می کرد به او اجازه بدهد تا وقتی مُرد، ثروتش را با خود به آن دنیا ببرد، یک روز فرشته ای که از کارهای او کلافه و درمانده شده بود، سراغ پیرمرد آمد و گفت: «این دعای او اجابت می شود، به شرط آنکه تمام ثروتش را تنها در یک کیف دستی کوچک جا کند»." روزی که داشتیم همین سکانس را می نوشتیم. متوجه شدم سوسک بالداری کنار میز ما ایستاده و زل زده است به من. حامد رفت و سوسک را برداشت و به بیرون از کافی شاپ هدایتش کرد و به کارمان ادامه دادیم. شب بعد که همچنان در همان سکانس گیر کرده بودیم، دوباره سوسک را در همان محل دیدیم، من رفتم و با پا شوتش کردم به بیرون و به کار خود ادامه دادیم. شب سوم باز هم سر و کله سوسک بالدار  پیدایش شد، این بار حامد با کتابش ضربه ای به سوسک زد و من، سوسک نیمه جان را به بیرون بردم. شب چهارم رسید و باز سوسک سر جایش بود. هر دو بلند شدیم و تا می توانستیم سوسک را زیر پا له کردیم جوری که همه پیکرش به موزائیک ها چسبیده بود. ولی با این حال، سوسک روز پنجم هم برگشت! نکته اینجاست که ما خوب نمی دانیم باید چی کار کنیم و بیخودی گیر می دهیم به موجودات اطرافمون. اونارو مقصر می شناسیم و دهانشان را به صافی اتوبانهای ایران می کنیم.

صحنه پنجم : باور بکنید یا نه، یک سال پیش رفته بودم قبرستان ابن بابویه، و داشتم به جمله ای از شیخ مهردادالدین نعیم السلطنه فکر می کردم که گفته بود:"آدما دوست دارن با کسی ازدواج کنن که از خودشون سرتر(و نه هم سطح) باشه، این برتری می تونه پول، قیافه، قدرت، هوش یا طرز فکر باشه، واسه همین هیشکی دنبال کسی که واقعا به دردش می خوره نمی ره و همیشه هم، بعد از ازدواج، یک نفر و یا هر دو نفر احساس شکست می کنن و می فهمن سرشون کلاه رفته بوده و به همین دلیل خیلی زود و بعد از گذر روزگار هوس، از هم خسته می شن." در همین احوالات یکه خانم فسقلی فلسفی لاغر مردنی را دیدم که قیافه خیلی عجیبی داشت. وقتی با او هم کلام شدم، خیلی زود اقرار کرد که از کهکشان دیگری آمده است و حالا هر چه تلاش می کند به خانه خودش برگردد، نمی تواند. می گفت مثل این می ماند که سنگی به رویت افتاده اما نمی توانی خودت را بیرون بکشی، خیلی فسقلی بود و رنگ بنفش مایل به ارغوانی داشت. روی هم رفته آدم لوده ای بود که جملاتی حکیمانه از دهانش خارج می شد. نمی دانم از کجا فهمید، اما نشست و ساعتها من را نصیحت کرد و گفت:«دلیلی ندارد که بخواهی بعضی صحنه ها را زودتر ببینی، هر وقت نوبتشان رسید، خودت می بینی، فقط مسیر را دنبال کن و صحنه ها را به ترتیب شماره بازی کن. و گرنه حست بهم می ریزد. این قدر عجله در هر کاری بی فایده و بی دلیل است. گاهی این قدر زود سراغ صحنه آخر می روی، که اصلا یادت می رود صحنه های اول را ببینی، گاهی هم یادت می رود که این صحنه ها با هم تداخل داشته اند و قسمتی از هر داستان، در سکانس دیگری گفته شده است. برای همین هیچی نمی فهمی و از عالم و آدم دلخور می شوی»

 صحنه دوم: یک خبر بد دارم و یک خبر خوش، من هیچ وقت دوست ندارم به کودکی برگردم. گرچه می دانم اگر از اول زندگی را شروع کنم حتما اوضاع بهتری خواهم داشت. اما معتقدم کودکی اصلا دوره خوبی نیست، همه سر آدم کلاه می گذارند و زود سر کار می روی. بیخودی می خندی و الکی خوش هستی، مجبوری به آن مدرسه های در پیت بروی و با آن ناظم های جفنگ سر و کله بزنی، هیچ وقت از مدرسه لذت نبردم، دانش آموز خوبی هم نبودم، فقط سعی می کردم در ریاضی نمره خوبی بگیرم. از همون بچگی کار می کردم و خودتان می دانید که آدم بزرگها به بهانه بچگی، کمترین حقوق را بهت می دهند. این حرفم به این معنی نیست که بعد از بچگی خوب است، اما حداقل مخ آدم پیچیده تر می شود. اما برویم سراغ خبر بد و خبر خوب:

نوشتن یک صحنه درام راحت تر از نوشتن طنز است. چون هرچقدر هم بد بنویسی، روی خواننده تاثیر کمی می گذاری. جدیدا متوجه شده ام که همانطور که زمین لرزه داریم، زمان لرزه هم داریم! توضیحش بماند برای بعد، این خبر خوش بود. اما خبر بد اینکه ما آدمها هیچی از زمان نمی فهمیم اما خیلی خوب آنرا درجه بندی کرده ایم. جوری که هیچ کس جرات ندارد بگوید:"چرا امروز یازده ژانویه 2012 است؟ من دوست دارم هشتاد و پنجم ماه نیلوفر سال یازده هزار و هشتصد و چهارده باشد!" یا کسی جرات ندارد بگوید "چرا ما سی ساله هستیم؟ من می گویم ما منفی نه هزار سال داریم". نمی شود که نمی شود، همه دنیا با همین قوانین زندگی می کنند و حسابی حواسشان به زمان است. اما تا دلتان بخواهد استاد هدر دادن زمان هستند. نمونه اش دقیقا خود شما که الان داری با خواند این متن، وقتت را هدر می کنی، یا خود شمایی که قراره بری سربازی و دو سال از عمرت رو بسوزونی بره پی کارش، یا بعد بیایی و ازدواج کنی و بفهمی دیگر از خودت گذشته است و شاید بهتر باشد بچه ات را درست تربیت کنی، یا شمایی که پول و عمر و زندگیت را هدر می کنی و یک آلبوم چرند موزیک ضبط می کنی و خود را جزء تاریخ موسیقی به حساب می آوری، یا شما آقای بقال که صبح تا شب پشت دخل می ایستی و هیچ کاری نمی کنی، حتی سعی نمی کنی از این همه وقتت استفاده کنی و کتابی بخوانی، یا تو آدم بدبختی که صبح تا شب دنبال شخصی می گردی که باهاش ارتباط جنسی برقرار کنی. یا تو آدم کله پوکی که زور زدی مدیر بشوی که دهان زیردست هایت را صاف بکنی، یا تو بچه طفلکی که دوازده سال به مدرسه می روی و نه فهمت بالا می رود و نه در زندگی هدف پیدا می کنی، واقعا آدما دارن به کجا می روند؟ برنارد شاو جمله ای دارد که من به این شکل تغییرش داده ام: "چه درکره ماه، آدم باشد یا نباشد، حتما از کره زمین بعنوان تیمارستانشان استفاده می کنند."

 

 

صحنه اول : یکبار مادرم تعریف می کرد که من و برادر دوقلویم، هفت ماهه به دنیا آمده ایم. پدرم که از اینهمه عجله ما شوکه شده بود، دیر به بیمارستان می رسد و از آنجا که همیشه دوست داشت دختر داشته باشد، با دیدن دو پسر، ناراحت شده وحتی به هیچ پرستاری انعام نمی دهد. علی رغم آن عجله ابتدایی، در باقی مسائل، صبر و حوصله ای مثال زدنی دارم. بعنوان مثال اگر در حین پیاده روی، سنگی وارد کفشم بشود، ساعتها با سنگ مدارا می کنم تا روی سنگ کم شده و خودش با پای خودش برود.

پدر و مادرم علاقه خاصی به من دارند، مادرم همان بچگی به من گفت: به دنیا آمدن تو، یک ناامیدی بزرگ در زندگیم بوده!

پدرم هم که زیاد اهل حرف زدن نبود، تا می توانست، در نوشته هایش از وجود من گلایه می کرد. یکبار در یکی از نوشته هایش خواندم که، "پسرم اگر بستنی می خواست و نمی خریدیم، هر شب و هر شب می آمد و زل می زد به ما، حتی اگر کتکش می زدیم و زیر پا له می کردیم، باز هم کم نمی آورد و بالاخره بستنی را صاحب می شد!" پدرم در همین متن پیش بینی کرده بود که آخرش یکی با اسلحه می آید و من را از پا در می آورد و وطنی را خوشحال می کند.

 در سراسر 30 سال گذشته، تنها دو بار باعث خنده پدرم شده ام. اولین بار وقتی که کیف دستی پیرمرد همسایه مان را که همه جا به خودش می چسباند، برداشتم و به او دادم تا تویش را ببیند و دومین بار وقتی که نسبت به هوش من دچار تردید شده بود و من را برد تا امتحان آی کیو بدهم. من هم تمام تلاشم را کردم تا ضایعش کنم و بالاترین نمره ممکن را دریافت کردم. تا دیر نشده، بگویم که در زندگی، کله پوک هایی هستند که به زیردستانشان سخت می گیرند و جیب خود را پر می کنند و بعد ادعا می کنند که به این دلیل سخت گرفته اند که انسان آدم نمی شود مگر اینکه سختی بکشد و دهانش به صافی جاده های ایران بشود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:25 ب.ظ
یکشنبه 18 دی 1390-08:44 ب.ظ



خودروی ملی، و مسئله ای به نام دیوانگی - مهرداد نعیمی

1 . اگر از کورت ونه گوت نشنیده اید، از من بشنوید:" ما برای علافی به این کره خاکی آمده ایم و قرار هم نیست هیچ کسی از زندگی جان سالم به در ببرد"، نمونه اش همین خودروی ملی ایرانیها، سالهاست که عینهو الاغ مشهدی اکبر، توی گل گیر کرده است و هیچ کس هم نیست بیرونش بکشد، برای اون دسته از آدمایی که فکر می کنن ما خودروی ملی نداریم بگم که پس پراید و پیکان چی چی هستند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی در حد و قواره پراید تولید کنند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی درست کنند که کیفیت ممتازی مثل پراید داشته باشه؟ یا مثلا اگه کمی کمتر منفی ببافید و حرفهای جراید رو قبول کنید، می فهمید که سمند و مینیاتور  هم خودروی ملی بودند دیگر، بخصوس دومی که اسمش از کل موجودات هستی، ایرانی تر بود، یا وقتی با سمند به سرعت 200 که می رسیدی، مردی سبیل کلفت و با صدایی خرکی، با غرور تمام اعلام می کرد:"این است خودروی ملی" عبارتی که بسیاری از راننده ها را شکه و راهی بیمارستان می کرد، ما هنوز اون لحظات پر افتخار ملی رو فراموش نکردیم. در ضمن، در اینجا من دو خودروی ملی دیگه به لیست اضافه خواهم کرد، اولیش مدل جدید پژو پارس که با تغییرات عمده ای همچون افزایش طول آنتن به میزان بیست و پنج سانتی متر، تغییرات عمده در رنگ کف بیرونی، تغییرات دکوراسیون قالپاق ها، پر رنگ تر شدن چراغ ترمز به میزان خیلی و افزایش قیمت خودرو به میزان بیست میلیون به بازار اومده، به راستی انقلابی است در صنعت خودرو، پیشنهاد می کنم تا کسی ادعای مالکیت نکرده، همین خودرو را بکنید خودروی ملی کارتان نباشد، بخصوص که این تغییرها باعث شده که کمتر کسی بتواند خودرو را شناسایی کند، حداقل ایراد مینیاتور را هم ندارد و نام پارس را یدک می کشد، گزینه دیگر من برای خودروی ملی، پیکان وانت است. اتومبیل سازان ایرانی جدیدا مدعی شده اند که پیکان وانت را با تکیه بر دانش کاملا بومی مورد استفاده در تانک و تراکتور، به گونه ای بدیع طراحی کرده اند بطوریکه با یک خودروی تمام ملی روبرو هستیم. این موضوع آنقدر مهم هست که نیازی نباشد به ویژگی های بارز این خودرو اشاره کنم، بنابراین بهتر است بحث تولید خودروی ملی را در گورستان تاریخ دفن کنید و از این پس بروید تو کار هواپیمای ملی، چرا که شرکت ایرباس قانونی را تدوین کرده است که به آنها این اجازه را می دهد که برای آزادسازی هواپیماهایی که بیش از 20 سال از عمر مفیدشان گذشته است، به سازمان ملل شکایت ببرند، عنقریب است که همین چهار تا هواپیما را هم از دستمان در بیاورند، آن وقت مجبور خواهیم بود که برای رساندن مامورین آژانس به نیروگاه بوشهر، قاطر کرایه کنیم و 6 ماه در سفر باشیم! راستی در همین راستا اعلام شد که قرار است نیروگاه بوشهر افتتاح شود، نمی دانید چه شعفی به من دست داد، خیلی وقت است که منتظر شنیدن این خبر هستم، از بس گوشهایم را به رادیو چسبانده بودم، دچار شکست استخوانچه سلولهای عصب شنوایی شده بودم، چه خوب بود که مسئولین قبل از افتتاح بعضی چیزها، هشداری هم می دادند تا برای روز افتتاح، از لحاظ روحی خودمان را آماده کنیم.

2 . از انجا که بشر در یک میلیون سال گذشته در بسیاری از چیزها مجبور به گمانه زنی بوده، می خواهم کمی درباره دیوانگی با شما گمانه بزنم، اگر شما پس از شنیدن اخباری مثل کشف یک کروکودیل در بازار تهران دیوانه شده اید، باید توجه داشته باشید که اینهمه مقاومت کورکورانه شما کاملا بی معنی است. کجای این اخبار عجیب است که این قدر بر دیوانگی پا می فشارید؟ مگر ÷یش از این، در شهر روباه و شیر پیدا نشد، مگر اولین باریست که در تهران حیوان می بینید؟ یا بعنوان موردی دیگر، جدیدا شنیدم که از آنجا که مطمئنا حالا حالاها به نقطه ای که در چشم انداز 20 ساله ترسیم شده بود، نخواهیم رسید، قرار است آنرا 30 سال دیگر تمدید کنند، کجای این مسئله جای دیوانگی دارد؟، والا اگر همان 30 سال دیگر هم به همین نقطه ترسیم شده برسیم خیلی است، یا چند سال پیش آدم نورمالی به شهرت رسیده بود که از رفتگرهای محله شان هم عیدی گرفته بود، این چیز عجیبی است واقعا؟ به عقیده من که کاملا طبیعیه، یا مثلا فرض کنید، در کلانتری نشسته اید و شاهد گروه گروه سگ و گربه هستید که دستگیر شده اند و با دستبند به سلول برده و اعمال قانون می شوند، برای چی زود یاد دیوانگی می افتید؟ بشینید حالش را ببرید؟ والا در بهترین سیرک های دنیا هم همچین نمایشی اجرا نمی شود،  یا می روید میوه فروشی و آدمهایی را می بینید که دارند با هندوانه، یه قل دو قل بازی می کنند، یا در دانشگاه برای هر امتحان، ورودیه گذاشته اند، یا آدمی را در همین تهران می بینید که چشم راستش سالها کور بوده و به روی خودش هم نمی آورده، یا ماجرای یک ایرانی را می شنوید که مترو تهران را به گروگان گرفته بود و از راننده خواسته بود که قطار را به سوی آن ور آب هدایت کند، همه اینها بسیار تماشایی و جذاب هستند، خوشبختانه ما در دنیای منحصر بفردی زندگی می کنیم که حداقل روزی یکبار شانس ابتلا به جنون وجود دارد، دیگر نیازی به یافتن دلیل نیست، همین هفته قبل، یک آقایی در جلسه ناهار مجمع عمومی سازمان ملل ماستشان را با چنگال نوش جان کردند و همه اطراف را به رنگ گچ تبدیل نموده، بعد خیلی جدی رفتند پشت تریبون و حرفهایی زدند که دلت می خواست همان لحظه کل دنیا را تقدیمشان کنی(هیچ هم ایرانی نبودند ایشون)، یا سه ماه پیش بود که تلویزیون تصاویری از روز کنکور می داد، یکی از داوطلبان با یک نایلون پر از تخمه وارد جلسه شد و تا انتهای کنکور مشغول تخمه شکستن بود، آخر هم جزء قبولی های کنکور قرار گرفت، یا همین یک ماه پیش، یکی از مجلات وزین خانوادگی، مصاحبه ای با یک پیرزن هفتاد ساله ترتیب داده بود و پیرزن از علل موفقیتش در داشتن عمر طولانی حرف میزد، یکی از زیباترین جملات ایشان این بود که گفت"فقرا حتما یه غلطی کرده اند که فقیر شده اند، آنها را جدی نگیرید".

دیوانه شدن هم برای روزگاری بود که یک ذره شرم و حیایی وجود داشت، هنوز اینهمه حرکات خارق العاده نمی دیدید و تشخیص راستگو و دروغگو این قدر پیچیده نشده بود، مثلا همین دیشب چند ثانیه ای تلویزیون را روشن کردم تا اخبار ورزشی را بشنوم، آقایی را دیدم بسیار پرچانه، که با هیجان عجیبی از امنیت پایین جی میل بعنوان پست الکترونیکی و امنیت بالای ایمیل های وطنی حرف می زد، از بروز بودن و آنلاین بودن این جوان متخصص به وجد آمده بودم، خلاصه بگویم، اون روزی که سمل وایز، محض امتحان به پزشک ها پیشنهاد کرد که قبل از عمل جراحی، دستهایشان را بشورند، خیلی ها او را دیوانه می دانستند، ولی آیا او دیوانه بود؟  شما هم از خر شیطان پایین بیایید، کمی خوشبین باشید، پیشرفت این مردم در بعضی مسائل، کاری را با آدم می کند که ماشین ریسندگی با مخترعش.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 13 دی 1390-10:56 ب.ظ



زندگی، جزء به کل نوشته مهرداد نعیمی

1 . زندگی بدون عشق مزخرف و بی فایده اس، اما زندگی با عشق، یه عالم درد و رنج داره، اگه درد و بدبختی نمی خواهید عاشق نشید، اما اگه عاشق نشید، احساس خوشبختی سراغتون نمیاد، اما عشق دقیقا همون رنجه، یعنی رنج می برید که رنج برده باشید و عاشق می شید که عاشق شده باشید و عشق این مدلی هیچ فرقی با بدبختی نداره، یعنی بدبخت نشید، رنج نمی برید و خوشبخت نشید، رنج می برید و عشق سراغتون نمیاد، تا رنج نبرید خوشحال نمی شید و تا خوشحال نشید عاشق نمی شید. در واقع تا زندگیتون خوب نباشه عاشق نشید و وقتی عاشق شدید زندگیتون خوب نمی شه، وقتی خوشحال می شید از خوشحالی خودتون رنج می برید و وقتی گریه می کنید حسابی از زندگی راضی هستید، پس خوشحال بشید تا عاشق نشید و رنج ببرید تا بدبخت نشید، اما از اونجا که درد و رنج باعث می شه از زندگی ناراضی باشید، پس ناراضی نباشید تا راضی نباشید، با عشق می تونید از زندگیتون ناراضی بشید و با رنج می تونید از زندگیتون رضایت داشته باشید، رنج زیاد باعث شادی خیلی زیاد و در نتیجه غم و اندوه و بدبختی می شه و شادی زیاد باعث رنج و در نتیجه عشق و خوشبختی میشه، بنابراین به این نكته توجه داشته باشید كه اگه به این نكته ها توجه كنید، آخرش می فهمید كه این نكته ها اصلا ارزش توجه ندارند.

2 . عشق هم مثل زندگی می مونه، یه سقوط افقیه، همه ما دنبال عشق واقعی می گردیم. که خودش طنز درجاست. به قول وودی آلن، عشق واقعی مثل روح می مونه، کسی تا حالا ندیدتش اما همه در موردش حرف می زنن!  پاملا اندرسون هم که وصف کمالاتش شهره همه جای دنیاست، گفته" ما به مردها برای یک رابطه عاشقانه نیاز نداریم. ما به مردهایی نیاز داریم که اگه توالتمون خراب شد بتونن تعمیرش کنن" در واقع عشق و زندگی مصداق بارز پنجاه پنجاه هستن جفتشون، و از اونجا که هر وقت به دست آوردن یه چیزی پنجاه پنجاه باشه، به احتمال 90 درصد به دستتون نمی رسه، پس احتمال خوشبختی در دنیا ده درصده، و حتی کمتر. به قول داگلاس آدامز، زندگی در زندگیه که تلف می شه!

3 .  من تو زندگیم خیلی مدیون پدر و مادرم هستم، به ویژه مادرم  و بخصوص پدرم! مادرم بر عکس من خیلی نا امید بود و بابام برعکس من خیلی  نسبت به زندگی خوش بین بود. مثلا می گفت:"باید همیشه خوشبین باشید، اونقدر كه حتی اگه دارید از برج میلاد سقوط می كنید، اون وسطها بگید: تا اینجاش كه جالب بوده!" یا می گفت:"احمق که آدم کودنی نیست، احمق کسیه که استعداد عجیبی در حماقت داره. بعدشم به قول یه آقای معروفی، احمق باشی خیلی بهتره تا اینکه  احمق باشی و الکی ادای آدمای باهوش و منطقی رو در بیاری." به نظر من اینقدر تعداد احمق ها زیاده که نمی شه پیداشون کرد! بخصوص که شهرت و قدرت مهمترین چیزهایی هستند که آدم رو خنگ می كنند و این موضوع، اصلا هم پدیده ای منحصر بفرد نیست. کار دنیا خیلی باحال تر از اونیه که فکرشو می کنید. اگه باحال نبود،  اینجوری نمی شد که بهترین رپر دنیا سفید پوست باشه و بهترین گلف باز دنیا سیاه پوست، یا قد بلندترین بسکتبالیست آمریکا چینی باشه! و باهوش ترین آدم دنیا هفت ساله باشه، یا پول توی زندگی از آب و اکسیژن هم مهمتر بشه، یا بامزه ترین آدمای دنیا سیاست مدارا باشن و گریه آورترین آدم واسه هر کس، همسرش! و زندگی با این همه هزینه و دردسر، محبوب ترین چیز دنیا باشه. و عشق یه جنون موقت باشه که با ازدواج درمان بشه،  اگه بخوام زندگی رو در یک کلمه خلاصه کنم، می گم : مرگ، اگه بخوام زندگی رو در دو کلمه خلاصه کنم می گم: اومدنی رفتنیه! و اگه بخوام تو سه کلمه خلاصه اش کنم می گم: هیچ چیز نمی مونه! با این احتساب، کی می تونه بگه اون چیه كه با وجود پنج شش روز خون ریزی، باز هم از پا در نمیاد و نمی میره و به زندگی در روزهای اوج ادامه می ده؟

4 . بیل واترستون فیزیكدان معروف گفته: "مطمئن ترین نشانه وجود حیات در سایر سیاره ها اینه كه اونها تا حالا تلاشی برای تماس با ما نكرده اند." همه ما می دونیم چی بیشتر حال ما رو می گیره، مثلا من وقتهایی كه جواب یه چیزی رو می دونم اما هیشكی ازم سوالی نمی كنه، خیلی حرص می خورم! بعد یادم میفته که یه حکیمی بر اساس نظریات خیام گفته بود"اگه فردا قراره بدتر باشه، پس امروز بخند"، واسه همین آروم و بی خیال می شم. زندگی رو نباس سخت گرفت، دیگه فكر كنم الان همه چیز زندگی معلومه جزء اینكه زندگی چیه و چطور باید زندگی كرد! زندگی اونقدرا هم بد نیست اگه یه عالمه پول داشته باشید، خوش تیپ و سالم باشید و در حدی تصور نكردنی خوشبخت باشید، دیگه زندگی کاری نداره! زندگی در واقع اینجوریه كه شما یه كاری كه نمی دونم چیه می كنید و بعد یخورده عصبانی و ناراحت و اینا می شید و بعد هیچی دیگه، همه چیز تموم میشه و می میرید. به همین راحتی. چیزی كه مشخصا ما از زندگی یاد می گیریم اینه كه با زندگی كردن حتما نحوه چگونه مردن رو می فهمیم. در واقع مردن جزء معدود توانایی هاییست كه از باهوش ترین آدمها تا مونگل تریناشون هم راحت یاد می گیرن. مرگ خیلی چیز بدی نیست. به نظرم مرگ یکی از بهترین خبرایی است که به سالخوردگان مریض احوال می شه داد. فقط بدی مرگ اینه که یه كم كسل كننده اس! حواستون باشه که معمولا اگه آدما به اندازه کافی عمر کنن، به یه سری از اهدافشون می رسن. پس بهتره که توی زندگی هدفهای مهمی داشته باشید. مثلا مشكل من این بود كه فقط می خواستم كسی باشم. در حالیكه الان می بینم كه باید هدفهای بزرگتری برای خودم در نظر می گرفتم.

5 . می دونید من توی این دنیا، بیشتر از همه عاشق چیم ؟ عاشق این هستم كه این دروغ احمقانه ای كه درباره سال 2012 گفته می شه، راست باشه و واقعا در این سال دنیا به پایان برسه. چی می تونه از این بهتر باشه؟ كی دوست داره دوستانش یا پدر و مادرش بمیره و بره سر خاك اونا؟ كی دوست داره پیر و از كار افتاده و زشت و فرسوده بشه ؟ كی دوست نداره بچه آخرالزمان باشه؟ واقعا چی از این بهتر؟

من موندم این آدمایی كه از سال 2012 می ترسن واقعا چه جور اوسكول هایی هستند؟ من از بچگی دوست داشتم در دوره ای از دنیا زندگی كنم كه دنیا به پایان می رسه و همه چیز تموم می شه، اینجوری دیگه اتفاق مهمی نمی افته كه شما ندونید. هیچ دربی ای انجام نمی شه كه شما نتیجه اش رو ندونید. هیچی فیلم جدیدی ساخته نمی شه كه شما نبینید. همه شما و همه كسانی كه شما می شناسید، درجا خلاص می شید. نه گریه كن نیاز دارید، نه قبر و كفن و دفن، نه هیچ چیز دیگه، جا داره امشب عاجزانه از خدا بخواهیم كه واقعا سال 2012  دنیا به پایان برسه.

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic