تبلیغات
TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهمن 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 15 بهمن 1390-09:44 ق.ظ



کتاب سینما: دومین فیلمی که جمعه دیدم، تماشای برف روی کاج ها، در کنار پیمان معادی بود. پیمان معادی با فروتنی و با لحنی کاملا دوستانه با مردم خوش و بش می کرد و امیدوار بود که تماشاچی ها اولین فیلمش در مقام کارگردان را دوست داشته باشند. اشخاص دیگری همچون زانیار خسروی و ویشکا آسایش نیز در سینما حضور داشتند که من در پایان فیلم متوجه حضورشان شدم.

برف روی کاج ها، داستان زنی به نام رویا(با بازی مهناز افشار) است که شوهرش، دندان پزشکی پنجاه ساله است و خودش، نوازندگی پیانو تدریس می کند. داستان فیلم در تهران امروز می گذرد، در ظاهر، زن و شوهر، که دارای وضع اقتصادی متوسطی هستند، زندگی خوبی در کنار هم دارند، اما رویا با یک تماس ساده که در اثر غیبت یکی از شاگردهایش، صورت گرفته، متوجه می شود که آن دختر و شوهرش، مدتهاست که با هم رابطه دارند، زندگی روی سر رویا خراب می شود، او خیلی زود متوجه می شود که اکثر دوست و آشنایان از این خیانت باخبر بوده اند و گویا فقط خود او غافل بوده است.

در این فیلم، خوشبختانه خبری از واکنش های سنتی ایرانیان به خیانت وجود ندارد و با نگاه دقیق و دیدگاه تازه ای  که از پیمان معادی سراغ داشتیم، روبرو هستیم. رویا می داند که فقط باید شوهرش را فراموش کند و طلاق بگیرد. فیلم بخوبی این پبام را می رساند که آدمها، تنها با یک بار رها کردن خودشان، به راحتی می توانند به همسرشان خیانت کنند، هر چند که خودشان هم باور نکنند. انتهای اکثر خیانت ها، چیزی جزء پشیمانی وجود ندارد، اما هرچقدر هم که پشیمان باشید، دیگر امکان ندارد که همان احساس و زندگی سابق برگردد. البته در این فیلم، رویا این توانایی را دارد که با تدریس پیانو به زندگیش ادامه دهد، اما در اکثر مواقع، با توجه به ضعیف بودن و شغل نداشتن زنان، آنها چاره ای جزء سازش و زندگی اجباری با شوهر خیانتکار ندارند.

نکته دیگری که خودم از فیلم استنباط کردم، این بود که خیلی وقت ها، زندگی با یک شخص جدید، که عاشق و دلباخته شما است، می ارزد به همان زندگی بی احساس سابق که دو طرف برای هم عادی و بی کشش شده بودند، در واقع، رویا آنقدر هم نباید به خاطر خیانت شوهرش ناراحت باشد، چنانکه در فیلم نیز، رویا یک عشق جدید را به زندگی دوباره با شوهر خیانتکار اما پشیمانش ترجیح می دهد. درونمایه اصلی فیلم، خیانت و عشق است. فیلم به دلیل موضوع خانوادگی و اجتماعی اش به راحتی می تواند باعث همذات پنداری تماشاگران و بخصوص زنان شود.

فیلم بعنوان اثر اول یک کارگردان بسیار خوب بوده و نگاه کاملا تازه ای دارد. داستان فیلم کاملا خطی و بدون هیچ فلاش بک یا فلاش فوروارد است. اکثر دیالوگ ها کوتاه و فکر شده است. شخصیت رویا(مهناز افشار) و همچنین صابر ابر خوب و قابل باور است و هر دو انتخاب خوبی برای نقش هایشان بوده اند، بقیه نقش ها، از جمله ویشکا آسایش، حسین پاکدل و حسن معجونی، شخصیتی ساده و نقش هایی کوتاه دارند. یکی از بهترین سکانس های فیلم جایی است که جلسه ای ساختمانی برای امنیت محله برگزار می شود و امیر پوریا(منتقد سینما) بعنوان یکی از اهالی محل، با یک آتل گردن، مشغول صحبت برای بقیه بوده و بازی دلپذیری دارد و صابر ابر و مهناز افشار که در میان جمعیت نشسته اند، به جوکی(اس ام اس) می خندند و در همین لحظه، امیر پوریا سوالی جدی از صابر ابر می پرسد و با خنده او روبرو می شود. سکانس خوب دیگر وقتی است که فولکس واگن صابر ابر روشن نمی شود و مهناز افشار به کمک او می آید اما رانندگی بلد نیست. آموزش سریع و تلاش برای روشن کردن ماشین، برای دو آدم که نسبت به هم احساساتی دارند که هنوز به زبان نیامده است، لحظه شیرینی را می آفریند. امید جدیدی که وارد زندگی مهناز افشار، که یک خیانت و زندگی ناموفق را پشت سر گذاشته، از دیگر لحظات جذاب فیلم است. پایان بندی گرچه تقریبا باز است، اما با تک جمله ای که رویا می گوید، می توان حدس زد که  او به پسر جوان نزدیک تر خواهد شد. معادی، چه در فیلمنامه و چه در کارگردانی، جزئیات فراوان و خوبی به شخصیت رویا، غرورش، حس زنانه اش، در آستانه میانسالگیش، نحوه صحبت کردنش و خلاصه ریزترین جزئیات حرکتی اش داده است. شخصیت دوم زن که مریم با بازی ویشکا آسایش است هم مکمل خوبی برای مریم شده است.

مهناز افشار، تقریبا در تمام فریم های فیلم، در جلوی دوربین حضور دارد و بازی باورپذیری دارد. صابر ابر مثل همیشه عالی است. نابازیگران نیز بازی خوبی دارند. از زن صاحب خانه فضول گرفته تا پرهام که نامزد سابق نسیم(شاگرد رویا که با شوهر رویا به لندن رفته) است.  گویا معادی نیز مشابه فرهادی، دو ماه با بازیگران به تمرین پرداخته است. رنگ و روی فیلم(سیاه و سفید!) و بعضی از جزئیات داستان(مثل لب پر بودن استکان، طریقه آب دادن به باغچه، تعمیرکار شوفاز و حقوقش) آدم را یاد فیلم های اصغر فرهادی می اندازد. گروه پشت صحنه فیلم و فیلمبردار(محمود کلاری) نیز تقریبا همان گروه اصغر فرهادی هستند. ژانر فیلم نیز درام اجتماعی است و غافل گیری های خوبی دارد. بعنوان مثال در ابتدای فیلم نمی توان حدس زد که بین این زوج، خیانت و طلاقی رو خواهد داد. سفر شوهر و دختر مربوطه بهمراه هم به لندن و سپس بازگشت پشیمان شوهر، از دیگر لحظاتی است که تماشاگر را غافلگیر می کند. بیشتر قصه در یک خانه می گذرد و می توان فیلم را آپارتمانی دانست. معادی و فیلمبردارش تلاش زیادی کرده اند تا نماهای فیلم تکراری نشوند. فیلم موسیقی متن ندارد که از این لحاظ نیز یادآور آثار فرهادی است. جای خالی موسیقی با نواخته شدن مداوم پیانو در صحنه های فیلم،  پر شده است. طراحی صحنه و لباس فیلم با این ایده صورت گرفته است که زندگی رویا کاملا سیاه و سفید است. در نهایت باید گفت که این فیلم به هیچ عنوان یادآور فیلمنامه های تجاری سابق معادی نیست و سینمای معادی را می توان با فیلمها و دنیای اصغر فرهادی مشابه و شاید رقیب دانست. گرچه خبری از کش و قوس و فراز و فرودهای فیلمنامه های اصغر فرهادی نیست و با داستانی ساده و تاحدی زنانه روبرو هستیم.

نوشته مهرداد نعیمی

منبع: کتاب سینما




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:25 ب.ظ
شنبه 15 بهمن 1390-09:43 ق.ظ



این فیلم را دیروز جمعه، در سینما فرهنگ و در کنار رضا عطاران و مریلا زارعی تماشا کردم. فیلم تقریبا همان چیزی بود که انتظارش را داشتم، با این تفاوت که نیم ساعت اول فیلم بسیار جذاب و بانمک بود، بطوریکه بقیه فیلم را تحت شعاع قرار داده و انتظار بیننده را بالا برد.

به همین دلیل، نیمه دوم فیلم برایم جذاب نبود. فیلم، داستان زندگی پیر پسری چهل ساله بنام رضا را به وسیله یک راوی(صدای خود عطاران) تعریف می کند که همیشه در برقراری رابطه با زنان مشکل داشته است. او که معلم ریاضی است و در همان اوایل فیلم از مدرسه اخراج می شود، با پدر و مادر پیرش زندگی می کند. مادرش زنی مهربان، قلدر و غرغرو است که اکبر عبدی ایفاگر نقش است، و پدرش، پیرمردی زحمت کش و بی حوصله و البته خسته است که ناصر گیتی جاه به خوبی بازی می کند. پدر و مادر رضا اصرار دارند که وقت آن رسیده که رضا با زنی آشنا شده و زندگی جدی تری را در پیش بگیرد و همین باعث علاقمندی رضا به زنی پاستیل فروش بنام شیرین با بازی مریلا زارعی می شود. اما از بدشانسی رضا، شیرین مشکلات زیادی در زندگی دارد و رضا مجبور به تهیه پول برای خرید کلیه برای خواهر شیرین می شود. خیلی زود، شیرین به رضا پیشنهاد می کند که باید از دزدی و آدم ربایی پول در بیاورند و انجام این کار برای رضای با شخصیت و البته ترسو، دشوار است.

اگر پیشینه پربار و موفق عطاران را نادیده بگیریم و این را بعنوان فیلم اول او در نظر بگیریم، باید گفت که اثر موفق و پخته ایست برای یک کارگردان فیلم اولی، بخصوص اگر روند مناسب و بامزه نیم ساعت اول فیلم تا انتها ادامه داشت، با یکی از بهترین آثار کمدی ایران مواجه بودیم. اما فیلم از لحظه ابراز عشق رضا به شیرین، وارد فضایی نسبتا جدی و اجتماعی تر می شود. ضمن اینکه نیمه دوم فیلم، آدم را یاد فیلم "شوخی با دیک و جین"، با بازی جیم کری می اندازد. در تمام لحظاتی که از صورت اکبر عبدی، تصویر کلوزاپ می دیدیم، جمعیت به شدت می خندیدند، بطوریکه بعضی از دیالوگ ها شنیده نمی شد. تمام مونولوگهای راوی(عطاران) و صحنه های فلاش بک دیدنی و دوست داشتنی از کار درآمده است. شاید بهتر بود که دقایق بیشتری به فلاشبک ها، و روابط مادر و پدر رضا اختصاص می یافت. بهترین سکانس فیلم نیز در یکی از همین فلاشبک هاست، جایی که رضا در زمان حال کاری ابلهانه انجام داده و به فلاشبک می رویم و راوی تعریف می کند که هر وقت کاری احمقانه از او سر می زند، مادرش یاد روزی می افتد که توپ به سر رضای پنج ساله خورده بود.(جالب آنکه در فلاشبک، توپ بجای سر رضا، به جای حساسش می خورد!)  سکانس بامزه دیگر، وقتی است که رضا فکورانه به چهره بسنتی زل زده است و در  نمای بعدی متوجه می شویم که رضا در توالت نشسته است! تمام لحظاتی که مادر رضا، غصه او را می خورد، برایش لقمه می گیرد و سرش غر می زند نیز بسیار دوست داشتنی است. مهمترین نقطه ضعف فیلم جایی است که رضا و شیرین می فهمند که زنی را که گروگان گرفته اند، همسر یک شخص صاحب قدرت است، اما در احمقانه ترین شکل ممکن، قراری در یک تپه می گذارند تا گروگان را بدهند و پول را بگیرند، قراری که با هر منطقی، بصورت صد در صد، ناموفق خواهد بود. ضمن اینکه، برخلاف معمول، انگار محل قرار را طرف مقابل تعیین کرده است و آنها محدودیتی هم در آوردن همراه نداشته اند.

عطاران در فیلم به لحظات و اشخاص محبوبش، ادای دین می کند، به سینمای کلاسیک، کلارک گیبل و همفری بوگارت، به فیلم شعله و بسنتی، به روزهایی که در یک محله، فقط آقای سرهنگ تلویزیون داشت، به روزهایی که گوزنها در تهران اکران شده بود، به روزهایی که شعله، محبوب عام و خاص بود. به موزیک های زیادی از آن و این ور آب، از محسن یگانه گرفته تا آرش، به فیلم چهارشنبه سوری، به عاشقیت های دوران بچگی، به بدشانسی های زندگی، پیش بینی من این است که تعدادی از این لحظات، در نسخه اکران فیلم، سانسور شود.

عطاران استفاده خوبی از جنسیت اکبر عبدی کرده و بدون محدودیت همیشگی، به دفعات، تماس بدنی بین مادر و پدر رضا، یا مادر و خود رضا، را به تصویر کشیده است. اکبر عبدی کاملا جدی، نقش مادر عطاران را(به بامزه ترین شکل ممکن) بازی می کند ناصر گیتی جاه در نقش پدر، اصغر سمسارزاده در نقش آقای سرهنگ و سروش صحت در نقش مردی صاحب منسب بازی های خوبی دارند. رضا عطاران مثل همیشه عالی است و مریلا زارعی بازی قابل قبولی دارد. ویشکا آسایش اصلا به چشم نمی آید و حسین محب اهری و دیگران بازیگران هم نقش هایی کوتاه و ساده دارند. سکانس آخر فیلم، از بهترین لحظات فیلم است و البته نگاه نا امید و تلخ عطاران را می رساند. مونولوگ پایانی فیلم تا حدی مشابه مونولوگ پایانی فیلم زیبای امریکایی با بازی کوین اسپیسی است. منظورم، مونولوگ لحظات آخر زندگی شخصی است که دیگر در این دنیا وجود ندارد!

من برخلاف نظر مریلا زارعی، معتقدم که بهترین اسمی که می شد روی فیلم گذاشت، "هیچ کس فرشته نیست" است که متاسفانه مشکل ارشادی پیدا کرد. اما اکثر دقایق فیلم به این فکر می کردم که هیچ کس پاک و بی گناه نیست و با غفلتی ساده، به راحتی هر چه تمام تر کل زندگیت بر باد خواهد رفت. عطاران به خوبی نگاه اجتماعی و فضای رئالیسم خود را وارد فیلم کرده است. او تلاش کرده در اولین تجربه کارگردانی سینما، با قاب بندی ها و میزانسن های متفاوت، فیلمی خوب و پخته را به تصویر بکشد، شخصیت ها کاملا ایجاد همذات پنداری می کند، بخصوص خود رضا و پدر و مادرش، فیلم به قواعد ژانر طنز اجتماعی پایبند بوده و فضایی مفرح و دوست داشتنی دارد. فیلم به خوبی، هدر شدن بی خود و بی جهت یک آدم مودب، نجیب و پاک را روایت می کند، چیزی که متاسفانه کاملا باورپذیر است. جدا از نقایص فیلمنامه و بعضی ساده انگاری ها، تماشای این فیلم را به همه توصیه می کنیم.

 

نوشته مهرداد نعیمی

منبع : کتاب سینما




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 15 بهمن 1390-09:42 ق.ظ



یه چیزی بگم !؟ - نوشته مهرداد نعیمی

یه چیزی می گم، شما هم باور کنید، فاصله آدمها با هم خیلی کمه و شکل زندگی اکثر ما شبیه همه، همه ما آدمها، مشکلات شبیه هم داریم، نگاه به اسم ها نکنید، اینکه فلانی سوپراستاره، فلانی پزشکه یا فلانی گداست فرقی در ماجرا به وجود نمیاره! همه مون صبح که بیدار می شیم، قیافه شکسته داریم. وقتی خمیازه می کشیم، دهنمون رو تا بناگوش باز می کنیم. فاصله آدم نجیب ما و آدم خیانت کار ما یه قدمه، یکی رو می بینی، بهش احساسی پیدا می کنی و خیانت می کنی، فاصله قاتل و مقتول یه قدمه، خود شما ممکنه به دلیلی، همین فردا باعث مرگ کسی بشید، خود شما ممکنه یه سال دیگه این موقع، سوپر استار و مشهور باشید، به خدا فاصله ای بین بهترین و بدترین شدن نیست. برای همین لازمه که همیشه روی خودتون مسلط باشید و همیشه بیشترین تلاش رو انجام بدید. اگه هدفی در زندگی دارید، سعی کنید هر روز به هدف نزدیک تر بشید، اگه می خواهید کارگردان بشید، با همون موبایلتون فیلم بسازید، برید و از آدمهای مهم تقاضا کنید تو فیلمتون بازی کنن، از چی خجالت می کشی؟ باید به خودتون ثابت بشه که آیا واقعا استعدادش رو دارید یا خیر، اگه ندارید برید سراغ یه کار دیگه، به همین راحتی، تو رو خدا سعی کنید شما مثل پدر و مادراتون نشید که تو پیری بگید، "من اگه فلان موقع، فلان کارو کرده بودم، الان فلان کس شده بودم،" بسه تو رو خدا، اگه می خواهید نویسنده بشید، رو همون کاغذ باطله ها بنویسید، از همین حالا بنویسید، از همین آدمهای دور ورتون بنویسید، فقط با تلاش و تکرار فراوانه که آدم موفق میشه، به قول ناصر تقوایی که اولین معلم فیلمنامه ما بود، کار نیکو کردن از خیلی انجام دادنه که به دست میاد، همین و بس، تلاش بی وقفه، می خواهید مهندس بشید؟ از همین حالا حسابان و هندسه رو جدی بگیرید. فقط یه کم تلاش لازمه، چرا این قدر از اسم های بزرگ می ترسید؟ واقعا فکر می کنید اون آدمی که الان سمبل و الگوی شماست، از جنس دیگه ای ساخته شده؟ من خوشبختانه همیشه این فرصت رو داشتم که با خیلی از آدمهای مشهور، همکاری یا دوستی داشته باشم و اولین چیزی که متوجه شدم این بود که من هیچ تفاوتی با اونا ندارم. همه این آدمها روزی دو سه بار میرن توالت، همه شون بدن مشابه دارن، قد و وزن مشابه دارن، همه شون نیاز به آب و غذا و هوا و توالت دارن، همه هوش و استعداد تقریبا یکسانی دارن، یه کم بالا و پایین، همه ما مثل هم عاشق میشیم، می خندیم، گریه می کنیم. می خوابیم، بیدار میشیم، می شوریم، حمام می کنیم، واکنش همه ما به نتیجه دربی مثل همه، همه نسبت به شنیدن خبر جنگ، یجور واکنش داریم. همه ما وقتی چند ساعت به توالت دسترسی نداریم، شکممون باد می کنه، هر کدوم از ما وقتی یه سیلی بخوره، دردش می گیره اما بیشتر غرورش له می شه،  مامان بابای همه مون به طرز عجیبی شبیه همن، توصیه هاشون، نصیحت هاشون، دلخوری هاشون، توسری زدناشون، غر زدناشون، فحش دادناشون، نظران سیاسی و اجتماعی شون، آنچنان فرقی با هم ندارن، خود ما و استعدادهای ما خیلی به هم شبیهه، اکثر ما در چهار ساعت کنکور یه شرایط رو سپری کردیم. اکثر ما دوره دانشجویی مشابه هم داشته ایم. پاس کردن درس ها، پروژه ها، همه استادهای شبیه هم داشتیم، محاله که شما استادی نداشته بوده باشید که دلتون می خواسته خفه اش کنید، محاله که شما استاد خوب نداشته بوده باشین، آخرش هم همه تون یه جا می رید، همتون به دلیل یه جور بیماری یا تصادف می میرید و براتون قبری می کنن و چالتون می کنن، می خوای وودی آلن باش یا آلبری اینشتین، و یا اکبر آقا بقال، چرا همیشه فکر می کنید که شما شرایط وحشتناکی داشته اید که باعث شده شما هیچی نباشید و در عوض بقیه به خواسته هاشون برسن؟

این درست که یه سری دَدی پولدار دارن، یه سری بابای مشهور و محبوب دارن، یه سری صاحب میلیاردها دلار پولن، اما واقعیت اینه که همه اینا شر و وره، در اون معنای واقعی زندگی، پول و شهرت و قدرت پوچ و بی ارزشه، یه مشت مزخرفاته، اینارو یه آدمی داره به شما می گه که به معنای واقعی به پوچی رسیده، آدمی که هیچی شادش نمی کنه، آدمی که تا ته غم رو رفته و فهمیده که توش هیچی نیست و لذتش مشابه لذت شادیه!  اما این رو هم به خوبی می دونه که هر کدوم ما اگه بخواهیم و ایمان داشته باشیم که چیزی از بقیه کم نداریم، به راحتی به نقاطی که می خواهیم می رسیم. لطفا فقط سعی نکنید مبلغ دیگران باشید، سعی نکنید فقط خبرنگار باشید و از دیگران بگید و اونارو تحسین کنید، یا پیوسته با حسرت و آرزو، از زندگی فلان هنرمند یا دانشمند خبر بگید یا به دست بیارید، ارزش خودتون رو پایین نیارید، به فکر دزدی از دیگران هم نباشید، همه چی توی خودتونه، سعی کنید به جایگاهی برسید که دیگران در مورد شما صحبت کنن. سعی کنید شما خبر رو ایجاد کنید، سعی کنید دیگران شما رو الگوی خودشون کنن، واقعا چرا که نه؟ واقعا کجای کار مشکل داره که شما نتونید در دنیا با همین شرایط الان خودتون و کشورتون بهترین باشید؟

موخره: لطفا گیر ندید که اگه اینارو می گی چرا خودت رعایت نمی کنی، این سوالیه که خودم هم بارها و بارها از خودم پرسیدم و به دلیل مشخصی نرسیدم متاسفانه، منم یکی مثل خود شما، خسته، تنبل، تیریپ افسرده، کلی هدف و آرزو دارم و یک دهم اون، در راهشون تلاش نمی کنم. بعد توقع موفقیت و رسیدن به اونا رو هم دارم و بعد، به دلیل نرسیدن، افسرده هم می شم، خود این یه داستان طنز حسابیه.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 15 بهمن 1390-09:41 ق.ظ



موضوع مهمی که در این بیست سال اخیر، خیلی بدجور ذهن من را مشغول کرده است، این است که متوجه شدم که منهای من، تمام هم کلاسی های دوره دبستانم، در زمینه خودشان، آدم مهمی شده اند و من تنها شخصی هستم که درجا می زنم و بلانسبت هیچ چیزی نشده ام.

این درحالیست که همه ما در یک مدرسه نمونه مردمی معتبر تحصیل می کردیم و معلمهای خوبی داشتیم. خودم هم اساسا از آن دسته آدمها هستم که به ذهن باز اعتقاد راسخی دارم، (البته منظورم اون قدر باز نیست که محتویات مغزتون بپاچد بیرون). این را هم می دانم که ما آدمها باید فکر کنیم. و می دانم که مغز دستگاهی است که ما تنها فکر می کنیم که با اون فکر می کنیم. و اینکه خیلی از ماها از ترس انجام یک حماقت یا خریت، ترجیح می دهیم کمتر حرف بزنیم، کمتر بنویسیم و حتی کمتر فکر کنیم. غافل از اینکه هیچ چیز به اندازه حماقت، باعث رسیدن به ایده های جدید نمی شود. اما مشکل اصلی من در اینجاست که آخرش نفهمیدم آدم بهتر است دانشمند شخیصی باشد، فیلمساز برجسته ای باشد یا یک مهندس خوب، یا فوتبالیست پولدار، خلبان کار درست، فضانورد، پزشک متخصص، طراح، نویسنده، آهنگساز و یا حتی یک بیزینس من. هیچ وقت نتوانستم تصمیم بگیرم که چه کسی بشوم! (این را شدیدا مدیون سیستم کشف استعداد پیشرفته داخل ایران هستم که جدا خدمتگذار مردمند و تمامی لحظات عمر شریفشان را به ملت و مردم می فکرند!)

بهترین دوست دوران دبستانم، سینا، در آمریکا ریاضی دان اندیشمندی شده است و از خودش قوانین و تئوری هایی در می کند، احتمالا اگر من جای او بودم، فکر می کردم که تنها یک ریاضی دان بودن برای من کم است، احتمالا سعی می کردم خلاف جریان آب، شنا کنم و مثلا قضیه لانه کبوتر را به این صورت زیر سوال ببرم : «با داشتن 9 زن حامله، تضمینی وجود ندارد که در هر ماه، یک کودک تولید شود!»

دوست دیگرم میثم، در انگلیس بطور مداوم از خودش نظریه در می کند، او که از همان بچگی، آدمی بی منطق و نفهم بود، در دانشگاه، منطق تدریس می کند، در یکی از کتابهایش چنین نوشته است:"چون تاریخ همیشه تکرار می شه، پس اگه می خواهیم برای نسل های بعدی پیشرو باشیم، بهتر است بجای استفاده از موبایل از پیجر و به جای استفاده از تبلت از چرتکه بهره بگیریم." همین یک سال پیش در جریان برگذاری مراسم نوبل گفت:« همکاران عزیز، هر چه از تئوری دورتر باشید، به نوبل نزدیکترید.»، هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی به جایگاه او نیز قبطه بخورم!

همکلاسی دیگرم، ناصر، که همیشه تنبل ترین بچه کلاس بود، الان در کار خودش بهترین است. او موفق شده تا یک قاچاقچی برجسته مواد مخدر بشود، بطوریکه در بسیاری از اجتماعات لات و لوت ها مورد تقدیر قرار گرفته و اخیرا هم به 50 سال زندان محکوم شده است. او دارنده رکورد 240 ساعت مصرف مداوم کوکائین و به اعتیاد کشاندن بیش از هزار جوان آینده دار است. این روزها همه از ناصر با پسوند زیبای "کثافت" صحبت می کنند و عده زیادی به او افتخار کرده و به رکوردهایش غبطه می خورند. همان عده ای، معتقدند که ناصر هم برای خودش کسی شد ولی مهرداد هیچ شکری نخورد!

دوست دیگرم مهران، در نیویورک سریال علمی تخیلی می سازد، هفته قبل، ورایتی با او مصاحبه کرده بود و او کلی جملات قصار و قلمبه و سلمبه از خودش بیرون تراویده بود. مثلا یکجا گفته بود : "یک داستان علمی و تخیلی، تا وقتی خوب است که حرف از پیش بینی خطرات کره زمین می زند. اما به محض اینکه از پیشگیری وارد بحث جلوگیری می شود، مضحک و خنده دار می شود" در یک قسمت دیگر گفته بود:« همیشه به استیون(استیون اسپیلبرگ) می گم، آیا این بامزه نیست که همون آدمایی که به داستانهای علمی تخیلی می خندن، با جدیت به خبرهای دلار، سکه، نرخ و آب و هوا گوش می دن؟» استیون هم در جواب گفت:«مهران مردم رو وللش، وقت تو بیشتر از اون ارزش داره که به مردم فکر کنی!!»

هم کلاسی دیگرم، نیما، همین حالا، در مالزی، متخصص در یافتن جواب برای سوالهای بی ربط و بیهوده است، اینطور که شنیدم، در مالزی به او می گویند فیلسوف! او چندین کتاب به چاپ رسانده و ناقل جملات معروفی درباره علمه، از نظر اون، علم بهترین چیز دنیاس، ولی احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم:"علم واقعا بهترین چیز دنیاس، به شرطی که مجبور نباشی همه عمرت رو صرف علم کنی و وقت زیادی برای زنها داشته باشی.» یا مثلا احتمالا، من به جای تشبیه فیزیک به تمام هستی، این جمله رو می گفتم:«شبیه ترین علم دنیا به عملیات جنسی، همانا فیزیک است، چرا که همیشه، فقط گهگداری نتایجی حاصل می شود، اما نه یادتان می آید چه زمانی چه حرکتی کردید که به این نتیجه رسیدید، و نه یادتان می َآید که اصلا فلسفه انجام و تکرار این همه آزمایش، چه می توان باشد!»

محمد، یکی از دوستام که همه دنیا قبولش داره و اون هیشکی رو در دنیا قبول نداره، گفته همیشه فرضیه های زیبایی می سازم که به دست واقعیت های زشت دنیا به جواب می رسن.» او که واقعا فکر می کنه واقعیت رو در چنگ داره معتقده:« همه نسلها فکر می کنن واقعیت رو در چنگ دارن و گذشتگان خود را ابله، کودن و فریب خورده می شناسند، راستی نظرتون در مورد خودتون چیه؟» احتمالا اگه من جای اون بودم، تبدیل به آدمی می شدم که همه دنیا رو قبول داره اما هیشکی تو دنیا، اونو قبول نداره.

صادق، دوست دیگرم در تبلیغات متخصصه، به قول خودش به خوبی می تواند آدما رو گول بزنه، سرشون شیره بماله و اونارو وادار کنه پولشون رو خرج کنن، من که از این کار حالم بهم می خوره، اما این دوستم آدم موفقی محسوب می شه، عاشق علم آماره، با وجودیکه می گه آمار تنها علمیه که طرفین دعوا، هر دو ازش سوء استفاده می کنن، با اینکه می دونه آمار یکی از سه دروغ مهم زندگیه(در کنار عشق)، اما عاشقانه از اون استفاده های بجا و نابجا می کنه، من که دوست نداشتم چنین آدم موفقی باشم!

هم کلاسی دیگرم مصطفی، روان شناس مسائل عشقولانه شده و برای خودش یک پا فرهنگ هلاکوئی است! او در مورد عشق چنین گفته است: "در حساب یک آدم عاشق، یک بعلاوه یک می شه همه چیز و دو منهای یک می شه هیچ چیز،"، احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم: "عشق دقیقا مثل پی پی می مونه، نورمال و طبیعی، غریضی و پر هیجان، غیر منطقی و حیاتی!"

او با کمال خوشرویی، کتابی از خود بروز داده و در آن جملات آلدوس هاکسلی را به نام خودش زده است، من به این کار دزدی می گویم، اما انگار در دنیا به او می گویند "جناب مولف". او مثلا نوشته است:"پیشرفت فناوری وسیله ایست برای به عقب بردن اجتماع، هر آنچه می تواند اختراع بشود، پیش از این اختراع شده، هواپیماها اسباب بازی های بامزه ای هستند، اما ارزش نظامی ندارند، اینترنت گرچه اولین اختراع بشر برای درک بشر است، اما معجونی از هرج و مرج شده است"(مشخصا این آخری از هاکسلی نبوده، اما مصطفی بخوبی توانسته است تخصص خود را نشان دهد!)

دوستم اصفر فیلمی ساخت متفاوت از خیانت و شقاوت و شکایت و رشادت! گویا همه می گویند دستمایه های او با همه فرق دارد! او درباره جوانان لندن. اللخصوص جوانان محله های مرکزی لندن، که به هوای فرضیه های فیلم سکرت همگی مشغول فرستادن انرژی به کائنات بودند و اصلا حواسشون نبود که وقتی همه با اهداف مشابه به کائنات انرژی بفرستند، نیروهایشان با هم خنثی می شود، فیلمی مستند ساخت که دنیا را تکان داد، او در فیلم ثابت می کرد که آخر کائنات که پارتی بازی سرش نمی شود. حتما اگر من جای او بودم، همین "درباره قلی..." خود و دوستم، رضا طهماسب را می ساختم!

دوست دیگرم، حامد نامزد ریاست جمهوری در آمریکا شده بود، اسم خودش را گذاشته بود آلفرد، یک شبه محبوب قلبهای میلیونها آمریکایی شد، حامد در یکی از سخنرانی هایش گفته بود:«واقعا به نظر شما ما به سلاح شیمیایی نیاز داریم وقتی که به اندازه کافی کلم و الکل و پنیر و روسپی در اختیار داریم؟» احتمالا اگر من جای او بودم، خودم را بامزه فرض می کردم و بعنوان اهداف دولتم، این موارد را ذکر می کردم: "ریختن تشعشعات به آب اقیانوس ها، گرسنه نگاه داشتن یک میلیارد از آدمهای دنیا، حمله به تمامی کشورهای خاورمیانه، راه اندازی جنگ شیمیایی در افغانستان، دادن باج های تپل به چین و ژاپن، پاره کردن خوار و مادر لایه اوزون، حمله به صندوق ذخیره ارزی، رساندن تورم به 25 درصد، سر به نیست کردن همه عناصر آزادی بیان، رساندن بدهی های خارجی به مرز مگا تریلیون دلار، اثبات دروغین بودن سفر به ماه، شدت بخشیدن به تبعیض نژادی، رساندن مالیات به صد برابر نرخ کنونی، حال دادن به همه آقایان سرمایه دار و حال گرفتن از همه فقیر فقرا!

دوست دیگرم، امید، هم پزشک است و هم شعر می سراید عینهو باغلوا، شعرها، به هفت زبان زنده و مرده دنیا ترجمه می شوند اما باز هم وزن و قافیه دارند! او شعری دارد که خودم هم دوستش دارم:«مره مانکی سانگام، او مورا سنهی، بولراتا بول سنگام، ووگاتنهی!»(این ترجمه هندیش بود)، احتمالا اگر من بودم، یا چرت و پرت می سراییدم یا چرت و پوچ! دوست دیگرم علی، با آنکه به عمرش یک عدد کتاب هم نخوانده است، فوتبال را جدی گرفت و الان برای خودش میلیاردری است، کلی هم عاشق و دلباخته دارد، در خیابان پِرماننت با او عکس می گیرند! آن وقت هر وقت من فوتبال بازی می کردم، یا روی نیمکت ذخیره ها بودم، یا یک دروازه بان ماسماسکی بودم! حالا کاری به اکبر که زد تو کار بیزینس، یا هوشنگ که خلبان شد و هواپیما را بدون چرخ به زمین نشاند ندارم، خلاصه اینکه هر یک از دوستانم متخصصی شدند و جایگاهی یافتند اما من هنوز همان خر سابقم!

موخره: بنده عشقی روحانی(منظور روانی است، نه جسمانی) به جورج اُرول دارم، معتقدم در تمام طول زندگی بشر، حداقل به یک جورج اُرول نیاز داشته ایم، اگر نوشتن واقعیات و گزارش نویسی، یک دین بود، جورج اُرول قطعا امام آن دین بود، تمام متن فوق، حاصل ارادت بنده به جورج اُرول عزیز بوده و حاصل پریشانی های ذهن واقعا آشفته من است، هیچ یک از جملات یا شخصیتها واقعی نیستند. تنها سعی کردم، به شکلی اُرول گونه، جملات و شخصیت هایی واقعی بسازم.




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2