TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب اردیبهشت 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 17 اردیبهشت 1390-04:23 ب.ظ



کار مهم امروز، زندگی با آدری توتو نوشته مهرداد نعیمی

1 . دو سال و نیم بود که تو پاریس زندگی می کردم. یه شب بارونی اتفاقی برام افتاد که لازم دونستم شرحی از اون رو اینجا بیارم.

ساعت 9 شب بود. داشتم از سینما برمی گشتم. برای فرار از شرشر بارون پیچیدم تو یه کوچه فرعی و باریک. صدای سازدهنی قشنگی شنیده می شد. یخورده که بیشتر دقت کردم دیدم توی زیرزمین ساختمون روبروئیم یه مشروب فروشی دنج و نسبتا خلوته. یه آقای سیبیل پهن هم اون بالا یه ترانه ایرونی اجرا می کرد و جوانی بهاری بود و بگذشت می خوند و یه خانوم فرانسوی غرق در آرایش، به شکل شلخته ای می رقصید. اکثر حاضران در محل، مثل بچه آدم نشسته بودن و ورق بازی می کردن. دو سه نفری که حسابی مست بودند به زن رقاص متلک می گفتن. پیشخدمت مرتبا گیلاس های پر رو می آورد و خالی برمی گردوند.

2 . روی یه صندلی نشستم و از اونجا که اهل مشروب پشروب نیستم، مقداری بستنی وانیلی سفارش دادم. همین طور که از فضای محل و بستنی خوشمزه ام لذت می بردم، دستی به شونه ام خورد. برگشتم دیدم خانوم آدری توتو وایساده و منو نگاه می کنه. جا خورده بودم. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، خانوم توتو گفت: «من اگه نرقصم شب خوابم نمی بره، با من می رقصی؟»

خیلی تعجب کرده بودم. آدری توتو از زیبایی چیزی کم نداشت، نصف جوونای فرانسوی عاشق و سینه چاکش بودن. مات مونده بودم اما انگار انتخابی برام نذاشته بود. زوری منو از جام بلند کرد و دستاشو انداخت دور گردنم.

3 . خانوم توتو با لباسای شب سیاهش به شکل زیبایی می رقصید و منم بیشتر تماشا می کردم و کمی خودمو تکون می دادم. جمعیتی که تابحال به کار خودشون مشغول بودن، به سمت ما جذب شده بودن. آدری توتو بازیگر مشهوری بود در فرانسه. چند تئاتر مشهور و چند فیلم سینمایی زیبا تو کارنامه اش داشت. برای خودش برو بیائی داشت. رقص ده دقیقه ای طول کشید و به محض پایان رقص، کاپشن منو برداشت و گفت:« خوب بریم دیگه»

گفتم: کجا!!؟؟ ..... گفت: پاشو بیا خوش می گذره .... اینو گفت و از کافه رفت بیرون. افتادم دنبالش و وارد کوچه شدیم. باز تا خواستم حرفی بزنم، گفت:« خدا پدرتو بیامرزه، منو یادت رفته؟..... مگه همیشه به من نمی گفتی: دستاتو بده تو دست من، تو نا امیدی، فردا رو چه دیدی؟ .... گفتم: حتما منو با یکی دیگه اشتباه گرفتی... گفت: یعنی می خوای بگی دیگه مهرداد نعیمی رو هم نمی شناسم  ؟، همه ی تفاوت ما همینه، تو به خاطر نمی یاری ... من از خاطر نمی برم.

پاک گیج شده بودم. گفتم : به خدا یادم نمی یاد ، لبخند بانمکی زد و گفت: اگه یادت بود که پیشم می موندی، ولم نمی کردی.

گفتم : حالا داریم کجا می ریم؟ ..... گفت: دیگه نمی تونم از دست بدمت، همین امروز ازدواج می کنیم و .....

هنوز جمله خانوم توتو تموم نشده بود که وارد ساختمون با شکوهی شدیم. مردم زیادی دورمون جمع شده بودند و و می خندیدند و هورا می کشیدند و برایمان دست تکان می دادند. خبرنگارا پرماننت عکس می گرفتند.

4 . خیلی خوش گذشت، جای شما خالی . منو حسابی جو گرفته بود. دخترهایی آمده بودند به تماشای ما عینهو ماه. البته اگر ماه هنوز مثل اون وقت ها زیبا دیده شود، دختر هایی بغایت زیبا که خودشان را برای ما تکه و پاره می کردند.

دیگه هیچ شکایتی نداشتم. فکر کردم شاید بخت منم باز شده. آن قدر آدری قربون صدقه ام رفته بود که کامل باور کرده بودم که عاشق منه. فکر کردم شاید خدا فهمیده ناتالی رو به ناحق از دست من گرفته، واسه همین آدری رو به من هدیه کرده.

5 . از شما چه پنهون، وقتی عکس های عروسی ما توی روزنامه ها چاپ شد، توی بلاد ایران گمان کردن که من جدا مشغول کارهایی هستم. عده ای راست و چپ، مقالاتی بر علیه من می نوشتند که طرف لامذهب شده است و دیگه بهشت و دوزخ حالیش نیست. این دنیا و آن دنیایش را به یک آدری فروخته، اعصابم رو خورد کرده بودن، اما آدری همش قوت قلب می داد و می گفت، از حسودیشونه.

می گفت خر نشو، من هم خر نشدم..... دیگه نه روزنامه هاشونو دنبال می کردم و نه به تلویزیون نگاه می کردم. دیگر شده بودم یک پا فرانسوی، فرنچ صحبت می کردم مثل بلبل، رستورانهای شانزلیزه شده بودن پاتوق من و آدری. آن قدر خوش می گذشت که فکر نمی کردم بشه این قدر خوش گذروند.

6 . اما دلم براتون بگه که زندگی با زنی که تا این حد شر و شور دارد هم کار سختی است به مولا... هر روز یه مهمانی، هر روز یه مراسم، یه روز اسکار، یه روز کن، یه روز لوکارنو، یه روز تورنتو، یه روز خونه خواهره، یه روز جشنواره قاهره،...... گاهی شبا می رفت سر فیلمبرداری و صبح خسته و کوفته می اومد می خوابید.  یه روز از روزنامه ها شکایت می کردیم یه روز از مجری تلویزیون.... گهگاه که پیش می اومد جایزه شو و حقشو بخورن، یه ماه می رفت تو لک ....

7 . تا اینکه یک روز بهاری، که بارون تندی زده بود و بعد رنگین کمون خوشگلی در اومده بود، بعد از تماشای یکی از فیلمای آدری، از سینما اومدیم بیرون و با هم رفتیم به همون کوچه باریک و همون کافه دنج و باحال. یه آقای سیبیل پهن اون بالا یه ترانه ایرونی اجرا می کرد و جوانی بهاری بود و بگذشت می خوند و یه خانوم فرانسوی غرق در آرایش، به شکل شلخته ای می رقصید. اکثر حاضران در محل، مثل بچه آدم نشسته بودن و ورق بازی می کردن. دو سه نفری که حسابی مست بودند به زن رقاص متلک می گفتن. پیشخدمت مرتبا گیلاس های پر رو می آورد و خالی برمی گردوند. من چون اهل بستنی اینا نبودم، گیلاسی سفارش دادم و همین طور که حواسم به گیلاس خوشمزه خودم بود، دیدم خبری از آدری نیست. هر چی گشتم اثری ازش نبود، پنداری دووووووووود شده بود رفته بود به آسمون.




تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390 06:10 ب.ظ
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390-11:18 ب.ظ



کار مهم امروز/ داستان افسردگی نوشته مهرداد نعیمی

می خوام از سیر تا پیاز افسردگی خودمو بگم و بعدش پرونده این موضوع رو ببندم، آخه جدیدا متوجه شدم که از وقتی که دوستانم فهمیدن که تا چه حد افسرده هستم، ازم فاصله می گیرن! ... پس برو که رفتیم :

فصل اول : می دونید، من آدم افسرده ای هستم، در واقع از دنیا لذتی نمی برم، چیزی منو شاد نمی کنه، احساس می کنم قرار نیست هیچ اتفاق خوبی برای ما بیفته و بنابراین دلیلی واسه ادامه زندگی نمی مونه ......

نه، خیلی کلیشه ای شروع کردم، دوباره از اول شروع می کنیم .

فصل اول : می دونید، من آدم افسرده ای هستم، مثلا نظرم در مورد پول این جوریه، پول برای من ارزشی نداره، نمی خوام تو زندگیم دنبال پول برم، البته خیلی ها معتقدن که آدمایی که می گن از پول بدشون می یاد، از همه بدترن، اما در مورد من بعیده این جوری باشه، آخه، آخه .....

نه، نه، دارم به حاشیه می رم، دوباره از اول شروع می کنیم.

فصل اول : می دونید، من آدم افسرده ای هستم، مثلا معتقدم که ازدواج چیز مسخره و به درد نخوریه اما مشکل اینجاس که تنهایی رو هم زیاد دوست ندارم. عاشق عشقم اما از عاشقی بدم می یاد، در مورد دخترا باید بگم که ....

نه، مبتذله، زیادی مبتذله، بزارید سعی کنم یه مقدار عمیق تر بحث کنم.

فصل اول : من آدم افسرده ای هستم، از رفتارها، برخوردها، نگرش ها، تحلیل ها، بی تفاوتی ها، نشستن ها، خندیدن ها، بودن ها، نبودن ها، تن دادن ها، دل ندادن ها، سرسپردن ها، ....

نه، اینم نشد، زیادی کلی گویی شد، اینجوری فایده ای نداره، باز می ریم از اول ....

فصل اول : می دونید، من افسرده ام، از کجا بگم، از چی بگم، برای کی بگم، آیا اصلا کسی هست این متنامو بخونه، آیا هیچ تنابنده ای وجود داره براش مهم باشه این افسردگی من، آیا راسته که افسردگی بیماری قرن ماست ؟ ... آیا .....

نه، داره عین موعظه می شه، می دونید، رو راست بگم، دوست دارم متنی که می نویسم یه ذره جذاب باشه.

فصل اول : می دونید، حالم از همه بهم می خوره، همه که نه اما واقعا آدمای در پیت پفیوز خیلی زیاد شده، آخه اینم شد زندگی؟، آیا خدا واقعا از این آفرینش خودش راضیه ؟ ..... این چه نکبتیه که ....

اینم خیلی خشمگینه، نمی خوام این قدر عصبانی باشم، بعدشم، به خاطر فحش ها خیلی ها بهم گیر می دن، بازم از اول .

فصل اول : می دونید، این دنیا به همون اندازه که خشنه، رمانتیکه و این منو گیج می کنه، من هنوزم نفهمیدم واسه چی به این دنیا اومدم و تازه جالبه که کلی هدف و آرزو هم دارم. این همه تناقض توی این دنیا زجر آوره و هم زمان خیلی زیباست..... دلم خیلی چیزا می خواد بگم اما این افسردگی نمی زاره من چیز درست و حسابی بنویسم. تا این افسردگی باهامه نمی تونم از افسردگی بگم و اینم باز یه تناقض دیگه اس.... فعلا خداحافظ.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 9 اردیبهشت 1390-11:29 ق.ظ



داستان طلاق ما(1)، نوشته مهرداد نعیمی

هر کی گفته داستان طلاق من و همسرم اصلا به باحالی طلاقایی نیست که اصغر فرهادی می سازه، راست گفته به خدا. خودم دارم می گم دیگه، داستان طلاق من و همسرم بیشتر به یه جوک شبیه بود تا یه اتفاق دراماتیک.

آقام که شما باشی، از وقتی خانومم به مادرم گفت کروکودیل، طلاقش دادم و از اون وقت تا حالا تو خیابون زندگی می کنم.

من و خانومم زندگی موفقی داشتیم. حداقل دو روز اول که این طوری بود. حتی یادمه روز اول ازدواج بهش گفته بودم:« خانوم جان، من از این زن و شوهرهایی که بعد یه سال ازدواج بدترین پسوندهارو بهم می چسبونن بدم می یاد. »

آخه همین دو ماه پیشش بود که به دختر عمه ام گفته بودم: "اسم کوچیک این شوهرتون چیه؟..." . آخه من همیشه اسم فامیلشو شنیده بودم. برگشت گفت:« شمر، یزید..... ابن ملجم»

یکی نیست بگه، آخه، خواهر من، اگه قراره بعد از دو ماه ازدواج، این جوری بزنید تو سر و کله هم، مگه بیکارید ازدواج می کنید؟

حکایت زندگی من شده مثل زندگی شلدون توی بیگ بنگ تئوری، یا وودی آلن توی ساختار شکنی هری.  اینو قبلا هم گفته بودم اما کو گوش شنوا ؟ .... کلا  زندگی همینه دیگه، زیاد نباید خطه به مشماش گذاشت.

خلاصه من و خانومم همون روز اول زندگی تصمیم گرفتیم با هم ارتیاط جنسی نداشته باشیم تا برای هم تکراری نشیم!

نمی دونم این فکر احمقانه اولین بار به ذهن من رسید یا خانومم اما واقعا اوسکولانه ترین فکری بوده که تابحال در زندگیم تجربه کرده ام.

یادمه روزی که توی دادگاه داشتم از خودم دفاع می کردم و سخنرانی پرشوری به راه انداخته بودم، وقتی به این موضوع رسیدم چیزی نتونستم بگم و  سکوت کردم. از قاضی اصرار، از من انکار، آخرش مجبور شدم برم ماجرا رو تو گوش قاضی بگم. منم که می شناسین دیگه، بلد نیستم مثل بچه آدم حرف بزنم.  جوری ماجرا رو گفتم که قاضی بقیه جلسه رو غیر علنی برگذار کرد و خودمم فرستاد بازداشت گاه. خلاصه توی اون دادگاه کذایی طلاق،  شانس آوردم حکم اعدام برام نبریدن.

من توی انتخاب همسر خیلی حساس بودم، مثلا برام خیلی مهم بود که وقتی دارم با دیگران ازش حرف می زنم، یهو سر و کله اش پیدا بشه تا از حلال زاده بودنش مطمئن بشم. وقتی ایرانی ها تست به این ارزونی دارن، برای چی باید کله شقی بکنم و انجام ندم ؟

اما با وجود این همه تحقیق و تفحصی که کرده بودم، خیلی برام سوزناکه که ازدواجم با شکست روبرو شده!

خاطرات اون روزا که یادم می افته، می خوام دیوونه بشم. چقدر تلاش کردم تا به اینجا نرسیم. چقدر به  خانومم گفتم: دختر، چشم سفیدی نکن، والا شوهر مثل من پیدا نمی شه. آخه کی بیشتر از من برات می میره، کی مثل من به پای تو اسیره؟ .... های های.

اگه دست خودم بود، چهار، پنج سال دیرتر ازدواج می کردم. یعنی حدودا همین الانا. ولی حالا 30 ساله شدم و یه ازدواج ناموفق تو رزومه دارم. من یه دوستی داشتم که بعده ها برادر خانومم هم شد. یه روز که نزدیک بود تریلی زیرم کنه، برگشت گفت، وای وای، نذار جوون ناکام بشی. اینم یکی دیگه از اون اصطلاحات بامزه ایرونیه. طرف تا ازدواج نکرده بمیره، بهش می گن جوان ناکام. اما اگه فردای روز ازدواج هم با کاردک از آسفالت جمعش کنن، دیگه ناکام نیست. تازه اگه یه بچه تو راهی هم داشته باشه که دیگه نه تنها ناکام نیست که کامکار هم هست.

بگذریم. من هنوز داغم، نمی تونم ماجراهای طلاقم رو دقیق و راحت تعریف کنم و هی از این شاخه به اون شاخه نپرم. بقیه اش بمونه واسه پس فرداها، اگه عمری باقی بود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390-02:18 ق.ظ



"باشو، غریبه کوچک" امروز 36 ساله است و از سر بیکاری سیگار می فروشد. پسرک اهوازی دیروز، با آنهمه شهرتی که برای بازی در یک فیلم آن هم در غربت کسب کرد این روزها در زادگاهش غریبه است.

به گزارش خبرنگار مهر، عدنان عفراویان همان باشو، غریبه کوچک است با همان رنگ رخساری که اگر در کنار دختر و پسر نایی، زن گیلگی قرارش دهی می فهمی که نشانی است از آفتاب تیز خوزستان.

سال 69 بود که باشو به دنبال بمباران هوایی و کشته شدن پدر و مادرش به درون کامیونی ‌پرید و از زادگاهش در جنوب کشور ‌گریخت و وقتی از کامیون پیاده شد، خود را در شمال کشور یافت و تازه این شد به زندگی جدیدش و پناه بردن به خانه و مزرعه زن گیلکی.

کودک سیه چرده دیروز، امروز 36 سال سن دارد. دیگر لازم نیست مانند بهرام بیضایی کل خوزستان را بگردی و عاقبت در محله لشکرآباد اهواز پسرکی را در سایه‌روشن کوچه ببینی که تا تو را می بیند بخندد و فرار کند چون شبیه او و خانواده اش نیستی و حرف نمی زنی.

امروز 20 سال از زمانی که فیلم باشو، غریبه  کوچک روی پرده سینماهای ایران و جهان رفت و همه آن را تحسین  کردند می گذرد. حالا می توانی در همان فلکه لشکر آباد، روبروی تابلو دانشگاه در میان دستفروشان باشو را ببینی که هنوز هم در وجودش ترس و دلهره دارد.

اما دلهره اش نه از جنگ و نه از دست دادن خانواده اش بلکه از ماموران شهرداری و اینکه باید برای چندمین بار پله های اداره اجرائیات را بالا و پایین بدود تا بساط سیگار فروشی اش را پس بگیرد. چون از آن سال که باشو در اوج محبوبیت بود و حتی مهرش در دل خانواده هایی از گوشه و کنار ایران نشست، سالها می گذرد.

بیکاری یقه باشو را هم گرفته و دیگر مزرعه ای نیست که با نابی و بچه هایش روی آن کار کند... حتی با برگشتن شوهر نایی هم اوضاع فرقی نمی کند. به همین دلیل مدتهاست به شورای شهر اهواز می رود تا برایش کار پیدا کنند.

باشو( عدنان عفراویان)، غریبه کوچک اهوازی سینمای ایران با کمک کارگردان فیلمش یک بار خوش درخشید اما چون حرفه و خاستگاه اجتماعی اش چیز دیگری بود، دیگر نتوانست فرصت حضور روی پرده سینما را به دست بیاورد و به تدریج تنها به یک خاطره تبدیل شد.

اکنون باشو که نامش نوستالوژی دوران بچگی و دلهره جنگ را برایمان تداعی می کند، با مادرش در یک خانه اجاره ای در اهواز زندگی می کنند. 

عدنان می گوید: "من هم مثل خیلی از نوجوانانی که برای اولین بار در سینما حضور پیدا کردند و شاهکاری را خلق کردند و بعد رها و تنها شدند برای مدتی افسرده و گیج شده بودم."

اگر دیروز پای باشو از جنوب به شمال کشور باز شد و محبوبیتش نه تنها در دل خانواده گیلکی که در جهان پیچید، اما امروز پایان راه پسرک اهوازی با وجود آن همه سر شناسی درغربت به سیگار فروشی در زادگاهش منتهی شده است و دیگر در شهر خودش هم غریبه ای کوچک است. باشویی که به گفته بهرام بضایی، کارگردان فیلم باشو؛ "قرار بود مردم را به پذیرش بچه‌های جنگ‌زده و یتیم‌شده تشویق کند و کاربرد اجتماعی معینی داشته باشد."

شاید هنوز هم نایی نمی داند چطور باید با آن لهجه عمیق گیلکی اش کلمه "مرغانه" را برای باشو بازگو کند . . . !
 

 

اگر در میان کسانی که در اهواز بساط کرده اند، باشو را دیدی نپرس حال بیضایی و نایی چطور است. چون نه تنها خبری از آنها ندارد بلکه داغ دلش را برای دوباره دیدن نایی و بچه هایش، بیضایی و شوهر نایی تازه می کنی.

به نقل از خبرگزاری مهر

گزارش از فاطیما کریمی

عکس از مجتبی گهستونی

 




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 09:19 ق.ظ




  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic