TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب اردیبهشت 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390-09:21 ق.ظ



    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

il

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

il

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

il

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

il






....




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 08:35 ب.ظ
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390-09:14 ب.ظ



کار مهم امروز، ناتالی عاشق من بود قسمت پیوست

بعد از خودکشی در پاریس و بعد از مراسم  تدفینم در نوفل لوشاتو، در اولین اقدام به تهران اومدم. انگیزه اصلیم این بود که پیمان قاسم خانی رو پیدا کنم و تا داستان همه ماجراهامو بدم بهش تا بلکه ازش یه فیلمنامه ناب کمدی دربیاره اما نتونستم پیداش کنم. سری به یه لوکیشن فیلمبرداری زدم. سروش صحت مشغول کارگردانی یک درام سینمایی بود. منو زود شناخت، یه ضربه زد رو شونه هام، گفتم چاکریم. گفت مگه همیشه نمی خواستی دستیارم باشی، گفتم الانم می خوام فقط یخورده دیره، آخه دیگه مرده ام. سروش اول پکر شد ولی خیلی زود لبخندی زد و گفت اینم می گذره، غصه نخور.

وقتی ایران بودم به بقیه دوستام هم سر زدم. محمد فکری ازدواج کرده بود، خوشحال شدم و البته متعجب از اینکه هنوزم دخترایی هستن که با آدمی مثل محمد فکری ازدواج می کنن. حامد هدایی با همون پرستیژ سابق، تبدیل به یه مهندس مکانیک حرفه ای شده بود و سر چهارراه ولی عصر یه تعویض روغنی راه انداخته بود. رضا طهماسب و همسرش در یک صبح بسیار زیبای بهاری که کفتر ها جیک جیک می کردن، خودکشی کرده بودند.  محمد اسکندری بعد از پنج سال تردید، بین یه دختر پول دار و دندان پزشک و یه دختر کارگر فقیر، دومی رو انتخاب کرده بود. بهزاد نعیمی مثل مارشال اریکسون، عضو یه شرکت ضد محیط زیستی شده بود و پول خوبی به جیب زده بود. میلاد مانیا و امید خلمی رو تبدیل به مجسمه کرده بودند و گذاشته بودن روی میدون آزادی. علی دریاکناری به دلیل اینکه همزمان متوجه شده بود که نه تنها عمرانیها از معمارها بهترن بلکه کوروش هم آدم کبیری بوده، فشارش افتاده بود روی چهل. مصطفی موسوی عاشق و خوب مونده بود اما هر کی رو پیدا می کرد یا عاشق بود یا خوب یا نه عاشق بود نه خوب.  اکبر پورنظری با یه دختری عینهو آنجلینا ازدواج کرده بود و صاحب چهار تا پسر تپل و درشت هیکل شده بود. احسان نقیبیان دچار افسردگی شده بود و سرش رو کوبیده بود به طاق.

هومن نورووزی بزرگترین فروشگاه محلی فیلم های پیرو مکتب فروید رو دایر کرده بود. محسن موسیوند برای ازدواج با دختر محبوبش، مهندسی رو رها کرده بود و ماست بندی خفنی دایر کرده بود. صادق توکلی برای دوران سربازی نزد دکتر امیدوار امریه گرفته بود و حالا بعد از گذشت ده سال، همچنان دوران خدمت رو سپری می کرد و مسعود مرعشی نیز  شبکه ای تلویزیونی به نام شصت چراغ در حوالی کهریزک راه انداخته بود . بقیه دوستان هم توسط شوهرهایشان از دید من مخفی شده بودند .

خلاصه اینکه همه چیز ایران عوض شده بود، اصلا آن ایران  سابق نبود. دیگر خبری از آن دیوارها وجود نداشت. به جایش همه جا سیم خاردار کشیده بودند. قابل تعریف نیست. باشد برای شاید وقتی دیگر.

 




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 09:19 ق.ظ
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390-01:18 ق.ظ



کار مهم امروز، ناتالی عاشق من بود، نوشته مهرداد نعیمی

اصلا مهم نیست که این متن چقدرش واقعیست و چقدرش خالی بندی، مهم اینه که می خواستم یک متن تصویری مودب از آب دربیاد. آخه خدائیش هم خیلی تصویری بود. در تمام این روزها ماجراهای اون بعدازظهر رو توی ذهنم مرور می کنم. هنوز دو ماه نبود که به مونترال اومده بودم. همین طور که تو ایوون آپارتمانم به موزیک های رادیویی بیگانگان گوش می دادم، دختری رو توی بالکون آپارتمان روبرویی دیدم که با تعجب به من زل زده بود. خیلی زود شناختمش، ناتالی بود، ولی عجیب این بود که اون هنوز منو نشناخته بود و یه تلسکوپ هم قد و قواره هابل برداشته بود و باهاش منو برانداز می کرد. با تردید دستمو بردم بالا و سلامی دادم. ناتالی این نوع دست تکون دادن رو زیاد از من دیده بود. ناگهان تلسکوپ از دستش افتاد و خودش هم وا رفت. از جام پریدم. خواستم داد و هوار راه بندازم و بقیه رو از بیهوش شدن ناتالی باخبر کنم که صدای زنگ آپارتمانم شنیده شد. در رو که باز کردم دیدم ناتالیه. نمی دونم 4 طبقه  رو چه جوری پایین و بالا اومده بود ولی خودش بود. عینهو سکانس آخر سلطان قلبها، اون به من زل زده بود و من به اون و هر دو متعجب بودیم.

همه چیز از پاریس شروع شده بود. در روزهای تنهایی پاریس، ناتالی تنها همدم من بود. در واقع ناتالی، ترز من بود. تقریبا تمام بعد از ظهرها می اومد به کافی شاپی که پاتوق من بود. نوشته های اون روزم رو می خوند و نظر می داد. برام روزنامه می آورد. از زندگی و آرزوهاش برام می گفت و اکثرا من فقط شنونده بودم. احساس من این بود که ناتالی عاشق من بود و رفته رفته این عشق بیشتر هم می شد. حتی اگه یک روز عصر پیش مادرش می موند و نمی اومد، برام نامه ای می فرستاد که : ای توله سگ نره خر ایرانی من، پیش مادرم هستم ولی دلم با توست، درست است که چندین معشوق دیگر دارم اما من هیچ کدام از آنها را دوست ندارم، من شما را همیشه دوست دارم.

روابطمان خیلی دوستانه شده بود.  در واقع زیادی دوستانه شده بود. اون قدر که دیگر دوستانه نبود. چیز دیگری بود. چیزی غیر قابل توصیف. تا اینکه یک روز عصر، برایم کارت دعوتی آورد و مرا به عروسی خودش دعوت کرد. داماد جوانکی بود به اسم لیزارازو. پاک خشکم زد. باورم نمی شد. وا رفتم.

به جای شرکت در عروسی، به رودخانه رن رفتم و خودم رو به درون رودخانه پرتاب کردم. نه اینکه بخاطر ترز، ببخشید ناتالی، خودکشی کرده باشم. خیر، موارد زیادی بود که مدتها نادیده می گرفتمشون و خودکشی ام رو به تعویق می انداختم. بعد از خودکشی در پاریس، چند روزی صبر کردم تا مراسم تدفینم رو در نوفل لوشاتو برگذار بشه. به محض پایان مراسم، دنیا گردیم رو شروع کردم. اول برگشتم به ایران که اتفاقاتی افتاد که مفصل در پیوست توضیح می دم. بعد از سفر ایران، به چند جای دیگه رفتم تا اینکه یاد ناتالی افتادم که همش از آرزوهاش برام می گفت و همیشه از علاقه اش به زندگی در مونترال صحبت می کرد. مطمئن بودم که می شه تو مونترآل پیداش کنم.

برگردیم به آن روزی که ناتالی رو در مونترآل دیدم. پنج سال از ازدواجش می گذشت. طلاق گرفته بود و اوضاع نامناسبی داشت. اما با همون احوالاتش، بهم پیشنهادات بی شرمانه ای می داد. می گفت از وقتی فوت کردی خیلی جذاب تر شدی. راست هم می گفت. واقعا خوش تیپ شده بودم. مرگ حسابی بهم ساخته بود. هیکل داشتم این هوا، صورتی بغایت دختر کش، دست کمی از آلن دلون نداشتم. راستش زیادی هم داشتم. خلاصه اینجاهایش را بگذریم بریم جلوتر. اصلا چی می گفتم ؟ ... ترز پاک حواسم را پرت کرد. ببخشید ناتالی رو می گفتم. پاک فراموش کردم چی می گفتم. ناتالی همیشه این کار رو باهام می کرد. هر وقت می دیدمش دیوونه اش می شدم. من بی وقفه عاشقش بودم اما حیف که اون هیچ وقت منو دوست نداشت و عاشقم نبود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 3 اردیبهشت 1390-10:30 ق.ظ



18 سال با رضا عطاران در سینما و تلویزیون / گزارش تصویری-2

فرهنگ > چهره‌ها  - رضا عطاران در طول بیش از 18 سال فعالیت مداوم هنری در سینما و تلویزیون، در بیش از 16 مجموعه تلویزیونی و 23 فیلم سینمایی با عناوینی چون بازیگر، نویسنده، کارگردان و ... به ایفای نقش پرداخته است. هم اکنون فیلم «ورود آقایان ممنوع» با بازی وی بر پرده سینماها در حال نمایش است. عطاران اولین فیلم بلند خود را در مقام کارگردان با نام «هیچ کس فرشته نیست» خرداد ماه 1390 کلید زد.



تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات