TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب خرداد 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 14 خرداد 1390-10:17 ب.ظ



خیلی خوشگل برای تو نوشته مهرداد نعیمی

در طول سالهای نوجوانی، یا دوران دانشگاه، به هیچ وجه فکر نمی کردم که یک روز چنین نویسنده بزرگی شوم. من عاشق فیلم بودم و تخیل خیلی قوی ای داشتم اما هیچ گاه دست به نوشتن نمی بردم. تا اینکه به اصرار یکی از دوستانم، به لس آنجلس رفتم و در کلاسهای آزاد UCLA ثبت نام کردم و با همراهی دوستم، چند فیلمنامه ابتدایی نوشتیم. دوستم که اساسا نویسنده نبود، عاقبت نوشتن رو رها کرد و من در عوض برای همیشه پایبند به نوشتن باقی موندم. مرتب کتاب می خوندم و در دوره های دستور زبان و  لغت نیز شرکت می کردم و تمام هدفم این بود که یه فیلنامه نویس خوب بشم. می دونم که باورش سخته اما باور کنید که از همون اول به این خوبی ها نمی نوشتم، خیلی پیش می اومد که دچار یاس و ناامیدی می شدم. وقتی شما جوان هستید، توقع دارید که خیلی زود پول دار بشید، شما سخت کار می کنید اما هر بار پس زده می شوید و این است که دچار یاس و پشیمونی می شوید. اما این قانون کار کردنه. این یک جریان مشخصه و اگر نتونید از این جریان، جان سالم به در ببرید، هیچ وقت موفق نخواهید شد. بنابراین باید بدونید که حرفه ای شدن، آنهم به اندازه من خیلی زمان می بره.

باید بگم که همون ناامیدی های پی در پی بود که به من آموخت که چگونه خودم رو بالا بکشم. این چیزی بود که در آن زمان نمی دونستم. هیچ باورم نمی شد که چه آینده ای پیش رومه. یه روزگاری رسید که تمام آرزوهام رو می تونستم در یک صبح تا بعدازظهر تجربه کنم! ... یادم می یاد که آن قدر پیشرفت کرده بودم که کارگردان های زیادی مثل نولان، فینچر و اسکورسیزی ازم خواهش می کردن که من فیلمنامه های اونها رو بازنویسی کنم. همین آقای مایک کامری صبح به صبح جلوی در آپارتمانم سبز می شد و عاجزانه از من خواهش می کرد که یه جوری هیلاری داف رو دست به سر کنم تا مایک بتونه با اون ازدواج کنه. مایک معتقد بود که هیلاری خیلی خوشگله ... اما من چندان هیلاری رو دوست نداشتم. درست بود که هیلاری داف، داف خوبی بود اما با اون دهان گشاد و ناخن های درازش حالم رو بهم می زد. خلاصه یک روز مایک رو صدا زدم  و گفتم عزیزم ، بیا، خیلی خوشگل برای تو، برو حالش رو ببر.

آدم باید خیرش به دیگران برسد. روزی که بعنوان ساقدوش مایک کامری، در مجلس عروسی اونها شرکت کرده بودم، مهمانان زیادی حضور داشتند و در بین اون جمعیت، کریستین دانست با یک نگاه، صد دل نه هزار دل خاطرخواه و شیفته من شد.

می دونید، آدم هیچ وقت نمی فهمه که چه زمانی قراره وجودش بلرزه و احساس عاشقی تمام رگهاش رو پر کنه. برای کریستین، اون روز این اتفاق افتاد. چنان وابسته و دلبسته من شده بود که اگه یک روز منو نمی دید، واقعا می مرد. اما کریستین دو سال از من بزرگتر بود و عملا برایم غیر قابل هضم بود که اون رو در کنار خودم ببینم و دعوت های اون رو اجابت کنم. خلاصه کریستین هم با من به جایی نرسید و عاقبت من با همسر واقعی ام روبرو شدم که بعدها خواهم گفت.

اما این نصیحت رو از من داشته باشید که باید آن قدر باهوش یا خوش شانس باشید که در جای درست و لازم بتونید شکست بخورید. من برای چیزهایی نمی جنگم که اگر در آنها پیروز شوم، نتیجه اش فاجعه خواهد شد. بلکه برای چیزهایی مبارزه می کنم که به نظر بقیه نادرست و اشتباه به نظر می یاد. اینجاست که می گم عزیزم، خیلی خوشگل برای تو.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 13 خرداد 1390-10:16 ب.ظ



اصطلاحات دانشجویی

دانشجوی سال اولی: دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشجویی می توانداینده ی بهتری برای خودش بسازد

دانشجوی سال دومی: دانشجویی که فکر نمی کند با تحصیلات دانشگاهی بتواند اینده ی بهتری برای خودش بسازد

دانشجوی سال سومی: دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست اینده ی بهتری برای خودش بسازد

دانشجوی سال اخر: دانشجویی که دیگر نه فکر می کند نه به چیزی اطمینان دارد نه اینده ای برای خود متصور است

جزوه: دستنوشته ای که تصور می شود عصاره ی یک کتاب است اما درواقع فقط تفاله ی بخشی از ان است.دستگاه تفاله گیری «استاد»نام دارد!

خرزدن: تنها نوع حیوان ازاری که انسان ها روی خودشان انجام میدهند.این خودازاری در شب های امتحان به اوج خود می رسد!

بحر تعمق: حالتی که به دانشجویان پسر در هنگام مطالعه ی روزنامه ی ورزشی در کتابخانه دست می دهد!

سلف: فعال ترین ازمایشگاه و واحد تولیدی که توانایی تبدیل موجودات گوناگون به غذا را دارد.از شروط لازم برای سلف نامیده شدن یک مکان،توانایی بازیافت چمن های محوطه به قورمه سبزی است!

شاسکول: دانشجویی(عمدتا دختر)که بعد از بیست بار جزوه دادن به دانشجوی جنس مخالف هنوز فکر می کند خط خوبش باعث محبوبیتش است!

بتونه کاری: فریضه ی واجبی که بیشتر دانشجویان دختر صبح ها قبل از حرکت به سمت دانشگاه بر روی صورت خود انجام می دهند تا دیدنشان قابل تحمل شود ولی معمولا بدتر می شود که بهتر نمیشود!

پروژه: کار عملی مثل تالیف یا ترجمه ی یک کتاب که استاد در نظر دارد بعدا به اسم خود به چاپ برساند

مدرک: درپوش کوزه!

روح: بخشی از وجود استاد که پس از یک امتحان سخت در مورد ان از استاد سوال می شود:استاد...ایا شما به روح اعتقاد دارید؟!!!




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 13 خرداد 1390-09:34 ق.ظ



 

مدتها بود که تصمیم گرفته بودیم واسه ادامه تحصیل و کار بریم کانادا. تجربه خاطره انگیز حضور یک هفته ای مهرداد در کانادا و تعریف هاش منو مشتاق تر می کرد. تو این مدت کنکور دادن من و پایان نامه مهرداد سبب می شد که مدام رفتن را به تاخیر بندازیم، خلاصه دوشنبه مورخ نه خرداد نود دل رو زدیم به دریا، بدون خداحافظی از خانواده و جشن خداحافظی ساعت هفت صبح به مقصد کانادا راه افتادیم، مهرداد خواب آلود از انجام پروژه پایان ترم از شب گذشته آمده بود.  سوار اتوبوس شدیم به طرف ایستگاه مترو، چه هیجان انگیز بود، پیش بینی می شد تا چند ساعت دیگه در خاک کانادا باشیم.کرایه ها و هزینه ها چندا گران نبود، با نفری صد تومن رسیدیم به مترو، همه جاش شبیه اینجا بود، فکر کنم ایران رو آورده بودن خارج!!! متروهاشون چه سرعت شگفت انگیزی داشتن، یه سری شون که بهشون می گفتن سریع السیر مسیر چهل دقیقه ای رو تو سی دقیقه می رفتن، چیزی که ما تا حالا ندیده بودیم. البته اصلا به مزاق مهرداد خوش نیومد چون به متروی تهران کرج عادت کرده بود و دوست داشت که تو مسیر با زمان طولانی بخوابه.مهرداد قدری خوابید، ولی من کل راه داشتم به مسیر توجه می کردم و علامت می زدم که برگشتنی گم نشیم!!! خیلی زود رسیدم باید سوار قطارهای دورن شهری زیرزمینی می شدیم.اصلا ناراحت شلوغی متروی های اینجا نباشین،اونجا هم متروهاش شلوغ بود ومردمشون مث ما از سیستم هل دادن استفاده می کردن، مردم اونجا هم دست به کار آفرینی در مترو زده بودن و تو متروهاشون چیز میز می فروختن مثل مسواک، لواشک، حتی لباس زیر زنانه هم در بخش بانوان از تولید به مصرف عرضه می شد. در ایستگاه مورد نظر پیاد شدیم،اونجور که میگفتن مردمش مرفه و بی درد نبودن آخه من تو مسیر چند تایی گدا و متکدی دیدم. یواش یواش داشتم ضعف می کردم. یه بیسکویت ساقه طلایی گرفتیم و شروع کردیم به خوردن. دنبال خیابون سرافراز بودم، از آقای پلیسشون پرسیدم این کانادا که میگن کجاست؟ گفت برین خیابون بالا سمت چپ، احساس تشنگی عجیبی تو گرمای هوا و ناشی از خوردن بیسکویت داشتم، رفتیم تو یکی از شعب بانک مهر نزدیک کانادا یه آب خوردیم جیگرمون حال اومد. آرام و قرار نداشتیم، دو دقیقه دیگه کانادا بودیم، رسیدیم و رسیدم، چه آب و هوایی، یه پا ایران بود واسه خودش، عجب ساختماهای سر به فلک کشیده ای، چه برج میلادی، جاتون خالی سر از پا نمی شناختم، دم در کانادا یه آقا واستاده بود که نمی ذاشت هر کسی بره تو.

ما بودیم و کانادا و آن بت بنده نواز

از ما همه لابه بود و از او همه ناز

روز رفت و پای ما به داخل کانادا نرسید

روز را چه گنه قصه ما بود دراز

چه اخلاق گندی هم داشت، ولی من و مهرداد هر کسی نبودیم، پروژه عظیم هزوس در دست داشتیم و کفشهای کتانی به پا. بزور گذاشتن رو صندلی های دم در کانادا بشینیم و گذر عمر ببینیم، بشدت دعا می کردیم راهمون بدن تو، خلاصه آقا بده در کانادا رو باز کرد و ما هم از دور یه نظاره ای کردیم. حیف، از دست این مهرداد هی می گفت زود باش بریم دانشگاه تهرانشون چند صفحه از پایان نامه مونده و با استاد رهنمام قرار دارم، از دستش کلافه شده بودم، تو این شرایط هوس برگ زردآلو هم کرده بود!!! خلاصه سرتون رو به درد نیارم، مهرداد رفت دانشگاه تهرانشون، منم رفتم پژوهشکده اچ اس ایی.

اکبر پورنظری

89/3/13 

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 13 خرداد 1390 01:17 ب.ظ
جمعه 13 خرداد 1390-09:11 ق.ظ



مجموعه طنز "ساختمان پزشکان" به کارگردانی سروش صحت تجربه‌ای قابل قبول، سرگرم‌کننده و مفرح در حوزه مجموعه‌های شبانه است.  یکی از نکاتی که می‌توان به استناد آن توانایی و مهارت یک کارگردان را سنجید، مقایسه اثر تازه او با تجربه‌های قبلی‌اش است، سروش صحت به شهادت آنچه تا امروز در "ساختمان پزشکان" اتفاق افتاده چند گام در حرفه‌اش پیش آمده است.

آنچه باعث می‌شود تجربه قبلی این نویسنده و بازیگر را ناموفق ارزیابی کنم، کاستی‌هایی بود که "چارخونه" داشت، صحت در "چارخونه" به عنوان کارگردان ردپایی از سلیقه و نگاهش باقی نگذاشته بود، هر بخش از مجموعه، اثری دیگر را تداعی می‌کرد، قصه‌ها و موقعیت‌ها تکراری بودند و زوج مریم امیر جلالی (با آن فریادهای گوشخراش) و حمید لولایی (با آن حرکت‌های همیشگی) جذابیتی برای مخاطب نداشتند.

"چارخونه" مجموعه‌ای برای فراموش کردن بود، تا انتظار تجربه بعدی سروش صحت را بکشیم، "ساختمان پزشکان" نسبت به "چارخونه" وجوه تمایز بسیاری دارد، تیم و ترکیب بازیگرانش تازه است و چقدر خوب که صحت مثل همه به سراغ مهران غفوریان، جواد رضویان، بهنوش بختیاری و نمونه‌هایی آشنا از این دست نرفته است.

چقدر خوب که چهره، حرکات و صدای بهنام تشکر، این قدر تازه است، جایی برای نمایش استعداد بیژن بنفشه‌خواه که سال‌ها است زیر سایه دیگران گم می‌شود وجود دارد و شقایق دهقان در نقشی قرار گرفته که فضایی تازه برای خلق شخصیتی شیرین و بامزه فراهم کرده است. هومن برق‌نورد که در این سال‌ها نشان داده مهارتی غریب در ایفای نقش‌های مثبت و منفی دارد، حضوری دلنشین و به اندازه انتظاری که از او وجود دارد، از خود نشان می‌دهد.

موفقیت مجموعه‌های شبانه به ترکیب بازیگران بسیار وابسته است، سروش صحت در این بخش با وجود فاصله گرفتن از کلیشه‌های این حوزه، که دیگر آزاردهنده شده توانسته فضایی تازه به "ساختمان پزشکان" بدهد، بخش دیگری از جذابیت مجموعه را تا امروز باید به حساب متن‌هایی نوشت که موقعیت‌هایی تازه برای خندیدن برای مخاطب خلق کرده‌اند.

انتخاب پزشکان برای شوخی و اشاره به مشکلاتی که ممکن است این گروه از جامعه داشته باشند، فضایی متفاوت با دیگر مجموعه‌های طنز در "ساختمان پزشکان" به وجود آورده، شوخی با حساسیت‌هایی که پزشکان در حرفه‌شان دارند، تاکیدهای مداوم نیما (بهنام تشکر) روی واژه دکتر، رقابت میان آنها و... جالب است.

طبیعی است که پزشکان هم مانند سایر مشاغل نسبت به این که نکات آشکار و پنهان حرفه‌شان در معرض دید و قضاوت قرار گرفته حساسیت نشان دهند، اما واقعیت این است که نوع نگاه صحت و نویسندگانش به مسائل پزشکی و جامعه پزشکی برخلاف جوسازی منفی که وجود دارد، توام با حلاوت است و نه با تمسخر. اتفاقا باید ردپای توهین و تحقیر مشاغل و قومیت‌های مختلف را در انبوه فیلم‌های کمدی و مجموعه‌های طنزی دید که برای خنداندن مخاطب به هر حیله‌ای متوسل می‌شوند.

اما گروه نویسندگان مجموعه "ساختمان پزشکان" و صحت تا اینجای کار برای خنداندن بیننده از هر طریقی استفاده نکردند و با نمایش جزئیات شیرین و بامزه از روابط خانوادگی و زندگی نیما افشار، بسیاری از رفتارهای خانوادگی و حرفه‌ای مرسوم را نقد کرده‌اند.

نقد تبعیض بین بچه‌ها (پدر و مادر نیما، ناصر را بیشتر از او دوست دارند)، حسادت حرفه‌ای میان همکاران، اختلاف‌های زن و شوهری که جوهر اصلی بسیاری از اتفاق‌ها در قصه است و محور آن نیما و نازنین (فرناز رهنما) هستند از امتیازهای مجموعه‌ای است که با فاصله از بسیاری مجموعه‌های شبانه سال‌های اخیر قرار دارد و البته مهم است که بتواند این مسیر را ادامه دهد و در هفته‌های بعد گرفتار شتاب در تولید متن و سهل‌انگاری در کارگردانی نشود.

روایت بخشی از قصه از طریق گفتار متن و فلاش بک در "ساختمان پزشکان" هوشمندانه بوده است، به ویژه در قسمت اول که نکاتی از شخصیت‌پردازی از طریق گفتار متن‌ به مخاطب منتقل می‌شد، در قسمت‌های بعد نویسنده و کارگردان کمتر به سراغ گفتار متن رفتند، اما هربار از این تمهید استفاده کرده‌اند، موفق بوده‌اند. فلاش‌بک‌ها هم بیشتر بار طنز دارند، به ویژه در بخش‌هایی که نیما می‌خواست ریشه مشکلاتش را در مورد رابطه‌اش با ناصر (هومن برق نورد) واکاوی و بیان کند.

شخصیت اصلی "ساختمان پزشکان" نیما افشار است، هر چند دیگر شخصیت‌ها هم حضوری پررنگ در قصه دارند و گاه همپای نیما می‌آیند، اما نیما محور قصه‌ها و ماجراها و نقطه تلاقی شخصیت‌های این مجموعه است، در بسیاری از مجموعه‌های طنز شخصیت‌ اصلی گرفتار مشکلات شخصیتی و روحی است، ساده لوح، تنبل، منفعت طلب و... است، بسیاری از شخصیت‌های مجموعه‌های طنز غیرعادی هستند، مجموعه‌ای از ویژگی‌های منفی و عادات ناپسند.

گویی که نمی‌شود از دل زندگی عادی و شخصیت‌های معمولی و خاکستری به موقعیت‌های طنز رسید، نیما افشار پزشک است، در کنار ضعف‌های شخصیتی امتیازهایی هم دارد و این ویژگی‌ها است که او را به نمونه‌ای قابل قبول تبدیل کرده، خسته شدیم از بس سازندگان مجموعه‌های طنز مجبورمان کردند به ضعف‌های جسمی و لهجه بازیگرها بخندیم، خسته شدیم از بس عادتمان دادند به حقارت‌ها لبخند بزنیم، آن قدر که فراموش کردیم طنز و کمدی می‌تواند در قالبی جذاب انتقاد کند و مخاطب را نسبت به آنچه اطرافش می‌گذرد هشیار کند، صحت در "ساختمان پزشکان" تا امروز تلاش کرده به طنز واقعی نزدیک شود.



محدثه واعظی‌پور




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :9
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات