TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب مرداد 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 29 مرداد 1390-08:49 ق.ظ



فرضیه جدید من مهرداد نعیمی

می دونید، من تابحال کشفیات و نظریه های پر اهمیتی در زندگی ام داشتم و الان هم می خوام به مناسبت روز تولدم، یکی از جدیدترین فرضیه هامو براتون بگم. فرضیه من اینه که توی یه بعد ار ظهر دلچسب تابستونی، شون پن، تام کروز و براد پیت همزمان دست کردن تو دماغ جنیفر لوپز.

باورتون نمی شه؟ تا حالا از من حرف مفت شنیدید مگه؟ .... من حتی می تونم اون لحظه رو با جزئیات کامل براتون تصویر سازی کنم. احتمالا ماجرا این جوری بوده که هر چهار نفر توی یه مهمونی دور یه میز نشسته بودن و شون با قیافه ای عارفانه از پول دار بودن و مزایا و معایبش می گفته، یهو به ذهنش می رسه که :« ما تو زندگیمون همه جور کاری کردیم تا حالا .... »

اصولا وقتی آدم پول داره، هر جور کار قشنگی که فکرشو بکنید، و هر جور کار کثیفی که فکرشم نمی تونید بکنید رو انجام می ده، اون روز هم وقتی شون پن این حرف ها رو می زده، یهو متوجه سوراخ های دماغ جنیفر لوپز می شه و امیدی در دلش زنده می شه که می تونه باز هم در کار جدیدی نفر اول باشه، همین طور که شون پن روی اون دو تا سوراخ فوکوس کرده بوده، ذهن بقیه هم به سمت اونا جذب می شه و عاقبت همون کاری رو که گفتم انجام می دن. شک نداشته باشید. احتمالا اول خود شون انگشت کرده تو سوراخ دماغ چپی جنیفر و بعد براد و تام هم به قضیه اضافه شدن.

فقط تنها چیزی که هنوز براش جوابی ندارم و ذهنمو بدجور مشغول کرده اینه که چه جوری سه تا آدم همزمان دست کردن تو دو تا سوراخ دماغ، مدتهاست دارم روش فکر می کنم، دیشب به یه ایده هایی رسیده بودم اما هنوز جواب قطعی رو پیدا نکردم. به هر حال اگه به برداشت های جدیدی رسیدم حتما باهاتون در جریان می زارم.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 28 مرداد 1390-06:48 ب.ظ



لعنتی در می زند، اجازه هم می گیرد مهرداد نعیمی

آدم مهم بودن هم مصیبتی است برای خودش، از صبح تا شب مجبوری با هر جور جك و جانوری سر و كله بزنی، خدائیش قبل از اینكه این قدر محبوب و مشهور بشم، راحت تر زندگی می كردم. اینو هر آدمی می دونه، محبوب عام و خاص بودن خیلی هم خوب نیست، نشون به اون نشون كه همین دیروز رفته بودم پارك آب و آتش و خیر سرم برای خودم آرامش تجویز كرده بودم، یكهو یه عالمه دختر و پسر با ریخت و قیافه های عجیب و غریب دور من جمع شدند كه یالا، امضاء بده به ما، خدائیش بد مصیبتیه، بیخودی نبود كه 15 سال پیش، اكبر عبدی تو مراسم خاكسپاری علی حاتمی اون طور شاكی شده بود.

هفته پیش یه مردك حیف نانی كه از ترس مثل بید می لرزید،  اومد سراغم و گفت : «من یه مشكلی دارم با یكی از این دم كلفت ها كه فقط آدمی مثل تو می تونه حلش كنه»

گفتم :« آقا جان، من دنبال دردسر نمی گردم، برو بزار نسیم بیاد»

گفت:« می دونی تنهایی چقدر بده؟ می دونی ؟ معلومه كه نمی دونی، چون هیچ وقت تو زندگیت تنها نبودی، تو باید به من كمك كنی»

گفتم:« ببم جان، دكتر برای من آرامش تجویز كرده، اصرار كرده كه پیلیز دو ناتینگ، حالا تو می خوای خودمو بندازم وسط یه ماجرای دو سر جنایت، اونم واسه هیچی ؟»

دسته چك خودشو درآورد و گفت:« بهت پول می دم، هر چقدر كه بخوای، یه میلیون؟ ده میلیون ؟ صد میلیون؟ چقدر می خوای؟»

گفتم مرد حسابی، اگه حاضری صد میلیون به من بدی واسه یه پرونده، پس خودت هم جزء دم كلفت ها هستی، پس از جون من چی می خوای؟

لبخندی زد و گفت:« گاهی اوقات یه زن می تونه چنان بلایی سر آدم بیاره كه هزار تا گردن كلفت نمی تونن بیارن»

كنجكاو شده بودم، پرسیدم :« چه جوریه كه داستان برعكس شده و خانومه بلا ملا سرت آورده؟»

گفت:« وودی آلن می گه آدم خیلی راحت می تونه هر كی رو كه دلش خواست پیدا كنه، ولی زنهای زیبا و روشن فكر حكم كیمیا رو دارن، این وقتاس كه اوضاع از كنترل خارج میشه، می فهمی كه؟»  

گفتم:« دقیقا نه»

گفت:« من دنبال زنی بودم كه محرك من باشه، حالا اگه پول هم می گرفت مفت چنگش، اما نمی خواستم بار و مسئولیت زندگی بیفته رو گردنم، می خواستم استفاده ای ببرم و بعد هم راهی اش كنم بره»

گفتم:« اصلا نمی فهمم چی می گی»

گفت:« اشتباهی كردم و با دختر جوونی كه به نظر فهمیده می اومد، مباحثه هایی داشتم، می دونی كه منظورمو؟»

گفتم:« تصورش هم حالمو بد می كنه»

گفت:« لامذهب صد تا حس داشت، قشنگ می دونست چی كار كنه كه آدمو از این رو به اون رو كنه و به اوج ببره، موهای بلوند بلند، لبهای صورتی، ابروهای تیره خوش حالت، دماغ كوچولو و آرایش خیلی خیلی كم، خلاصه بگم، با روح آدم بازی می كرد»

گفتم:« آقا جان، اصل قضیه رو بگو و راحتم كن»

مردك بی دین و ایمون كه هنوز تو حال خودش بود می گفت:« اندام باریك، قد بلند، جوووووووووووووووووووون »

بهش زل زده بودم و با عصبانیت تماشاش می  كردم، یهو زل زد به چشمامو گفت:« با اینجور زنها سه جور میشه برخورد كرد، گاهی یه میلیون بهش می دی و همه چی رو می ریزه وسط، گاهی ده میلیون می دی و هر جور كه خواستی بهت میدون می ده، گاهی هم صد میلیون بهش می دی و بطور كامل تاریخ تولد عمه و خاله اش هم دستت می یاد»

گفتم:« من واقعا خیلی كار دارم، اگه بحث دیگه ای نمونده می تونید تشریف ببرید»

از رویا خارج شد و گفت:« داشتم اینو می گفتم، مهرداد جان، این زنه دیوونه ام كرده، می خواد همه داستانارو بده به روزنامه ها، از این مشنگ ها كم نیستن ولی این بهترینشونه، بخشكی شانس»

گفتم:« من چه جور كمكی می تونم بهت بكنم؟»

گفت:« طرف حاضره یه پولی بگیره و توی داستانی كه به روزنامه ها می ده، اسم شخصیت اصلی داستان رو عوض كنه، الانم به كمتر از تو بله نمی گه»

كمی فكر كردم و گفتم:« یعنی تو حاضری یه پول كلانی به من بدی و یه پول كلانی به اون زنه، تا خودتو از جزیان بكشی بیرون؟»

گفت:« دقیقا»

گفتم:« عجب اوسكولی هستی تو، حداقل شصت تا راه حل بهتر داری»

یه كم فكر كرد و از جاش بلند شد و رفت، سه روز نگذشته بود كه دختره تو سردخونه بود و اعلامیه ترحیمش توی روزنامه های كثیف الانتشار، فكرشو بكن!!!   




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 28 مرداد 1390 07:42 ب.ظ
جمعه 28 مرداد 1390-03:20 ب.ظ



تذکره ی پیر ما سروش صحت- نسیم عرب امیری

آن زاده ی اصفهان، آن اصفهانی شیرین زبان، آن هنرپیشه ی طناز، آن کمدین یکه تاز، آن نویسنده ی خوش فکر، آن صاحب سوژه های بکر، آن بُرنده ی سر با پنبه، آن طنزپرداز با جنبه، آن با محبت، مولانا سروش صحت، روحیه ای حساس داشت و حرکات و چهره ای خاص داشت.
نقل است که چون از مادر بزاد مو های بلند داشتی پس پیشگویی چون پیر ما را در گهواره اینچنین بدید گفت:«فتبارک الله احسن الخالقین که این طفل هنرمند زاده است»گفتند:«ای پیشگو!هنرمند زاده که باشد؟!»
گفت:«آنکه چون از مادر زاده شود موهای بلند داشته باشد و قیافه ای که چون در شارع روئیت شودجملگی خلایق او را با انگشت نشان دهند!»پس چون به روزگار جوانی رسید به مخالفت با آن پیش گو به اونیورسیته آزاد پا گذاشت و و درس آلودگی شیمیایی دریا بخواند و لیک چون جملگی خلایق را از تقدیر گریزی نیست در سنه ی1377 در رکاب مولانا مهران مدیری-کثر الله نمکه-پا به تلوزیون گذاشت و دیگر بر نداشت.
گویند که روز و شب در فرهنگسرای هنر بودی و همواره یک دست به زیر چانه داشتی و احوال مردمان نظاره کردی و با دستی دیگر فیلم نامه نوشتی و کتاب خواندی و امضا دادی و از جاذبه های توریستی فرهنگسرای هنر هم او را نام برده اند.
نقل است که چون خواست فوت کند عزرائیل بر او ظاهر شد ،پیر ما سروش صحت به او بگفت:«یا عزرائیل! قرن ها طول کشد تا همچو من فیلم نامه نویسی در سینمای کمدی ظاهر شود پس تو را به جان سینمای کمدی از جان من بگذر»پس عزرائیل را پوزخندی بزد و در حال از جان او بگذشت-حفظه الله-


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 28 مرداد 1390 03:35 ب.ظ
جمعه 28 مرداد 1390-03:18 ب.ظ



تذکره پیر ما رضا عطاران!

آن هنرمند مشهدی، آن سازنده قطار ابدی، آن متخصص ساختن سریال های ماه رمضان، آن پایه گزار تیم فوتبال هنرمندان، آن کمدین بی چون و چند، آن رفیق مهرداد میناوند، آن نقاش مجسمه ساز، آن خطاط طناز، آن با حال،آن عاشق فوتبال، آن نویسنده محبوب نسل جوان، پیر ما رضا عطاران،کارگردانی با صفا بود و بهترین بازیگر طنز دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا بود.
گویند که پیوسته عطر زدی و از عطاری به عطاری دیگر رفتی و از این احوال بود که "عطاران"اش گفتند!
نقل است که چون از مادر بزاد سیخی به دست داشت پس ده پرستار بر او مجتمع شدند و هر فعلی کردند تا سیخ از دست او رها کنند نتوانستند ، پیش گویی سر به زنگاه بر او ظاهر شد و گفت:«در سنه 1387 با این سیخ در سریال بزنگاه جنجالی به پا کند که بیا و ببین!»
نقل است که چون به اونیورسیته هنرهای زیبای دانشگاه تهران اندر شد علم طراحی صنعتی آموخت پس کارگردانی ،فیلم نامه نویسی و بازیگری چنان خامش کرد که در سنه 1360 پا به صحنه تئاتر گذاشت و در حوزه غیر کمیک به نقش آفرینی پرداخت و سال ها در محضر مولانا" حسن حامد "شاگردی بکرد و در سنه 1373با "ساعت خوش" به تلوزیون آمد و تعداد زیادی فیلم و سریال کمیک بساخت و پس از چندی روی پرده سینما رفت و دیگر پایین نیامد!





تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:28 ب.ظ




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic