TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب مرداد 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 28 مرداد 1390-03:16 ب.ظ



تذکره پیر ما داریوش کاردان-حفظه الله-
آن زاده ابهر،آن هنرمند پر شور و شر ،آن موصوف به باحالی،آن مجری جنجالی،آن گوینده سردماغ،آن صاحب صندلی داغ،آن کارگردان خاص،آن استاد خُرناس،آن محبوب این و آن ،پیر ما داریوش کاردان-حفظه الله-مجری تیلوزیون بودی و گوینده و نویسنده رادیو بودی و برنامه زنده اجرا کردی و کارگران برنامه های طنز بودی و در جرآید طنز نبشتی و با این همه ادعای شعر و شاعری نیز داشتی و جز این عیبی نداشتی!
نقل است که چون در جمع مریدان بود نو مریدی بدو بگفت:« به تازگی دریافته ام که شاعری حافظ نام از زبان پیر ما گوید:«دوش با من گفت پنهان «کاردانی» تیز هوش/وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می فروش»پس سرّ این بیت به ما بگو.پیر ما رو به او بگفت:«نادان مریدا که تو باشی که ما خود حافظ هستیم!و سال هاست به این نام تخلص می کنیم»نو مرید بگفت:«وامصیبتا که این بیت غلط وزنی داشت و این خبط و خطا ها از پیر ما بعید می نماید!»
پس پیر ما داریوش کاردان در حال بگفت:«همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی/بابا تو دیگه کی هستی/که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی/بابا تو دیگه کی هستی»پس مریدان جملگی با شنیدن این حکمت به وجد آمدند و یک صدا بگفتند:«بابا تو دیگه کی هستی!»
مولانا مهران مدیری ،هم درباره او گوید که چون ما پا به تلویزیون گذاشتیم جز داریوش کاردان طنز را پایگاه و جایگاهی نبود که او نیز جانب شعر و شب شعرهای طنز گرفت و ما ماندیم و جای خالی آن بزرگوار و میلیون ها طرفدار و هوادار!
گویند که مهندس قامپیوتر بود لیک از قامپیوتر جز قلوپ(کلوپ!) هواداران هیچ ندانستی و از کرامات پیر ما این بود.
نقل است که چون خواست فوت کند عزرائیل بر او ظاهر بشد پس عزرائیل بگفت :«آرزویی کن »پیر ما بگفت :«خواهم که پیش از آنکه جانم را بستانی جملگی اشعارم را برایت بخوانم» پس عزرائیل گفت:« بخوان»گویند که قرن هاست پیر ما داریوش کاردان در محضر ملک الموت شعر همی خواند و تا امروز زنده است-حفظه الله-



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:28 ب.ظ
پنجشنبه 27 مرداد 1390-11:58 ب.ظ



آخر مرداد، شعری از مهرداد نعیمی

ساعت یازده شب

لب به لب، دشمن لب

عشق لبای مرلین مونرو

بزار تو جیبت، وردار و در رو

مثل فردا بعدازظهر روی تختم نشستم

خدا نشست رو شوفاژ، پنجره ها رو بستم

نشستم جلو شومینه

سر حال، شاد و بی كینه

یه چشم به روی دیروز، یه چشم میون فردا

شكسپیر و بوكوفسكی، سهراب و فروغ و مولانا

آه ای سرزمین باشكوه

مملكت دیو و جن و روح

مسئله اینه، شاعری و حمالی

خیالی و واقعی، واقعی و خیالی

ساعت یازده بود،

چیزایی تو ذهنم بود

فكرهایی رو می كردم

كه باید قبل از اونا می دیدم

شب رو با یه زن محشر خیالی سر كنم

یا یه زن معمولی واقعی

زن خیالی، ساكت و زیبا

ناتالی، آدری، ترانه و بیتا

زن واقعی، لجباز و مغرور

اخمو و عصبی، غریزی و مجبور

سرجهاز و پیوست، روكش مرموز

افزایش سختی، هر روز و هر روز

مزخرف و ترسناكه

وقتایی كه ....

بچه ان و جوونن و چند وقت بعد پیرن

كلیات هم مثل سگ پاچه تو می گیرن

فقط و فقط برای اینكه

نمی دونی چی بد و نزدیكه

چی خوبه و دوره

چی عشقه و چی زوره

حالت تهوع می یاد خفه ات می كنه

خدا می یاد و كله ات می كنه

وقتی خدا من رو آفرید

یا مست بود، یا می پرید

شایدم دلش خیلی گرفته بود

شانسی منو ساخت، حسمو ربود

هوس اونجا رو داشت و اینجا و همین جا

خیلی هم كم مهم نیستن همین ها

عشقی رفته و عشقی مُرده

پسره اربده و دختره مَرده

خودتو آروم كن آقا مهرداد

بیست و ششمی هم رفت آخر مرداد

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 21 مرداد 1390-12:48 ق.ظ



جغد بینا(4) نوشته مهرداد نعیمی

ده ماه که نه، نه ماه و بیست و دو روز بود که از اولین دیدارمون می گذشت. در این دنیای گور در گور، احساس كرده بودم كه فرشته ای بصورت یک زن بمن تجلی کرده بود، افسوس كه آخر همه عشق ها تنها به دو شكل است. یا وصالی در كار نیست و یاد عشق تا مرگ در قلب بصورت تیری می ماند و یا وصالی در كار است و در ابتدای كار با عشق بازی های فراوان از غم جدا می شوی اما خیلی زود همه چیز عادی شده و از آن به بعد طرفین فقط همدیگر رو تحمل خواهند كرد. افسوس كه خیلی زود این پرتو  عشق در گرداب تاریکی ناپدید خواهد شد.

 

وقتی كسی به من می گه زندگی موفقی دارم، به فكر فرو می رم، با خودم فكر می كنم كه مثلا طرف چه جور زندگی ای داره كه این همه راضیه، آیا به اهدافی كه داشته رسیده، یا كلا بی خیال شده، یا فكر كرده اهداف مزخرفی بودن و اونارو از ذهنش بیرون ریخته؟ این موفقیت چه جور چیزیه ؟  آیا حرف نیچه درست بود كه می گفت موفقیت معمولا چیزی نیست که شخص آن را به وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می آفریند...!

در این نه ماه و بیست و دو روز تقریبا شناخته بودمش، حتی می تونستم بگم خیلی بهم شبیه بودیم، اما پدربزرگم می گفت: زنها رو هیچ وقت نمی شه شناخت،  زنها همیشه در لحظه تصمیم می گیرن، زنها یه لحظه رو آسمونن و یه لحظه بعد ته چاه، وقتی شادن همه چیز دنیا رو زیبا می بینن و وقتی ناراحتن همه مشكلات و بدبختی های زندگیشون می یاد جلوی چشماشون، زنها گاهی خودشون رو فدای یه چیز كوچیك می كنن و گاهی حتی حاضر نیستن یه چیز كوچولو رو به گردن بگیرن....

در تمام مدتهایی كه پدر بزرگم از زن ها برام حرف می زد به این فكر می كردم كه اگه زنها رو نمی شه شناخت پس این بابا بزرگ عزیزم چه جوری داره در موردشون نظر می ده، چطور اونا رو طبقه بندی می كنه ! ... اما از این حرفاش كه بگذریم، كلا پیرمرد بانمكی بود، در همون اوج پیری وقتی بحث زن ها می شد یا یك زن جوان باهاش مشغول صحبت می شد، گل از گلش می شكفت، جوون می شد، خوش صحبت می شد و از خودش انرژی مثبت به وجود می آورد.

اما من كار خودم رو می كردم، پیوسته سعی می كردم بیشتر این دختر رو بشناسم، در این نه ماه و چند روز فهمیده بودم كه بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. باورم نمی شد كه بتوانم او را همیشه تحمل كنم؛ در همه حال، در تمام سالهایی كه قرار است سر برسند و مرا پیر و پیر تر كنند. اصلا فكر نمی كردم كه بتونم هر جور آدمی رو برای همیشه تحمل كنم. ما آدما اكثر در رویاها و ذهنمون چند آدم ویژه و فرشته وار داریم، آدمهایی رویایی كه مطمئنیم خوشبختمان خواهند كرد. هر چند كه در واقعیت هیچ وقت آنها را نمی بینیم، حتی بعنوان یك رهگذر یا همكار هم خودشون رو به ما نشون نمی دن، به هر حال، مطمئن بودم كه این دختر، جزء آدمهای رویاهای من نبود، اما هر چه بود، خوب بود. یك چیز جالبی كه این وقت ها همیشه به سراغم می آید، تفكر درباره پیری است، من اكثرا تلاش می كنم تا درباره پیری آدمهایی كه می شناسم، خیال پردازی كنم؛ با خودم فكر می كنم كه این آدم سی سال دیگه چه شكلیه، چه جور رفتاری داره و آیا تحمل كردنیست یا نه. در مورد این دختر هم همیشه از این فكر ها می كردم.

اما یه چیزی كه درباره پیری جالبه اینه كه آدم وقتی جوونه، به پیری جور دیگه ای فکر می کنه. ما همیشه فكر می كنیم پیری یک حالت عجیب و غریبیه که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از ما دوره اما پدر بزرگم می گفت وقتی پیر می شی می بینی هنوز همون آدم هستی و فقط موهات سفید شده، فقط عضلات بدنت شل شده، فقط از تیپ و قیافه خوبت خبری نیست، چشم هایش چین افتاده، و دیگه نمی تونی مثل جوونی پله ها رو تند و تند بری بالا، اما از درون همون آدمی، همون احساسات رو داری.

البته مطمئنا همون آدم هم نیست،. حداقلش می دونیم كه كلی تجربه توی ذهنش داره و كلی  خاطره هست که روی دوشش سنگینی می کنه.

بگذریم، می دونم این روزها خیلی دل مرده ام، خیلی مزخرف بهم می بافم، راستش حسابی از دست خودم خسته ام، واقعا نمی دونم باید چی كار كنم كه از این حال و هوا در بیام، لا اقل یك ده اند معروف زیر این متن بزارم و دیگه سراغش نیام، دیگه طولش ندم.

دوستی می گفت، وقتی دل مرده ای. اگر بهت بگویند بیا این سوئیچ پژو مال تو، برو حالشو ببر هم خوب نمی شی، با هیچی زنده نمی شی البته با عاشق شدن شاید.

اما به نظر می رسه این دوستمون هم برای خودش حرف می زده، تا اونجا كه تجارب من می گه، عشق تازه اول بدبختیه، اول مشكلاته، دو تا پایان بیشتر هم نداره كه همین بالا گفتمش ....  




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 19 مرداد 1390-01:34 ب.ظ



جغد بینا (3) نوشته مهرداد نعیمی

سالها پیش دوست دختری داشتم که دوستش داشتم. او هم بگی نگی دوستم داشت، ارتباط خیلی خوبی هم با هم داشتیم، اگه بچه های باجنبه و خوبی باشید، می خوام کمی از او بگویم .... اما نه، چون می دونم جنبه این حرفها رو ندارید، از نقاط حساس عبور می کنم و می رم کمی جلوتر. تقریبا از روز دوم به بعد، ما همیشه در حال دعوا بودیم، همیشه یعنی همیشه، آل ده تایمز، احساس عجیبی بود، این دختر منو همش یاد مادر بزرگم می انداخت، البته نه از نظر قیافه ها، ان که خدا نکنه، منظورم از نظر رفتاره، یه موقع عاشق و تندخو بود یه موقع فارغ و مهربون. حکایت بابابزرگم که تعریف می کرد و می گفت: "قشنگ یادمه که مادربزرگتون یه بار عین یه دختر اثیری اومد نشست کنارم و گفت: «  همین که می نویسم و به واژه می کشم تو رو ، دوباره بار غم می شینه روی شونه های من، همین که می شکفی مثل یه گل میون دفترم، دوباره گرمیه لبات، دوباره گونه های من، همین که می ری از دلم، قرار آخرم می شی، دوباره زخم می خورم، دوباره باورم می شی » .... عین همین کلمات رو به من گفت،"

این حرفها رو که از بابابزرگم می شنیدم خیلی تعجب می کردم، تازه اون وقتها هنوز مهرنوش برایم نخونده بود که همیشه کم میاره منو، همیشه کم میاره منو، تصور اینکه همین مامان بزرگی که مرتبا تو سر و کله بابابزرگم می کوبد و فحش می دهد، یه وقتی یه دختر اثیری بوده برایم ممکن نبود. اونها همش در حال دعوا بودند، اون قدر که همدیگر رو با نفرت نفرین می کردند، پدربزرگم وقتی خیلی عصبانی می شد، به او می گفت: زن، من بارها به این فکر افتادم که از دست تو، بطور کل تمام ذرات تنم رو تجزیه کنم و خلاص. خدایا مرگ منو برسون.

وقتی بابابزرگم حسابی دق مرگ می شد و عصبی، تازه مادربزرگم سر کیف می آمد، پیرزنی که از همسایه های ما بود را دعوت می کرد و می نشستند ساعتها برای هم حرف می زدند، تصور کنید لحظه ای رو که مادربزرگم در حین پاک کردن سبزی به زن همسایه می گفت: «امانوئل اشمیت می گه : هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی که همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. یعنی این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت. زن باشیم یا مرد، بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. اما وجود دوم که اگاهی ماست، خیلی فریبنده و گول زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. همیشه فاصله زیادی بین حقیقت و وضعیت موجود وجود دارد. پس تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به قول مارکس تغییر کمی ناگهان به تغییر کیفی بدل می‌شود. فرآیندی که به رغم غیر اختیاری بودن، برایم ماهیتی تدریجی و دردناک داشت... باید بگویم این "واقعیت" در گلوی بعضی‌ها می‌ماند.
اگر توانستید این "واقعیت" را ببلعید، برای یک فصل کافی است.»
بابابزرگم همیشه معتقد بود که زندگیش را مفت از دست داده است، می گفت از سربازی که خلاص شد، ازدواج کرد و چند وقت بعد یک مرد میانسال بود با چند بچه، وقتی هم بچه ها کمی بزرگ شدند، دیگر پیر شده بود. این یعنی حرام کردن زندگی، این یعنی بر باد دادن آرزوها.

اما این حرفها برای همسرش معنی خاصی نداشت، او اساسا به جزء ازدواج و سپس راه رفتن روی اعصاب شوهرش، آرزوی دیگری نداشت. در واقع در همان چهل سالگی به تمام آرزوهایش بصورت تمام قد رسیده بود. گهگاهی هم که زندگی رنگ یکنواختی به خود می گرفت، با انجام یک دعوای شدید با شوهرش، و رساندن کار به طلاق، روزهایش را دلنشین می کرد، چرا که حس طلاق او را قلقلک می داد، به او امید دوباره برای یک زندگی جدید می داد، به او حوصله و انگیزه برای نجات زندگیش می داد. در انتها هم با یک ارتباط تنگاتنگ شبانه همه چیز از صفر شروع می شد. کم و بیش، اتفاقی که برای پدربزرگم روی داد، برای پدرم هم به وجود آمد و همه اینها به من انگیزه می داد تا هر طور شده، من زندگی متفاوتی را آغاز کنم. زندگی جدیدی که حداقل باید یونیک و متفاوت باشد.  

جان بارت در یکی از کتاباش نوشته بود که اگر دوست دارید به توان و قدرت خود نظم و نظام ببخشید, بهترین عادت, عادت شکستن است...! برای قوی بودن فقط کافیه ضعیف نباشی. اما من مطمئن نیستم که این حرف جان بارت همیشه جواب بده.

کلا همیشه می رسم به این قضیه که نمی دونم چی درسته و چی نه، چی راسته و چی دروغه. ای کاش خدا که این دنیا رو آفریده و اون قدر براش مهم بوده که اون همه پیامبر فرستاده، همه چی رو شفاف تر و قطعی تر می کرد تا امثال من گیج نزنن. تا هدف بهتری داشته باشن.

من معتقدم که تنها داشتن اعتماد بنفس هر زنی را ثروتمند می کنه، اما مردها باید خیلی کارهای دیگه بکنن تا خوشبخت بشن. و این کار واقعا خسته کننده اس. لااقل برای کسانی که مجبورند از صفر شروع کنند واقعا خسته کننده و گاهی امکان ناپذیره.

بابابزرگم می گفت: حرف هایی است که باید زد، اما نه به هر کسی، حرف های دیگه ای هست که باید به کسی گفت اما او نباید بشنود. این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است، حرف هایی هست که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!  حرفهایی هم هست که حرف های بی مخاطبی هستن مثل این متن های من،




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic