TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب مهر 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 14 مهر 1390-10:51 ب.ظ



توی ده شلمرود، مهرداد دیگه تنها نبود نوشته نعیمی

 

توی ده شلمرود، مهرداد تك و تنها بود.
مهرداد نگو، دیوونه بگو، خل و چل بگو، روانی بگو، عاشق پاپتی بگو،
موی جفنگ، روی ملنگ، متنهای جفنگ، حرفهای مشنگ، احوال دونگ،
نه فلفلی نه قلقلی، نه مرد زشت آملی، نه دخترای اُملی، هیشكی باهاش رفیق نبود. 
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه، واسه خودش دپرس بود، توی زندگی طلسم بود.  
دوستش می گفت: مهرداد میای پارتی بریم؟ نه نمیام، نه نمیام.

میای یه كم شادی كنیم؟ نه نمی خوام، نه نمی خوام.

همش روی زبونش، نمیشه بود و نیستش.  

یكی از روزا، کره الاغ کدخدا، كه شاد بود و هم باصفا، مهرداد رو دید تو كوچه ها،
مهرداد گفت، الاغه چرا تو شادی؟ مگه نمی ری بار بیاری، مگه كتكت نمی زنن؟ مگه گیساتو نمی كشن؟ به چه امیدی تو شادی؟
الاغه یهو دپرس شد، علف تو دهنش پشگل شد، نشست و فكر كرد خیلی خوب، بارشو ول كرد توی جوب.

چند روز اول بد نبود، اما سیاهی خیلی زود، اومد سراغش مثل نور، چون غذا نبود دیگه جور.    
یه وقتهایی پا می شد، بره دوباره سر كار، می گفت آخه می خوام چی كار، مرده نمی خواد دار و ندار

مهرداد می گفت، الاغ خوب و نازنین، سر در هوا سم بر زمین، تموم روز اینجا بشین، از همین یه جا دنیا رو ببین.

چند روز بعدش یه اردك، شاد و شنگول چو كودك، شنا می كرد تو استخر، شنا كنان مثل خر.
افتاد به تور مهرداد، افسرده شد چون فرهاد، بعد از دوری شیرین، خسته از روز دیرین.

مهرداد می گفت، تو اردکی یا غازی؟

 - من غاز خوش زبانم
 -  پس چرا دم درازی؟

 -  نه جانم

 به ساز دنیا نرقص، از اوسكول بودن بترس. آخه واسه چی، صبح تا غروب، میون آب کنار جو، هی می ری اون ور جوب، برمی گردی سر جات؟ تو اوسكولی یا اردك؟
     -  من غازم،

-        بمون مثال كودك،

-        می بازم
دنیا كه باخت نداره، بساز و بساخت نداره، پایان خوش نداره، روزهای خوش نداره.

خلاصه، اردكه هم پلاسه، از صبح توی یه كاسه، بدون امید و تاسه. همش با خر می لاسه.

 

در وا شد و یه جوجه، اومد و اومد تو کوچه، جیک جیک زنان، گردش كنان، اومدو اومد پیش داش مهرداد، بازی می كرد خوشحال و شاد.

مهرداد كه بامرام بود، خیلی هم باصفا بود، با جوجه كاری نداشت، گل ناشادی نمی كاشت،  اما این دفعه آقا خره، رفت جلو عین فرفره، جوجه رو نا امید كرد، دلمرده و دلسرد.

مادرش اومد قدقدقدا، آهای خر عوضی، مگه داری مرضی؟ جوجه من باحال بود، كیفش كوك و خوشحال بود، برو خونتون تو رو به خدا، به درك چی هست، هستی دنیا.
اردكه اومد سراغ مرغه، با دو تا جمله، اونم خرش كرد، یعنی عینهو همون خره كرد، به جایی رسید كه مرغه، می داد كلاس فلسفه، همه و همه افسرده بودن، جلو بقیه شرمنده بودن.

 

الاغ و خروس، جوجه و موش، غاز و ببعی، اردك و خرگوش. با فلفلی، با قلقلی، با مرد زشت آملی،  با مرغ زرد کاکلی، با دخترای اُملی، همه و همه، كارشون گریه، كارشون زاری، همش نداری، همش بی حال، همش غم، همش غصه همش سم.
الاغه می گفت : گرسنه ام، خروسه می گفت: قوقولی قوقو قوقولی قوقو، دلم می خواد یه ذره كوكو.
 
مرغه می‌گفت حالم بده، حالم بده، اردك می‌گفت: از این دنیا شدم زده.
دنیا عوض شده بود، ، زود زود زود، زود زود زود، توی ده شلمرود، مهرداد دیگه تنها نبود.

 

موخره 1 : توی شعر گفتن زیادی بچه ام

موخره 2 : باعث شرمندگیه

موخره 3 : حالا چرا عصبانی می شی ؟

موخره 4 : باور كنید بهم الهام شده بود، یه هفته بود، ولم نمی كرد.

موخره 5 : تازه باید اجرای با موزیكش رو بشنوید، غوغائیه

موخره 6 : همین كارهارو كردم كه آقای مرعشی دیگه هیچ كدوم از متنامو نمی خونه دیگه

موخره 7 :  خوب چرا اینجوری نگاه می كنی، لااقل پیام اخلاقی كه داشت.

موخره 8 : ایشالا از خجالتتون در میام.

موخره 9 : حالا شعر رو بی خیال، چه خبر ؟

موخره 10: واه و واه و واه .




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 15 مهر 1390 03:50 ب.ظ
پنجشنبه 14 مهر 1390-08:43 ب.ظ



 مادربزرگ غیرتی-  نوشته مهرداد نعیمی

مادربزرگم طاقت نداشت ببینه خروسش نزدیك مرغش بشه یا بخواد كارهایی باهاش صورت بده، حتی شبها هم رخت خوابشون رو جدا از هم پهن می كرد. نتیجه این شده بود كه، چند سال آزگار، نشد این خانوم مرغه، یه تخم مرغ تحویل بده تا ما یه نیمرو بزنیم به بدن. البته اون موقع ها، تخم مرغ به گرونی حالا نبود، وگرنه خودم با یه ترفندی، جلوی مامان بزرگ رو می گرفتم، تا اینكه یه بار كه مامان بزرگ از مرغ و خروسه غافل شده بود، ما دقیق نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد كه مرغه یه تخم داد كه حداقل سه تا زرده داشت. مامان بزرگ وقتی اونارو دید، یه دقیقه فقط تماشا كردشون و بعد با عصبانیت تموم، دونه دونه پرهای خروسه رو كند و لخت و پتی ولش كرد تو خیابون،

طفلكی خروسه خیلی بهش برخورده بود، دمغ بود، كارد بهش می زدی خونش در نمی اومد، پشت یه درخت وایساده بود و خودش رو از همه قایم می كرد و اطراف رو می پائید، از پنجره خونه ای كه كنار درخت بود، صدای موزیك شادی می اومد، به نظرم اندی بود كه می خوند: تو رو دیدنا، دل پریدنا، توی كوچه ها، آی حنا، آی تو رو خدا، یه ندا بده به ما، تا بشم فدا، آی حنا ..... یه همچین چیزایی.... كلمه "حنا" خروس رو برد به خاطرات بد گذشته، یاد تمام روزایی كه یه پبرزن دیو سیرت، اونو از عشقش جدا كرده بود، آخه اسم مرغه حنا بود، نگفته بودم مگه؟

خلاصه، همین طور كه آقا خروسه با خودش مردد بود كه بالاخره چه غلطی بكنه، یه خروس هیكلی رو با یه گله مرغ دید كه توی باغچه داشتن عشق و حال می كردن، نمی فهمید چرا باید یه خروس با این همه مرغ، همزمان مشغول باشه و در عوض، اون لخت و پتی، تك و تنها، فقط حسرت بخوره، تقریبا تصمیمش رو گرفته بود كه بره و پیرزنه رو خفه كنه و دست عشقش رو بگیره و با هم برن توی یه شهر دیگه، در آرامش زندگی كنن و شایدم، پشت سر هم توله پس بندازن....،

اما یه قانون نانوشته توی این دنیا وجود داره كه می گه، هر وقت یه تصمیم درست بگیری، حتما یه كوفتی از یه گوری پیداش می شه و تو رو از هدفت دور می كنه، واسه همین خروس طفلكی تا اومد تكونی به خودش بده، یه گربه، هیكل آه، بازو تپل، كمر كپل، پیداش شد و به طرف خروسه حمله ور شد و چیزی نمونده بود دخلشو بیاره، كه یهو یه آقایی چاقو به دست، عینهو پوریای ولی پیداش شد و گربه رو فراری داد و خروس رو برداشت. خروسه می خواست تشكر كنه، اما از بس این مرد بزرگ، متواضع بود كه نوكش رو گرفته بود و اجازه تشكر هم نمی داد، بعدش هم واسه اینكه آقایی خودش رو ثابت كنه، سر مرغ رو گرفت جلوی شیر آب و یه عالم آب به خورد خروسه داد. بعدش هم سر خروسه رو گذاشت رو جدول و با چاقو برید، خروسه تا به خودش بیاد، دیگه دیر شده بود. غزل خداحافظی رو خونده بود.

در اون روز خاص، تصور من این بود كه قاعدتا روح خروسه آروم و قرار نداشته و ول كن معامله نبوده و گیر می كنه تو همین دنیا و یه روزی بالاخره انتقام خودشو می گیره، خلاصه، چشمتون رو خسته نكنم، مامان بزرگم، آخرای عمرش، دیوونه شده بود و فكر می كرد كه یه خروس هست و به عشقش نرسیده، همیشه خدا هم، مشغول پند و اندرز به بقیه بود. مثلا تصور كنید، صبح زود داری می ری مدرسه، می بینی مامان بزرگ نشسته توی باغچه و داره دونه جمع می كنه از رو زمین، بهش می گی "صبح بخیر مامان بزرگ"، یهو میاد طرفت و تو رو وادار می كنه بشینی كنارش و شروع به صحبت می كرد، می گفت: "پسرجون، تو اینکه باید بری یه لحظه هم تردید نکن، همه رفتنی هستن و كاریش هم نمی شه كرد... اما كی و كجاش رو هیشكی نمی دونه، من كه همین الان هم بفهمی نفهمی دخلم اومده، جون نداره پاهام، آخرای عمرمه، اما می دونی، اصلا ناراحت نیستم، از تنها چیزی كه ناراحتم اینه كه توی این دنیا، اون جور كه باید، حالشو نبردم، من عاشق حنا بودم. اما داغش به دلم موند، تو برات خیلی زوده بفهمی عشق یعنی چی!!!!!"

همه ما مطمئن شده بودیم كه روح خروسه حلول كرده تو جسم مامان بزرگ، واسه همین،  یه روز عصر با رفقا جمع شدیم، دوربین و میكروفون مهیا كردیم و یه مصاحبه با مامان بزرگ انجام دادیم كه هنوز هم هر وقت می بینمش دستام می لرزه، توی مصاحبه،  ما همین طور حرفهای شر و ور می زدیم و مامان بزرگ هم جای جواب دادن، از عشقش و شكست عشقیش می گفت، تا اینكه من پرسیدم، "نظرتون درباره اون خروسه كه چند سال پیش پرهاشو كندید و از خونه بیرونش كردید و از قصاب خواستید سرشو ببره چیه؟"، یه پوزخند سردی زد و صاف به چشمام زل زد و گفت :" مسیح مرد ولی پاپ ها و كلیسا ها، هنوزم ازش خروار خروار پول به جیب می زنن. عین بعضی صحنه ها كه تا ابد توی ذهن آدما می مونن، مثلا همون خاطره براتیگان، كه یه درخت ده دوازده‌متری رو روی زمین دراز كرده بودن و دبه دبه رویش نفت می ریختن و بعد، در حالی كه هنوز میوه ‌های روی شاخه‌هاش كال‌بودند، به آتیش كشیدند!!!!  




تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 7 مهر 1390-09:58 ب.ظ



قضیه فرمول عشق (3) نوشته مهرداد نعیمی

عالم و آدم می دانند كه نوشته های عشقولانه آقای نعیمی، شاكی كم ندارد، بارها و بارها پیش اومده بود كه دوستانی بسیار نازنین، در اثر اینجور متن ها، قطع رابطه می كردند با من، حتی از لحاظ علمی هم، كارشناسان زیادی معتقد بودند كه بدترین متن های من عشقولانه هایم است. اما از اونجا كه من در این زمینه، تخصصی انكارنشدنی داشتم و حداقل به اندازه تعداد موهای زین الدین زیدان، شكستهای عشقی و ازدواجی در پرونده داشتم، حیفم می آمد كه ننویسم این مزخرفات را، در ادامه فرمول عشق، به شما پیشنهاد می كنم كه حتما این چند كار رو، قبل از ازدواج، با دوست دخترتون/پسرتون انجام بدید، از ما گفتن بود:

1 . اطمینان حاصل كنید كه صدای خنده ها، گریه ها، عطسه ها، سرفه ها، آه گفتن ها، نفس كشیدن ها و جیغ كشیدن شخص مربوطه، حال شما رو بهم نمی زنه، به حرفهای من گوش كنید، گیرم كه دوره های برو بروی من رو ندیدید، حداقل از صداقت من كه اطمینان دارید، من كه از تو لنگم درنیاوردم این نكات رو، مثلا یه خانومی مدتها همكار من بود و از لحاظ قیافه، به چشم خواهری، چیز خوبی بود، اما وقتی می خندید، تموم تنم ریش می شد، می خواستم چنگ بزنم خودمو خفه كنم، اسحال و استفراغ با هم سراغم می اومد، عینهو دخترهای بلانسبت می خندید، پس حتما یه جوری خنده و گریه اش را دربیاورید، برای عطسه و سرفه هم، می تونید از تركیب گل و فلفل استفاده كنید، در بقیه موارد هم خودتون ابتكار بخرج بدید.

2 . حتما شخص مربوطه رو به تماشای كنسرت خواننده مورد علاقه اش ببرید، یادش بخیر، هفت هشت سال پیش دعوت شده بودم به كنسرت برادر/خواهرمون، مایكل جكسون، نامزد اون دورانم، ناتالی رو همراه خودم بردم، آقا، چشمتون چیز زشت نبینه، تموم جذابیت ناتالی در كمتر از یه ساعت، پیش چشمم از بین رفت، عینهو ترشیده های ترگل ورگل، خودش رو برای مایكل بالا و پایین پرت می كرد و حالی به حالی می شد و غش و ضعف می كرد و از خود بیخود شده بود، داشتم بالا می آوردم، دلم می خواست تو همون كنسرت غزل خداحافظی رو بخونم تا بره به مایكل جونش برسه، والا به خدا، دروغم كجا بود، فردا می خوایم تو دو متر جا بخوابیم، عین حقیقت رو عرض می كنم. آدم های نوكیسه، تازه به دوران رسیده و چشم و دل گرسنه، عاشق مكتب عرش و فرش هستند.  

3 . یك بعد از ظهر كامل رو بدون گفتن حتی یك كلمه عشقولانه، باهاش بحث های جدی علمی، فرهنگی، هنری كنید، فراموش نكنید كه روابط عاطفی و صمیمانه فقط 20 درصد از دوران ازدواجه و واسه الباقی، مهم اینه كه همسرتون، بهترین هم صحبت شما باشه، و اینكه، اون آدم كسی باشه كه گاهی چیزهایی بهتون آموزش می ده، نه یك آدم سبك مغز خنگ كه فقط حرفهای خاله زنكی در چنته داره. به ذات اقدس كوه دماوند قسم، اگه این جور نباشه، بصورت تمام وقت، دیگ غضب جفتتون پلپ پلق  بجوش میاد و كارتون می شه قدرت نمایی و به كرسی نشاندن حرف خود.

4 . درسته كه گفتم، روابط صمیمانه و عاطفی فقط 20 درصد از ازدواجه، اما طبق آمار، هفتاد درصد طلاق های دنیا به دلیل همین مشكلات جنسی اتفاق افتاده، بنابراین به نحوی تلاش كنید بفهمید كه آیا در این زمینه، با هم تفاهم دارید یا نه، حالا چه جورش رو دیگه من نمی دونم! نباید فكر كنید كه چون فلان چیز نیم وجبه، حق و حقیقتی در خود نداره، بنابراین در این مورد، به هر وسیله كه متشبث بشید، روا خواهد بود، خوشبختانه، قادر متعال هم بطرز معجزه آسایی، انواع و اقسام لوازم رو در اختیارتون قرار داده تا شما در این آزمون، پیروزمندانه ظاهر بشید.   

5 . جونم برای شما بگه، برای یك بار هم كه شده، بهترین فیلمی رو كه دوست دارید رو با شخص مربوطه تماشا كنید و تمام واكنش های طرف رو زیر نظر بگیرید، باری، از آن فیلمها نباشه كه مثل ماست هم باشد، لذت وافر ببرد، باید مقدار معتنابهی غم و درام و تراژدی و كمدی در فیلم وول بخوره، اشتباه نكنید، این فیلمهای از شما چه پنهان، ارنمیخی هندی را نمی گویم. حداقل دایركتورش صاحب كشف و كرامات باشد.   

6 . توجه داشته باشید كه وضعیت فعلی مادر دختر مربوطه، مشابه وضعیت دختر مربوطه در بیست سال آینده خواهد بود، پس اگه نمی تونید مادرش رو تحمل كنید، بی خیال ازدواج بشید، و گر نه بیست سال دیگه، شما هم مثل اكثر پدر و مادرهای ما، یك زندگی سگ و گربه ای با دختر مربوطه دارید، این مسئله این قدر مهمه كه پیشنهاد می كنم فقط با دختری ازدواج كنید كه مادرش رو كاملا دوست دارید. اگه باورتون نمی شه، برید از پدر و مادرتون كه دو سه خشتك، بیشتر از شما پاره كردن بپرسید، این دیگه نخورد نداره !!

7 . مطمئن باشید كه می توانید بگویید " تخم لق پولهای احتمالی پدر شخص مربوطه"، بله عزیزان، فقط یك آدم عقب افتاده به خاطر پول ازدواج می كنه، مطمئنم كه حرفم رو قبول ندارید اما این واقعیت داره، پس اگرچه لزومی نداره، اما بازم تكرار می كنم، فقط عقب افتاده ها بخاطر پول ازدواج می كنند. حالا هی خیره سری كنید.

موخره 1 : موارد دیگه ای هم هستند كه فرصت ذكرشون نیست، چون عده زیادی از هوادارام پشت شیشه جمع شده اند و یك صدا می خونند :" تمومش كن برو، نمی خوامت تو رو، تمومش كن برو !!!"    

نوشته شده در شهریور 1390 مترو توپخانه    




تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 7 مهر 1390-12:35 ق.ظ



 لحظات قبل از مرگ (1) نوشته مهرداد نعیمی

منم شنیده بودم، آره به خدا، از بس كه از بچگی تو گوشم گفته بودن، منم مسیر رو از حفظ بودم. از اونجا كه مادربزرگ های ما همشون به اندازه حكیم عمر خیام، جملات نغز و پر معنی از خودشون در می كردن و خودشون هم باورشون نمی شد كه یك درصد امكان داشته باشه كه اون جمله نغز، چیزی جزء مزخرفات نباشه، منم زیاد شنیده بودم كه مادربزرگم لحظه های پیش از مرگ و حتی بعد از مرگ رو با چنان موشكافی و جزئیاتی توضیح می داد كه انگار نسل اندر نسل، كارش قاچاق انسان به سوی آخرت بوده، متر به متر مسیر رو از حفظ بود. به قول معروف، خرشون رو كه ول می كردن، این مسیر رو چشم بسته می رفت. این ننه بزرگ های ما تعریف كرده بودن که درست چند لحظه قبل از مردن، تمام زندگی آدم از جلوی چشمهاش رد میشه. تموم نامردی هایی كه كرده، تموم پست فطرت بازی هایی كه درآورده، زرت و زرت از جلوی چشمش عبور می كنه، ننه بزرگ من می گفت، حتی اگه بستنی داداش بهزادتو یه گاز زیادی زده باشی، اون دنیا خرتو می گیرن و داداش بهزادتو مجبور می كنن یه گاز از بستنی تو بخوره، ننه بزرگ ما گاهی دیگه زیاده روی می كرد و می گفت: اگه این سوسك بی گناه رو له كنی، اون دنیا جای تو و سوسكه عوض می شه و خاله سوسكه محكم تو رو زیر پاش له می كنه، منم در عالم بچگی چنان خوف می كردم كه نگو، حداقل هزار دفعه اون لحظه رو كه خاله سوسكه می خواد منو زیر پاش له كنه رو تصور كرده بودم، عینهو این آدمایی كه چند روز به اعدامشون مونده! هر وقت هم شك می كردم و در جواب مامان بزرگم می گفتم؛ اما.....، زود بهم می گفت: اما نداره دیگه ..... حتی هم نداره، همینه كه هست.

یه كم كه بزرگتر شدم فهمیدم كه نباید ماجرا به اون شوری كه مامان بزرگم تعریف می كرد باشه، اما بازم نمی دونستم اصل ماجرا چیه، تا اینكه تیری به تخته خورد و شانس ما هم زد و خودمم راهی اون دنیا شدم و كم كم با چیزایی روبرو شدم كه خیلی متفاوت بود با چیزی كه فكر می كردم. اول اینکه، اون لحظه مردن، اصلا هم یك لحظه نیست، به قول كوین اسپیسی، همون یه لحظه تا ابدیت ادامه داره. واسه خودش دنیائیه، انگار كه پرتت می كنن تو یه اقیانوس كه هر چی هم دست و پا می زنی، به تهش نمی رسی. لحظات قبل از مرگ آدم واقعا لحظات جالبیه، اما نه اونجوری كه عمه و خاله تون براتون تعریف كردن، لحظاتی است كه هزار برابر عمرتون طول می كشه، اساسا مردن برای من از لحظه ای شروع شد كه جلوی لپ تاپ دراز كشیده بودم و عوض تماشای یه فیلم خوب یا خوندن یه كتاب خوب، دنبال خونه علی چپول می گشتم. همون روزی كه برای اولین بار كسی رو دیدم كه روزگارانی، هر چی لینك می كرد، لایك می كردم. كاش اون موقع ها اینو می دونستم، الان چه فایده ای داره دیگه؟

منم مثل همه آدمای دیگه، در لحظه اول، از مرگ خودم ناراحت و شاكی شدم، بخصوص از این خیلی عصبانی شده بودم كه كلی دیالوگ آماده كرده بودم تا به فرشته مرگ بزنم اما اصلا فرصت چاق سلامتی هم بهم داده نشد چه برسه سوال پیچ كردنش.

چند دقیقه بعد، آقایی كه قیافه مرموزی داشت اومد سراغ من و گفت:« پسر جون، می دونم كه جوون مرگ شدی و واسه خودت و خانواده ات خیلی سخته اما اینو به خاطر داشته باش كه وقتی دنیا این چنین پر از زیبایی هاست، نمی شه برای مدت طولانی ای در عذاب بود!!
بعد درست درحالی كه یه سری خانم با چهره های وجیهه، منو می بردن تا نمی دونم چه بلایی سرم بیارن، احساس كردم كه هر چی زیباییه كه توی دنیا هست، دور منو احاطه كرده و  تمام زیبایی ها رو دارم در یک آن می بینم، تاحدی كه طاقتش رو نداشتم همه صحنه ها رو تماشا كنم، قلبم مثل یه بادکنک كه یه بچه عوضی داره نیشگون می گیره تا بتركونه، در حال انفجار بود، بعد به خاطر آوردم كه دیگه اون وقتها گذشت كه این شانس رو داشتم كه تحرك داشته باشم و توی این دنیا ورجه وورجه كنم، دیگه فقط وقت آرامشه، باید آرام گرفت، شاید برای همیشه، دیگه نمی تونم متن جدیدی بنویسم، نمی تونم ایمیلم رو چك كنم، حتی نمی تونم به یه سری بفهمونم كه دوستشون داشتم، دیگه این اجازه رو ندارم كه زندگی كنم. تازه، همین هم خودش غم بزرگی بود، اما مشكل بعدی این بود كه حتی یك تصویر از لحظات زندگی ساده و احمقانه ام توی آرشیو باقی نمونده بود، و این وقتی دردناك تر می شد كه خبر می رسید كه آروم آروم همه چیه اون دنیا، همه آثارت، همه نشانه هات و همه خاطره هات داره از بین می ره و از اون كره خاكی، چیز خاصی باقی نمی مونه، به قول معروف، اومدنی رفتنیه، همه چی نابود می شه، همه چی فناپذیره. مطمئنم دقیقا نمی تونید حرفهای من رو درک کنید، چون اولا كه خودم دارم بد تعریف می كنم و دوما لازمه درك كاملش اینه كه خودتونم بمیرید، اما نگران نباشید؛ شما هم یه روز درک خواهید کرد. تا اون موقع، به بهترین شكل ممكن، به زندگیتون ادامه بدید.......




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic