TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب مهر 1390
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 2 مهر 1390-08:54 ب.ظ



هارت و پورت نوشته مهرداد نعیمی

یه داستان خیلی باحالی هست كه دلم می خواد باهاتون قسمت كنم، جاتون خالی، چند سال پیش برای اولین بار رفته بودم كوه، یا شایدم جنگل بود، نمی دونم، البته اینكه اونجا كوه بود یا جنگل، خیلی هم مهم نیست. چیزی كه مهمه اینه كه داستان من هیچ ربطی به جنگل و كوه نداره، اصلا من هم از جنگل بدم میاد هم از كوه، والا به خدا، اصلا چیه جنگل جذابه برای شما؟ شاید به نظر شما خیلی جذاب باشه كه آدم آخر هفته رو بكوبه بره كوه، ولی اصلا برای من معنی خاصی نداره، حالا بازم قدیما، كه یه كم خلوت بود و می شد با دوست دخترت بری و بلكه هم اونو ببوسی، یه چیزی، الان كه افتضاح شده، البته خودم كه به چشم ندیدم كسی از این كارها تو كوه بكنه، خودمم نكردم، من قدیما هم دوست دختر نداشتم كه از این كارها بكنم، دروغم چیه به خدا، از هر كی دلتون می خواد بپرسید، دوست دخترم كجا بود، گیر دادیا، این قدر مته به خشخاش نزار، حرف رو بچسب، داشتم می گفتم كه داستانی كه می خوام تعریف كنم ربطی به كوه و جنگل نداره، واقعا شما از اون آدمهای خوشحال هستید كه صبح جمعه به جای اینكه یه كم استراحت كنید، می كوبید می رید كوه؟ واقعا كه، خنده داره، یا شایدم از اون آقایونی هستید كه سالهای زیادیه كه الكی می گن می خوام كار و بار و زندگیشون رو جمع كنم و برم تو جنگل زندگی كنم و هوای پاك نوش جان كنم، آره؟ باید بدونی كه تو جنگل هیچ خبری نیست، به قول معروف هیچی خیرات نمی كنن، همین دنیا رو كه می بینید این قدر گه شده واسه اینه كه شبیهه جنگله، اون وقت شما به چه امیدی می خواید بكوبید برید جنگل؟ توی جنگل همه بهتون زور می گن، از شیر و خرس بگیرید تا یه بچه میمون شاشو، همیشه باید سعی كنید كه حیوونا شما رو نبینن، و اگه دیدن، همتون رو با هم ببینن، خدا نكنه یكی از شما رو تنهایی پیدا كنن، پیدا كردن غذا هم كه خودش مكافاتیه، باید مثل سگ بو بكشی ببینی كجا یه تیكه استخون هست كه شكمت رو سیر كنه، ای بابا، منو همش دارید درگیر حاشیه می كنید ها، هنوز یه كلمه هم از داستانمو تعریف نكردم، همون اول گیر دادید به اینكه جنگله یا كوه، بیهودی از كوه، كوه ساختید واسه خودتون، فكر كردید كوه چیه؟ یه تیكه زمینه كه یه جاش قمبل زده بیرون، بعد یه سری میان از این قمبل شیب دار بالا می رن و كلی هم افتخار می كنن، خیلی هم جونشون رو می دن تا یه پرچم زهر ماری رو اون بالا بكوبن زمین، این قدر جای ضایعیه كه اگه به یكی بگی از پشت كوه اومدی بهت می خنده، مگر اینكه با مرسدس بنز اومده باشی، نمی دونم والا، اگرم خیلی عقده كوه داری، بزار یه چیزی یادت بدم، هر وقت یه تعداد كوه بهم چسبیده باشن، بهش می گن رشته كوه، اكثر رشته كوه های دنیا توی آسیاس، ببین، ببین، اه، ببین چی دارم می گم، باز حواس منو پرت كردی، نمی زارید دو كلمه حرف حساب بزنم، همین شماهایید كه نویسنده های دوره خودتون رو تبدیل به یه مشت بی خاصیت هارت و پورت كن می كنید دیگه، لابد بعدشم می گید، از كوزه همان برون تراود كه در اوست، و اینجوری شخصیت طرف رو خورد و خمیر می كنید، واقعا اسم خودتون رو گذاشتید آدم؟ حالا چی می شد اظهار نظر نمی كردید و به كوه و جنگل بودنش گیر نمی دادید تا داستانمو تعریف می كردم؟ واقعا كه براتون متاسفم، یعنی برای خودم متاسفم. دیگه نمی نویسم، راهت شدید؟ عقده تون خالی شد؟ الان احساس راحتی می كنید؟ خیلی حال كردید؟ دنیا قشنگ شد براتون؟ خوش باشید، اما دیگه منو دیدید، پشت گوشتون رو هم می بینید، آره، می دونم براتون مهم نیست كه اصلا نبینید، می دونم، اصلا خفه شو، گفتم خودم می دونم، بزمجه، برو از جلوی چشمام دور شو، خودت اول خفه شو، گفتم ساكت شو، اصلا دیگه حوصله ندارم، دوتامون با هم یه جا ساكته می شیم، اوكی؟ اوكی؟ این آخرین جمله اس كه حرف می زنیما، یك، دو، سه، تموم، ...................... اوشكوووووووول...... روانی، بی شعور .....

جاده چالوس، مرداد 1389، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 2 مهر 1390-07:38 ب.ظ



عمرم شخمی شخمی حروم شد نوشته مهرداد نعیمی

دروغ چرا، تا قبر آ آ آ آ، دیگه نه می خوام حرف بزنم نه می خوام بنویسم، تصمیمم كاملا جدیه، نوشتن رو برای همیشه كنار میذارم، می دونم كه احتمالا، با این كار، عده زیادی از طرفدارام سیاه پوش می شن و چه بسا هیچ وقت هم منو نبخشن، اما من دیگه دست به قلم نمی شم، آدمی مثل من كه تو عمرش هیچی نشده، اصلا چرا باید بنویسه؟  از همون بچگی تا حالا وقتمو فقط حروم كرده ام.

سه ساله بودم كه به دنیا اومدم، مادرم سه سال منو تحمل كرده بود، اما آخرش سر زا مرد، همیشه همه می گفتن، این یارو رو می بینی، یه روز آدم بزرگی میشه، این یارو رو می بینی، مخش كار می كنه، این یارو رو میبینی، بهترین زن دنیا گیرش میاد، این یارو رو می بینی، آخرشه، اما بلانسبت بلانسبت، هیچی نشدم تو زندگیم، اوایل مثا اكثر جنبنده های روی كره زمین،  دوست داشتم فضانورد بشم، اما وقتی دیدم واسه یه ایرانی كه خیلی هم وضع خوبی نداره، فضانوردی یه افسانه اس، تصمیم گرفتم كارگردان بشم، كارگردانی هم همچین چیز در دسترس و محیائی نبود، واسه همین خودمم نفهمیدم كه چی شد كه خیلی زود سر از فوتبال و زمین های خاكی درآوردم، صبح ها تو زمین زیر آفتاب همش می دویدم و شبها هم وقتی كوچه ها خلوت می شد، توپ رو برمی داشتم و می افتادم دنبالش، اما یه بار كه یه راننده خرفت كه فراموش كرده بود كه پشت سر هم توپی، كودكی دوان دوان سر می رسد، زد و منو لت و پار كرد، توی بیمارستان، اكثر وقتمو به نوشتن گذروندم، اون دوره، مثل الان نبودم و حساسیت زیادی روی متنام داشتم، واسه همین، هر چی می نوشتم رو، خوب یا بد، مچاله می كردم و پرت می كردم گوشه اتاق، طفلكی پرستارها می اومدن و وقتی اون همه آشغال رو می دیدن، همگی هم صدا می شدن و داد و بیدادهایی می كردن كه درون مایه اش این بود كه باید بازم این اتاق رو تمیز كنیم، بعدها رفتم تو خط آزمایشگاه و تحقیق و اینا، همه فكر می كردن دانشمندم اما هیشكی فكرشم نمی كرد كه همش یه نمایش باشه، یه نمایش خریت، فقط كافی بود كه یه روز یكی پاش رو بزاره تو اون آزمایشگاه تا بفهمه كه اونجا اساسا هیچ خبری نیست، تا هزار سال دیگه هم حتی یه فرضیه خشك و خالی از اون آزمایشگاه بیرون نمیاد، همین طور روزها و روزها می گذشت و من تو خریت خودم غرق بودم، دیگه همه دچار تردید شده بودن، كم كم بعضی ها پیداشون شد كه می گفتن، این یارو یا كم داره یا خیلی مرموزه، شایدم جاسوس باشه، منم آزمایشگاه رو بی خیال شدم و رفتم آمریكا، اونجا، توی نیویورك، تنها كاری كه به من دادن، مسافركشی تو خط هفت تیر طالقانی نیویورك بود، فهمیدن اینكه اینجا هم قرار نیست به موفقیتی برسم، سخت نبود، پا از دست درازتر برگشتم ایران، مثل یه آهوی مرده، تمام روز تو رخت خواب بودم، خلاصه یه روز تصمیم گرفتم یه كار مهم توی زندگیم انجام بدم و این شد كه به هنگ كنگ رفتم تا جون یه نفر رو نجات بدم، این داستان مال اون وقت هاس كه توی هنگ كنگ هنوز آزادی تصویری وجود نداشت، خلاصه چشماتون رو خسته نكنم، اینجوری شد كه اون ماجرای اسمشو نبر اتفاق افتاد، سر این ماجرا این قدر به خودم فحش دادم كه می تونم به جرات بگم كه كمتر فحشی تو دنیا بود كه از قلم انداختمش. بهم ثابت شده بود كه واقعا به هیچ دردی نمی خورم، من یه ابله احمق كودن خرفت چرمنگ چلمن ملنگ منگ گنگ و خنگ بودم. من شخمی شخمی عمرمو حروم كرده بودم.

كرج، مهر 1378، مهرداد نعیمی

 

 

  




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 2 مهر 1390-04:36 ب.ظ



تهران، سال 2500 نوشته مهرداد نعیمی

وسط میدون ونك ایستاده بودم و به این فكر می كردم كه چطور ممكنه، با وجود گذشت این همه سال، بازم دنیا همونی كه بود، مونده باشه، انگار نه انگار كه سال 2500 میلادی بود، اشتباه نكنید، اینجور نبود كه هیچ تغییری هم نكرده باشه، به ظاهر خیلی چیزا تغییر كرده بود، اما آدما و زندگیا هنوزم همون بودن، هنوزم دروغگویی بود، هنوزم نامردی بود، هنوزم پفیوزی بیداد می كرد، گرچه مردم یه كمی رك و راست گو تر شده بودن، نمونه اش همین كه روی دیوار روبروم نوشته شده بود كه؛ «كتابهای شخصی شما رو به قیمت مفت خریداریم.»

دنیایی كه از حدود سال 2100 تا سال 2300 دست زنها افتاده بود و از بعضی لحاظ ها، به جای مناسبی برای زندگی تبدیل شده بود، كم كم دچار اصلاحاتی شده بود، دیگه اینجور نبود كه زنها حرف اول و آخر رو بزنن، مردها موفق شده بودند كه به این نابرابری جنسیتی خاتمه بدن، مردها می تونستن به ورزشگاه برن و یا حتی از سربازی فرار كنن!! مردها می تونستن قاضی بشن، رانندگی كنن، دوچرخه سواری كنن و از همه مهم تر اینكه، به مردها حق رای داده شده بود. دیگه هر زن فقط می تونست یك شوهر داشته باشه، حتی گاهی پیش می اومد كه یه مرد می تونست همسرش رو طلاق هم بده و یا حتی حق فرزند رو هم بر عهده بگیره، دیگه دیه زنها دو برابر مردها نبود، دیگه از یه مرد سوء استفاده جنسی نمی شد، دیگه از شخصیت مردها توی فیلم های هالیوودی بهره كشی نمی شد. دیگه اینجور نبود كه همه دانشمندا، رئیس جمهورها، نخست وزیرا، كاراگاه ها و زندان بان ها زن باشن. مردها دویست سال تموم روزگار سختی رو سپری كرده بودن، مردها همه جور بردگی و سختی رو تحمل كرده بودند، تا جایی كه در حدود سال 2222، تلاشهای زیادی شده بود كه حتی حاملگی و زایمان رو هم به گردن مردها بندازن، كه البته خوشبختانه، زنها این یه كار رو هیچ وقت نتونستن انجام بدن.

كلا از وقتی كه دیگه پیشرفت علم و تكنولوژی به پایان رسید و دیگه هیچ چیز مهمی نمونده بود كه كشف یا اختراع بشه، و از وقتی كه دیگه مردم انگیزه ای برای قتل و جنایت نداشتن، چون اساسا رسیدن به آرزوها كاری نداشت و دستگاه هایی اختراع شده بود كه كافی بود فقط چشماتو ببندی و آرزوت رو بهش بگی، یهو زرتی آرزوت براورده می شد و حی و حاضر، جلوی روت بود. (حتی می گفتن دستگاه هایی اومده بود كه مجبورت نمی كرد چشماتو ببندی)، انتظار می رفت كه زندگی خیلی بهتر بشه، اما اینطور نشد كه نشد.

از وقتی كه همه می تونستن توی هر لحظه از عمرشون، شكل، سن، قیافه، قد و جنسیتشون رو تغییر بدن، از وقتی كه دیگه ایدز و سرطان هم كسی رو نمی تونست بكشه، نه ترافیك معنا داشت نه آلودگی هوا، زمین داشت سرد می شد به جای گرم شدن، (گرچه سرد شدن هم باعث نگرانی نمی شد)، دیگه مرگ خورشید و كره زمین رو هم به كلی ماست مالی كرده بودن، ماشین هایی ساخته شده بود كه با سه برابر سرعت نور، توی جاده های بین كشوری، مسافر كشی می كردن. بمب هایی ساخته شده بود كه باعث فروپاشی سیاه چاله ها می شد، راه هایی به ذهن بشر رسیده بود كه كمك می كرد تا نذارن جهان تبدیل به انباشته ای از تشعشعات بشه، دیگه بازی های كامپیوتری و ایكس باكس و این كوفت زهرمار ها طرفداری نداشت، دیگه تماشای سریال های تلویزیونی، به كلی ورافتاده بود و حتی دیگه پول هم ارزش خودش رو از دست داده بود، به نظر می رسید كه دیگه آدما كامل و زندگی ها عالی بشه، اما این طور نشد كه نشد. كلی قانون به وجود اومده بود كه بهت اجازه می داد كه به كل قانون رو زیر پا بذاری و هر كاری كه عشقته، انجام بدی، هیچ مشكلی هم پیش نیاد، دیگه مردم، اقوام و فك و فامیلاشون رو حتی توی مراسم های تدفین هم نمی دیدن. دیگه واسه عشق هم راس راسی فرمول نوشته بودن و همه ازش تبعیت می كردن، هنوزم زندگیا تلخ بود، هنوزم خیلی ها افسرده بودن، هنوزم دنیا پر از دروغگویی و نامردی و پفیوزی بود.  

زمستان 1386، تهران، مهرداد نعیمی  




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مهر 1390-10:24 ب.ظ



از كجا می دونستم نوشته مهرداد نعیمی

از كجا می دونستم این قدر افتضاح میشه؟ هیشكی فكرشو هم نمی كرد، از قدیم گفته ان كه گاهی آدم لال بشه، خیلی خیلی بهتره. من اغلب مواقع حرف درست رو به موقع نمی زنم، در بقیه مواقع هم اصلا حرف نمی زنم. مامانم همیشه می گفت، پسر تو خیلی پسر خوش شانسی بودی، البته فقط تا چهار سالگی، راست می گفت. از اون موقع به بعد، هر چی بوده، بدشانسی بوده، بدشانسی محض، و این موضوع وقتی خیلی خنگولانه تر میشه كه من زیاد هم به شانس اعتقاد ندارم.

حقیقتش داستان اینجوری شروع شد كه دیروز نه پریروز هم نه، دو سه روز قبل ترش، تنهایی رفته بودم سینما و همون اول، دختری رو كه خیلی سال پیش، عاشقش بودم رو توی سینما دیدم. شوهر كرده بود اما عجیب بود كه اونم تنهایی اومده بود سینما، خیلی زود شناختم، خودش بود، اسمش ترانه بود، هنوزم مثل قبلنا خوش قیافه بود اما به شكل تابلویی پیر تر از سنش نشون می داد، انگار كه نزدیك چهل سالشه و چند شكم هم زاییده، دستی تكون دادم و سلام كردم. ترانه هم سلام داد و به سمت من اومد و از خلوتی سینما سوء استفاده كرد و نشست روی صندلی كناریم. حرفی نمی زد و ساكت بود، منم حرفی نزدم، هنوز فیلم شروع نشده بود كه خانم جوانی كه بلیط صندلی كناری در دستش بود، اومد و از ترانه خواست كه صندلی او رو خالی كنه، ترانه كه خیلی عصبی به نظر می رسید، گفت: «این همه صندلی خالی هست، برو یه جای دیگه بشین.»

زن جوان گفت:« یعنی چی؟ من صندلی خودم رو می خوام، بلند شو»

ترانه گفت:« اون روی سگ منو بالا نیار، برو یه جا واسه خودت پیدا كن.»

زن جوان خم شد و یقه ترانه رو گرفت و بلندش كرد و گفت:« قرطی خانوم، من همین دیروز عروسی ام بهم خورده، حسابی قاطی ام، نزار چاك دهنت رو جر بدما»

ترانه هم یقه اونو گرفت و شروع كردن به بزن بزن، حالا نزن كی بزن، چشمتون روز بد نبینه، سینما رو ریخته بودن بهم، مامورهای حراست سینما هم اومده بودن و سعی می كردن اونا رو جدا كنن، اما طفلكی ها حتی نمی تونستن به اینا دست بزنن، خلاصه مردم كه دیدن فیلم داره شروع میشه، اونارو جدا كردن و از ترانه خواستن كه زور نگه و صندلی خانم رو بهش پس بده. ترانه كه از همیشه عصبانی تر و یجورایی وحشی شده بود، بلند به من گفت:« پاشو مهرداد، اینجا جای ما نیست.»

من گیج مونده بودم كه حالا باید چی كار كنم، دوست داشتم بشینم و فیلم رو تماشا كنم، اما دوباره ترانه جیغ زد و گفت:« می گم پاشو دیگه، حالم از اینجا بهم می خوره»

ترانه به سمت بیرون راه افتاد و منم بناچار از جام بلند شدم و از سینما اومدیم بیرون. بدون هیچ حرفی توی پیاده رو راه می رفت و منم دنبالش، اصلا نمی دونستم كه چه كاری ممكنه با من داشته باشه، خواستم در مورد شوهرش بپرسم و سر صحبت رو باز كنم اما اسم شوهرش هم یادم نمونده بود. ده دقیقه ای به همین صورت گذشت و بالاخره كلافه شدم و گفتم:« شوهرتون چطوره؟ چی بود اسمش؟ ... حسن ؟ یه همچین چیزی بود به نظرم»

ترانه پوزخندی زد و به اطراف نگاهی كرد و یه كافی شاپ دید. وارد كافی شاپ شد و دو تا بستنی سفارش داد و روی یه صندلی نشست و با چشماش از من خواست كه روبروش بشینم. نشستم و شروع به صحبت كرد و گفت:« حسن با مرگ موش مسموم شد و مرد، دیر رسوندنش بیمارستان، دندوناش مثل نیش زده بود بیرون، ازش متنفر بودم اما دلم براش سوخت. »

خیلی ناراحت شدم، سعی كردم باهاش همدردی كنم اما خیلی هم ناراحت به نظر نمی اومد، قبل از اینكه حرف خاصی بزنم، گفت:« عاشقم بود مهرداد، نه اون طوری كه تو منو دوست داشتی، نه، مثل تو دوستم نداشت اما عاشقم بود، می فهمی كه چی می گم، ارتباط من و حسن، یك دهم ارتباط من و تو جادویی نبود برام.»

حسابی گبج شده بودم. گفتم:« اما من و تو كه اصلا ارتباط خاصی نداشتیم با هم، كلهم یه بار اومدم و بهت گفتم ازت خوشم میاد، تو هم گفتی، به جهنم كه خوشت میاد، همه از من خوششون میاد، هنری نكردی، مهم اینه كه من از تو خوشم نمی یاد؛ .... همین، بعدشم دیگه همه چی برام تموم شد، حتی تو رو از لیست دوستام هم حذف كردم.»

ترانه تقریبا گریه می كرد، با صدای خفه ای گفت:« كله حسن شده بود 2 برابر كله یه آدم معمولی، هیچ وقت همچین چیزی ندیده بودم و امیدوارم بعد ار این هم دیگه نبینم.»

آروم فقط نگاهش می كردم، صداشو بالاتر برد و ادامه داد:« شب قبلش مثل همیشه با هم دعوا كردیم، حسن موقع دعوا آدم خطرناكی می شد، خیلی عوضی می شد؛ خودش می گفت، این عوضی شدن همون عشقه، ولی من دلم می خواست سر به تن خودش و عشقش نباشه، مثل پلنگ به آدم حمله می كرد، از چشماش خون می ریخت بیرون، نه خودشو می خواستم نه عشقشو، یه شب حتی زنگ زدم به پلیس، ولی اونا گفتن تا نكشتت یا مصدومت نكنه كاری از ما برنمی یاد. خنده داره ، نه؟ »

گفتم:« وقتی ازدواج می كردین، به نظر خیلی خوشبخت می اومدید، چطور به اینجا رسیدید؟ »

ترانه گفت:« جدا از اینكه خیلی خوب عشق ورزی می كرد، چیز جذاب و قابل ملاحظه ای نداشت، از اولش هم مطمئن بودم كه به درد من نمی خوره، اما هر كی ما رو میدید، می گفت خیلی بهم میاید، همه چی تموم هستید و از این شر و ورها، اون موقع نمی دونستم كه مردم خیلی وقت ها حرف می زنن فقط برای اینكه یه چیزی گفته باشن»

گفتم:« الان چند وقته كه بیوه شدی؟»

ترانه گفت:« شش ماهی میشه، ..... خیلی سختی كشیدم اما عوضش الان خوب می دونم عشق یعنی چی، به قول ریموند كارور، همه ما در عشق، تازه كارهای نتراشیده و نخراشیده ای هستیم. همه می گن دوستت دارم، اما عشق اكثر آدما جسمانیه، همه ما به دلایلی كه به نظر خودمون منطقی میاد، جذب آدمای مختلف می شیم، بهم كشش پیدا می كنیم، اما كیه كه ذات و جوهره عشق رو درست شناخته باشه؟ ما خودمون هم نمی دونیم كه آیا داریم كار درستی انجام می دیم یا نه، كیه كه فرق عشق رخت خوابی رو با عشق وافعی بدونه؟ »

گفتم:« نمی دونم والا، پیدا كردن عشق واقعی مطمئنا خیلی سخته»
ترانه كه به نظر حسابی احساسی شده بود، گفت:« در این چند سالی كه ندیدمت خیلی پیش می اومد كه به تو فكر كنم، نمی دونم چرا دنیا گاهی این قدر ظالم می شه، چرا من و تو باید این همه سال از هم جدا زندگی كنیم؟ چرا؟ .... به قول شاعر، هق هق و گریه و آه، دست من از تو كوتاه، من، تو رو مقصر می دونم تو این قضیه مهرداد خان، ،  تو باعث ازدواج من و حسن شدی، تو منو بدبخت كردی.»

گفتم:« من اصلا نمی دونم داری در مورد چی حرف می زنی، اصلا نمی فهمم»

ترانه گفت:« من اگه عاشق تو نبودم، گه می خوردم توی اون سینما باشم، گه می خوردم توی این كافی شاپ باشم، تو نباید می گذاشتی این همه سال دور بمونیم، باید حال منو درك می كردی، تو نمی دونستی كه من از اون دسته آدما هستم كه اساسا افسرده به دنیا میان؟ من از روز اول زندگیم قرص لازم بودم، از اول زندگیم بز آوردم تا حالا، ..... اما دیگه نمی خوام بزارم زندگیم حروم بشه، ( لبخندی زد و گفت) ... از این به بعد، روزهای خوب من شروع می شه، صبح كه بیدار شدم، احساس خوبی داشتم، احساس می كردم قراره یه اتفاق خوب برام بیفته، احساس می كردم اونی كه می خوام میاد و منو با خودش می بره، می دونستم كه این یه حس اشتباهی نیست.»

گفتم:« اما من واقعا دیگه هیچ حسی بهت ندارم........ »

ادامه دارد.

 

   




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic