TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب اردیبهشت 1391
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391-08:27 ب.ظ



درباره فیلم "نارنجی پوش" ساخته داریوش مهرجویی

مهرداد نعیمی: فیلم "مهمان مامان" خیلی بهتر از "سنتوری" بود و "سنتوری" هم خیلی بهتر از "نارنجی پوش". اما این به آن معنا نیست که "نارنجی پوش" فیلم افتضاحی است. هر چه باشد با فیلمی خاص از استاد مهرجویی طرف هستیم که معانی فلسفی بسیاری در درون دارد. اگر حوصله فلسفه هم ندارید، می توانید دلتان را به یک حامد بهداد پر انرژی و دوست داشتنی خوش کنید. داستان نارنجی پوش درباره مردی به نام حامد آبان است که در اثر خواندن یک کتاب، متحول شده و شروع به پاکیزه کردن محیط اطرافش و در نتیجه، پاکیزه نمودن روحش می کند. یکی از ایراداتی که به فیلمهای جدید مهرجویی گرفته می شود این است که همه شخصیتهای فیلم به میزان زیادی مهربان و پاک هستند. همه همدیگر را دوست دارند، به هم کمک می کنند، به داد هم می رسند و به هم اهمیت می دهند. همه شخصیتها را می توان در یک رده طبقه بندی کرد، از شهردار و خبرنگار بگیرید تا معلم، قاضی دادگاه و سوپورها. این موضوع باعث ایجاد فاصله بین فیلم و دنیای واقعی می شود. همانطور که در فیلم "طهران تهران"، کسی چنین آدمهایی که مجانی و بدون منت بیایند و خانه اش را ترمیم کنند و بروند را در اطرافش نمی بیند، در این فیلم نیز با شخصیتهایی روبرو هستیم که همگی سالم و بی غل و غش هستند. ایراد دیگر فیلمنامه در این است که لیسانسه بودن یک سوپور هیاهوی عجیبی ایجاد می کند، همه روزنامه ها از او می نویسند، زندگیش لحظه به لحظه زیر ذره بین قرار می گیرد و این درحالیست که همه ما، تحصیل کرده های بسیاری را می شناسیم که برای تهیه مخارج زندگی یا دانشگاه، در رستورانها کار می کنند یا نظافتچی هستند.

وقتی در تیتراژ ابتدایی، مهرجویی را آنطور عصبی و در حال شماتت مردم دیدم، خوشحال شدم، شاید چون اعتقاد دارم که مهرجویی عصبانی فیلمهای بهتری می سازد تا مهرجویی مهربان فیلمهای "طهران تهران" و "آسمان محبوب". گرچه نارنجی پوش هم در ادامه همین دو فیلم قرار می گیرد و به قدرت آثار پیشین مهرجویی نیست. اما نباید فراموش کرد که فیلمهای مهرجویی از بعد فلسفی نیز قابل بحث هستند. به عقیده من، اگر در ایده نظافت، تمیزی و پاكی دقت کنیم، معانی عمیقی را می بینیم. حامد آبان از ابتدا اظهار می کند که انگیزه اش از این همه وسواس، رسیدن به باطن پاک و زیبا است، در واقع حركت قهرمان فیلم یك گذار فلسفی یا روانشناسی است و حامد سعی دارد به اصل خودش بازگردد، می خواهد از این كدری و كثافت و غباری كه رویش نشسته پاك بشود و انسان وقتی انسان می شود كه از آن خاصیت ناندرتالی عبور کند. اطرافیان که متوجه عمق مسئله نیستند، او را دیوانه و روانی می نامند. کیارستمی یکبار گفته بود:"برای ساختن فیلم، یا به یک شخصیت استثنائی نیاز داریم یا یک موقعیت و اتفاق استثنائی"، فیلمهای کیارستمی شخصیتهای ساده ای دارند ولی در عوض موقعیتهای ویژه ای دارند، اما در نارنجی پوش با یک شخصیت استثنائی روبرو هستیم. شخصیتی که با ما فرق دارد و طبیعی است که نتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم. با توجه به همین نکته، اهمیت حضور حامد بهداد درک می شود، بطوریکه معتقدم اگر کس دیگری به جای بهداد این نقش را بازی می کرد، فیلم بطور کامل به فنا می رفت. بهداد توانسته است با بازی چشمگیر و جذابش، تماشاگر را با فیلم همراه کرده و عجیب بودن شخصیت را کاهش دهد.  

بازی سایر بازیگران نیز مناسب است، فردوس کاویانی، میترا حجار، امید روحانی و اردشیر رستمی با وجود نقش کوتاهشان، کاملا به چشم می آیند. بازیگر نوجوان فیلم نیز بسیار عالی ایفای نقش نموده است. بهترین لحظات فیلم به مواردی برمی گردد که حامد بهداد صحنه را در دست می گیرد، سکانس آغازین فیلم که بهداد، گل آلود و لجن مال به خانه برگشته است، بسیار دوست داشتنی است. سکانس پیک نیک در پارک بسیار جذاب است، آنجا که بهداد از آشغال ریزی های خانواده به ستوه می آید و مجلسشان را بهم می ریزد. سکانس دادگاه خیلی خوب است، بخصوص دیالوگ بهداد که درباره بچه اش می گوید:«این بچه حق منه، مال منه، عشق منه» در کل معتقدم که دیدن فیلم نکات خوبی به تماشاگر اضافه می کند و مفید است.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ
شنبه 2 اردیبهشت 1391-12:23 ق.ظ



نامه هایی از پادگان  شماره 2 نوشته مهرداد نعیمی

6 . دوره آموزشی واقعا سخت گذشت، بخشی از این سختی به دلیل سخت گیری های شدید پادگان و بخشی دیگر به دلیل لجبازی های شدید خودم بود. کلا باورم نمی شد که این قدر آدم لجبازی باشم. تقریبا در تمام حرفها و کارهای اجباری که پیش می آمد مقاومت نشان می دادم. روز اول فکرشو هم نمی کردم که جزء شرترین سربازهای پادگان باشم و بیشتر از هر کس دیگه ای پست نگهبانی تنبیهی داشته باشم.  روز اولی که وارد پادگان شده بودیم، توی صف لوازم استحقاقی ایستاده بودیم و بازگشت بسیجی های کفایتی که نیازی به گذران دوران آموزشی نداشتند را می دیدیدیم. چشمام را بستم و رو به خدا گفتم:" خدا یه کاری کن چشمامو که باز می کنم دو ماه گذشته باشه و ما به خونه برگردیم" چشمام رو باز کردم اما هنوز توی همون صف ایستاده بودم. دوباره چشمام رو بستم و همون جمله رو تکرار کردم و این بار چشمام را مدت زمان طولانی تری بسته نگه داشتم اما فایده ای نداشت و همچنان در پادگان بودیم. وقتی برای بار سوم چشمام رو بستم، همونطور ایستاده خوابم برد و متاسفانه تا همین حالا همش فکر می کنم که هنوزم خوابم و احتمالا بزودی از خواب می پرم و می بینم هنوز توی روز اول سربازی اسیر شده ام.

7 . یکی از روزهای جالب و البته سخت سربازی 24 اسفند بود. رزم شبانه داشتیم و در طی این رزم، یک اسیر داده بودیم و چندین پیام رمزی را اشتباهی منتقل کرده بودیم. بعنوان مثال، پیام "همه خم شید" در طول ستون، ابتدا به "عمه جمشید" و سپس به کلمه ای بسیار زشت تر تغییر یافته بود. ساعت دوازده نیمه شب و درحالیکه خواب آلود و عصبی به خط شده بودیم، فرماندهان مشغول تهدید و خط و نشان کشیدن برای ما بودند.  قرار بر این شد که صبح روز بعد تا جایی که امکانش هست تنبیه شویم، این تنبیه ها از هفت صبح آغاز شد و بعد از ساعتها خمپاره، سینه خیز، خیز کوتاه، خیز بلند، پامرغی و پا شتری، بنظر می رسید که انتهایی برای این خشم وجود ندارد. سرانجام یکی از مربیان گفت:" تا زمانی که نگید مقصر اصلی کی بوده، این وضع ادامه خواهد داشت" ناگهان و بطور همزمان یاد فیلم اسپارتاکوس افتادیم و تک به تک دستان خود را بالا بردیم و گفتیم" منم، مقصر منم" در مدت زمان کوتاهی، همه سربازان از صف خارج شدند و خود را مقصر اصلی نامیدند. مربیان که از این اوضاع متعجب شده بودند، متوجه شدند که تنبیهشان از آستانه تحمل ما بیشتر بوده و ما را تبدیل به سربازان شورشی کرده اند، بنابراین پس از چند تنبیه مختصر، ما را به حال خود رها کردند. اما ما که تازه گرم شده بودیم تا آخر آنروز هیچ یک از دستورات فرماندهان را اجرا نکردیم.

8 . غروب جمعه 25 فروردین بود و طبق برنامه سین آموزشگاه، وقت شام بود اما خبری از شام نبود. فرمانده گروهان که سعی داشت در عین رعایت نظم، سربازان را سرگرم کند، از بچه ها خواست تا داوطلبها بیایند و برای بقیه آوازهای مجاز بخوانند. یکی از بچه ها شروع به خواندن ترانه سپیده دم کرد و هنوز چند بیتی نخوانده بود که فرمانده گفت:"اینکه جواد یساریه، قطعش کن"

ما تیزهوشی فرمانده را به پای آشنایی اش با جواد یساری گذاشتیم اما در ادامه متوجه شدیم که با آثار اکثر خواننده های لوس آنجلسی آشنایی دارد. خلاصه اینکه آن روز هیچ ترانه ای کامل اجرا نشد!

9 . برای آدمی مثل من که خیلی اهل فیلم باشد، زیاد پیش می آید که اوضاع سربازی را با فیلمی مشابهت بدهد. مثلا هر روز که از خواب بیدار می شدم یاد فیلم "روز موش خرما" می افتادم. دلیل این موضوع، تکراری بودن روزها بود. هر روز مثل روز قبل، با کمترین تفاوت. زمان کند می شود. به معنای واقعی در روزمرگی غرق می شوید. مانند بیل موری دست و پا می زنید و تلاش می کنید که از این روزمرگی فرار کنید.

چند روزی هم یاد فیلم "رهایی از شاوشنگ" افتاده بودم و به گوشه های مختلف پادگان می رفتم و راه های فرار از پادگان را ارزیابی می کردم. تنها راهی که می شد پیدا کرد همان کندن تونل بود. اما کندن این تونل قطعا بیشتر از خود سربازی طول می کشید!

فیلم دیگری که خیلی نمود علنی داشت، آزمایش(2010) بود. از آنجا که ارشدها و دژبان ها از بین بچه ها انتخاب می شوند، خیلی زود جوگیر شده و از قدرتی که دارند سوء استفاده کرده و حتی بیشتر از فرماندهان، زور می گویند. اکثر آدمهایی که برای ارشدی داوطلب می شوند، قدرت طلب و دیکتاتور هستند و نیمچه قدرتی که برای آنها فراهم می شود از آنها آدمهایی جوگیر و غیرقابل تحمل می سازد، دقیقا مشابه فیلم "آزمایش"، آنجا که زندان بان ها از میان خود کارجویان انتخاب شده و شروع به زورگویی به دوستانشان می کنند.

چند بار هم یاد فیلم بازداشتگاه شماره 17 افتادم. کلا از این نمونه ها بسیار است. به نظر من سوژه های بسیاری در عالم سینما وجود دارد که از دوران سربازی الهام گرفته شده است.

10 . در دوران سربازی، قدرت حافظه به شدت کاهش می یابد، حتی ممکن است رمز کارت بانک یا ایمیلتان را هم فراموش کنید. در عوض تخیل قوی تر می شود. تقریبا هر شب خوابهای آشفته می بینید، در همان چهار، پنج ساعتی که فرصت خواب دارید، آنقدر خوابهای بی ربط و مغشوش می بینید که زمان بیداری فرا می رسد. دوستان و حتی فک و فامیل از یاد می روند. احساس می کنید که سالهاست که اسیر هستید. در بهترین آب و هوا هم نمی توانید از فضا لذت ببرید. پادگان دقیقا مثل یک جزیره می ماند که ارتباطش با کل دنیا قطع شده، سختی های روحی خیلی بیشتر از سختی های جسمی است. گاهی احساس می کنید که عده ای آدم عقده ای مسئول شده اند تا هرگونه آرامش و آسایش را از شما بگیرند. در هیچ چیز آزادی ندارید، از ساده ترین چیزها مثل اصلاح سر و صورت، خواندن و نوشتن، توالت و حمام، انتخاب لباس و زمان خواب و بیداری بگیرید تا محدودیت در ارتباط تلفنی و نبود حریم شخصی. دوره سربازی نمونه کامل هدر کردن عمر و زمان است. حتی بیکارترین و علاف ترین آدمها هم پس از طی دوره به خود نهیب می زنند که چندین ماه از عمر حروم شد بدون هیچ خاصیتی. کل نکات مثبت را می شد در یک روز یاد گرفت. اما واقعیت این است که همه این سختی ها در برابر مشکلات زندگی، بیماری و بی پولی ناچیز و غیر قابل قیاس است. وقتی به سختی های زندگی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که نباید روی مشکلات دوره سربازی مانور داد.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 اردیبهشت 1391-12:17 ق.ظ



گشتی در دنیای هنر، بخصوص موسیقی، آدم را سر کیف می آورد. به آدم همان شوق زایدالوصفی دست می دهد که مادربزرگها برای شرکت در مراسمات ختم دارند. در اینجا فقط به چند مورد از اظهار نظرهای خواننده ها در یک ماه گذشته اشاره داریم:

بنیامین، عاشق ترانه های رپ و خالق شاهکارهایی در پاپ، درباره متن ترانه های آثارش گفت:"من همیشه از عشق واقعی و عرفانی گفته ام، عشقی پاک با ظرفیت معنوی، اساسا دغدغه من عشق است"
بنیامین که یکبار رو به آنور آبی ها گفته بود، حالا دور دور ماست، عشقهای اینترنتی ایرانیها را محکوم کرده وعشق واقعی را در فیلمهای رمانتیک دهه 30 هالیوود می داند. در همین راستا نظر شما را به متن یکی از این ترانه های او(ترانه رادیو) جلب می کنم: "گل و گریه حالاحالاها، زل زدن به حالاحالاها، این تویی که حالا حالاها، حالا حالاها، حالا حالاها، حالا حالاها، دیگه اینکه حالا حالاها، حالا حالا ها، حالا حالاها"
والا، با این نوناشون، یعنی ترانه هاشون، آدم دچار یاس فلسفی میشه، ای کاش فقط همین یکی بود، فرزاد فرزین که در یک فرصت پنج دقیقه ای، با یانی ساعتها گل گفته بود و گل هم شنفته بود، بکوب تمام تلاشش را روی آن گذاشته که اولین حرف نام آلبوم هایش با "ش" آغاز شود (شوک، شراره، شانس، شلیک و ...)، به همین دلیل نتوانسته همانند بنیامین در محتوای ترانه هایش دقت داشته باشد، اما خبر خوش آنکه جدیدا مدعی شده که بالاخره به آن حد از پختگی رسیده است که آدمهای بالای 25 سال نیز شنونده آثارش باشند. اگر شما نسبت به این حرف او شک دارید، فقط کافیست به خانه همسایه تان بروید و کلیپ ماهواره ای جدید او را تماشا کنید.
نیما مسیحا نیز که هر بار به تلویزیون می آید، بنا بر درخواست های خودجوش مردمی، فقط ترانه محبوب "ستاره زد" را لب می زند، در یک مصاحبه، با خضوع و خشوعی تپل، چنین گفت:"ترانه های من پر از درد است" من که تصور کردم "فرهاد مهراد" جدیدی پا به عرصه موسیقی گذاشته، شروع به سرچ کردم، اما با یک فیلم عروسی روبرو شدم که پاک حواسم را پرت کرد و اصلا نزدیک بود که از حال و هوای موسیقی بیرون بیام.
محسن چاوشی برای چندمین سال پیاپی به مخاطبانش قول داد که به زودی کنسرت خواهد داشت. این کنسرت زیبا و هیجان انگیز که موفق شد همه هواداران او را به وجد بیاورد و تمامی شایعات مبنی بر افکت های صوتی صدایش را با شکست روبرو کند، متاسفانه هنوز برگزار نشده است و اگر به قول بنیامین حالاحالاها هم ازش خبری نبود جای نگرانی ندارد. چون من محسن چاوشی و ترانه هایش را دوست دارم و در مورد او دستم به تخریب مذبوحانه نمی رود.
داریوش اقبالی در مصاحبه ای که هفته گذشته ..... نه؟ .... نگم؟ ...... داریوش ممنوعه؟ ..... پس چرا این همه ایرانی عاشقشن؟ عکسش همه جا هست ها ..... کسی نیست نشناستش ..... تو فیس بوک نزدیک یک میلیون لایک داره ها ....... در 45 سال متوالی 40 آلبوم زیبا داره ها .... نگم؟ ..... می خواستم تخریب مذبوحانه کنم، نه؟ ... تخریب هم نکنم؟ ...... اوکی بی خیال.
رضا صادقی بالاخره آبی پوشید، خوب به من چه؟ آیا تا حالا واسه کسی تو دنیا مهم بوده که مهرداد نعیمی چه رنگی می پوشه؟ .... پس این که هیچی .... رضا صادقی دوست ندارد دوباره بازیگری را تجربه کند .... از خداشم باشه ..... کلی هم باید حال کنه با بازیگری ...... نقش اول فیلم رو دادن بازی کرده حالا میگه در برابر موسیقی، به بازیگری هیچ علاقه ای نداره، گفته بازیگر بودن من عین اینه که فروتن بیاد ترانه بخونه، والا فروتن چند سال پیش این کارو کرد، خیلی هم خوب انجام داد. الانم که رادان همین کارو کرده..... رضا صادقی در قسمتی دیگر گفت من برای خیلی ها مثل چاه نفت بودم، آمدند از شهرتم سوء استفاده کردند و حالش را بردند. رضا جان فقط می تونم با خشونت تمام اعلام کنم که واقعا یه سری خیلی بی ادبن. در مورد فیلم بی خداحافظی هم میشه گفت در کل زندگی رضا صادقی به شخصه واقعا جالب نیست، زندگی آن آدمی كه شما صدایش را گوش می‌دهید جالب است و این‌كه اصلا چه اتفاقی افتاد كه شما الان صدای یک جوان شهرستانی فقیر را گوش می‌دهید و دوست دارید؟
اینکه محمدرضا گلزار اهل موسیقی حساب می شه یا نه رو نمی دونم، اینکه تو گروه دارکوب دقیقا چی کار می کنه رو نمی دونم، اینکه خوب بلده گیتار بزنه یا نه رو نمی دونم، اینکه ایرج قادری چی توی گلزار که گیتاریست آرین بود، دید که انتخابش کرد رو نمی دونم. فقط می دونم که گلزار چند سالی است قسم خورده، تیپ و چهره کم نظیرش رو فقط در فیلمهای معناگرا و فلسفی به نمایش بگذاره، واقعا هر فیلمی که بازی می کنه، اون فیلم میشه جزء شاهکارهای سینمای ایران. مثلا اگه یکی 40 سال دیگه از سینمای الان یادی کنه و فیلمهای مهمش رو بنویسه می بینه جلل خالق، اینکه شد همش گلزار... مثل الان که تو فیلمهای مهم قبل از انقلاب، همش بهروز وثوقی وجود داره ها، دقیقا مثل همون، هر نقشی که گلزار در این سینما بازی کرده با نقش قبلی فرسنگ ها فاصله داشته، گاهی اوقات شده که 30 یا 50 دقیقه از فیلم گذشته و من نتونستم گلزار رو در این نقش جدید و زیر اون همه گریم تشخیص بدم. در زمینه افزودن کمی از شخصیت واقعی خودش به نقش، بسیار حساسه. اگه براش فیلمنامه ای فرستاده بشه که در مورد شخصیت واقعی گلزار باشه، یا حتی در مورد یه بازیگر یا یه آدم مشهور، محاله قبول کنه، نمونه بارز این حساسیت را در فیلم های "توفیق اجباری"، "مجنون لیلی"، "کلاغ پر" و "در امتداد شهر" دیدیم که بخصوص این آخری فروش خارق العاده ای هم داشت. نقش دیگه ای که اصلا قبول نمی کنه نقش کلاه بردار حرفه ایه، مثلا امکان نداره ببینید که گلزار فیلمهایی مثل کما، شیش و بش، دو خواهر یا سریالی مثل ساخت ایران رو بازی کرده. در ضمن گلزار عاشق بازی در نقش های مکمل و کوتاهه، مخلص کلام کیفیت نقش براش مهمه نه کمیت نقش. بعد از همه این موفقیتهای طلایی، امید می ره که تهیه کنندگان، کمی به دستمزد بخور و نمیر این هنرمند ارزنده، بیفزایند و ملت ایران را از نگرانی خارج کنند. گلزار در کمتر از ده سال تونسته معنایی دیگه به هنر بازیگری داده و قلب تمامی ایرانیان(هم مرد و هم زن) رو تسخیر کنه. خوشبختانه خبرها حاکی از اونه که گلزار قراره به همین روند زیبا ادامه بده و چند فیلم و سریال دیگه رو بزودی راهی پرده های سینما و نمایش خانگی بکنه. مردم ایران که این سالها، بشدت شرمنده او شدن، هر روز و هر شب به او می بالند. گلزار که هیچ وقت، توانایی های خود رو دسته کم نگرفته(گاهی دست زیاد هم گرفته)، رو به کارگردانان و تهیه کننده های ایرانی گفته:"تماشاچی میاد سینما منو ببینه، همه عاشق منن، من روی پرده سینما، همچنان می درخشم" راستی کیا فیلم اسکاری آرتیست(2011) رو دیدن؟ جدا از اون سکانسی که نظر جورج والنتین برای اولین بار به صدا جلب می شه و حالا هر صدای ناچیزی براش عذاب آوره، که عالی بود، کلیت داستان فیلم هم برای هر هنرمندی(چه سینما و چه موسیقی) عبرت آموز و جذابه، یکی از دلایلی که آکادمی اسکار، جایزه رو به این فیلم داد شرمساری بود. فکر کنم همگی از بلایی که اون روزها سر سینمای صامت و هنرمندانش آوردن خجالت می کشیدن و حالا کار این کارگردان واقعا شایسته تقدیر بود.




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات