TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب خرداد 1391
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 5 خرداد 1391-09:03 ب.ظ



بررسی دلایل به فنا رفتن سینمای گابن – نوشته مهرداد نعیمی: در گذشته های دور، در غرب آفریقا دهکده ای وجود داشت که از لحاظ جغرافیایی، بغایت مشابه دامنه جنوبی البرز بود، همان پستی و بلندی ها، همان چاله چوله ها و همان جک و جانورها. این دهکده که گابن نام داشت، امروزه به کشور بسیار بزرگی تبدیل شده است. gabon0

جغرافیای پهناور “گابن” از شرق به گینه بیسائو، از جنوب به کنگو، از شمال به کامرون و از غرب به اقیانوس اطلس می رسد. از آنجا که "گابن"، قلب سینمایی آفریقا محسوب می شد، برای بررسی سینما چاره ای نبود جز اینکه به “گابن” برویم! مورخان گزارش داده اند که در اواخر قرن چهاردهم شمسی، اتفاق هایی روی داد که سینمای “گابن” را کومپلت به باد فنا داد، بطوریکه اهالی این کشور مجبور شدند که برای تماشای یک فیلم گابنی روی پرده سینما، به دوبی یا تایلند سفر کنند.در قرن چهاردهم علت این رویداد مفتضحانه را "فساد و انحراف" و "متزلزل بودن شیوه های مدیریتی" می دانستند اما بعدها کشف شد که سرچشمه این اتفاقات، سوء تفاهم های فرهنگی بوده است، مطابق نظرات هنرمندان آن دوره، برای بررسی این انحرافات، باید به تاریخ، جغرافیا و وضعیت جامعه “گابن” فوکوس کرد. چنانچه یکی از این هنرمندان که به "ماهایا" شهرت داشت گفته بود:"همچون سایر زمینه ها، فساد در سینما همانقدری وجود دارد که در جامعه نیز موجود است، نه کمتر و نه بیشتر"از این رو، مورخ ما که دل شیر، شکمی سیر و روحی امیدوار داشت، تصمیم گرفت که به گابن برود تا از چند و چون ماجرا باخبر شود. اولین کشف او اینکه رفتن به “گابن” هرگز سخت نبوده است. چرا که آفریقایی ها اصالتا در رفتن به گابن ، تخصص دارند و با آن زاده شده اند. اصلا ریشه های آبا اجدادی، همواره آنها را به سوی این مکان شریف می کشاند. 


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 5 خرداد 1391-06:10 ب.ظ



مهرداد نعیمی:  سال 1380 خیلی سال بدی بود، در اثر یک تصادف، پدربزرگم به دیار باقی شتافته بود و خودم هم مدتها با دست و پای شکسته روی تخت بیمارستان بودم. دوست بامعرفتم پدرام، هر روز میومد و با خبرهای خوش روزنامه ها، بهم امید می داد، خبرهایی که حاکی از آزادی و آبادانی کشور، ریزش های جوی فراوان حتی در کویر، شدت گرفتن عشق و عاشقی، صلح در همه کشورهای منطقه بخصوص عراق و افغانستان، حضور افتخارآمیز ایران در المپیک و قرار گرفتن آمریکا در لیست محور شرارت بود.chaplin8

همه اینها باعث شده بود که نسبت به آینده خیلی خوشبین شده بودم و مرتبا دست به خیالبافی درباره سالهای آینده می زدم. من خودم رو در 4 سال بعد، در چنین وضعیتی می دیدم:

 

خرداد سال 1384 در عالم خیال:

کنکور خیلی موفقی داشتم و در رشته هوافضای دانشگاه تهران قبول شده بودم. از همون روز اول دانشگاه با پریسا که زیباترین دانشجوی دانشگاه بود، ارتباط خوبی برقرار کرده بودم، پریسا مادری آمریکایی و پدری بغایت پولدار و ایرانی داشت، پدر پریسا، بیست عدد از آپارتمانهای خیابان فرشته را بنام پریسا کرده بود. اما این پول پریسا نبود که برای من مهم بود، مهم این بود که من و پریسا، بخصوص اون، یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودیم. اون دیوونه من بود، بدون من حتی نمی تونست یک ساعت زندگی کنه، من برای اون حکم اکسیژن را داشتم، مثل یک درخت، دی اکسیدهای او را گرفته و بهش تنفس می دادم. هر وقت منو می دید، دستپاچه می شد و منو به یک مکان خلوت می برد تا برام از اوضاع مملکتی بگه که بحمدالله پله های پیشرفت را چهار تا یکی بالا می رفت، شکم سیر، مرغ و پلو، شیر یارانه ای، موز و خیار و زردآلو، در جام جهانی تا نیمه نهایی بالا رفته بودیم. همه غرق در نور و شادی بودن، وضعیت اکران سینماها از بلبشو در آمده بود و همه معتقد بودند که باید بحال این سینما لبخند زد.

خرداد سال 1384 در عالم واقعیت:

تو دانشگاه قبول شدم، البته نه اون رشته ای که دوستش داشتم، ولی اونقدرها هم به تهران دور نبود، ریاضی محض در کرمان، عوضش همه از رشته ما استقبال می کردن، روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، 50 نفر بودیم گرچه در همون سال اول، 31 نفر انصراف داده بودند، 19 نفری که باقی مونده بودند همگی مذکر بودند و گردن کلفت، اوضاع زیاد هم بد نبود، جزء اینکه دانشگاه به ما خوابگاه نداده بود و عملا همگی کارتن خواب های حرفه ای شده بودیم. از تهران هم معمولا خبرای خوبی می رسید، جز اینکه خبر رسیده بود که یک پیکان با موتور پدرم تصادف کرده بود و فراری شده بود و پدرم با شونه شکسته گوشه خونه درد می کشید، منتظر بود تا شونه اش خود به خود جوش بخوره، دیگه همه چی امن و امون بود، البته دختر عمه ام که حدودا دوستش داشتم، هم شوهر کرده بود، در ضمن تونسته بودم کار هم پیدا کنم، روزهایی که دانشگاه نداشتم، توی یک فروشگاه کار می کردم، البته رئیس فروشگاه آدم گند دماغی بود اما کار تو فروشگاه این حُسن را برای کارکنانش داشت که بتونن دستمال کاغذی و پوشک را با ده درصد تخفیف بخرند، گاهی حتی به ما این فرصت داده می شد که به زندگی خودمون هم فکر کنیم، مثلا همانطور که با پدرام کف فروشگاه رو تی می کشیدیم درباره آینده احتمالی، خیالبافی می کردیم.

خرداد سال 1388 در عالم خیال:

نویسنده معروفی شده بودم، مهران مدیری برای نوشتن مرد هزار چهره به سراغ من اومده بود، هر چی به مهران می گفتم که شاید بد نباشه قسمت بیمارستان را بدیم پیمان قاسم خانی بنویسه، قبول نمی کرد، زل می زد به چشمهام و می گفت:" نه، خودت بنویس، .. من فقط و فقط به تو ایمان دارم"

اوضاع زندگی شخصیم هم عالی بود، مردم در خیابانها از فرط علاقه، یقه پیراهنم را جر می دادند، اما خوشبختانه همان مردم من را با یقه پاره هم دوست داشتند، باران گلی دوستی، که از بازیگران خوب سینما بود، نسبت به ازدواج با من اظهار تمایل کرده بود، اما مشکل این بود که شهناز افشار هم از من قول ازدواج گرفته بود، پیش خودم می گفتم حالا هر چی که خدا بخواد، توکل به خدا، امیدوارم با اونی ازدواج کنم که عاقبت به خیرتر بشم. مملکت که گل و بلبل شده بود، نمونه اش آخرین خبر اینکه قاچاق مواد مخدر به زیر صفر درصد، و سرانه بیمه تامین اجتماعی مردم به بالای 1000 درصد رسیده بود. تلویزیون در تیزرهای متعدد، مرتبا از مردم خواهش می کرد که برای برداشتن یارانه هاشون یه کم بجنبونن و اینقدر بی خیالی طی نکنن.

خرداد سال 1388 در عالم واقعیت:

فهمیده بودم که زندگی چهره زیبایی داره، البته در اون سال، اون روی سگشو به ما نشون داده بود. قیمت خونه ما حسابی بالا رفته بود و خوشحال بودیم، گرچه چند وقت بعد، خونه مون رو در اثر بدهی از دست دادیم و به دوران کارتن خوابی درود دوباره ای گفته بودم. البته اوضاع کشور اونقدرها هم بد نبود، ایران مقام اول اکثر جدولهای مهم دنیا، مثل طلاق، مصرف لوازم آرایشی، اقتصاد و اعتیاد  رو در اختیار گرفته بود. همه جا صلح و شادی بود و مردم بیشتر از همیشه شاد و سرزنده بودند و با هم قایم باشک و گرگم به هوا بازی می کردند.

 كتاب سینما، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 06:13 ب.ظ
چهارشنبه 3 خرداد 1391-06:07 ب.ظ



سردبیر محترم مجله که همیشه لطف خاصی به من داشته، برای محافظت هر چه بیشتر از گلو و حنجره ام، دوستانه بهم پیشنهاد داد که تا جایی که امکانش هست، کمتر حرف بزنم و بیشتر با ایما و اشاره با باقی همکاران ارتباط برقرار کنم. واقعا مرد نازنینیه، خلاصه منم قبول کردم و ایشون هم بدون هیچ درنگی، آقای پدرام ابراهیمی رو مسئول ترجمه افاضات من نمودند.  در ادامه می تونید 3 سکانس از این ماجرای خنگولانه رو بخونید: woody6

سکانس 1 . از سینما :

 پدرام : خوب بنال ببینم چی می خواستی بگی ..... 900 حرفه؟ .... 900 بخشه؟ .... 900 کلمه اس؟؟؟؟؟ .... چه خبره بابا، ول کن جون عمه ات، لابد درباره فساد در سینما دیگه، آره؟ .... فساد کجا بود .... چاق؟ ...... شکم گنده؟ ...... تپل؟ ... کپل؟ .... آها، خوب، ... زن جوون؟ با یه زن جوون؟ .... خوشگله طرف؟ .... مرلین مونروئه؟ ..... خواهر آنجلینا؟ ..... بابا،  ای ول، دمش گرم، نه؟ دمش سرد؟ این کپله فوتبالیسته؟ .... چه می کنه این کپله؟ ......  این ور و اون ور؟ .... بالا و پایین؟ .... رو یا زیر؟ ... بات یا تاپ؟ والا ما جرات نداشتیم جلوی بابامون پامونو دراز کنیم.... خوب، ..... کلمه بعدی مرده یا زنه؟ ...... جنسیت نداره؟ ....  بازی می کنن؟ خیلی قشنگ؟ ...... بازیگرن؟ ...... زنه بازیگره؟ ..... بازیگر نیست؟ ...... بازیگر میشه ؟ .......  چی می گی ؟ نمی فهمم، جون خاله ات درست بازی کن، اصلا پانتومیم بلدی؟ ...... مرد شکم گنده رو فهمیدم، بقیه اشو بگو، .... یه مرد قد دراز؟ ... قوی؟ ... لاغر اما قوی؟ ....  وزیر؟ .... سازمان؟ ..... سازمان اطلاعات؟ ..... ساواک؟ ....... گشتاپو؟ ...... مافیا؟..... پدرخوانده؟ ...... چی نیا؟ ........ محمدرضا؟ ........  محمدرضا چی چی نیا؟ .....  نمی فهمم چی می گی، پانتومیم هم بلد نیستی بازی کنی؟ ..... پس تو به چه دردی می خوری که مثل بختک افتادی به جون ما؟ ...... پول؟ .... بانک؟ ... بانک مرکزی؟ ..... بانک ملی؟ ..... اختلاس؟ ....  دستمزد؟ ..... اون مرد کپله و زن خوشگله تو بانک؟ ..... بانک نداره اصلا؟ ..... زیمبابوه؟ ..... آهان، تو پارک ؟ ..... تو خونه؟ ..... آپارتمان؟ ..... زمان ؟ مکان؟ .... فضا ؟ .....  قدرت؟.... سید؟ ....... نکنه گوزنها رو می گی؟ ..... نه؟ زرافه ها ؟ ..... میمونا؟ ..... حیوون هست یا نه؟ ..... هست؟ پسره یا مرد؟ ...... شوهره؟ .... شوهرت؟ ..... آهان، شهرت؟ .... چی می گی؟ ... از سینما ؟ ..... آها بوگو .... چی چی نیا چی کار داره با این مسائل؟ .... بیکاره؟ .... دنبال کاره؟ ..... کار داره؟ ..... 3000 تا کار داره؟ .... 3000 تا شغل ایجاد کرده؟ .... 3000 میلیارد شغل ایجاد کرده؟ ..... 3000 میلیارد شغل کم کرده؟ ...... آهان خوب بوگو، برو سراغ کلمه بعدی؟ .... چند تا دیگه مونده؟ 894 تا؟.... جون ننه ات کمترش کن ..... توانا؟ ..... هیکلی؟ ..... بر و بازو؟ .....  قادر؟ .... عباس قادری؟ ..... پارسال بهار؟ ...... فقط قادری؟ ..... آهان،  ایرج قادری؟ ... خوب؟ ..... سنگر کندن؟ ..... چال کردن؟ ..... گل گرفتن؟ ....  تدفین ؟ مگه تدفینش چش بود؟ ..... خیلی هم عالی بود، یکه یک، ... دوشواری؟ ... کدوم دوشواری؟ ...... به خدا نمی فهمم، جون مادربزرگت دوشواری نداشتیم..........  

خلاصه بر این منوال رسیدیم به شعر زیر :


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 1 خرداد 1391-06:05 ب.ظ



مهرداد نعیمی: یکی از اهالی خیلی دلسوز سینما نامه ای برای آقای سلحشیرین مرقوم کرده اند که خوشبختانه نسخه ای از همان نامه را به جهت ثبت در تاریخ مطبوعات برای ما نیز فوروارد کرده اند. امید داریم که نشر این نامه سرگشاده سبب عبرت سایرین شود و اسباب ترقی و پیشرفت سینما و تلویزیون را فراهم آورد، دمشون گرم:letter2

"سلام آقا فرج، امیدوارم که مزاحم فیلمنامه نوشتنتون نشده باشم، قبل از هر چیز، به قول جواد خیابانی، باید با صراحت بگم که باهاتون خیلی حال می کنم. یعنی یک سینماست و یک شما، براوو، دست مریزاد، خضوع و خشوع تپلت تو حلقم حاجی، یه دونه ای، خدایی خیلی می خوامت، از بقیه برادرا که آبی گرم نمی شه، ما اهالی دلسوز سینما فقط تو رو داریم. این فقط تویی که چند ساله بکوب حرفهای قشنگ می زنی، ما آبرو و حیثیت این سینما رو از تو داریم، این تو بودی که نسبت به هرگونه کانکت شدن با خواهر آنجل و همکارانش هشدار دادی، و وقتی گفتی هیچکی نفهمید چی گفتی، بقیه وقتی فهمیدن که دیگه کار از کار گذشته بود!

راستی حاجی چقدر حال کردم که اول سالی اون دو تا فیلم قبیح رو توقیف کردن، حالاست که اونای دیگه حساب کار دستشون میاد، حالاست که می فهمن آقا فرج کشکی و کتره ای حرفی نمی زنه، امسال سال خوبی می شه حاجی، سالی که نکوست از بهارش پیداست، اصلا کدوم پدر آمرزیده ای اینارو واسه اکران عید انتخاب کرده بود؟  موندم این فیلمهای سخیف چه طوری توی جشنواره جایزه هم گرفتن؟   باور کن جز شما، هیشکی نمی تونه این اوضاع نابهنجار رو بخوابونه و اعمال قانون کنه. آخه این چه بساطیه؟ شما کارت رو بکن با قدرت، من پشتتم حاجی، به این جوونای سوسول امروزی هم توجه نکن. والا اگه این جوونای فیس بوق  می فهمیدند که اگر پارسال اسکار و سزار بردن، از صدقه سر انحلال خانه سینما بود، و گر نه چرا قبلش از  این خبرا نبود؟ ها؟ امسال اگه زرنگ باشن، بفتا که هیچی، حتی می تونن اسکار رو بیارن ایران، تو همین تالار وحدت خودمون برگزار کنن، یه جو همت می خواد که فقط تو داری حاجی، راستی گفتم همت یاد مراسم بزرگداشت اصغر افتادم حاجی، خوب شد کنسل شد، مگه کوه کنده؟ اصلا این جایزه ها واسه ما مهم نیست، بزرگداشت می خواد چی کار؟  ماشاءالله چقدرم کم اشتهاست، هنوز چشمش به جایزه خانه سینما هم مونده، سیرمونی نداره، شنیدی که گفته پول مراسم بزرگداشتم رو  بدین به هنرمندای بیمار؟  حاجی باد این اصغرو یه کم خالی کن برادر، انگار قصد نداره دست از حاشیه سازی برداره، یه جایزه پیزوری باعث شده مردک رو پاک غرور برداره، شب عیدی تا اومده ایران رفته خونه شاپور قریب بهش گفته:" سینمای ایران رو شما کاشتید و اگر حالا برداشتی وجود داره مرهون زحمات شما بزرگوارانه.

ما با فیلمهای شما، به سینما علاقمند شدیم." حاجی الان وقتشه همین دیالوگ رو مستمسکی کنی و حال اصغر رو بگیری، این شاپور قریب همونیه که "ممل آمریکایی" و "رقاصه شهر" رو ساخته بوده، حواست هست؟ الان وقتشه حاجی، قربونت برم، نوکرتم، چرا گاهی تنبلی می کنی؟ یه کم قدر خودت رو بدون، مگه ما مثل تو چند تا تو دنیا داریم؟ دنیا چیه، کل کائنات دیگه مثل تو نداره، بعدشم حاجی، چرا بلیط سینما فقط هزار تومان رفت روش؟ چرا باید بلیط سینما اینقدر ارزون باشه که فیلمت 3 میلیون بفروشه فقط؟، اگه هر بلیط رو کرده بودید دونه ای صد میلیون، الان فیلمت تو رده میلیاردی ها بود، می زدی توی برجک این روستا نمکی تا بفهمه بصیرت کی بیشتره، تا بفهمه کی بیشتر از دفاع مقدس حالیشه، اما حالا که نشده، حیف که این جماعت برجستگی های اثرت رو درک نکردن، اصلا درستش هم همینه، اگه قرار باشه همه متوجه این برجستگی ها بشن که دیگه برجستگی نمی مونه! تو هم نمی خواد دپرس بشی حاجی، اصلا همه آدم های بزرگ توی دوران خودشون اون طور که باید و شاید شناخته نشدن. این شکستها چیزی از ارزشهای شما کم نمی کنه. برد و باخت که مهم نیست، مهم بازی جوانمردانه اس که شما خوب بلدی. این تازه اولین ترین فیلمت بود، به امید خدا فیلم بعدیت با حضور پر شور و میلیونی مردم، چنان صدا کنه که چشم اصغر آقا رو هم بترکونه. حالا این بحث ها رو ولش، خودت چطوری؟  دلم برات خیلی تنگ شده، خداییش تو دنیا یه دونه مرد باشه تویی، قربون اندامت برم، قربون جذابیتت برم، قربون چشمهای عسلیت برم، قربون روح بزرگت برم، قربون غیرتت برم، آخه نمی دونی چقدر دوستت دارم، خداییش یه سینماست و یه سلحشیرین، تو نبودی معلوم نبود چی به سر این مردم اومده بود، شک ندارم اگر تا حالا تو تهران زلزله نیومده از برکت امثال توئه حاجی، وگر نه این هنرپیشه ها رو ول کنی سینمای ما رو با هالیوود اشتباه می گیرن،

این مردم رو ول کنی اینجا رو می کنن لاس وگاس، دست همگی از دم یه تاس و یه آس، هاها، شعر گفتم، البته به شعرهای موشکافانه شما نمی رسه حاجی، هیشکی رو تو عمرم ندیدم مثل شما هر روز و هر دقیقه شعر بگه، مخلص کلام، آبی بیار و نفسی تازه کن حاجی، تو امید مایی، چشم مایی، خدا سایه ت رو از سر سینمای ایران کم نکنه حاجی، بوس بوس

 نوشته مهرداد نعیمی/ با تشکر از نسیم عرب امیری




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic