TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهزاد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

چهارشنبه 3 خرداد 1391-06:07 ب.ظ



سردبیر محترم مجله که همیشه لطف خاصی به من داشته، برای محافظت هر چه بیشتر از گلو و حنجره ام، دوستانه بهم پیشنهاد داد که تا جایی که امکانش هست، کمتر حرف بزنم و بیشتر با ایما و اشاره با باقی همکاران ارتباط برقرار کنم. واقعا مرد نازنینیه، خلاصه منم قبول کردم و ایشون هم بدون هیچ درنگی، آقای پدرام ابراهیمی رو مسئول ترجمه افاضات من نمودند.  در ادامه می تونید 3 سکانس از این ماجرای خنگولانه رو بخونید: woody6

سکانس 1 . از سینما :

 پدرام : خوب بنال ببینم چی می خواستی بگی ..... 900 حرفه؟ .... 900 بخشه؟ .... 900 کلمه اس؟؟؟؟؟ .... چه خبره بابا، ول کن جون عمه ات، لابد درباره فساد در سینما دیگه، آره؟ .... فساد کجا بود .... چاق؟ ...... شکم گنده؟ ...... تپل؟ ... کپل؟ .... آها، خوب، ... زن جوون؟ با یه زن جوون؟ .... خوشگله طرف؟ .... مرلین مونروئه؟ ..... خواهر آنجلینا؟ ..... بابا،  ای ول، دمش گرم، نه؟ دمش سرد؟ این کپله فوتبالیسته؟ .... چه می کنه این کپله؟ ......  این ور و اون ور؟ .... بالا و پایین؟ .... رو یا زیر؟ ... بات یا تاپ؟ والا ما جرات نداشتیم جلوی بابامون پامونو دراز کنیم.... خوب، ..... کلمه بعدی مرده یا زنه؟ ...... جنسیت نداره؟ ....  بازی می کنن؟ خیلی قشنگ؟ ...... بازیگرن؟ ...... زنه بازیگره؟ ..... بازیگر نیست؟ ...... بازیگر میشه ؟ .......  چی می گی ؟ نمی فهمم، جون خاله ات درست بازی کن، اصلا پانتومیم بلدی؟ ...... مرد شکم گنده رو فهمیدم، بقیه اشو بگو، .... یه مرد قد دراز؟ ... قوی؟ ... لاغر اما قوی؟ ....  وزیر؟ .... سازمان؟ ..... سازمان اطلاعات؟ ..... ساواک؟ ....... گشتاپو؟ ...... مافیا؟..... پدرخوانده؟ ...... چی نیا؟ ........ محمدرضا؟ ........  محمدرضا چی چی نیا؟ .....  نمی فهمم چی می گی، پانتومیم هم بلد نیستی بازی کنی؟ ..... پس تو به چه دردی می خوری که مثل بختک افتادی به جون ما؟ ...... پول؟ .... بانک؟ ... بانک مرکزی؟ ..... بانک ملی؟ ..... اختلاس؟ ....  دستمزد؟ ..... اون مرد کپله و زن خوشگله تو بانک؟ ..... بانک نداره اصلا؟ ..... زیمبابوه؟ ..... آهان، تو پارک ؟ ..... تو خونه؟ ..... آپارتمان؟ ..... زمان ؟ مکان؟ .... فضا ؟ .....  قدرت؟.... سید؟ ....... نکنه گوزنها رو می گی؟ ..... نه؟ زرافه ها ؟ ..... میمونا؟ ..... حیوون هست یا نه؟ ..... هست؟ پسره یا مرد؟ ...... شوهره؟ .... شوهرت؟ ..... آهان، شهرت؟ .... چی می گی؟ ... از سینما ؟ ..... آها بوگو .... چی چی نیا چی کار داره با این مسائل؟ .... بیکاره؟ .... دنبال کاره؟ ..... کار داره؟ ..... 3000 تا کار داره؟ .... 3000 تا شغل ایجاد کرده؟ .... 3000 میلیارد شغل ایجاد کرده؟ ..... 3000 میلیارد شغل کم کرده؟ ...... آهان خوب بوگو، برو سراغ کلمه بعدی؟ .... چند تا دیگه مونده؟ 894 تا؟.... جون ننه ات کمترش کن ..... توانا؟ ..... هیکلی؟ ..... بر و بازو؟ .....  قادر؟ .... عباس قادری؟ ..... پارسال بهار؟ ...... فقط قادری؟ ..... آهان،  ایرج قادری؟ ... خوب؟ ..... سنگر کندن؟ ..... چال کردن؟ ..... گل گرفتن؟ ....  تدفین ؟ مگه تدفینش چش بود؟ ..... خیلی هم عالی بود، یکه یک، ... دوشواری؟ ... کدوم دوشواری؟ ...... به خدا نمی فهمم، جون مادربزرگت دوشواری نداشتیم..........  

خلاصه بر این منوال رسیدیم به شعر زیر :


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 1 خرداد 1391-06:05 ب.ظ



مهرداد نعیمی: یکی از اهالی خیلی دلسوز سینما نامه ای برای آقای سلحشیرین مرقوم کرده اند که خوشبختانه نسخه ای از همان نامه را به جهت ثبت در تاریخ مطبوعات برای ما نیز فوروارد کرده اند. امید داریم که نشر این نامه سرگشاده سبب عبرت سایرین شود و اسباب ترقی و پیشرفت سینما و تلویزیون را فراهم آورد، دمشون گرم:letter2

"سلام آقا فرج، امیدوارم که مزاحم فیلمنامه نوشتنتون نشده باشم، قبل از هر چیز، به قول جواد خیابانی، باید با صراحت بگم که باهاتون خیلی حال می کنم. یعنی یک سینماست و یک شما، براوو، دست مریزاد، خضوع و خشوع تپلت تو حلقم حاجی، یه دونه ای، خدایی خیلی می خوامت، از بقیه برادرا که آبی گرم نمی شه، ما اهالی دلسوز سینما فقط تو رو داریم. این فقط تویی که چند ساله بکوب حرفهای قشنگ می زنی، ما آبرو و حیثیت این سینما رو از تو داریم، این تو بودی که نسبت به هرگونه کانکت شدن با خواهر آنجل و همکارانش هشدار دادی، و وقتی گفتی هیچکی نفهمید چی گفتی، بقیه وقتی فهمیدن که دیگه کار از کار گذشته بود!

راستی حاجی چقدر حال کردم که اول سالی اون دو تا فیلم قبیح رو توقیف کردن، حالاست که اونای دیگه حساب کار دستشون میاد، حالاست که می فهمن آقا فرج کشکی و کتره ای حرفی نمی زنه، امسال سال خوبی می شه حاجی، سالی که نکوست از بهارش پیداست، اصلا کدوم پدر آمرزیده ای اینارو واسه اکران عید انتخاب کرده بود؟  موندم این فیلمهای سخیف چه طوری توی جشنواره جایزه هم گرفتن؟   باور کن جز شما، هیشکی نمی تونه این اوضاع نابهنجار رو بخوابونه و اعمال قانون کنه. آخه این چه بساطیه؟ شما کارت رو بکن با قدرت، من پشتتم حاجی، به این جوونای سوسول امروزی هم توجه نکن. والا اگه این جوونای فیس بوق  می فهمیدند که اگر پارسال اسکار و سزار بردن، از صدقه سر انحلال خانه سینما بود، و گر نه چرا قبلش از  این خبرا نبود؟ ها؟ امسال اگه زرنگ باشن، بفتا که هیچی، حتی می تونن اسکار رو بیارن ایران، تو همین تالار وحدت خودمون برگزار کنن، یه جو همت می خواد که فقط تو داری حاجی، راستی گفتم همت یاد مراسم بزرگداشت اصغر افتادم حاجی، خوب شد کنسل شد، مگه کوه کنده؟ اصلا این جایزه ها واسه ما مهم نیست، بزرگداشت می خواد چی کار؟  ماشاءالله چقدرم کم اشتهاست، هنوز چشمش به جایزه خانه سینما هم مونده، سیرمونی نداره، شنیدی که گفته پول مراسم بزرگداشتم رو  بدین به هنرمندای بیمار؟  حاجی باد این اصغرو یه کم خالی کن برادر، انگار قصد نداره دست از حاشیه سازی برداره، یه جایزه پیزوری باعث شده مردک رو پاک غرور برداره، شب عیدی تا اومده ایران رفته خونه شاپور قریب بهش گفته:" سینمای ایران رو شما کاشتید و اگر حالا برداشتی وجود داره مرهون زحمات شما بزرگوارانه.

ما با فیلمهای شما، به سینما علاقمند شدیم." حاجی الان وقتشه همین دیالوگ رو مستمسکی کنی و حال اصغر رو بگیری، این شاپور قریب همونیه که "ممل آمریکایی" و "رقاصه شهر" رو ساخته بوده، حواست هست؟ الان وقتشه حاجی، قربونت برم، نوکرتم، چرا گاهی تنبلی می کنی؟ یه کم قدر خودت رو بدون، مگه ما مثل تو چند تا تو دنیا داریم؟ دنیا چیه، کل کائنات دیگه مثل تو نداره، بعدشم حاجی، چرا بلیط سینما فقط هزار تومان رفت روش؟ چرا باید بلیط سینما اینقدر ارزون باشه که فیلمت 3 میلیون بفروشه فقط؟، اگه هر بلیط رو کرده بودید دونه ای صد میلیون، الان فیلمت تو رده میلیاردی ها بود، می زدی توی برجک این روستا نمکی تا بفهمه بصیرت کی بیشتره، تا بفهمه کی بیشتر از دفاع مقدس حالیشه، اما حالا که نشده، حیف که این جماعت برجستگی های اثرت رو درک نکردن، اصلا درستش هم همینه، اگه قرار باشه همه متوجه این برجستگی ها بشن که دیگه برجستگی نمی مونه! تو هم نمی خواد دپرس بشی حاجی، اصلا همه آدم های بزرگ توی دوران خودشون اون طور که باید و شاید شناخته نشدن. این شکستها چیزی از ارزشهای شما کم نمی کنه. برد و باخت که مهم نیست، مهم بازی جوانمردانه اس که شما خوب بلدی. این تازه اولین ترین فیلمت بود، به امید خدا فیلم بعدیت با حضور پر شور و میلیونی مردم، چنان صدا کنه که چشم اصغر آقا رو هم بترکونه. حالا این بحث ها رو ولش، خودت چطوری؟  دلم برات خیلی تنگ شده، خداییش تو دنیا یه دونه مرد باشه تویی، قربون اندامت برم، قربون جذابیتت برم، قربون چشمهای عسلیت برم، قربون روح بزرگت برم، قربون غیرتت برم، آخه نمی دونی چقدر دوستت دارم، خداییش یه سینماست و یه سلحشیرین، تو نبودی معلوم نبود چی به سر این مردم اومده بود، شک ندارم اگر تا حالا تو تهران زلزله نیومده از برکت امثال توئه حاجی، وگر نه این هنرپیشه ها رو ول کنی سینمای ما رو با هالیوود اشتباه می گیرن،

این مردم رو ول کنی اینجا رو می کنن لاس وگاس، دست همگی از دم یه تاس و یه آس، هاها، شعر گفتم، البته به شعرهای موشکافانه شما نمی رسه حاجی، هیشکی رو تو عمرم ندیدم مثل شما هر روز و هر دقیقه شعر بگه، مخلص کلام، آبی بیار و نفسی تازه کن حاجی، تو امید مایی، چشم مایی، خدا سایه ت رو از سر سینمای ایران کم نکنه حاجی، بوس بوس

 نوشته مهرداد نعیمی/ با تشکر از نسیم عرب امیری




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391-08:27 ب.ظ



درباره فیلم "نارنجی پوش" ساخته داریوش مهرجویی

مهرداد نعیمی: فیلم "مهمان مامان" خیلی بهتر از "سنتوری" بود و "سنتوری" هم خیلی بهتر از "نارنجی پوش". اما این به آن معنا نیست که "نارنجی پوش" فیلم افتضاحی است. هر چه باشد با فیلمی خاص از استاد مهرجویی طرف هستیم که معانی فلسفی بسیاری در درون دارد. اگر حوصله فلسفه هم ندارید، می توانید دلتان را به یک حامد بهداد پر انرژی و دوست داشتنی خوش کنید. داستان نارنجی پوش درباره مردی به نام حامد آبان است که در اثر خواندن یک کتاب، متحول شده و شروع به پاکیزه کردن محیط اطرافش و در نتیجه، پاکیزه نمودن روحش می کند. یکی از ایراداتی که به فیلمهای جدید مهرجویی گرفته می شود این است که همه شخصیتهای فیلم به میزان زیادی مهربان و پاک هستند. همه همدیگر را دوست دارند، به هم کمک می کنند، به داد هم می رسند و به هم اهمیت می دهند. همه شخصیتها را می توان در یک رده طبقه بندی کرد، از شهردار و خبرنگار بگیرید تا معلم، قاضی دادگاه و سوپورها. این موضوع باعث ایجاد فاصله بین فیلم و دنیای واقعی می شود. همانطور که در فیلم "طهران تهران"، کسی چنین آدمهایی که مجانی و بدون منت بیایند و خانه اش را ترمیم کنند و بروند را در اطرافش نمی بیند، در این فیلم نیز با شخصیتهایی روبرو هستیم که همگی سالم و بی غل و غش هستند. ایراد دیگر فیلمنامه در این است که لیسانسه بودن یک سوپور هیاهوی عجیبی ایجاد می کند، همه روزنامه ها از او می نویسند، زندگیش لحظه به لحظه زیر ذره بین قرار می گیرد و این درحالیست که همه ما، تحصیل کرده های بسیاری را می شناسیم که برای تهیه مخارج زندگی یا دانشگاه، در رستورانها کار می کنند یا نظافتچی هستند.

وقتی در تیتراژ ابتدایی، مهرجویی را آنطور عصبی و در حال شماتت مردم دیدم، خوشحال شدم، شاید چون اعتقاد دارم که مهرجویی عصبانی فیلمهای بهتری می سازد تا مهرجویی مهربان فیلمهای "طهران تهران" و "آسمان محبوب". گرچه نارنجی پوش هم در ادامه همین دو فیلم قرار می گیرد و به قدرت آثار پیشین مهرجویی نیست. اما نباید فراموش کرد که فیلمهای مهرجویی از بعد فلسفی نیز قابل بحث هستند. به عقیده من، اگر در ایده نظافت، تمیزی و پاكی دقت کنیم، معانی عمیقی را می بینیم. حامد آبان از ابتدا اظهار می کند که انگیزه اش از این همه وسواس، رسیدن به باطن پاک و زیبا است، در واقع حركت قهرمان فیلم یك گذار فلسفی یا روانشناسی است و حامد سعی دارد به اصل خودش بازگردد، می خواهد از این كدری و كثافت و غباری كه رویش نشسته پاك بشود و انسان وقتی انسان می شود كه از آن خاصیت ناندرتالی عبور کند. اطرافیان که متوجه عمق مسئله نیستند، او را دیوانه و روانی می نامند. کیارستمی یکبار گفته بود:"برای ساختن فیلم، یا به یک شخصیت استثنائی نیاز داریم یا یک موقعیت و اتفاق استثنائی"، فیلمهای کیارستمی شخصیتهای ساده ای دارند ولی در عوض موقعیتهای ویژه ای دارند، اما در نارنجی پوش با یک شخصیت استثنائی روبرو هستیم. شخصیتی که با ما فرق دارد و طبیعی است که نتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم. با توجه به همین نکته، اهمیت حضور حامد بهداد درک می شود، بطوریکه معتقدم اگر کس دیگری به جای بهداد این نقش را بازی می کرد، فیلم بطور کامل به فنا می رفت. بهداد توانسته است با بازی چشمگیر و جذابش، تماشاگر را با فیلم همراه کرده و عجیب بودن شخصیت را کاهش دهد.  

بازی سایر بازیگران نیز مناسب است، فردوس کاویانی، میترا حجار، امید روحانی و اردشیر رستمی با وجود نقش کوتاهشان، کاملا به چشم می آیند. بازیگر نوجوان فیلم نیز بسیار عالی ایفای نقش نموده است. بهترین لحظات فیلم به مواردی برمی گردد که حامد بهداد صحنه را در دست می گیرد، سکانس آغازین فیلم که بهداد، گل آلود و لجن مال به خانه برگشته است، بسیار دوست داشتنی است. سکانس پیک نیک در پارک بسیار جذاب است، آنجا که بهداد از آشغال ریزی های خانواده به ستوه می آید و مجلسشان را بهم می ریزد. سکانس دادگاه خیلی خوب است، بخصوص دیالوگ بهداد که درباره بچه اش می گوید:«این بچه حق منه، مال منه، عشق منه» در کل معتقدم که دیدن فیلم نکات خوبی به تماشاگر اضافه می کند و مفید است.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ
شنبه 2 اردیبهشت 1391-12:23 ق.ظ



نامه هایی از پادگان  شماره 2 نوشته مهرداد نعیمی

6 . دوره آموزشی واقعا سخت گذشت، بخشی از این سختی به دلیل سخت گیری های شدید پادگان و بخشی دیگر به دلیل لجبازی های شدید خودم بود. کلا باورم نمی شد که این قدر آدم لجبازی باشم. تقریبا در تمام حرفها و کارهای اجباری که پیش می آمد مقاومت نشان می دادم. روز اول فکرشو هم نمی کردم که جزء شرترین سربازهای پادگان باشم و بیشتر از هر کس دیگه ای پست نگهبانی تنبیهی داشته باشم.  روز اولی که وارد پادگان شده بودیم، توی صف لوازم استحقاقی ایستاده بودیم و بازگشت بسیجی های کفایتی که نیازی به گذران دوران آموزشی نداشتند را می دیدیدیم. چشمام را بستم و رو به خدا گفتم:" خدا یه کاری کن چشمامو که باز می کنم دو ماه گذشته باشه و ما به خونه برگردیم" چشمام رو باز کردم اما هنوز توی همون صف ایستاده بودم. دوباره چشمام رو بستم و همون جمله رو تکرار کردم و این بار چشمام را مدت زمان طولانی تری بسته نگه داشتم اما فایده ای نداشت و همچنان در پادگان بودیم. وقتی برای بار سوم چشمام رو بستم، همونطور ایستاده خوابم برد و متاسفانه تا همین حالا همش فکر می کنم که هنوزم خوابم و احتمالا بزودی از خواب می پرم و می بینم هنوز توی روز اول سربازی اسیر شده ام.

7 . یکی از روزهای جالب و البته سخت سربازی 24 اسفند بود. رزم شبانه داشتیم و در طی این رزم، یک اسیر داده بودیم و چندین پیام رمزی را اشتباهی منتقل کرده بودیم. بعنوان مثال، پیام "همه خم شید" در طول ستون، ابتدا به "عمه جمشید" و سپس به کلمه ای بسیار زشت تر تغییر یافته بود. ساعت دوازده نیمه شب و درحالیکه خواب آلود و عصبی به خط شده بودیم، فرماندهان مشغول تهدید و خط و نشان کشیدن برای ما بودند.  قرار بر این شد که صبح روز بعد تا جایی که امکانش هست تنبیه شویم، این تنبیه ها از هفت صبح آغاز شد و بعد از ساعتها خمپاره، سینه خیز، خیز کوتاه، خیز بلند، پامرغی و پا شتری، بنظر می رسید که انتهایی برای این خشم وجود ندارد. سرانجام یکی از مربیان گفت:" تا زمانی که نگید مقصر اصلی کی بوده، این وضع ادامه خواهد داشت" ناگهان و بطور همزمان یاد فیلم اسپارتاکوس افتادیم و تک به تک دستان خود را بالا بردیم و گفتیم" منم، مقصر منم" در مدت زمان کوتاهی، همه سربازان از صف خارج شدند و خود را مقصر اصلی نامیدند. مربیان که از این اوضاع متعجب شده بودند، متوجه شدند که تنبیهشان از آستانه تحمل ما بیشتر بوده و ما را تبدیل به سربازان شورشی کرده اند، بنابراین پس از چند تنبیه مختصر، ما را به حال خود رها کردند. اما ما که تازه گرم شده بودیم تا آخر آنروز هیچ یک از دستورات فرماندهان را اجرا نکردیم.

8 . غروب جمعه 25 فروردین بود و طبق برنامه سین آموزشگاه، وقت شام بود اما خبری از شام نبود. فرمانده گروهان که سعی داشت در عین رعایت نظم، سربازان را سرگرم کند، از بچه ها خواست تا داوطلبها بیایند و برای بقیه آوازهای مجاز بخوانند. یکی از بچه ها شروع به خواندن ترانه سپیده دم کرد و هنوز چند بیتی نخوانده بود که فرمانده گفت:"اینکه جواد یساریه، قطعش کن"

ما تیزهوشی فرمانده را به پای آشنایی اش با جواد یساری گذاشتیم اما در ادامه متوجه شدیم که با آثار اکثر خواننده های لوس آنجلسی آشنایی دارد. خلاصه اینکه آن روز هیچ ترانه ای کامل اجرا نشد!

9 . برای آدمی مثل من که خیلی اهل فیلم باشد، زیاد پیش می آید که اوضاع سربازی را با فیلمی مشابهت بدهد. مثلا هر روز که از خواب بیدار می شدم یاد فیلم "روز موش خرما" می افتادم. دلیل این موضوع، تکراری بودن روزها بود. هر روز مثل روز قبل، با کمترین تفاوت. زمان کند می شود. به معنای واقعی در روزمرگی غرق می شوید. مانند بیل موری دست و پا می زنید و تلاش می کنید که از این روزمرگی فرار کنید.

چند روزی هم یاد فیلم "رهایی از شاوشنگ" افتاده بودم و به گوشه های مختلف پادگان می رفتم و راه های فرار از پادگان را ارزیابی می کردم. تنها راهی که می شد پیدا کرد همان کندن تونل بود. اما کندن این تونل قطعا بیشتر از خود سربازی طول می کشید!

فیلم دیگری که خیلی نمود علنی داشت، آزمایش(2010) بود. از آنجا که ارشدها و دژبان ها از بین بچه ها انتخاب می شوند، خیلی زود جوگیر شده و از قدرتی که دارند سوء استفاده کرده و حتی بیشتر از فرماندهان، زور می گویند. اکثر آدمهایی که برای ارشدی داوطلب می شوند، قدرت طلب و دیکتاتور هستند و نیمچه قدرتی که برای آنها فراهم می شود از آنها آدمهایی جوگیر و غیرقابل تحمل می سازد، دقیقا مشابه فیلم "آزمایش"، آنجا که زندان بان ها از میان خود کارجویان انتخاب شده و شروع به زورگویی به دوستانشان می کنند.

چند بار هم یاد فیلم بازداشتگاه شماره 17 افتادم. کلا از این نمونه ها بسیار است. به نظر من سوژه های بسیاری در عالم سینما وجود دارد که از دوران سربازی الهام گرفته شده است.

10 . در دوران سربازی، قدرت حافظه به شدت کاهش می یابد، حتی ممکن است رمز کارت بانک یا ایمیلتان را هم فراموش کنید. در عوض تخیل قوی تر می شود. تقریبا هر شب خوابهای آشفته می بینید، در همان چهار، پنج ساعتی که فرصت خواب دارید، آنقدر خوابهای بی ربط و مغشوش می بینید که زمان بیداری فرا می رسد. دوستان و حتی فک و فامیل از یاد می روند. احساس می کنید که سالهاست که اسیر هستید. در بهترین آب و هوا هم نمی توانید از فضا لذت ببرید. پادگان دقیقا مثل یک جزیره می ماند که ارتباطش با کل دنیا قطع شده، سختی های روحی خیلی بیشتر از سختی های جسمی است. گاهی احساس می کنید که عده ای آدم عقده ای مسئول شده اند تا هرگونه آرامش و آسایش را از شما بگیرند. در هیچ چیز آزادی ندارید، از ساده ترین چیزها مثل اصلاح سر و صورت، خواندن و نوشتن، توالت و حمام، انتخاب لباس و زمان خواب و بیداری بگیرید تا محدودیت در ارتباط تلفنی و نبود حریم شخصی. دوره سربازی نمونه کامل هدر کردن عمر و زمان است. حتی بیکارترین و علاف ترین آدمها هم پس از طی دوره به خود نهیب می زنند که چندین ماه از عمر حروم شد بدون هیچ خاصیتی. کل نکات مثبت را می شد در یک روز یاد گرفت. اما واقعیت این است که همه این سختی ها در برابر مشکلات زندگی، بیماری و بی پولی ناچیز و غیر قابل قیاس است. وقتی به سختی های زندگی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که نباید روی مشکلات دوره سربازی مانور داد.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :47
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات