TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب بهزاد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 1 اردیبهشت 1391-12:17 ق.ظ



گشتی در دنیای هنر، بخصوص موسیقی، آدم را سر کیف می آورد. به آدم همان شوق زایدالوصفی دست می دهد که مادربزرگها برای شرکت در مراسمات ختم دارند. در اینجا فقط به چند مورد از اظهار نظرهای خواننده ها در یک ماه گذشته اشاره داریم:

بنیامین، عاشق ترانه های رپ و خالق شاهکارهایی در پاپ، درباره متن ترانه های آثارش گفت:"من همیشه از عشق واقعی و عرفانی گفته ام، عشقی پاک با ظرفیت معنوی، اساسا دغدغه من عشق است"
بنیامین که یکبار رو به آنور آبی ها گفته بود، حالا دور دور ماست، عشقهای اینترنتی ایرانیها را محکوم کرده وعشق واقعی را در فیلمهای رمانتیک دهه 30 هالیوود می داند. در همین راستا نظر شما را به متن یکی از این ترانه های او(ترانه رادیو) جلب می کنم: "گل و گریه حالاحالاها، زل زدن به حالاحالاها، این تویی که حالا حالاها، حالا حالاها، حالا حالاها، حالا حالاها، دیگه اینکه حالا حالاها، حالا حالا ها، حالا حالاها"
والا، با این نوناشون، یعنی ترانه هاشون، آدم دچار یاس فلسفی میشه، ای کاش فقط همین یکی بود، فرزاد فرزین که در یک فرصت پنج دقیقه ای، با یانی ساعتها گل گفته بود و گل هم شنفته بود، بکوب تمام تلاشش را روی آن گذاشته که اولین حرف نام آلبوم هایش با "ش" آغاز شود (شوک، شراره، شانس، شلیک و ...)، به همین دلیل نتوانسته همانند بنیامین در محتوای ترانه هایش دقت داشته باشد، اما خبر خوش آنکه جدیدا مدعی شده که بالاخره به آن حد از پختگی رسیده است که آدمهای بالای 25 سال نیز شنونده آثارش باشند. اگر شما نسبت به این حرف او شک دارید، فقط کافیست به خانه همسایه تان بروید و کلیپ ماهواره ای جدید او را تماشا کنید.
نیما مسیحا نیز که هر بار به تلویزیون می آید، بنا بر درخواست های خودجوش مردمی، فقط ترانه محبوب "ستاره زد" را لب می زند، در یک مصاحبه، با خضوع و خشوعی تپل، چنین گفت:"ترانه های من پر از درد است" من که تصور کردم "فرهاد مهراد" جدیدی پا به عرصه موسیقی گذاشته، شروع به سرچ کردم، اما با یک فیلم عروسی روبرو شدم که پاک حواسم را پرت کرد و اصلا نزدیک بود که از حال و هوای موسیقی بیرون بیام.
محسن چاوشی برای چندمین سال پیاپی به مخاطبانش قول داد که به زودی کنسرت خواهد داشت. این کنسرت زیبا و هیجان انگیز که موفق شد همه هواداران او را به وجد بیاورد و تمامی شایعات مبنی بر افکت های صوتی صدایش را با شکست روبرو کند، متاسفانه هنوز برگزار نشده است و اگر به قول بنیامین حالاحالاها هم ازش خبری نبود جای نگرانی ندارد. چون من محسن چاوشی و ترانه هایش را دوست دارم و در مورد او دستم به تخریب مذبوحانه نمی رود.
داریوش اقبالی در مصاحبه ای که هفته گذشته ..... نه؟ .... نگم؟ ...... داریوش ممنوعه؟ ..... پس چرا این همه ایرانی عاشقشن؟ عکسش همه جا هست ها ..... کسی نیست نشناستش ..... تو فیس بوک نزدیک یک میلیون لایک داره ها ....... در 45 سال متوالی 40 آلبوم زیبا داره ها .... نگم؟ ..... می خواستم تخریب مذبوحانه کنم، نه؟ ... تخریب هم نکنم؟ ...... اوکی بی خیال.
رضا صادقی بالاخره آبی پوشید، خوب به من چه؟ آیا تا حالا واسه کسی تو دنیا مهم بوده که مهرداد نعیمی چه رنگی می پوشه؟ .... پس این که هیچی .... رضا صادقی دوست ندارد دوباره بازیگری را تجربه کند .... از خداشم باشه ..... کلی هم باید حال کنه با بازیگری ...... نقش اول فیلم رو دادن بازی کرده حالا میگه در برابر موسیقی، به بازیگری هیچ علاقه ای نداره، گفته بازیگر بودن من عین اینه که فروتن بیاد ترانه بخونه، والا فروتن چند سال پیش این کارو کرد، خیلی هم خوب انجام داد. الانم که رادان همین کارو کرده..... رضا صادقی در قسمتی دیگر گفت من برای خیلی ها مثل چاه نفت بودم، آمدند از شهرتم سوء استفاده کردند و حالش را بردند. رضا جان فقط می تونم با خشونت تمام اعلام کنم که واقعا یه سری خیلی بی ادبن. در مورد فیلم بی خداحافظی هم میشه گفت در کل زندگی رضا صادقی به شخصه واقعا جالب نیست، زندگی آن آدمی كه شما صدایش را گوش می‌دهید جالب است و این‌كه اصلا چه اتفاقی افتاد كه شما الان صدای یک جوان شهرستانی فقیر را گوش می‌دهید و دوست دارید؟
اینکه محمدرضا گلزار اهل موسیقی حساب می شه یا نه رو نمی دونم، اینکه تو گروه دارکوب دقیقا چی کار می کنه رو نمی دونم، اینکه خوب بلده گیتار بزنه یا نه رو نمی دونم، اینکه ایرج قادری چی توی گلزار که گیتاریست آرین بود، دید که انتخابش کرد رو نمی دونم. فقط می دونم که گلزار چند سالی است قسم خورده، تیپ و چهره کم نظیرش رو فقط در فیلمهای معناگرا و فلسفی به نمایش بگذاره، واقعا هر فیلمی که بازی می کنه، اون فیلم میشه جزء شاهکارهای سینمای ایران. مثلا اگه یکی 40 سال دیگه از سینمای الان یادی کنه و فیلمهای مهمش رو بنویسه می بینه جلل خالق، اینکه شد همش گلزار... مثل الان که تو فیلمهای مهم قبل از انقلاب، همش بهروز وثوقی وجود داره ها، دقیقا مثل همون، هر نقشی که گلزار در این سینما بازی کرده با نقش قبلی فرسنگ ها فاصله داشته، گاهی اوقات شده که 30 یا 50 دقیقه از فیلم گذشته و من نتونستم گلزار رو در این نقش جدید و زیر اون همه گریم تشخیص بدم. در زمینه افزودن کمی از شخصیت واقعی خودش به نقش، بسیار حساسه. اگه براش فیلمنامه ای فرستاده بشه که در مورد شخصیت واقعی گلزار باشه، یا حتی در مورد یه بازیگر یا یه آدم مشهور، محاله قبول کنه، نمونه بارز این حساسیت را در فیلم های "توفیق اجباری"، "مجنون لیلی"، "کلاغ پر" و "در امتداد شهر" دیدیم که بخصوص این آخری فروش خارق العاده ای هم داشت. نقش دیگه ای که اصلا قبول نمی کنه نقش کلاه بردار حرفه ایه، مثلا امکان نداره ببینید که گلزار فیلمهایی مثل کما، شیش و بش، دو خواهر یا سریالی مثل ساخت ایران رو بازی کرده. در ضمن گلزار عاشق بازی در نقش های مکمل و کوتاهه، مخلص کلام کیفیت نقش براش مهمه نه کمیت نقش. بعد از همه این موفقیتهای طلایی، امید می ره که تهیه کنندگان، کمی به دستمزد بخور و نمیر این هنرمند ارزنده، بیفزایند و ملت ایران را از نگرانی خارج کنند. گلزار در کمتر از ده سال تونسته معنایی دیگه به هنر بازیگری داده و قلب تمامی ایرانیان(هم مرد و هم زن) رو تسخیر کنه. خوشبختانه خبرها حاکی از اونه که گلزار قراره به همین روند زیبا ادامه بده و چند فیلم و سریال دیگه رو بزودی راهی پرده های سینما و نمایش خانگی بکنه. مردم ایران که این سالها، بشدت شرمنده او شدن، هر روز و هر شب به او می بالند. گلزار که هیچ وقت، توانایی های خود رو دسته کم نگرفته(گاهی دست زیاد هم گرفته)، رو به کارگردانان و تهیه کننده های ایرانی گفته:"تماشاچی میاد سینما منو ببینه، همه عاشق منن، من روی پرده سینما، همچنان می درخشم" راستی کیا فیلم اسکاری آرتیست(2011) رو دیدن؟ جدا از اون سکانسی که نظر جورج والنتین برای اولین بار به صدا جلب می شه و حالا هر صدای ناچیزی براش عذاب آوره، که عالی بود، کلیت داستان فیلم هم برای هر هنرمندی(چه سینما و چه موسیقی) عبرت آموز و جذابه، یکی از دلایلی که آکادمی اسکار، جایزه رو به این فیلم داد شرمساری بود. فکر کنم همگی از بلایی که اون روزها سر سینمای صامت و هنرمندانش آوردن خجالت می کشیدن و حالا کار این کارگردان واقعا شایسته تقدیر بود.




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:15 ب.ظ
چهارشنبه 30 فروردین 1391-12:21 ق.ظ



نامه هایی از پادگان شماره 1 نوشته مهرداد نعیمی

اولین روزی که وارد پادگان شدیم جزء سخت ترین و بدترین لحظات عمرم بود. اتوبوس ساعت 4 صبح به پادگانی روی دامنه کوه بینالود رسید. دمای هوا 16 درجه زیر صفر بود. جوری می لرزیدم که به هیچ شکلی نمی توانستم خودم را ثابت نگه دارم. در تاریکی محض همه را به خط کردند و فرایندهای توجیهی شروع شد، ساعتها گذشت و ما همین طور ایستاده بودیم. بعد صف بازی آغاز شد، از صف لباس به صف پوتین، از صف ساک به صف لوازم جنگی، از صف استحقاقی به صف توالت. اما اینها انگیزه من برای نوشتن این متن نیست. در اینجا می خواهم از سکانس/ پلانهای جذابی که در پادگان دیدم بنویسم.

 

1 .. فرمانده گروهان دقیقا بعد از صحبت درباره درجه افتخاری(که ارتشی ها بعد از شهادت می گیرند و مثلا از سرلشگر می شوند سپهبد) تاکید کرد که ما سربازان آموزشی مادون ترین آدمهای پادگان هستیم و باید به سربازان صفر هم احترام نظامی بگذاریم. به ذهنم رسید که اگر الان یک موشک بخورد وسط پادگان و ما شهید بشویم، نهایتا با یک درجه افتخاری، می شیم سرباز صفرم. واقعا که چه آبرو ریزیه خنده داری: شهید سرباز صفرم مهرداد نعیمی

2 . همه به حالت خبردار ایستاده بودیم، کسی حق هیچ حرکتی نداشت و جناب سرگرد برایمان صحبت می کرد: "برای یک زندگی درست، نیاز به مغز، رفلکس، درک، آی کیو، هوش، دانش و علم، شعور و فهم، فرهنگ و ایمان و یه عالمه فعالیتهای مثبت بدنی و ذهنی هست. اما بحمدالله خدا رو شاکریم که شماها بدون داشتن هیچ یک از اینها، نه تنها به زندگیتون ادامه می دید بلکه انگار موفق هم هستید، همتون فوق لیسانس دارید دیگه؟ ..... واقعا جای شکر داره."

جناب سرگرد در قسمت دیگه ای از صحبتهاشون گفتن:" در رویا هر نوع خواسته ای امکان پذیره، مثلا توی خواب می بینید که با جسیکا سیمپسون روی یه تخت نشستید و دارید درد و دل می کنید، اما رویا که داشته باشید، فقط با امید و ایمان می تونید به رویا برسید، منظورم ایجاد مربع یا مثلث عشقی نیستا، اون که مورد منکراتی داره، رویای سعادت، ایمان به خدا و امید به موفقیت، عشق هم لازمه تا همه چیز زیباتر بشه، هیچ وقت از لبخند غافل نشید تا همه لحظاتتون پر از عشق و امید و رویا بشه......"

آروم به کناریم گفتم:"پس نتیجه اینکه مسواک و خمیردندان مهمترین ابزار زندگی هستن"

دوستم گفت:"خمیردندان پونه، هیچ جایی از بدن رو نمی سوزونه"

قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنیم، جفتمون رو از صف بیرون کردن و 50 تا بشین پاشو رفتیم.

3 . این یکی تصویریه و نوشتنش سخته اما حیفم می یاد از تنها لحظه سربازی که واقعا دوست داشتیم حرفی نزنم. در هنگام تمرین رژه، در حین درجا زدن حرکت عقبگرد را با علاقه انجام می دادیم. هنگام این حرکت باید تا هشت می شمردیم. شمارش ابتدا جدی بود اما پس از چند بار تمرین، حالت ریتمیک پیدا کرد و همه گروهان بطور هماهنگ عددهای 3 و 7 را کش می دادند و عددهای 4 و 8 را داد می زدند. بعد از یک ساعت تمرین، ریتم و نظم جالبی پیدا کرده بودیم و سرگرمی جذابی شده بود. بخصوص که صدای طبل و دهل هم ما را همراهی می کردند. برای مایی که حدود یک ماه هیچ موسیقی و ترانه ای نشنیده بودیم، صدای طبل و دهل حکم مایکل جکسون و مدونا را داشتند. متاسفانه در نهایت حرکات موزون ما با واکنش فرمانده گردان روبرو شده و متوقف شد.

4 . معمولا اگر حضور پی در پی در پادگان از بیست روز بگذرد، کافور یا پودر لیمو کم اثر شده و بحث های ج ن س ی آغاز می شود. یهو می بینی هر کی هر چی می گه یه ورش اصطلاح ج ن س ی داره، مثلا یکی می گفت:"شباهت روابط ج ن س ی و سوپرمارکت اینه که مردها نمی تونن هر دو رو برای بیشتر از 5 دقیقه تحمل بیارن"

یکی دیگه می گفت:"صدای تخت ها این قدر زیاده که روت نمی شه این ور و اون ور بشی"

یکی دیگه می گفت:"من برای ازدواج یه خانوم معلم رو به یک خانوم دکتر ترجیح می دم، معلم همیشه می گه"تکرارش کن، روزی پنج بار" اما خانم دکتر می گه"خوب دیگه، حالا نفر بعدی"

کم کم بچه ها شروع به اسم گذاری روی هم می کردن، اسم هایی مثل:"طاقچه، زیبای خفته، خر شرک، خالجوش، هات، همستر، اسنایپر، ملوس، محترم، آماندا کوکس، پاملا اندرسون، زردمبو، دختر شایسته، نیش نیش، حیف نان و ....

هر روز به تعداد کسانی که قبل از اذان صبح برای غسل بیدار می شدند اضافه می شد و همه خوشحال بودیم که روز مرخصی نزدیکه!!!

5 . بازی پرسپولیس و مس بود و همراه دویست نفر دیگر، جلوی تنها تلویزیون گروهان چمباتمه زده بودم. فرمانده دسته که به شدت استقلالی بود، خیال نداشت که سربازان پرسپولیسی رو به حال خود رها کنه تا راحت به تماشای فوتبال بپردازیم. او سربازان رو تهدید کرده بود که با هر صدایی که ایجاد شود، 5 شماره از صدای تلویزیون کم می شود و هر وقت، صدای تلویزیون کاملا قطع شود، با سر و صدای بعدی، تلویزیون خاموش خواهد شد. سربازان جرات جیک زدن هم نداشتند. نتیجه اینکه هر وقت علی کریمی دریبل می زد یا موقعیت حمله ای پیش می آمد، یکی از سربازان جوگیر می شد و صدای تلویزیون کم و کمتر می شد. اواسط بازی بود که صدای تلویزیون به کمترین حد خود رسید. پرسپولیس چند بار تا مرز دروازه رفت اما صدایی از بچه ها درنیامد. همه با چنگ و دندان سعی در حفظ تلویزیون داشتند. تا اینکه پنالتی به سود پرسپولیس اعلام شد و همه سوت زدند و تلویزیون پیش از زدن ضربه پنالتی خاموش شد. اما فرمانده دسته که هم برای نتیجه کنجکاو بود و هم از این بازی خوشش آمده بود، با طرح این بهانه که اگر پنالتی گل شده باشد، به شما آوانس داده و 5 شماره صدا زیاد می شود، تلویزیون را دوباره روشن کرد. بازی فرمانده با سربازان تا انتهای بازی ادامه داشت.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 13 فروردین 1391-12:18 ق.ظ



پرده برداری از رازهای موفقیت/ نوشته پدرام ابراهیمی و مهرداد نعیمی
شما کارکنان فهیم، فکور، فرهیخته و فرهنگی ایرانی حتما شنیده اید که عده ای وجود دارند که لیوانهای خالی را نیمه پر می بینند، و یا ادعا می کنند که در فرهنگ لغاتشان، کلمه ای به نام شکست وجود ندارد. و یا حتما برای شما هم پیش آمده که افرادی را در همین شرکت خودمان ببینید که وقت خود را با مسائلی کلیشه ای همچون آموزش، تخصص، برنامه ریزی و تکنولوژی درگیر کرده اند، چه بسا به آنها حسادت هم برده باشید، با خواندن و رعایت موارد زیر، از این احساسات کور معلوم الحال که ساخته و پرداخته غربی ها هستند، خلاص خواهید شد:


1 . هرگز توانایی های خود را دست کم نگیرید، این وظیفه رئیس شما است نه خود شما.
2 . هیچ وقت به دلیل ترس از بیکاری، بی خیال وظیفه های مهمتان نشوید، بیکاری آنقدر هم شغل بدی نیست، فقط حقوق کمی دارد، در عوض مرخصی زیادی داشته و نسبتا آسوده خاطر هستید، رئیسی هم وجود ندارد که مرتبا به شما سرکوفت بزند.
3 . اگر دّدی پولدار ندارید، کاملا بی خیال نکته قبل شده، آنرا هذیان فرض کرده و به ادامه مطلب توجه بفرمایید.
4 . از خرج کردن پول نترسید، بهتر است پولهایتان را با این فرض که فردایی وجود ندارد خرج کنید تا اینکه امشبتان را با فرض نبود هیچ پولی بگذرانید، بعبارت دیگر، ترجیح بدهید پول را خرج کرده و به بدهی هایتان فکر کنید تا اینکه بدهی هایتان را بدهید و به پولهایتان فکر کنید.
5 . اگر به اهدافتان نرسیدید، به خودتان تبریک بگویید، جابجایی شکست با پیروزی که کاری ندارد، کافی است قیافه یک آدم موفق را به خود بگیرید، نرسیدن به اهداف نشانه این است که اهداف کوچک و راحتی برای خود انتخاب نکرده بودید و این چیزی است که شایسته شما ایرانی هاست.
6 . از دودلی نترسید، شک و تردید کلید انعطاف پذیری و انعطاف پذیری کلید حرکات موزون و حرکات موزون هم کلید باغی از باغهای جهنم است.
7 . اگر از شغل خود راضی نیستید، خود را با 3 گره به ریل قطار ببندید، اگر از شغلتان راضی هستید بدانید که دروغگو دشمن خداست!
8 . اگر در کاری موفق نبودید، مشکلی نیست، گلدکوئست برای همین وقتهاست دیگر، اگر در آن هم موفق نبودید، آخرین راه حل شما پرداختن به حرفه مدیریت است.
9 . اگر تعداد پشه ها در شرکت زیادند، جای غصه ندارد، از نظر آنها هم آدمها زیادند، این به آن در، در عوض سعی کنید مثل آقای رمضانپور در
بالاتر بردن سرعت عکس العمل از آنها استفاده کنید. در ضمن فراموش نکنید که آن پشه محترم، شاید در شرکت نسبت به شما پیشکسوت باشد!
10 . موفقیت خیلی هم آش دهان سوزی نیست، وقتی شما به موفقیت برسید، این چیزها به سراغ شما می آیند: شهرت کاذب، دشمنان بیشتر، زمان کاری بیشتر، دوستتان دو رو، جو گیری و غرور، مواد مخدر، طلاق و خیانت، قلدری و رئیس بازی، افسردگی، مدیتیشن و شاید هم خودکشی و صد البته آنجلینا جولی. اصلا شما در سریالها، کدام آدم پولدار موفقی را دیده اید که معتاد، خائن و یا یک سرطانی دم مرگ نباشد؟
11 . در موفقیت هیچ رازی وجود ندارد، اگر شما توانستید یک مرد موفق پیدا کنید، مثلا یکی از همین دانشمندان جوان هسته ای خودمان، خود او همه چیز را برایتان تعریف خواهد کرد، با جزئیات کامل. فقط کافیست بپرسید که راز موفقیت شما چیست. سیر تا پیاز ماجرا را روی دایره خواهد ریخت.
12 . از اینکه اواسط ماه، حقوق خود را دریافت می کنید، ناراحت نشوید، این مهمترین خدمت روساست برای آنکه پول شما تا آخر ماه کفاف دهد. پیوسته از این موضوع خوشحال باشید که این شرکت، برخلاف بسیاری از دیگر شرکتها، یک دستگاه مبتکرانه برای دستیابی به سود فردی، بدون مسئولیت فردی نیست.
13 . از قانون نترسید، از کنترل نامحسوس بترسید! هر کاری که تعداد زیادی از شما انجام دهند، تبدیل به قانون خواهد شد، مثل قانون اجابت مزاج، قانون جر زنی در صف، قانون رد شدن از چراغ قرمز، قانون سواری دهی یا رشوه، قانون تلف کردن وقت در دنیای مجازی، قانون مسخره کردن همکاران و خندیدن به هم، قانون انتقاد از وضع ناهار، قانون خروج از شرکت راس ساعت 4
14 . محدودیت بودجه بد نیست، از مهمترین فواید بودجه و یا پول تنخواه این است که برای هزارمین بار به شما می فهماند که محدودیت ها باعث پیشرفت می شود، بودجه عاملی است که به شما می فهماند چه چیزهایی هستند که نیاز ضروری دارید اما غیر قابل خرش(خریدنش) هستند و برایشان پول کافی وجود ندارد. بهترین پیشنهاد، تصویب بودجه هر سال در میانه های سال آینده اش است.
15 . اگر مجبور هستید وقت ناهار را در آبدارخانه بگذرانید و دیگر همکاران را تحمل کنید، خم به ابرو نیاورید، در هنگام ناهار نخندید، ماستتان را بخورید، فشار کاری را بگذارید برای بعد از ناهار، از این نگران نباشید که دیگران، شما را نمی فهمند، از این بترسید که شما دیگران را نفهمید، سعی کنید در موارد کاری، پیچیده و خلاصه صحبت کنید تا بقیه بفهمند که شما در شرکت نقش مهمی دارید، مثلا به جای جمله "مته برای حفاری بمنظور استخراج نفت" بگوید اویل دریل.
تبصره: در هنگام نهار، بهتر است نهار میل کنید.
16 . از محدودیت در مرخصی ساعتی و روزانه هراسی نداشته باشید، آمار نشان می دهد که اکثر کسانی که مرخصی می گیرند، بعدا پشیمان می شوند و آرزو می کنند که کاش به شرکت رفته بودند و پول در می آوردند، در ضمن، هرچه گرفتن مرخصی سخت تر باشد بهتر است، حضور در پروسه دریافت مرخصی از شیرین ترین لحظات روزانه شماست.




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:16 ب.ظ
یکشنبه 13 فروردین 1391-12:15 ق.ظ



مهرداد نعیمی: من اوایل پائیز سال 2010 ( اواخر سپتامبر) به کانادا رفتم، روزی که به مونترآل رسیدم، هوا بسیار سرد بود. مونترال در جنوب شرقی کانادا قرار دارد و معروف است به نزدیک ترین و شبیه ترین شهر به نیویورک. فرودگاه مونترآل، کهنه و عجیب، با کاشی های رنگ پریده و دیوارهای کثیف و قدیمی بود.
برخلاف فرودگاه کیپ تاون یا ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی که بسیار شیک و مجهز است. فضای بی روح و نسبتا خالی از سکنه خارج از فرودگاه، مرا به یاد جاده مخصوص کرج خودمان انداخت! فرودگاه بیست کیلومتر با شهر فاصله داشت و اتوبان پر از چاله و دست انداز بود، راننده ون توضیح می داد که سرمای بیست درجه زیر صفر شهر باعث این همه چاله شده است و شهرداری آن قدر پول ندارد که هر ماه خیابانها را دوباره آسفالت کند. گرچه راننده تاکسی سیاه پوستی که فوق لیسانس اقتصاد هم داشت، نیویورک را مثال می زد و می گفت، زمستانهای نیویورک همین قدر سرد است ولی خیابانهایش استاندارد و صاف است.  


باوجودیکه مونترال شهری دوزبانه است، همه اصرار عجیبی دارند که فرانسوی حرف بزنند. از تابلوی مغازه ها بگیرید تا صحبت فروشنده ها، نام اکثر خیابانها هم فرانسوی است. اگر اصلا فرانسه ندانید، کارتان زار است. با وجودیکه بیشتر جمعیت مونترآل فرانسوی هستند اما جالب اینست که هیچ کسی به اندازه فرانسوی ها آنها را مسخره نمی کند. گویا لهجه فرانسوی های مونترآل مشابه روستائی های دویست سال پیش فرانسه بوده و این موضوع آنها را تبدیل به جوک کرده است.
ایرانی های مونترآل :
مونترآل حدود 200 هزار ایرانی دارد که بصورت قانونی در کانادا هستند. جمعیت واقعی ایرانی حدود 1.5 برابر این مقدار است. نکته جالب اینکه، اکثر ایرانی هایی که ما ملاقات کردیم خودشون رو کانادایی می دونستن. کانادایی های فرانسوی الاصل دل خوشی از اقلیت های خارجی ندارند، گویا چند سال پیش، رفراندومی برگذار شد که در آن، اقلیت ها به جدایی ایالت کبک از کانادا رای مثبت ندادند و سر این موضوع، فرانسوی الاصل ها هنوز هم ناراحت هستند. بازار بزرگ مونترآل که مرکز شهر قرار دارد، حتی یک مغازه ایرانی هم ندارد، اگر دنبال جنس ایرانی هستید، باید حتما سری به فروشگاه بزرگ برادران اخوان بزنید. در این فروشگاه، هر جور مواد غذایی، فرهنگی، هنری و تجاری ایرانی که بخواهید، پیدا می شود. از تنبک و تار گرفته تا رب انار! فروشگاهی  به مساحت 500 متر مربع و ارتفاع 430 سانت، با دیواره های سبز و سرخ و نارنجی، با طعم زیتون و انار و با بوی خورشت قیمه و با صدای تنبک و تار. انتهای فروشگاه هم مردی حضور دارد که داروهای سنتی ایرانی تجویز می کند. اکثر ایرانی های شهر، برای موفقیت برادران اخوان، نظر خاص خودشان را دارند اما تا جایی که ما دیدیم، برادران اخوان چندین نسل است که در این کار هستند و بخوبی می دانند که از کجا جنس تهیه کنند و چگونه بازاریابی کنند. مغازه همیشه شلوغ بود، بجزء ایرانی ها، از کانادا هم افراد زیادی برای خرید زرشک و پسته می آمدند. از یکی شنیدیم که چند سال پیش، پلیس مونترآل به برادران اخوان هشدار داده بود که حق ندارند تخت چوبی و منقل کباب را در پیاده رو قرار دهند.
کافه بیبلوس نیز از معروف ترین مناطق مونترآل بوده و صاحب آن خانومی ایرانی به نام پورافضل است. داخل کافه با نماهای ایرانی (کاشی، دیزی سفالی، کشکول، سماور و یک کتابخانه با طاقچه های چوبی) تزیین شده است. این کافه پاتوق نویسندگان و دوست داران سینماست. قوانین کافه مشابه خانه های مسکونی است. حتی خودتان باید ظرفتان را بشورید. خانم پورافضل راز موفقیت کافه را زیرنویس منوی کافه می داند: سس محبت!
نکات شهری :
مونترآل به دو قسمت غربی(انگلیسی زبان) و شرقی(فرانسوی زبان) تقسیم شده است که یک خیابان باریک، آنها را از هم جدا می کند. منطقه فرانسوی، کوچه ها، کافی شاپ ها و ساختمانهای زیباتری دارد اما فقیر نشین تر از منطقه انگلیسی است. سعی کرده اند که بخش فرانسوی شبیه پاریس باشد. ساختمانهایی زیبا و البته کوتاه(سه یا چهار طبقه)، شیروانی های رنگی، راه پله های طولانی و مارپیچ و جمعیت کم. به دلیل وجود خیابانها و بلوک های وسیع، حتما باید با ماشین رفت و آمد کرد. فرهنگ مردم این دو منطقه هم با هم متفاوت است، مردم بخش انگلیسی شبیه آمریکایی ها هستند و مردم بخش فرانسوی تحت تاثیر اروپا. این تفاوت را در همه چیز می توانید ببینید. حتی قهوه های قسمت فرانسوی مزه خوبی دارند اما قهوه های بخش انگلیسی غیر قابل تحمل است. دانشگاه معروف مونترآل که مقصد ما در آن چند روز بود، در قسمت غربی شهر است. جایی باصفا که در و دیواری قدیمی و سنتی دارد و تا حدی شبیه بیمارستانهای ایران است. یک قهوه خانه با محیطی بسیار مدرن داردکه میزهای بتنی و قهوه های خواب پرون مخصوص شب امتحانش مشهور است. کتابخانه های مونترال، شلوغ و پر سروصدا هستند، بچه ها با انبوهی از اسباب بازی ها مشغول بوده و بزرگترها هم به راحتی با هم حرف می زنند. عده ای چای یا قهوه می نوشند و عده ای ساندویچ گاز می زنند.
در خانه اکثر کانادایی ها، حیوانات زیادی دیده می شود، از سگ و گربه بگیرید تا راکون و سنجاب و انواع پرندگان. در خیابانها و پارکها هم حیوانات زیادی مشغول زندگی هستند. حیواناتی مانند اردک، کلاغ، راسو، سنجاب، خرگوش، غاز وحشی و مرغ عشق. بعضی از این پرنده ها و حیوانات به صورت فصلی در شهرهای مختلف کانادا زندگی می کنند.   راکون ها معمولا در روز آشغال (که معمولا یک روز در هفته است) سر و کله شان پیدا می شود و سلامی به سطل های آشغال می رسانند. پرنده جالبی هم هست که مرغ مگسخوار Hummingbird نام دارد. یکی دیگر از پرندگان بسیار جالب Scarlet (پرنده سرخ!) است که سرخی پرهای این پرنده، آن را بسیار زیبا کرده است. در کانادا بسیاری از مردم از سیستمهای حمل و نقل شهری مانند اتوبوس و مترو استفاده می کنند و استفاده از ماشین شخصی بسیار کمتر از ایران رواج دارد. رانندگی بد مونترآلی ها آدم را یاد تهران و حتی مشهد می اندازد.
در خیابانهای مونترآل به سختی می توانید تاکسی گیر بیاورید. اکثر تاکسی ها تلفنی است که آنها هم همان مشکل اصرار بر فرانسوی حرف زدن را دارند.
بیشتر رستورانهای مونترآل، کیفیت و ظاهر مناسبی ندارند. رستورانهایی با نمای شیشه ای، با چراغهای نئون و قیمتهای ترسناک. غذا اکثرا مزه خوبی ندارد. مثلاً، اگر شما یک باقالی پلو با ماهیچه سفارش دهید، با یک بشقاب برنج سبز با سبزی خشک مواجه می شوید که داخلش چند باقالی بزرگ می توانید پیدا کنید به اضافه نمک فراوان، و البته به محض اینکه توانستید به زحمت نصف بشقاب را تمام کنید، 20دلار آمریکا از جیبتان رفته است. تقریبا در بیشتر مبادلات، از دلار آمریکا استفاده می شد، از خریدن یک روزنامه گرفته تا خرید آپارتمان.
خرید کردن در مونترال:
در فروشگاه های مونترال، خبری از پیشخوان و قفسه و کارمند نیست، مشتری ها همراه خود کیسه آورده و لوازمی را که می خواهند، انتخاب می کنند. اما خبری از دزدی نیست، شاید به این دلیل که آن قدر دوربین های مداربسته زیاد است که  صاحبان فروشگاه ها ترجیح می دهند، حقوق چند کارمند اضافه تر را ندهند و هم اینکه مزاحم خریداران خود نشوند. در کانادا به راحتی می توانید اجناسی را که از خرید آنها ناراضی هستید، پس بدهید، اجناس دارای تنوع سرسام آوری از لحاظ مارک  و قیمت هستند. در فروشگاه های زنجیره ای غیرتخصصی نظیر وال مارت و زلرز که همه نوع جنسی در آن ها پیدا می شود، چندان نمی توان از کسی برای انتخاب یک گزینه مناسب راهنمایی گرفت اما در مورد لوازم الکترونیکی، افرادی برای راهنمایی و کمک به خریدار حضور فعال دارند. در واقع، تنها مشکلی که وجود دارد مالیات است که 13.5 در صد است اما در واقع از مشتری مبلغ بیشتری دریافت می شود. تقریبا در همه موارد، برای خرید از کارتهای اعتباری استفاده می شود وخبری از خرید نقدی نیست. در ضمن زیاد پیش می آید که فروشنده ها در جمع زدن قیمتها اشتباه کنند. بنابراین پیشنهاد می کنم که در هنگام خرید دقت کنید و به قول معروف مو را از ماست بکشید! نکته جالب اینکه در صورتی که شما متوجه اشتباه آنها بشوید، جنس را بصورت رایگان به شما می دهند.
نکات جالب:
1 . یک چیز جالب درباره مونترآل، گورستان آن است که حدود دویست سال پیش، اولین جایی بوده که به دست مهاجران فرانسوی ساخته شده و هنوز هم مشغول به کار است.
2 . شاید عجیب باشد که در خود کانادا اثری از کانادا درای نیست! شاید به سختی بتوانید نوشابه ای به رنگ نارنجی پیدا کنید.  گویا کانادا درای نیز، مثل هنر، فقط نزد ایرانیان است و بس! شربت های گازدار نیز یا طعم لیمو می دهد یا زنجبیل و یا یک چیزی شبیه زهر مار!
3 . برای زیباسازی شهر، گلدانهای بزرگی را به تیرهای برق آویزان کرده اند.
4 . در مونترال، ماشینها پلاک نمره جلو نداشتند و فقط عقب آنها شماره دارد.
5 . خیابانی وجود دارد به نام  old Montreal  که همه چیز مانند دویست سال پیش است و مردم کالسکه سواری می کنند.
6 . از همه جای دنیا مهاجر به مونترال آمده است بطوریکه ساکنین این شهر به ۱۶۹ گویش و لهجه و زبان مختلف صحبت می کنند!
7 . کانادا کشور مناسبی برای زنان است، در این کشور، عدالت و حقوق قانونی زنان بخوبی رعایت شده و حفاظت از آنان در برابر خشونت ها، وضعیت سلامت، سطح تحصیلات، وضعیت اشتغال و دستمزد و جایگاه سیاسی و اجتماعی صورت می گیرد.
8 . امنیت خوبی در همه جای کانادا برقرار است. هیچ کس از پلیس نمی ترسد، پلیس بسیار منطقی و مهربان رفتار می کند و در واقع برای کمک به مردم حضور دارد. اما اگر مجرم بودید، هرگز رشوه ندهید، چون فقط کار خود را سخت تر می کنید.
9 . در این کشور، برای دانشجوها همه جور تخفیف وجود دارد، بعنوان مثال، قیمت بلیط سینما برای یک شخص معمولی 15 دلار است اما یک دانشجو تنها 7 دلار برای بلیط سینما می پردازد. همینطور در مراکز بیلیارد، هاکی، بولینگ، موزه ها، اسکیت، پارک آبی و سایر مناطق تفریحاتی، انواع تخفیف وجود دارد.
10 . یکی از نقاط بسیار دیدنی ، دریاچه مورین در پارک ملی بنف است که بزرگترین آبشار دنیا(آبشار نیاگارا) در آن قرار دارد و یک دهکده رویایی و بسیار زیبا نیز به همین نام در کنار آن است. نایگِرا، ترکیبی از دو آبشار بسیار بزرگ و یک آبشار کوچک‌تر است که بر رودخانه نیاگارا واقع است.
11 . کانادا به همه مهاجران، کلیه حقوق شهروندی از جمله حق برخورداری از امکانات آموزشی و بهداشتی را می دهد. برای مهاجرین لازم است که از همان ابتدا، گستره اطلاعات تاریخی، جغرافیایی، هنری، سیاسی و اجتماعی خود را افزایش دهند. با توجه به اینکه بیش از 90 درصد مردم کانادا جزء مهاجرین هستند و تنها اسکیمو ها و سرخپوستها جزء افراد بومی و اصیلند.

منبع : مهرداد نعیمی/ مجله پارسوما




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :47
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic