TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب میلاد محمدی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 5 اسفند 1389-09:25 ب.ظ



دیدم به خواب حافظ

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس 

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟  
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز  
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل  
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى  
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏

گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى




تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 5 اسفند 1389 09:30 ب.ظ
یکشنبه 1 اسفند 1389-03:23 ب.ظ



نامه ای به خدا

 

 

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

دادنتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را

...!!!برداشته اند

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 1 اسفند 1389-12:06 ب.ظ



  یك داستانك خیلی جالب :

 

  

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،

جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت 

جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی

20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، 

نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر 

دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

پشمم ریخت.  داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد 

 هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم

یه پیچ جلومونه!  تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم .ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم

که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،

 اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

 نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، 

یه دست میومد و فرمون رو می پیچوند.

 از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می دادیم ؛ سوار شده بود

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 26 بهمن 1389-02:28 ب.ظ



 بالاخره فیلمی پیدا شد که تکان‌مان بدهد، فیلمی که همه چیزش سر جایش باشد. آخرین فیلم اصغر فرهادی یک لحظه هم تماشاگر را به حال خود نمی‌گذارد، میزانسن‌ها به قدری درست چیده شده‌اند که دلیلی برای باور نکردن شخصیت‌ها و غرق نشدن در دنیای فیلم نداریم. بازی‌ها خیره کننده اند، لیلا حاتمی و شهاب حسینی مثل همیشه عالی، پیمان معادی درخشان و ساره‌بیات غافلگیرکننده ظاهر شده‌اند. فرهادی در این فیلم دوباره سراغ مضمون‌های مورد علاقه‌اش رفته، مانند بحران در روابط زناشویی، شک یا قضاوت. «جدایی نادر از سیمین» از جهاتی شبیه «درباره الی» و از جهاتی دیگر یادآور «چهارشنبه سوری» است، هر چند فرم فیلم بیشتر به «چهارشنبه سوری» نزدیک است. در این فضای اندک نه می‌توان و نه می‌شود به جنبه‌های مختلف فیلم اشاره کرد، هر چه هست یک واکنش آنی به فیلمی است که نمی‌توان نسبت به آن بی تفاوت ماند، فیلمی که تماشاگر را به درون دنیای خود فرو می‌کشد و لحظه‌ای رها نمی‌کند. همه چیز آن‌قدر ملموس در برابر چشمانمان اتفاق می‌افتد که تلخی فیلم را با تمام وجود حس می‌کنیم. به نظرم فرهادی علاوه بر این‌که کارگردان و فیلمنامه‌نویس کاربلدی است، یک روانشناس و یک جامعه شناس خوب نیز هست، او درک و شناخت درستی از مردم و محیط اطراف خود دارد و از طرفی توانایی این را هم دارد که آن چه را که حس می‌کند درست به تصویر بکشد. «جدایی نادر از سیمین» حاصل کار کارگردانی است که بلد است چطور میزانسن زندگی را در فیلمش پیاده کند و به همین خاطر هم هست که شخصیت‌ها و موقعیت‌های فیلمش تا این اندازه باور‌پذیر از آب در می‌آیند. اتفاقی که طبعا میزان تلخی فیلم را نیز افزایش می‌دهد، تلخی‌ای که بعد از تمام شدن فیلم در ذهن و روح ما رسوب و تا مدتی رهایمان نمی‌کند.


تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic