TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب احسان نقیبیان
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

چهارشنبه 17 فروردین 1390-09:58 ق.ظ



 
چیستایثربی
رییس تئاتر شهر چه زمانی مشخص می‌شود؟

چیستا یثربی كه نمایش «اتاق تاریك» را در بخش چشم‌انداز بیست ونهمین جشنواره تئاتر فجر اجرا كرده بود از مبهم بودن زمان اجرای این نمایش سخن گفت.

این نمایشنامه‌نویس و كارگردان تئاتر در گفتگویی با خبرنگار تئاتر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، از وضعیت نامشخص اجرای نمایشش و همینطور از وضعیت مبهم تئاتر اظهار تاسف و گلایه‌مندی كرد.

یثربی با اشاره به سابقه بیست و سه ساله‌اش در تئاتر گفت: به عنوان كسی كه چندین سال است در تئاتر كار می‌كنم با چندین پرسش روبه‌رو هستم. رئیس تئاتر شهر چه زمانی مشخص می‌شود؟!چرا كه این نخستین سال است كه از هر كس كه درباره زمان اجرای عمومی كارم می‌پرسم هیچ‌كس پاسخی نمی‌دهد و هیچ‌كس هم اطلاعی ندارد و این در حالی است كه بر اساس آیین‌نامه بخش چشم‌انداز فجر باید به این نمایش اجرای عمومی داده شود.

او ادامه داد: مدیر اجرایی تئاتر شهر منتظر دریافت لیست اجراها از مركز هنرهای نمایشی است. از سوی دیگر تلاشهای گروه ما برای ارتباط با مركز در این زمینه بی نتیجه مانده است ودبیر محترم جشنواره نیز كه به ما قول اجرای عمومی را داده بود، اكنون در سمت ریاست تئاتر شهر نیست.

یثربی با اظهار تاسف از وضعیت مبهم ریاست مجموعه تئاتر شهر یادآور شد: حدود یكسال است تئاتر شهر فقط مدیر اجرایی دارد كه وظایفش تعریف‌شده است و تعیین زمان و تشخیص اجرای گروه‌ها بر عهده ایشان نیست. چرا كه این موضوعات باید از سوی مركز هنرهای نمایشی به ایشان ابلاغ شود.

نویسنده و كارگردان نمایشهایی همچون «پریخوانی عشق و سنگ» و «حیات خلوت» اضافه كرد: پیش از این رئیس تئاتر شهر استقلال شخصی در انجام این امور داشت و حالا پرسش من اینجاست، مشكل كجاست؟ آیا یك زن نمی‌تواند رئیس رسمی تئاتر شهر شود یا قرار است كس دیگری ریاست این مجموعه را بر عهده بگیرد كه اگر چنین است به عنوان هنرمندان تئاتر خواهش می‌كنم این رئیس زودتر معرفی شود. از سوی دیگر وضعیت شورای تخصصی تئاتر شهر هم برای ما مبهم است.

این استاد دانشگاه با اظهار تاسف از وضعیت بلاتكلیف هنرمندان تئاتر متذكر شد: چرا ما باید در بلاتكلیفی به سر ببریم؟! سه تن از بازیگران من قرارداد كار در تلویزیون دارند. تعداد دیگری هم سفر خارج از كشور دارند و اكنون در بلاتكلیفی مطلق به سر می‌بریم.

او با اظهار ناامیدی درباره وضعیت فعلی تئاتر كشور ادامه داد: سیاست یك بام و دو هوا درباره تئاتر همه ما را عصبی كرده است. هر روز با دوستان تئاتری دیگرم صحبت می‌كنم و آنها را هم دچار همین وضعیت می‌بینم. خانه تئاتر باید در این زمینه كار جدی انجام دهد، ما به عنوان هنرمند نباید خود را به مدیران اثبات كنیم. ما به عنوان هنرمندان كارآزموده نباید منتظر باشیم به طور تصادفی شهابی از آسمان تئاتر بگذرد و به سالنی اصابت كند كه قرار است خالی باشد و از روی صدقه به ما داده شود.

چیستا یثربی با اشاره به زحمات گروه اجرایی نمایش «اتاق تاریك» افزود: برای آماده كردن این نمایش شش ماه زحمت كشیدیم. بچه‌های تئاتر می‌دانند شش ماه تمرین آن هم روزی هشت ساعت چقدر طاقت‌فرساست. همه سریالهای تلویزیونی و داوری‌ها را رد كردم برای قداستی كه تئاتر در جامعه ما دارد ای كاش مسوولان هم این قداست را باور كنند و به ما احترام بگذارند.

وی در پایان سخنانش اظهار تاسف كرد:من و دستیارم خسته و دلشكسته شده‌ایم، چرا كه هر روز باید پاسخگوی دیگر اعضای گروه باشیم كه درباره اجرای عمومی نمایش از ما می‌پرسند و ما هیچ پاسخی نداریم كه به آنها بدهیم، ممكن است بگویید تازه اول سال است اما سال گذشته در چنین زمانی برنامه‌ی نیمه اول سال مشخص شده بود. شورای تئاتر شهر كجاست كه جواب ما را بدهد و اگر نیست چه كسی پاسخگوست؟

به گزارش ایسنا، این هنرمند تئاتر سال گذشته نمایش «اتاق تاریك» را در بخش چشم‌انداز بیست و نهمین جشنواره تئاتر فجر به صحنه برد.

 




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 فروردین 1390 10:04 ق.ظ
سه شنبه 24 اسفند 1389-11:02 ق.ظ



پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالهای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم...

می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روز علی نشست روبروم و گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چی؟

گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟ برگشت...زل زد به چشام...

گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب نداد و گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...

گفت:موافقم...فردا می ریم...

و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا عیب از من بود چی؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید...با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...

علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود...یا از

خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش گفتم:علی...تو چته؟چرا این جوری می کنی...؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت: آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم ...نمی کشم ...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم:

علی جان... سلام ...

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم...

می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

 




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 اسفند 1389 10:07 ق.ظ
چهارشنبه 11 اسفند 1389-10:33 ق.ظ



بعد از هفته ها کش وقوس بالاخره پدرم راضی شد که از خونه بزنم بیرون وبرای خودم زندگی جدیدی رو شروع کنم .همه می دونن که پدرها چقدر نگران آینده بچه هاشون هستن مخصوصا جایی که ما زندگی میکنیم همیشه یه جور خطر در کمین ماست .نمی دونم از کجای داستان زندگیم براتون تعریف کنم ولی هر چی فکر می کنم نمی تونم روز اولی که از پدرومادرم جدا شدم رو براتون تعریف نکنم من یه خواهر دوقلو دارم یادمه که اون روز خیلی گریه می کرد مادرم هم که با خصلتهای مادرونه اش همیشه نگران بود پدرم هم با دستش اشک چشم اش رو پاک می کرد مثلا   می خواست من متوجه نشم داره گریه میکنه .بالاخره با کلی نصیحت واین کار رو بکن واون کار رو نکن از خانوادم جدا شدم.برای بار اول بود که به این دنیا پر مخاطره بدون پدر ومادرم قدم می گذاشتم.بعد از گذشت چند روز همه چیز داشت خوب پیش میرفت یه جای خیلی خوب برای زندگی پیدا کرده بودم دوستان خیلی خوبی پیدا کرده بودم از هیچ چیز هم نمی ترسیدم میخواستم تمام زوایای پنهان دنیا رو کشف کنم هیچ چیز نمی تونست از شور و شعف من کم کنه تا اینکه یه روز که برای تهیه غذا از خونه بیرون رفتم با اون روبرو شدم همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد. دلم هوری ریخت تا اومدم به خودم به جنبم دیدم رفت نمی دونم چه مدتی اونجا وایساده بودم ورفتنش رو تماشا می کردم نمی دونم این چه حس غریبی بود که من توی وجودم داشتم .داشتم از گرما می سوختم تصمیم گرفتم از فردا برم سر راهش. رفتم ولی نتونستم هروز تلاش می کردم هروز توی اون مسیر می رفتم ولی نمی تونستم باهاش حرف بزنم تا اینکه یه مدت زیادی گذشت یک روز تمام اعتماد به نفسم رو جمع کردم می خواستم با هاش حرف بزنم اون روز یک کمی دیر تر از روزهای دیگه اومد. داشت نزدیک می شد من صدای طپش قلبم رو بلند تر از همیشه میشنیدم جوری که انگار داشت می یومد تو دهنم .اون نزدیک تر میشد وحال من خراب تر دیگه نزدیک نزدیک شده بود تا اومدم حرف بزنم یکهو پشت گردنم سوخت تا اومدم به خودم بجنبم بی هوش روی زمین افتادم. نمی دونم چه مدتی بی هوش بودم ولی وقتی به هوش اومدم حالت تهوع شدید داشتم نمی تونستم چشمم رو باز کنم.نمی دونستم کجا هستم بعد از چند روز که به همین منوال گذشت بالاخره متوجه شدم که جایی شبیه به یک زندانه . نزدیک های عصر بود که یه دکتر اومد منو ویزیت کرد وگفت که حالش خوبه ولی هنوز آماده نیست .منظورش رو نفهمیدم آماده برای چه کاری منو واسه چی آورد بودن اونجا هر روزم با یه عالمه سوال می گذشت هر روز کارم این شده بود که یه مربی میومد وبا من تمرین میکرد اگر گوش به حرفش نمی دادم منو با شلاق میزد .نمی دونم چند سال گذشت ولی یه مدت زیادی رو توی اون سیرک لعنتی طی کردم هروز مجبور بودم برای یک تیکه غذای مونده بد مزه ساعتها برای مردم سر وصدا کنم  اگر هم یه جای برنامه رو خراب می کردم شلاق بود وساعتها گرسنگی. حالا می تونم بگم پیر شدم دیگه توانایی قدیم رو ندارم همیشه به یک چیز فکر میکنم اگر این اتفاق برام نیوفتاده بود شاید الان من هم صاحب فرزند بودم وعشقی که پدرم به من داشت رو به اون ابراز میکردم گفتم پدرم چقدر دلم براشون تنگ شده ای کاش به حرف اش گوش می دادم .بگذریم تابستون سال گذشته بود که صاحب سیرک منو فروخت به یه باغ وحش از اون موقع که منو آوردن اینجا فقط یه آرزو دارم اونم اینه که یک بار دیگه ببینمش اون موقع دیگه می تونم راحت بمیرم همیشه دارم به یک مسئله فکر میکنم اونم اینه که اگر بتونم به اون کسی که به من غذا می ده حمله کنم میتونم یه راه فرار برای خودم پیدا کنم .ولی دلم براش میسوزه چند وقت پیش داشت با یکی از کارمندای باغ وحش حرف می زد از کمی حقوق وبالا بودن اجاره خونه اش حرف میزد .نمی دونستم باید چی کار کنم .تا اون اتفاقی سالها منتظر اش بودم افتاد .غذای منو توی ظرف غذام انداخت ورفت ولی یادش رفت که در رو درست وحسابی قفل کنه آماده فرار شدم میخواستم با یه حرکت سریع خودم رو به در برسونم دیدم نمیتونم هرچی تلاش کردم نتونستم تازه یادم اومد که چرا منو به این باغ وحش فروختن توی آخرین نمایش وقتی اومدم از روی سکو بپرم از میون تماشاچی ها یه نفر یه آشغال به سمتم پرت کرد منم نتونستم درست روی سکو فرود بیام و خوردم زمین وهر دودستم شکست به دلیل سن بالا دکترها گفتن کاری نمی تونن برام بکنن منم دیگه به این زندگی عادت کردم که برای بچه هایی که برای  دیدنم به باغ وحش میان سر وصدا راه بندازم.




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 11 اسفند 1389 10:39 ق.ظ
دوشنبه 25 بهمن 1389-12:08 ب.ظ



لعنت بر پول .تف بر پول .آری به خاطر این پول کثیف من شاید هرگز نبینمت دلبرکم  اگر من هم پول دار بودم شاید می توانستم ببینمت شاید دیگر نتوانم کنار تو بنشینم اگر وضع به همین منوال پیش برود من می مانم و تنهایی هایم من می مانم وغصه هایم من می مانم وعقده هایی که اگر سر باز کند مثال سیل تمام این دنیا را نابود می کند بگو که دیگر با که بگویم از غم فراق،از غم هجران،از مصیبت هایم از کمبودهایم از ناراحتی هایم . با که بخندم،آری خاطرات خنده هایمان یادش به خیر. برای که گریه کنم برای چه گریه کنم میان دست وپای ماسافرانت چگونه له شوم وقتی نمیتوانم با تو باشم آری اگر بهای بلیط تو زیاد شود من چه خاکی باید به سر به ریزم  من باید با این تنهایی چگونه کنار بیایم اگر بخواهم این مسیر طولانی راپیاده گز کنم پدر پدر پدربزرگم مرا یاد خواهد کرد تازه داشتم به تو خو می گرفتم برای تو حرف می زدم درددل می کردم تازه      می خواستم برایت از زوایای پنهان زندگیم پرده بردارم چه کسی پاسخگوی این شکست عشقی است.

احسان نقیبیان




تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 25 بهمن 1389 12:18 ب.ظ




  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic