TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب طنزهای مطبوعاتی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

دوشنبه 29 اسفند 1390-03:36 ب.ظ



گره خوردن بهار و سروش صحت/ نوشته مهرداد نعیمی

اینکه 30 روز تمام، از همه چی بی خبر باشی و به هیچ یک از شبکه های اجتماعی و ارتباطی وصل نباشی، تجربه خاصی است. یک ماه گذشته که سربازی بودم ارتباطم با دنیا به طور کامل قطع شده بود، نکته جالب این است که حالا هر چه خبرهای این یک ماه را زیر و رو می کنم، فقط با خبرهای بد روبرو می شوم. انگاری اسکار گرفتن اصغر فرهادی تنها اتفاق خوشایند این مملکت بوده است. مسیر نیشابور تا تهران را با قطار طی کردیم. قطاری که بیش از سه ساعت تاخیر داشت. اولین کاری که در ایستگاه راه آهن تهران کردم، خریدن یک روزنامه و ویژه نامه نوروز مجله فیلم بود. سروش صحت مطابق هر سال، بهاریه نوشته بود. بهاریه های صحت، همیشه از بهترین مطالب ویژه نامه نوروز مجله فیلم است. بهاریه هایی که فرسنگ ها با متن های تلویزیونی صحت فاصله دارند و اکثرا درباره معنا و مفهوم زندگی هستند.  بهاریه امسال صحت با این جملات آغاز شده بود:

"شبی که قرار بود مراسم اسکار برگزار شود به برادرم گفتم بیایند خانه ما تا مراسم را با هم ببینیم، کلی سوروسات تهیه کردم و کلی ذوق و شوق داشتم. اما هنوز ساعت دوازده نشده بود که سکته کردم. زنم، پسرم و برادرم به هر مکافاتی بود لاشه نیمه جان من را که خیلی هم سنگین شده بود به بیمارستان رساندند."

ناراحت، شگفت زده و نگران نسبت به سلامتی صحت، با موبایلش تماس گرفتم اما خاموش بود. فکرش را هم نمی کردم که اولین خبری که بعد از یک ماه می خوانم سکته صحت باشد. بقیه متن را بدون هیچ درنگی خواندم و نگرانی ام بیشتر شده بود. از رادیوی تاکسی نیز اعلام شد که علی دایی تصادف کرده و در حال حاضر به بیمارستان منتقل شده است. یاد صحبت های دو هفته قبل خودم افتادم. همین دو هفته قبل بود که ساعت 2 نیمه شب با کلاه خود و لباس نظامی، با سرباز دیگری که فوق لیسانس برق از امیرکبیر داشت، پست نگهبانی می دادیم. یادمان افتاد که در جهان واقعی، جایی که از پادگان فاصله زیادی دارد و آدمها زندگی قشنگی دارند، شب برگزاری مراسم اسکار است. از اینکه نمی توانستیم مراسم را ببینیم و حتی نمی توانستیم از نتایجش هم مطلع شویم، عصبی شده بودیم. دوستم گفت که شب آنقدر طولانی هست که بتوانیم تمام آدمهای موفق سال 90 را با هم نام ببریم. بعد از آمدن بعضی اسم ها(مثلا فرهادی، لیلا حاتمی، شهاب حسینی، پیمان معادی، معتمدآریا، فردوسی پور، ترانه علیدوستی، پیمان قاسم خانی، علی کریمی، جواد نکونام و ...)، من دو اسم را همزمان گفتم:"علی دایی و سروش صحت"، دوستم درباره علی دایی مخالف بود و معتقد بود که شکست حمید استیلی را نباید به پای موفقیت علی دایی گذاشت. اما درباره صحت هر دو موافق بودیم. صحت قطعا سال خوبی را پشت سر گذاشته بود، از موفقیت ساختمان پزشکان بگیرید تا بازی در فیلمهای اکباتان و خوابم می آد، نوشتن متن سریال چک برگشتی، شیرین کاری هایش در شام ایرانی(بیژن بیرنگ) و ....،

بعد به یاد آوردم که این اولین باری نبوده که پس از تعریف از یکی از چهره ها، چند وقت بعد خبر بدی از او می شنوم. همین دو سال پیش بود که به یکی از دوستانم گفتم:"این حمیده خیرآبادی، ماشاءالله بزنم به تخته خوب عمری داره می کنه" فردا ظهرش بهم خبر رسید که حمیده خیرآبادی دفن شد. بعد دوستم بهم زنگ زد گفت:"اگه حرفی از عمر انتظامی بخوای بزنی، خودم می زنم تو دهنت!!"

سکته سروش صحت باعث شده بود که به معنای زندگی بیشتر فکر کنم. می دونستم که صحت آرزوهای زیادی در سر دارد. هنوز استعداد زیادی که در طنز دارد بطور کامل شکوفا نشده است. در سالهای اخیر پیشرفت خیلی خوبی داشته است، از یک سو با بهاره رهنما کاملا هماهنگ شده بود و زوج هنری خوبی برای هم شده بودند. از یک سو در نویسندگی بخوبی یاد گرفته بود که چطور باید طنزی نوشت که هم بامزه باشد و هم به مسائل روزمره اجتماعی و سیاسی اشاره کند و هم ایراد سانسوری پیدا نکند. نمونه اش ده قسمت از سریال ساختمان پزشکان که صحت نوشته بود. و یا فیلم پوپک و مش ماشاءالله که حالا بعد از گذر دو سال از اکرانش، بامزه تر هم شده است. واقعا زندگی چقدر غیر قابل پیش بینی است. به قول یکی از ترانه های اون ور آبی:"چه کسی پیمان بسته که ببینه صبح فردا را؟" چرا باید آدمی مثل صحت سکته کند؟ یاد پسر 14 ساله اش سورنا افتادم. بعد یاد این افتادم که قرار بود سال آینده ساختمان پزشکان 2 ساخته شود و من هم دوباره مزاحمشان شده و با طرح ها و ایده هایم، او و پیمان را عصبی کنم! چقدر برای احتمال این همکاری دوباره خوشحال شده بودم. کاش الان آقای راننده اون ترانه رو میذاشت که می گه:" این محاله این فقط یه اشتباس"

تو همین افکار بودم که سروش صحت زنگ زد و از نگرانی ام برایش گفتم و خوشبختانه خبر داد که متن جدی بوده اما واقعی نبوده و صحیح و سالم است و سکته ای در کار نبوده است. گفت فقط کمی سرما خورده است. همان شب همراه حبیب رضایی و رامبد جوان، مهمان برنامه 90 و عادل فردوسی پور هم بود. خوشحال بودم که دقایقی که می گذراندم، دارای هپی اند شده بودند. اما صدایی در ذهنم داد می زد که هیچ دلیلی وجود ندارد که نوروز سال 1392 نیز همه ما زنده و سالم و سرحال باشیم!

 

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 29 اسفند 1390-01:25 ب.ظ



شکر خدا، سینمای ما آنقدر وسیع و جان دار شده است که بتوان نام صنعت را روی آن نهاده و ساعتها و سالها درباره اش پرچانگی کرد. تعجب آور است که بعضی ها، اخبار این سینما را رها می کنند و فقط روی خبر مرگ طفلکی ویتنی هوستون(که بن لادن هم از برایش، شعر عشقولانه سروده بود و با آن ثروت و شهرت لاجندری، و آن هیکل و صدای ناصر ملک مطیعی وارش، چنان از شوهرش کتک می خورد که سیاه و کبود می شد و دنیا را در بهت فرو می برد) مانور می دهند. نکات زیر که مشتی از خروارها شگفتی سینمای ایران است را به فرج الله سلحشور(نویسنده یوزارسیف(واقعا نوشته!؟) هدیه می کنم که سّمبُل و سرور هر چی شگفتی دنیوی و اخروی است. 
الف) بخش جشنواره :

1 . یکی از مشخصه های جشنواره امسال این بود که آدم همش بیخودکی یاد دهه شصت می افتاد! مثلا فیلم شور شیرین، با فیلمهای جنگی دهه شصت، که درصد زیادی از سینمای فاخر آن زمان را شامل می شدند، مو نمی زد، واقعا خدا عمر بدهد به کارگردانش، خدا می داند چقدر تلاش کرده تا فیلمش، حاوه ذره ای از پیشرفتهای بیست سی سال گذشته سینما(از پیشرفت در دیالوگ نویسی بگیرید تا فیلمبرداری) نباشد. چقدر حیف که این همه تلاش، از نگاه داوران محترم به دور ماند، بخصوص که کارگردان، بهترین نام ممکنه را روی فیلمش گذاشته بود و شور هر چی شیرین زدن را درآورده بود.

2 . اکبر عبدی(معروف به بامزه ترین کمدین جهان در پشت دوربین که به حق، کارگردانان برجسته ایرانی به بهترین نحو از استعدادش استفاده کرده و آنرا شکوفانیده اند. نمونه ارزنده این شکوفایی را در فیلمهایی مثل "چشمک"، "شرط اول"، "افراطی ها"، "شب عروسی"، "دلداده" و بیش از 30 اثر دیگر می توان دید، گرچه در موارد معدودی همچون "مادر"، "دلشدگان" و "هنرپیشه"، استعداد او به هرز رفته است.)، بعد از 22 سال، بالاخره برای بازی در نقش یک مادر، برنده سیمرغ بلورین بهترین مرد شد. اما این بامزه ترین اتفاق جشنواره امسال نبود، در جشنواره امسال فیلمی داشتیم که 50 دقیقه بیشتر نبود، همه تماشاگران، بدون استثناء، پس از خروج از سالن، گزینه ضعیف را انتخاب کرده و گلواژه ای نثار کارگردان طفلکی اش می کردند، تمامی منتقدان فیلم را در حد مُهمّل توصیف کردند و خود من هزار بار بر خودم لعنت فرستادم که تماشای این فیلم را به انتظاری طولانی در هوای یخبندان بیرون ترجیح داده بودم! اما از آنجا که گاهی در زندگی اتفاق هایی می افتد که در بهت و شگفتی فرو می رویم، این فیلم برنده سیمرغ (ویژه) بهترین فیلم از نگاه دبیر جشنواره شد!

3 . ایرج قادری که چند سال پیش، با فیلم اعجاب آور "پاتو زمین نذار"، تمامی استانداردهای رایج و غیررایج سینمای ایران را جابجا کرده بود، تا حدی که پس از دیدن فیلم، شاهکارهایی مثل "پسر تهرونی"، "چشمک" و کیش و مات" هم از چشم ها می افتادند. امسال متاسفانه موفق به رساندن فیلم "شبکه" به جشنواره نشد و بخشی از هنردوستان ایرانی را سیاهپوش کرد. گفتنی است قادری با "پاتو زمین نذار" توانایی عجیبی از خود بروز و نشان داده بود که هنوز می توان فیلمی ساخت که در سالن سینما حس چهل سال قبل، بهت دست بدهد.(با تمامی ضعفهای فسقلی و هیکلی اش) خوشبختانه، پیش بینی شده که فیلم "شبکه" که درباره بلوتوث است، تنها اسمش کمی مدرن بوده و الباقی فیلم، حاوی همان پیام های ارزنده و درخشان قدیمی باشد.( فیلمهای درخشانی همچون "موسرخه"، "اوستا کریم نوکرتیم" و "بابا گلی بجمالت"). همچنین پیش بینی می شود که قادری با این فیلمها، سرانجام موفق به اثبات نظریه دنیاهای موازی و ریسمانها بشود. لازم به ذکر است که امسال که استانداردهای حضور در جشنواره با وجود  فیلمهایی مثل "دزدان خیابان جردن" و "شور شیرین" تا حد لیگ کالچو بالا رفته بودند، جای فیلمی مثل "شبکه" واقعا خالی بود.  

4 . مثل تمامی جنبه های ریز و درشت جشنواره، داوری های جشنواره فجر نیز، بصورت پیوسته در حال رشد است.(از این لحاظ، شباهتی انکارنشدنی بین فوتبال و سینما برقرار است). امسال داوران که حکیم معروف "مسعود فراستی"89 را در کنار خود می دیدند، جوری جوایز را تقسیم کردند که نه تنها همه سینماگران راضی  بودند، بلکه خود داورها هم هیچ شکایتی نداشتند، هر سال که می گذرد، حضور افراد متخصص در میان داوران بیشتر می شود90، هر سال فاصله بین نظر تماشاگران و نظر داوران افزایش می یابد،(برف روی کاج ها91)، امسال داوران بخش بین الملل، فیلمها را بدون هیچ زیرنویسی دیدند92، داوران فقط وقتی متوجه تروکاژ می شدند که هلی کوپتر یا تانک وجود داشت93، فیلم ملکه با 13 نامزدی سیمرغ، یه کوفته تبریزی ناقابل هم گیرش نیومد، یکی از داوران، فیلم "بی خود و بی جهت" را به این دلیل که همه فیلم در یک آپارتمان می گذشت، فیلم ضعیفی دانسته بود! و اینها تنها تعدادی از نقاط برجسته داوری های جشنواره بود.

5 . در مراسم اختتامیه جشنواره، وقتی پرویز شیخ طادی برای گرفتن سیمرغ کارگردانی به روی سن رفت، با توجه به اینکه برای بار اول بود که چنین موقعیتی را تجربه می کرد، بنده خدا یه لحظه زبونش نچرخید، یا شایدم هول شد، از دهانش پرید و گفت که دوست داشتم سیمرغ را، ابولقاسم طالبی می گرفت، اینو که گفت، این برادر مخلصمون، خوشبختانه بدون تعارفات مرسوم ایرانی، رفت و سیمرغ رو تحویل گرفت، شیخ طادی که سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد، گفت: اینکه چیزی نیست، پنجاه سیمرغ بعدی ام رو همشو یه جا تقدیم سریال مختارنامه می کنم. چقدر کار زیبایی بود، چشمان تمام حاضرین تر شد. احسنت بر شیخ طادی، نگرانی من از این بود که مبادا، شیخ طادی خودش را دست کم گرفته، و فکر کند که سیمرغ گرفتنش در همین یکبار خلاصه خواهد شد. کیست که نسبت به 50 سیمرغ آتی او شک داشته باشد؟ مگر شیخ طادی چه چیزی از "جک نیکولسون" و "مریل استریپ" کم دارد؟ امیدوارم مسئولین جشنواره هم، نفس او را شهید نکرده و زودتر ترتیب این 50 سیمرغ را بدهند.

ب) بخش خارج از جشنواره:

1 . محمدرضا گلزار چند سالی است که قسم خورده، چهره زیبایش را تنها در فیلمهای معناگرا و فلسفی به نمایش بگذارد، او که هر نقشش با نقش قبلی، فرسنگ ها فاصله دارد، در زمینه افزودن کمی از شخصیت واقعی خود به نقش، بسیار حساس است. نمونه بارز این حساسیت را در فیلم "در امتداد شهر" دیدیم که فروش خارق العاده ای داشت. بعد از این موفقیت طلایی، امید می رود که تهیه کنندگان، کمی به دستمزد بخور و نمیر این هنرمند ارزنده، بیفزایند و ملت ایران را از نگرانی خارج کنند. گلزار در کمتر از ده سال توانسته است معنایی دیگر به هنر بازیگری داده و قلب تمامی ایرانیان(هم مرد و هم زن) را تسخیر کند. خوشبختانه خبرها حاکی از آن است که گلزار قرار است به همین روند زیبا ادامه داده و چند فیلم دیگر را بزودی راهی پرده های سینما نماید. مردم ایران که این سالها، بشدت شرمنده او شده اند، هر روز و هر شب به او می بالند. گلزار که هیچ وقت، توانایی های خود را دسته کم نگرفته(گاهی دست زیاد هم گرفته)، رو به کارگردانان و تهیه کننده هایی که الحمدالله، این روزها همگی فراست زده هستند، گفته است:"تماشاچی میاد سینما منو ببینه، همه عاشق منن، من روی پرده سینما، همچنان می درخشم"

2 .  اگر فکر می کنید مغرض بودن سخت است، پس تحویل بگیرید : اصغر فرهادی از همان فیلم اول نشان داده بود که چیزی در چنته ندارد، او پس از ساخت چند فیلم ضعیف، در سال 90، با فیلم جدیدش حتی حاشیه سازتر از شیث رضایی سر طلایی و محمد نصرتی دست قشنگ بود و نزدیک بود منشوری هم بشود. حتی یک روز بدون جنجال نداشت، از این جشنواره آبکی، به آن فستیوال سیب زمینی ای. تمام جایزه های پفکی دنیا برایش آنقدر جذابیت داشت که یکی پس از دیگری درو کند. او این روزها، گویا شباهت های بارز فیلمسازی و کشتی و تکواندو را نادیده گرفته و عزمش را جزم کرده تا هر طور شده، در مراسم اسکار حضور یابد! چندی قبل نیز، جشنواره بفتا، وابسته به دولت بریتانیای حیله گر، در اقدامی عجیب اعلام کرد که فیلم جدایی نادر از سیمین، فیلم درخشانی بود اما از آنجا که نسخه دی وی دی در اختیار آنها نبوده، فیلم پوستی که در آن ساکنم انتخاب شده است! اتفاقی که برای اولین بار در دنیا افتاده بود. (قسمت جذاب ماجرا، قیافه دیدنی آلمودوار بود که پس از این دوشواری روی داده، صورتش مرتبا رنگ عوض می کرد.)

3 . دو فیلم "خاک و آتش" و "پروانگی" موفق شدند که با فروشی کمتر از ده میلیون تومان در اکران تهران، حالی به بازار سینمای ایران داده و موجی از نور و شادی، به روح و قلب سینمادارها بپاچند. هر دو فیلم که بازیگران مشهوری هم داشتند، با ثبت این رکورد بی نظیر، احتمالا تا چند سال آینده بی رقیب خواهند بود. رکورد قبلی در اختیار فیلم "بابا منم طوطی ها" ساخته غلام قالپاق قرمز بود. با توجه به اینکه حدود 60 درصد فروش هر فیلم متعلق به سینمادارهاست، چیزی حدود دو سه میلیون تومان دست تهیه کننده های مفلوک را خواهد گرفت که پس از کسر مخارج فیلمها(که بیش از صد میلیون است)، الباقی در راه های عام المنفعه و خیریه، هزینه خواهد شد. این رو می گن یک تجارت بی نظیر!

4 . با وجودیکه بعضی از مدیران سینمایی، در تمامی سخنرانی هایشان، همچون فانوسی دریایی، آنچه شرط بلاغت است را گفته و طریقه ساخت فیلم های فاخر ملی را گوشزد می کنند، اما کو گوش شنوا؟ آخرش هم بعضی از این کارگردانای ما فیلمهایی می سازن که آدم احساس می کند امثال وودی آلن و مارتین اسکورسیزی از یه کره دیگه به زمین آمده اند. وودی آلن 75 ساله، فیلم نیمه شب در پاریس را جوری ساخته است که بعد از سه بار تماشا، باز هم دلم برای شخصیت های فیلم تنگ می شود! نمی دونم مشکل از کجاست، از هوای پاک تهران، که معجونی از همه عناصر جدول مندلیف است، یا از اینکه در ایران، قیمت نان تافتون و ویندوز 8 با هم برابر است؟، یا مشکل این است که کلا مردم جوگیری داریم، مردمی که سال تا سال، کاری با سینما و تئاتر ندارند، یهو در ده روز جشنواره، چنان جو زده می شوند که برای هر فیلمی، جلوی سینما صف می کشند!

5 . در سینمای ما جدیدا مد شده است که بازیگران فیلمهای بند پوتینی بازی کنند، بعد بیایند در جلسه نقد و بررسی از مردم به خاطر بازی در آن فیلمها معذرت خواهی کنند! خیلی هم عالی، یکه یک! به هیچ کس هم ربطی ندارد، بخصوص که این عزیزان برای رضایت خدا از "جوانمرد قصاب" به "نیاوران" نقل مکان کرده اند تا درد مردم فقیر و پایین دست اجتماع را بهتر درک کنند. دیگر همه می دانیم که این طفلکی ها با نیت خیر، این فیلمها را بازی می کنند وگر نه پول که ارزشی ندارد، چرک کف دست است، اینها ابتدای ماجرا تصورشان این است که مثلا از فیلمنامه "شور شیرین"، قرار است "نجات سرباز رایان" حاصل شود. جا دارد من هم برای نوشتن این متن، از همه شما هم میهنان عزیز که همیشه با دعاها و همراهی هایتان، مایه دلگرمی من بوده اید، معذرت خواهی می کنم، روزی که کلید این متن را زدیم قرار نبود این بشود، تهیه کننده مرتبا ادعا می کرد که قرار است دنیا را بترکانیم. اما مهم نیست، خدا که در توبه را نبسته است، کافی است فقط معذرت خواهی کنیم.

پاورقی:

89 : فراستی: منتقدی که همچون درختی پر میوه، سر به زیر و فروتن است و لحظه ای دست از تحسین دیگران برنمی دارد، گفتنی است که بازی های بدون توپش، هواداران زیادی دارد.

90 : نمونه اش حضور دکتر عباسی در جشنواره 29 و اسفندیار شهیدی و مسعود فراستی در جشنواره 30

91 : همین که تماشاگران را آنقدر قابل دانسته اند که اهدای سیمرغی را به آنها سپرده اند، از سرشان هم زیادی است، دیگر دلیلی وجود ندارد که نظر آن همه داور طراز اول و فرهیخته و خاص، با نظر تماشاچیان عام، یکی باشد. درستش همین است که هیچ شباهتی بین این دو نظر وجود نداشته باشد.

92 : یکی از داوران انتظار داشت که این همه فیلم چینی و ژاپنی را زیرنویس کنند تا آنها بهتر بتوانند داوری کنند. اگر به این جماعت، باج بدهند، فردا پس فردا انتظار دارند که چیلرهای سینما را هم در هنگام نمایش فیلمها روشن کنند.

93 : در مواردی، داوران که توان تشخیص تروکاژ را نداشتند، پس از پایان اختتامیه، از کارگردانان، نسبت به وجود جلوه های ویژه و تروکاژ، سوال می کردند

چاپ در مجله خط خطی /شماره دهم.





تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:19 ب.ظ
شنبه 24 دی 1390-11:53 ب.ظ



فقط مسیر رو دنبال کن نوشته مهرداد نعیمی

صحنه چهارم: چند سال پیش دختر دل نازک و مهربانی ایمیلی برایم فرستاده بود که در نوع خودش جالب بود. این دختر که احتمالا می دانست من هم دل نازک و مهربان هستم، از من خواست بود که اگر آب در دست دارم زمین بگذارم و زودتر بروم با او ازدواج کنم. وگرنه حتما خودکشی خواهد کرد. وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم، گفت همینجور بیخودکی گهگاهی نوشته های من را می خوانده و بعد از مدتی دچار احساس پوچی و بیهودگی شده است. دیدم حرفش منطقی است، قراری گذاشتیم در پارک باغ فردوس، تا برای اولین بار همدیگر را ببینیم. خدا خدا می کردم که حداقل خوش قیافه باشد، از دور که دیدمش بنظر بدک نمی آمد، اما جلوتر که رفتم، دیدم تخم جن با وجودیکه سن و سالی ازش می گذشت، چنان تیپ زده بود که انگاری آدری هیپورن است.

از او خواستم کمی درباره خودش بگوید تا بفهمم آیا افکارش با من جور در می آید یا نه، اما اسلحه ای درآورد و به سوی من گرفت و گفت:«من انتخابی نیستم. من را باید همینجوری که هستم بخواهی»

گفتم چرا؟ گفت: واحد ایمنی سیاره من، می خواهد شر آدمی مثل تو را کم کند، راهش هم یقینا همین است!

صحنه سوم : یک وقتی در ماساچوست، زندگی خوبی و کار راحتی  داشتم، هر روز که از کار برمی گشتم، با دوستم حامد، به کافی شاپی می رفتیم و با هم فیلمنامه ای می نوشتیم. "داستان درباره پیرمردی بود که هر شب از خدا خواهش می کرد به او اجازه بدهد تا وقتی مُرد، ثروتش را با خود به آن دنیا ببرد، یک روز فرشته ای که از کارهای او کلافه و درمانده شده بود، سراغ پیرمرد آمد و گفت: «این دعای او اجابت می شود، به شرط آنکه تمام ثروتش را تنها در یک کیف دستی کوچک جا کند»." روزی که داشتیم همین سکانس را می نوشتیم. متوجه شدم سوسک بالداری کنار میز ما ایستاده و زل زده است به من. حامد رفت و سوسک را برداشت و به بیرون از کافی شاپ هدایتش کرد و به کارمان ادامه دادیم. شب بعد که همچنان در همان سکانس گیر کرده بودیم، دوباره سوسک را در همان محل دیدیم، من رفتم و با پا شوتش کردم به بیرون و به کار خود ادامه دادیم. شب سوم باز هم سر و کله سوسک بالدار  پیدایش شد، این بار حامد با کتابش ضربه ای به سوسک زد و من، سوسک نیمه جان را به بیرون بردم. شب چهارم رسید و باز سوسک سر جایش بود. هر دو بلند شدیم و تا می توانستیم سوسک را زیر پا له کردیم جوری که همه پیکرش به موزائیک ها چسبیده بود. ولی با این حال، سوسک روز پنجم هم برگشت! نکته اینجاست که ما خوب نمی دانیم باید چی کار کنیم و بیخودی گیر می دهیم به موجودات اطرافمون. اونارو مقصر می شناسیم و دهانشان را به صافی اتوبانهای ایران می کنیم.

صحنه پنجم : باور بکنید یا نه، یک سال پیش رفته بودم قبرستان ابن بابویه، و داشتم به جمله ای از شیخ مهردادالدین نعیم السلطنه فکر می کردم که گفته بود:"آدما دوست دارن با کسی ازدواج کنن که از خودشون سرتر(و نه هم سطح) باشه، این برتری می تونه پول، قیافه، قدرت، هوش یا طرز فکر باشه، واسه همین هیشکی دنبال کسی که واقعا به دردش می خوره نمی ره و همیشه هم، بعد از ازدواج، یک نفر و یا هر دو نفر احساس شکست می کنن و می فهمن سرشون کلاه رفته بوده و به همین دلیل خیلی زود و بعد از گذر روزگار هوس، از هم خسته می شن." در همین احوالات یکه خانم فسقلی فلسفی لاغر مردنی را دیدم که قیافه خیلی عجیبی داشت. وقتی با او هم کلام شدم، خیلی زود اقرار کرد که از کهکشان دیگری آمده است و حالا هر چه تلاش می کند به خانه خودش برگردد، نمی تواند. می گفت مثل این می ماند که سنگی به رویت افتاده اما نمی توانی خودت را بیرون بکشی، خیلی فسقلی بود و رنگ بنفش مایل به ارغوانی داشت. روی هم رفته آدم لوده ای بود که جملاتی حکیمانه از دهانش خارج می شد. نمی دانم از کجا فهمید، اما نشست و ساعتها من را نصیحت کرد و گفت:«دلیلی ندارد که بخواهی بعضی صحنه ها را زودتر ببینی، هر وقت نوبتشان رسید، خودت می بینی، فقط مسیر را دنبال کن و صحنه ها را به ترتیب شماره بازی کن. و گرنه حست بهم می ریزد. این قدر عجله در هر کاری بی فایده و بی دلیل است. گاهی این قدر زود سراغ صحنه آخر می روی، که اصلا یادت می رود صحنه های اول را ببینی، گاهی هم یادت می رود که این صحنه ها با هم تداخل داشته اند و قسمتی از هر داستان، در سکانس دیگری گفته شده است. برای همین هیچی نمی فهمی و از عالم و آدم دلخور می شوی»

 صحنه دوم: یک خبر بد دارم و یک خبر خوش، من هیچ وقت دوست ندارم به کودکی برگردم. گرچه می دانم اگر از اول زندگی را شروع کنم حتما اوضاع بهتری خواهم داشت. اما معتقدم کودکی اصلا دوره خوبی نیست، همه سر آدم کلاه می گذارند و زود سر کار می روی. بیخودی می خندی و الکی خوش هستی، مجبوری به آن مدرسه های در پیت بروی و با آن ناظم های جفنگ سر و کله بزنی، هیچ وقت از مدرسه لذت نبردم، دانش آموز خوبی هم نبودم، فقط سعی می کردم در ریاضی نمره خوبی بگیرم. از همون بچگی کار می کردم و خودتان می دانید که آدم بزرگها به بهانه بچگی، کمترین حقوق را بهت می دهند. این حرفم به این معنی نیست که بعد از بچگی خوب است، اما حداقل مخ آدم پیچیده تر می شود. اما برویم سراغ خبر بد و خبر خوب:

نوشتن یک صحنه درام راحت تر از نوشتن طنز است. چون هرچقدر هم بد بنویسی، روی خواننده تاثیر کمی می گذاری. جدیدا متوجه شده ام که همانطور که زمین لرزه داریم، زمان لرزه هم داریم! توضیحش بماند برای بعد، این خبر خوش بود. اما خبر بد اینکه ما آدمها هیچی از زمان نمی فهمیم اما خیلی خوب آنرا درجه بندی کرده ایم. جوری که هیچ کس جرات ندارد بگوید:"چرا امروز یازده ژانویه 2012 است؟ من دوست دارم هشتاد و پنجم ماه نیلوفر سال یازده هزار و هشتصد و چهارده باشد!" یا کسی جرات ندارد بگوید "چرا ما سی ساله هستیم؟ من می گویم ما منفی نه هزار سال داریم". نمی شود که نمی شود، همه دنیا با همین قوانین زندگی می کنند و حسابی حواسشان به زمان است. اما تا دلتان بخواهد استاد هدر دادن زمان هستند. نمونه اش دقیقا خود شما که الان داری با خواند این متن، وقتت را هدر می کنی، یا خود شمایی که قراره بری سربازی و دو سال از عمرت رو بسوزونی بره پی کارش، یا بعد بیایی و ازدواج کنی و بفهمی دیگر از خودت گذشته است و شاید بهتر باشد بچه ات را درست تربیت کنی، یا شمایی که پول و عمر و زندگیت را هدر می کنی و یک آلبوم چرند موزیک ضبط می کنی و خود را جزء تاریخ موسیقی به حساب می آوری، یا شما آقای بقال که صبح تا شب پشت دخل می ایستی و هیچ کاری نمی کنی، حتی سعی نمی کنی از این همه وقتت استفاده کنی و کتابی بخوانی، یا تو آدم بدبختی که صبح تا شب دنبال شخصی می گردی که باهاش ارتباط جنسی برقرار کنی. یا تو آدم کله پوکی که زور زدی مدیر بشوی که دهان زیردست هایت را صاف بکنی، یا تو بچه طفلکی که دوازده سال به مدرسه می روی و نه فهمت بالا می رود و نه در زندگی هدف پیدا می کنی، واقعا آدما دارن به کجا می روند؟ برنارد شاو جمله ای دارد که من به این شکل تغییرش داده ام: "چه درکره ماه، آدم باشد یا نباشد، حتما از کره زمین بعنوان تیمارستانشان استفاده می کنند."

 

 

صحنه اول : یکبار مادرم تعریف می کرد که من و برادر دوقلویم، هفت ماهه به دنیا آمده ایم. پدرم که از اینهمه عجله ما شوکه شده بود، دیر به بیمارستان می رسد و از آنجا که همیشه دوست داشت دختر داشته باشد، با دیدن دو پسر، ناراحت شده وحتی به هیچ پرستاری انعام نمی دهد. علی رغم آن عجله ابتدایی، در باقی مسائل، صبر و حوصله ای مثال زدنی دارم. بعنوان مثال اگر در حین پیاده روی، سنگی وارد کفشم بشود، ساعتها با سنگ مدارا می کنم تا روی سنگ کم شده و خودش با پای خودش برود.

پدر و مادرم علاقه خاصی به من دارند، مادرم همان بچگی به من گفت: به دنیا آمدن تو، یک ناامیدی بزرگ در زندگیم بوده!

پدرم هم که زیاد اهل حرف زدن نبود، تا می توانست، در نوشته هایش از وجود من گلایه می کرد. یکبار در یکی از نوشته هایش خواندم که، "پسرم اگر بستنی می خواست و نمی خریدیم، هر شب و هر شب می آمد و زل می زد به ما، حتی اگر کتکش می زدیم و زیر پا له می کردیم، باز هم کم نمی آورد و بالاخره بستنی را صاحب می شد!" پدرم در همین متن پیش بینی کرده بود که آخرش یکی با اسلحه می آید و من را از پا در می آورد و وطنی را خوشحال می کند.

 در سراسر 30 سال گذشته، تنها دو بار باعث خنده پدرم شده ام. اولین بار وقتی که کیف دستی پیرمرد همسایه مان را که همه جا به خودش می چسباند، برداشتم و به او دادم تا تویش را ببیند و دومین بار وقتی که نسبت به هوش من دچار تردید شده بود و من را برد تا امتحان آی کیو بدهم. من هم تمام تلاشم را کردم تا ضایعش کنم و بالاترین نمره ممکن را دریافت کردم. تا دیر نشده، بگویم که در زندگی، کله پوک هایی هستند که به زیردستانشان سخت می گیرند و جیب خود را پر می کنند و بعد ادعا می کنند که به این دلیل سخت گرفته اند که انسان آدم نمی شود مگر اینکه سختی بکشد و دهانش به صافی جاده های ایران بشود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:25 ب.ظ
یکشنبه 18 دی 1390-08:44 ب.ظ



خودروی ملی، و مسئله ای به نام دیوانگی - مهرداد نعیمی

1 . اگر از کورت ونه گوت نشنیده اید، از من بشنوید:" ما برای علافی به این کره خاکی آمده ایم و قرار هم نیست هیچ کسی از زندگی جان سالم به در ببرد"، نمونه اش همین خودروی ملی ایرانیها، سالهاست که عینهو الاغ مشهدی اکبر، توی گل گیر کرده است و هیچ کس هم نیست بیرونش بکشد، برای اون دسته از آدمایی که فکر می کنن ما خودروی ملی نداریم بگم که پس پراید و پیکان چی چی هستند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی در حد و قواره پراید تولید کنند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی درست کنند که کیفیت ممتازی مثل پراید داشته باشه؟ یا مثلا اگه کمی کمتر منفی ببافید و حرفهای جراید رو قبول کنید، می فهمید که سمند و مینیاتور  هم خودروی ملی بودند دیگر، بخصوس دومی که اسمش از کل موجودات هستی، ایرانی تر بود، یا وقتی با سمند به سرعت 200 که می رسیدی، مردی سبیل کلفت و با صدایی خرکی، با غرور تمام اعلام می کرد:"این است خودروی ملی" عبارتی که بسیاری از راننده ها را شکه و راهی بیمارستان می کرد، ما هنوز اون لحظات پر افتخار ملی رو فراموش نکردیم. در ضمن، در اینجا من دو خودروی ملی دیگه به لیست اضافه خواهم کرد، اولیش مدل جدید پژو پارس که با تغییرات عمده ای همچون افزایش طول آنتن به میزان بیست و پنج سانتی متر، تغییرات عمده در رنگ کف بیرونی، تغییرات دکوراسیون قالپاق ها، پر رنگ تر شدن چراغ ترمز به میزان خیلی و افزایش قیمت خودرو به میزان بیست میلیون به بازار اومده، به راستی انقلابی است در صنعت خودرو، پیشنهاد می کنم تا کسی ادعای مالکیت نکرده، همین خودرو را بکنید خودروی ملی کارتان نباشد، بخصوص که این تغییرها باعث شده که کمتر کسی بتواند خودرو را شناسایی کند، حداقل ایراد مینیاتور را هم ندارد و نام پارس را یدک می کشد، گزینه دیگر من برای خودروی ملی، پیکان وانت است. اتومبیل سازان ایرانی جدیدا مدعی شده اند که پیکان وانت را با تکیه بر دانش کاملا بومی مورد استفاده در تانک و تراکتور، به گونه ای بدیع طراحی کرده اند بطوریکه با یک خودروی تمام ملی روبرو هستیم. این موضوع آنقدر مهم هست که نیازی نباشد به ویژگی های بارز این خودرو اشاره کنم، بنابراین بهتر است بحث تولید خودروی ملی را در گورستان تاریخ دفن کنید و از این پس بروید تو کار هواپیمای ملی، چرا که شرکت ایرباس قانونی را تدوین کرده است که به آنها این اجازه را می دهد که برای آزادسازی هواپیماهایی که بیش از 20 سال از عمر مفیدشان گذشته است، به سازمان ملل شکایت ببرند، عنقریب است که همین چهار تا هواپیما را هم از دستمان در بیاورند، آن وقت مجبور خواهیم بود که برای رساندن مامورین آژانس به نیروگاه بوشهر، قاطر کرایه کنیم و 6 ماه در سفر باشیم! راستی در همین راستا اعلام شد که قرار است نیروگاه بوشهر افتتاح شود، نمی دانید چه شعفی به من دست داد، خیلی وقت است که منتظر شنیدن این خبر هستم، از بس گوشهایم را به رادیو چسبانده بودم، دچار شکست استخوانچه سلولهای عصب شنوایی شده بودم، چه خوب بود که مسئولین قبل از افتتاح بعضی چیزها، هشداری هم می دادند تا برای روز افتتاح، از لحاظ روحی خودمان را آماده کنیم.

2 . از انجا که بشر در یک میلیون سال گذشته در بسیاری از چیزها مجبور به گمانه زنی بوده، می خواهم کمی درباره دیوانگی با شما گمانه بزنم، اگر شما پس از شنیدن اخباری مثل کشف یک کروکودیل در بازار تهران دیوانه شده اید، باید توجه داشته باشید که اینهمه مقاومت کورکورانه شما کاملا بی معنی است. کجای این اخبار عجیب است که این قدر بر دیوانگی پا می فشارید؟ مگر ÷یش از این، در شهر روباه و شیر پیدا نشد، مگر اولین باریست که در تهران حیوان می بینید؟ یا بعنوان موردی دیگر، جدیدا شنیدم که از آنجا که مطمئنا حالا حالاها به نقطه ای که در چشم انداز 20 ساله ترسیم شده بود، نخواهیم رسید، قرار است آنرا 30 سال دیگر تمدید کنند، کجای این مسئله جای دیوانگی دارد؟، والا اگر همان 30 سال دیگر هم به همین نقطه ترسیم شده برسیم خیلی است، یا چند سال پیش آدم نورمالی به شهرت رسیده بود که از رفتگرهای محله شان هم عیدی گرفته بود، این چیز عجیبی است واقعا؟ به عقیده من که کاملا طبیعیه، یا مثلا فرض کنید، در کلانتری نشسته اید و شاهد گروه گروه سگ و گربه هستید که دستگیر شده اند و با دستبند به سلول برده و اعمال قانون می شوند، برای چی زود یاد دیوانگی می افتید؟ بشینید حالش را ببرید؟ والا در بهترین سیرک های دنیا هم همچین نمایشی اجرا نمی شود،  یا می روید میوه فروشی و آدمهایی را می بینید که دارند با هندوانه، یه قل دو قل بازی می کنند، یا در دانشگاه برای هر امتحان، ورودیه گذاشته اند، یا آدمی را در همین تهران می بینید که چشم راستش سالها کور بوده و به روی خودش هم نمی آورده، یا ماجرای یک ایرانی را می شنوید که مترو تهران را به گروگان گرفته بود و از راننده خواسته بود که قطار را به سوی آن ور آب هدایت کند، همه اینها بسیار تماشایی و جذاب هستند، خوشبختانه ما در دنیای منحصر بفردی زندگی می کنیم که حداقل روزی یکبار شانس ابتلا به جنون وجود دارد، دیگر نیازی به یافتن دلیل نیست، همین هفته قبل، یک آقایی در جلسه ناهار مجمع عمومی سازمان ملل ماستشان را با چنگال نوش جان کردند و همه اطراف را به رنگ گچ تبدیل نموده، بعد خیلی جدی رفتند پشت تریبون و حرفهایی زدند که دلت می خواست همان لحظه کل دنیا را تقدیمشان کنی(هیچ هم ایرانی نبودند ایشون)، یا سه ماه پیش بود که تلویزیون تصاویری از روز کنکور می داد، یکی از داوطلبان با یک نایلون پر از تخمه وارد جلسه شد و تا انتهای کنکور مشغول تخمه شکستن بود، آخر هم جزء قبولی های کنکور قرار گرفت، یا همین یک ماه پیش، یکی از مجلات وزین خانوادگی، مصاحبه ای با یک پیرزن هفتاد ساله ترتیب داده بود و پیرزن از علل موفقیتش در داشتن عمر طولانی حرف میزد، یکی از زیباترین جملات ایشان این بود که گفت"فقرا حتما یه غلطی کرده اند که فقیر شده اند، آنها را جدی نگیرید".

دیوانه شدن هم برای روزگاری بود که یک ذره شرم و حیایی وجود داشت، هنوز اینهمه حرکات خارق العاده نمی دیدید و تشخیص راستگو و دروغگو این قدر پیچیده نشده بود، مثلا همین دیشب چند ثانیه ای تلویزیون را روشن کردم تا اخبار ورزشی را بشنوم، آقایی را دیدم بسیار پرچانه، که با هیجان عجیبی از امنیت پایین جی میل بعنوان پست الکترونیکی و امنیت بالای ایمیل های وطنی حرف می زد، از بروز بودن و آنلاین بودن این جوان متخصص به وجد آمده بودم، خلاصه بگویم، اون روزی که سمل وایز، محض امتحان به پزشک ها پیشنهاد کرد که قبل از عمل جراحی، دستهایشان را بشورند، خیلی ها او را دیوانه می دانستند، ولی آیا او دیوانه بود؟  شما هم از خر شیطان پایین بیایید، کمی خوشبین باشید، پیشرفت این مردم در بعضی مسائل، کاری را با آدم می کند که ماشین ریسندگی با مخترعش.




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات