TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب طنزهای مطبوعاتی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 21 مهر 1390-11:38 ب.ظ



مادر****(1) - نوشته مهرداد نعیمی

می دونید، من كلا آدم مبادی آدابی بودم، به عبارت دیگه، كلمه ناسزا خیلی كم از دهن من بیرون می اومد، یعنی یه جورایی كارم خیلی درست بود، هر اتفاقی كه می افتاد، نفس عمیقی می كشیدم و تا ده می شمردم و بعد با ملایم ترین حالت، جوابی سرشار از ادب و معرفت می دادم. اصلا یه وضعی .... ، تا اینكه یه روز مجموعه اتفاقات عجیبی برام افتاد كه باعث شد من از اون رو به این رو بشم.

حقیقتش رفته بودم و داشتم مثل بچه آدم خون می دادم كه ....، آخه من خیلی خون دادن رو دوست دارم، یه جور حس پرهیزگاری در این كار می بینم، حداقل ماهی یك بار این كار رو انجام می دم، خلاصه اون روز هم داشتم خون می دادم كه .... اصلا اجازه بدید ماجرا رو از شب قبلش آغاز كنم :

داشتم یخ می كردم، لامذهب عجب سرمایی بود، ته دلم به خودم فحش می دادم كه آخه این چه قرار كوفتی ای بود كه گذاشتی! روی جدول نشسته بودم و منتظر دختری بودم كه مدتی بود از هم جدا شده بودیم. اما كاری بود كه شده بود، چاره ای نبود جزء انتظار كشیدن، چه سوز بدی می اومد، پاهام دیگه واسه خودم نبود، با خودم فكر كردم شاید بد نباشه، خودمو با تك كتابی كه همرام بود سرگرم كنم، اما یخ بندان اجازه نمی داد با دستام كتاب رو نگه دارم. ناچار كتاب رو روی پاهام قرار دادم و خودمو كمی جابجا كردم تا نور تیر چراغ برق بیفته روی متن كتاب، دستامو هم تا آرنج فرو كردم توی جیب هام. كت ضخیمی تنم بود ولی انگار نه انگار، ساعت هم همین طور جلو می رفت و خبری از دختره نبود، با خودم گفتم عجب اوسكولی هستما، اصلا كدوم دختری این موقع شب توی این هوا، از خونه بیرون میاد؟ حالا بر فرض كه ماشین هم داشته باشه، اصلا از كجا معلوم یادش باشه كه امروز وسط زمستونه؟ حالا قرار به جهنم، این شرط احمقانه خاموش بودم موبایل رو دیگه چرا گذاشتیم؟ شما نمی فهمید چقدر كارم اوسكولیزه بوده، شاید بد نباشه یه هفته دیگه بریم عقب:

روز جدایی ما دقیقا یه هفته قبل و تقریبا وسط های تابستون اتفاق افتاد، هوای تابستون به شدت گرم بود و از آسمون آتیش می بارید، هنوز دلم با گرمای عشق داغ بود و صبح كه بیدار می شدم، فكرشو هم نمی كردم كه قراره امروز، روز جدایی ما باشه. یه لحظه صبر كنید، من قرار نبود دلیل جدایی مون رو برای شما شرح بدم، قرار بود بریم به روزی كه اون قرار احمقانه رو با هم گذاشتیم. پس می ریم به دو ماه قبل تر:

اواسط بهار بود و ارتباط ما مثل همیشه عالی بود، مدتها بود كه قرار بود یه سری قوانین پایه برای روز احتمالی جدایی وضع كنیم، كه البته هی این دست اون دست می كردیم و بی خیال بودیم، چون باورمون نمی شد كه اصلا قرار باشه چنین روزی هم فرا برسه، عصر كه درجه رمانتیك بودن به میزان خفنی زده بود بالا، زیر یه چراغ برق ایستادیم و گفتم: اگه خدای ناكرده یه روز جدا شدیم، قرارمون همین جا باشه، دقیقا وسط زمستون، شب، موبایل ها هم خاموش، هیشكی نباید ماجرا رو یاد اون یكی بندازه، اگر هم نیومدی، دیگه رابطه رو فراموش می كنیم، خوبه؟  دختره هم خیلی راحت گفت: آره، خیلی عالیه، حتی نگفت آخه مرتیكه، اگه بعنوان مثال، روز بیست و دوم بهمن جدا شدیم، باید یه سال صبر كنیم؟ حالا من جوگیر بودم، اونم جوگیر بود؟ اگه واقعا جوگیر بود، پس چرا اون قدر راحت ازم جدا شد؟ آخه شما بگید، كدوم احمقی چنین قراری می زاره؟ بعدشم، مگه فراموشی یه رابطه عشقولانه به همین سادگی هاس؟ نمی دونم چرا اون روز، این همه خنگ شده بودم! یعنی می دونما، ولی باید بریم به چند ماه قبل تر، كه زیاد حسش نیست، به قول معروف تو مودش نیستم، پس برمی گردیم به همون شبی كه عین اوسكول ها، توی سرما منتظر نشسته بودم:

با اینكه یه پالتو، یه كت و سه تاپیراهن به تن داشتم، بازم داشتم می پكیدم از سرما، تو همین احوالات بودم كه یهو متوجه شدم كه اكثر آدمای اطرافم لباسهای تابستونی آستین كوتاه به تن دارند، تعجب كردم، موبایلم رو روشن كردم و یه نگاهی به تاریخ امروز انداختم، بله، وسطهای تابستون بود، پس چرا من این همه سردم بود، نكنه منم مثل صادق هدایت، سرمام از سردی هوا نبود، از درون خودم بود! این وجود خودم بود كه سرد و خاموش شده بود؟ ... نمی دونم، تو همین فكرا بودم كه .....  اصلا یه لحظه صبر كنید ببینم داستان چی بود، آهان .... قرار بود تعریف كنم كه چی شد كه از منی كه اون همه مبادی آداب بودم، اون فحش زشت مادر**** شنیده شد. یه لحظه صبر كنید یادم بیاد، آهان یادم اومد، اووووه، داستانش طولانیه و الانم آخر شبه، ایشالا فردا دست به قلم می شم بقیه رو تعریف می كنم. شب بخیر.

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 14 مهر 1390-10:51 ب.ظ



توی ده شلمرود، مهرداد دیگه تنها نبود نوشته نعیمی

 

توی ده شلمرود، مهرداد تك و تنها بود.
مهرداد نگو، دیوونه بگو، خل و چل بگو، روانی بگو، عاشق پاپتی بگو،
موی جفنگ، روی ملنگ، متنهای جفنگ، حرفهای مشنگ، احوال دونگ،
نه فلفلی نه قلقلی، نه مرد زشت آملی، نه دخترای اُملی، هیشكی باهاش رفیق نبود. 
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه، واسه خودش دپرس بود، توی زندگی طلسم بود.  
دوستش می گفت: مهرداد میای پارتی بریم؟ نه نمیام، نه نمیام.

میای یه كم شادی كنیم؟ نه نمی خوام، نه نمی خوام.

همش روی زبونش، نمیشه بود و نیستش.  

یكی از روزا، کره الاغ کدخدا، كه شاد بود و هم باصفا، مهرداد رو دید تو كوچه ها،
مهرداد گفت، الاغه چرا تو شادی؟ مگه نمی ری بار بیاری، مگه كتكت نمی زنن؟ مگه گیساتو نمی كشن؟ به چه امیدی تو شادی؟
الاغه یهو دپرس شد، علف تو دهنش پشگل شد، نشست و فكر كرد خیلی خوب، بارشو ول كرد توی جوب.

چند روز اول بد نبود، اما سیاهی خیلی زود، اومد سراغش مثل نور، چون غذا نبود دیگه جور.    
یه وقتهایی پا می شد، بره دوباره سر كار، می گفت آخه می خوام چی كار، مرده نمی خواد دار و ندار

مهرداد می گفت، الاغ خوب و نازنین، سر در هوا سم بر زمین، تموم روز اینجا بشین، از همین یه جا دنیا رو ببین.

چند روز بعدش یه اردك، شاد و شنگول چو كودك، شنا می كرد تو استخر، شنا كنان مثل خر.
افتاد به تور مهرداد، افسرده شد چون فرهاد، بعد از دوری شیرین، خسته از روز دیرین.

مهرداد می گفت، تو اردکی یا غازی؟

 - من غاز خوش زبانم
 -  پس چرا دم درازی؟

 -  نه جانم

 به ساز دنیا نرقص، از اوسكول بودن بترس. آخه واسه چی، صبح تا غروب، میون آب کنار جو، هی می ری اون ور جوب، برمی گردی سر جات؟ تو اوسكولی یا اردك؟
     -  من غازم،

-        بمون مثال كودك،

-        می بازم
دنیا كه باخت نداره، بساز و بساخت نداره، پایان خوش نداره، روزهای خوش نداره.

خلاصه، اردكه هم پلاسه، از صبح توی یه كاسه، بدون امید و تاسه. همش با خر می لاسه.

 

در وا شد و یه جوجه، اومد و اومد تو کوچه، جیک جیک زنان، گردش كنان، اومدو اومد پیش داش مهرداد، بازی می كرد خوشحال و شاد.

مهرداد كه بامرام بود، خیلی هم باصفا بود، با جوجه كاری نداشت، گل ناشادی نمی كاشت،  اما این دفعه آقا خره، رفت جلو عین فرفره، جوجه رو نا امید كرد، دلمرده و دلسرد.

مادرش اومد قدقدقدا، آهای خر عوضی، مگه داری مرضی؟ جوجه من باحال بود، كیفش كوك و خوشحال بود، برو خونتون تو رو به خدا، به درك چی هست، هستی دنیا.
اردكه اومد سراغ مرغه، با دو تا جمله، اونم خرش كرد، یعنی عینهو همون خره كرد، به جایی رسید كه مرغه، می داد كلاس فلسفه، همه و همه افسرده بودن، جلو بقیه شرمنده بودن.

 

الاغ و خروس، جوجه و موش، غاز و ببعی، اردك و خرگوش. با فلفلی، با قلقلی، با مرد زشت آملی،  با مرغ زرد کاکلی، با دخترای اُملی، همه و همه، كارشون گریه، كارشون زاری، همش نداری، همش بی حال، همش غم، همش غصه همش سم.
الاغه می گفت : گرسنه ام، خروسه می گفت: قوقولی قوقو قوقولی قوقو، دلم می خواد یه ذره كوكو.
 
مرغه می‌گفت حالم بده، حالم بده، اردك می‌گفت: از این دنیا شدم زده.
دنیا عوض شده بود، ، زود زود زود، زود زود زود، توی ده شلمرود، مهرداد دیگه تنها نبود.

 

موخره 1 : توی شعر گفتن زیادی بچه ام

موخره 2 : باعث شرمندگیه

موخره 3 : حالا چرا عصبانی می شی ؟

موخره 4 : باور كنید بهم الهام شده بود، یه هفته بود، ولم نمی كرد.

موخره 5 : تازه باید اجرای با موزیكش رو بشنوید، غوغائیه

موخره 6 : همین كارهارو كردم كه آقای مرعشی دیگه هیچ كدوم از متنامو نمی خونه دیگه

موخره 7 :  خوب چرا اینجوری نگاه می كنی، لااقل پیام اخلاقی كه داشت.

موخره 8 : ایشالا از خجالتتون در میام.

موخره 9 : حالا شعر رو بی خیال، چه خبر ؟

موخره 10: واه و واه و واه .




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 15 مهر 1390 03:50 ب.ظ
پنجشنبه 14 مهر 1390-08:43 ب.ظ



 مادربزرگ غیرتی-  نوشته مهرداد نعیمی

مادربزرگم طاقت نداشت ببینه خروسش نزدیك مرغش بشه یا بخواد كارهایی باهاش صورت بده، حتی شبها هم رخت خوابشون رو جدا از هم پهن می كرد. نتیجه این شده بود كه، چند سال آزگار، نشد این خانوم مرغه، یه تخم مرغ تحویل بده تا ما یه نیمرو بزنیم به بدن. البته اون موقع ها، تخم مرغ به گرونی حالا نبود، وگرنه خودم با یه ترفندی، جلوی مامان بزرگ رو می گرفتم، تا اینكه یه بار كه مامان بزرگ از مرغ و خروسه غافل شده بود، ما دقیق نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد كه مرغه یه تخم داد كه حداقل سه تا زرده داشت. مامان بزرگ وقتی اونارو دید، یه دقیقه فقط تماشا كردشون و بعد با عصبانیت تموم، دونه دونه پرهای خروسه رو كند و لخت و پتی ولش كرد تو خیابون،

طفلكی خروسه خیلی بهش برخورده بود، دمغ بود، كارد بهش می زدی خونش در نمی اومد، پشت یه درخت وایساده بود و خودش رو از همه قایم می كرد و اطراف رو می پائید، از پنجره خونه ای كه كنار درخت بود، صدای موزیك شادی می اومد، به نظرم اندی بود كه می خوند: تو رو دیدنا، دل پریدنا، توی كوچه ها، آی حنا، آی تو رو خدا، یه ندا بده به ما، تا بشم فدا، آی حنا ..... یه همچین چیزایی.... كلمه "حنا" خروس رو برد به خاطرات بد گذشته، یاد تمام روزایی كه یه پبرزن دیو سیرت، اونو از عشقش جدا كرده بود، آخه اسم مرغه حنا بود، نگفته بودم مگه؟

خلاصه، همین طور كه آقا خروسه با خودش مردد بود كه بالاخره چه غلطی بكنه، یه خروس هیكلی رو با یه گله مرغ دید كه توی باغچه داشتن عشق و حال می كردن، نمی فهمید چرا باید یه خروس با این همه مرغ، همزمان مشغول باشه و در عوض، اون لخت و پتی، تك و تنها، فقط حسرت بخوره، تقریبا تصمیمش رو گرفته بود كه بره و پیرزنه رو خفه كنه و دست عشقش رو بگیره و با هم برن توی یه شهر دیگه، در آرامش زندگی كنن و شایدم، پشت سر هم توله پس بندازن....،

اما یه قانون نانوشته توی این دنیا وجود داره كه می گه، هر وقت یه تصمیم درست بگیری، حتما یه كوفتی از یه گوری پیداش می شه و تو رو از هدفت دور می كنه، واسه همین خروس طفلكی تا اومد تكونی به خودش بده، یه گربه، هیكل آه، بازو تپل، كمر كپل، پیداش شد و به طرف خروسه حمله ور شد و چیزی نمونده بود دخلشو بیاره، كه یهو یه آقایی چاقو به دست، عینهو پوریای ولی پیداش شد و گربه رو فراری داد و خروس رو برداشت. خروسه می خواست تشكر كنه، اما از بس این مرد بزرگ، متواضع بود كه نوكش رو گرفته بود و اجازه تشكر هم نمی داد، بعدش هم واسه اینكه آقایی خودش رو ثابت كنه، سر مرغ رو گرفت جلوی شیر آب و یه عالم آب به خورد خروسه داد. بعدش هم سر خروسه رو گذاشت رو جدول و با چاقو برید، خروسه تا به خودش بیاد، دیگه دیر شده بود. غزل خداحافظی رو خونده بود.

در اون روز خاص، تصور من این بود كه قاعدتا روح خروسه آروم و قرار نداشته و ول كن معامله نبوده و گیر می كنه تو همین دنیا و یه روزی بالاخره انتقام خودشو می گیره، خلاصه، چشمتون رو خسته نكنم، مامان بزرگم، آخرای عمرش، دیوونه شده بود و فكر می كرد كه یه خروس هست و به عشقش نرسیده، همیشه خدا هم، مشغول پند و اندرز به بقیه بود. مثلا تصور كنید، صبح زود داری می ری مدرسه، می بینی مامان بزرگ نشسته توی باغچه و داره دونه جمع می كنه از رو زمین، بهش می گی "صبح بخیر مامان بزرگ"، یهو میاد طرفت و تو رو وادار می كنه بشینی كنارش و شروع به صحبت می كرد، می گفت: "پسرجون، تو اینکه باید بری یه لحظه هم تردید نکن، همه رفتنی هستن و كاریش هم نمی شه كرد... اما كی و كجاش رو هیشكی نمی دونه، من كه همین الان هم بفهمی نفهمی دخلم اومده، جون نداره پاهام، آخرای عمرمه، اما می دونی، اصلا ناراحت نیستم، از تنها چیزی كه ناراحتم اینه كه توی این دنیا، اون جور كه باید، حالشو نبردم، من عاشق حنا بودم. اما داغش به دلم موند، تو برات خیلی زوده بفهمی عشق یعنی چی!!!!!"

همه ما مطمئن شده بودیم كه روح خروسه حلول كرده تو جسم مامان بزرگ، واسه همین،  یه روز عصر با رفقا جمع شدیم، دوربین و میكروفون مهیا كردیم و یه مصاحبه با مامان بزرگ انجام دادیم كه هنوز هم هر وقت می بینمش دستام می لرزه، توی مصاحبه،  ما همین طور حرفهای شر و ور می زدیم و مامان بزرگ هم جای جواب دادن، از عشقش و شكست عشقیش می گفت، تا اینكه من پرسیدم، "نظرتون درباره اون خروسه كه چند سال پیش پرهاشو كندید و از خونه بیرونش كردید و از قصاب خواستید سرشو ببره چیه؟"، یه پوزخند سردی زد و صاف به چشمام زل زد و گفت :" مسیح مرد ولی پاپ ها و كلیسا ها، هنوزم ازش خروار خروار پول به جیب می زنن. عین بعضی صحنه ها كه تا ابد توی ذهن آدما می مونن، مثلا همون خاطره براتیگان، كه یه درخت ده دوازده‌متری رو روی زمین دراز كرده بودن و دبه دبه رویش نفت می ریختن و بعد، در حالی كه هنوز میوه ‌های روی شاخه‌هاش كال‌بودند، به آتیش كشیدند!!!!  




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 2 مهر 1390-08:54 ب.ظ



هارت و پورت نوشته مهرداد نعیمی

یه داستان خیلی باحالی هست كه دلم می خواد باهاتون قسمت كنم، جاتون خالی، چند سال پیش برای اولین بار رفته بودم كوه، یا شایدم جنگل بود، نمی دونم، البته اینكه اونجا كوه بود یا جنگل، خیلی هم مهم نیست. چیزی كه مهمه اینه كه داستان من هیچ ربطی به جنگل و كوه نداره، اصلا من هم از جنگل بدم میاد هم از كوه، والا به خدا، اصلا چیه جنگل جذابه برای شما؟ شاید به نظر شما خیلی جذاب باشه كه آدم آخر هفته رو بكوبه بره كوه، ولی اصلا برای من معنی خاصی نداره، حالا بازم قدیما، كه یه كم خلوت بود و می شد با دوست دخترت بری و بلكه هم اونو ببوسی، یه چیزی، الان كه افتضاح شده، البته خودم كه به چشم ندیدم كسی از این كارها تو كوه بكنه، خودمم نكردم، من قدیما هم دوست دختر نداشتم كه از این كارها بكنم، دروغم چیه به خدا، از هر كی دلتون می خواد بپرسید، دوست دخترم كجا بود، گیر دادیا، این قدر مته به خشخاش نزار، حرف رو بچسب، داشتم می گفتم كه داستانی كه می خوام تعریف كنم ربطی به كوه و جنگل نداره، واقعا شما از اون آدمهای خوشحال هستید كه صبح جمعه به جای اینكه یه كم استراحت كنید، می كوبید می رید كوه؟ واقعا كه، خنده داره، یا شایدم از اون آقایونی هستید كه سالهای زیادیه كه الكی می گن می خوام كار و بار و زندگیشون رو جمع كنم و برم تو جنگل زندگی كنم و هوای پاك نوش جان كنم، آره؟ باید بدونی كه تو جنگل هیچ خبری نیست، به قول معروف هیچی خیرات نمی كنن، همین دنیا رو كه می بینید این قدر گه شده واسه اینه كه شبیهه جنگله، اون وقت شما به چه امیدی می خواید بكوبید برید جنگل؟ توی جنگل همه بهتون زور می گن، از شیر و خرس بگیرید تا یه بچه میمون شاشو، همیشه باید سعی كنید كه حیوونا شما رو نبینن، و اگه دیدن، همتون رو با هم ببینن، خدا نكنه یكی از شما رو تنهایی پیدا كنن، پیدا كردن غذا هم كه خودش مكافاتیه، باید مثل سگ بو بكشی ببینی كجا یه تیكه استخون هست كه شكمت رو سیر كنه، ای بابا، منو همش دارید درگیر حاشیه می كنید ها، هنوز یه كلمه هم از داستانمو تعریف نكردم، همون اول گیر دادید به اینكه جنگله یا كوه، بیهودی از كوه، كوه ساختید واسه خودتون، فكر كردید كوه چیه؟ یه تیكه زمینه كه یه جاش قمبل زده بیرون، بعد یه سری میان از این قمبل شیب دار بالا می رن و كلی هم افتخار می كنن، خیلی هم جونشون رو می دن تا یه پرچم زهر ماری رو اون بالا بكوبن زمین، این قدر جای ضایعیه كه اگه به یكی بگی از پشت كوه اومدی بهت می خنده، مگر اینكه با مرسدس بنز اومده باشی، نمی دونم والا، اگرم خیلی عقده كوه داری، بزار یه چیزی یادت بدم، هر وقت یه تعداد كوه بهم چسبیده باشن، بهش می گن رشته كوه، اكثر رشته كوه های دنیا توی آسیاس، ببین، ببین، اه، ببین چی دارم می گم، باز حواس منو پرت كردی، نمی زارید دو كلمه حرف حساب بزنم، همین شماهایید كه نویسنده های دوره خودتون رو تبدیل به یه مشت بی خاصیت هارت و پورت كن می كنید دیگه، لابد بعدشم می گید، از كوزه همان برون تراود كه در اوست، و اینجوری شخصیت طرف رو خورد و خمیر می كنید، واقعا اسم خودتون رو گذاشتید آدم؟ حالا چی می شد اظهار نظر نمی كردید و به كوه و جنگل بودنش گیر نمی دادید تا داستانمو تعریف می كردم؟ واقعا كه براتون متاسفم، یعنی برای خودم متاسفم. دیگه نمی نویسم، راهت شدید؟ عقده تون خالی شد؟ الان احساس راحتی می كنید؟ خیلی حال كردید؟ دنیا قشنگ شد براتون؟ خوش باشید، اما دیگه منو دیدید، پشت گوشتون رو هم می بینید، آره، می دونم براتون مهم نیست كه اصلا نبینید، می دونم، اصلا خفه شو، گفتم خودم می دونم، بزمجه، برو از جلوی چشمام دور شو، خودت اول خفه شو، گفتم ساكت شو، اصلا دیگه حوصله ندارم، دوتامون با هم یه جا ساكته می شیم، اوكی؟ اوكی؟ این آخرین جمله اس كه حرف می زنیما، یك، دو، سه، تموم، ...................... اوشكوووووووول...... روانی، بی شعور .....

جاده چالوس، مرداد 1389، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :19
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات