TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب نوشته های شخصی نویسنده
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

سه شنبه 30 خرداد 1391-08:54 ب.ظ



عشقولانه بازی های من و پنی – نوشته مهرداد نعیمی

نمایش دکمه چاپ
 کلا در مسائل ناموسی آدم خوش شانسی نبوده ام. در آغاز تمامی ارتباطهای عشقولانه ایم، سعی در پنهان کردن ماجرا از همه آشنایان و غریبه ها داشته ام اما همیشه ریزترین جزئیات ماجرا هم لو می رفت، نمونه اش روابط رمانتیکم با ناتالی پورتمن، آدری توتو، سارا، مهسا، پریسا، بیتا، نیکی، مهناز، کریستین دانست، هیلاری داف و ده ها نمونه دیگر که بارها و بارها در اینترنت به اشتراک گذاشته شده است،Kaley penny خلاصه اینکه از روابط عشقولانه، رو سیاهیش به من مانده... حالا در این متن تلاشی مذبوحانه دارم برای بازگرداندن روغن ریخته و آب به جوب(دقیق ضرب المثل یادم نمیاد)، می خواهم با گفتن همه حقایق ثابت کنم که آنقدرها هم هرزه و بی ناموس نیستم.
از شما پنهون نیست، از خدا چه پنهون که همه این سالها، حتی وقتهایی که بانوان محترمی که ذکرش رفت، سرگرم من بودند، عاشق پنی بودم. عشق میان من و پنی فرا پست مدرنیسم بود، یک حس روحانی، یک خلصه روانی، یک ارتباط فلسفی، یک رویای رویایی، در شرح روابط عشقولانه خودم و پنی اینقدر بگویم که در هنگام ابراز عشق و در مرحله پیوند قلبهایمان، ابتدا مهر من به آرامی و با طمانینه وارد دل پنی می شد و سپس جهت ایجاد صمیمیت بیشتر، یکی از ما یا هر دو حرکات ریتمیکی را انجام می دادیم تا با این حرکات و تماس یافتن مهرم با دل و قلوه او، تهییج رابطه صورت گرفته و به تدریج افزایش می یافت تا زمانیکه هر دو به نهایت یا اوج احساس می رسیدیم. به خوبی می دانستم که یکی شدن ما و ایجاد رابطه تنگاتنگ نیاز به بخشهای پیش مقدماتی دارد، رابطه من و پنی رابطه ای بود که در آن مسایل عاطفی و احساسی لازم برای یک رابطه دوسویه بوجود آمده بود و من نیازهای عاطفی پنی را می شناختم و تمامی اختلافات فیمابین  ما به سرانجام رسیده بود و به خواستها و انتظارات پنی توجه لازم را داشتم. در واقع تحرک من و یا انقباضات ریتمیک دل پنی برای ایجاد این صمیمیت بیش از حد صورت می گرفت و به رابطه عشقولانه مان کمک می کرد. البته باید توجه کنید که ترشحات قلب من آنقدر زیاد بود که باعث سایش دیواره های دل پنی نمی شد و فی الواقع، عشقی داشتیم فارغ از هرگونه درد و سوزش. برای افزایش احساس و علاقه، هیچ گاه نیازی به استفاده از سایر لوازم نداشتیم. من در اثر تجربه های ناموفق گذشته، بخوبی می دانستم که رسیدن به نهایت یا اوج احساس به معنای رضایت از رابطه نیست. بلکه باید همه شرایط رابطه عشقولانه اعم از یکی بودن، به هنگام بودن، دوسویه بودن و پیش نوازش به درستی انجام می شد و عشقولانه بازی نیز با آرامش و طمانینه صورت می گرفت تا پنی نازنینم، هم به رضایت از من و هم به لذت کافی از کنار من بودن برسد. من چنان شیفته پنی بودم که نقطه به نقطه می شناختمش، می دانستم که علاوه بر دل و قلب پنی، باید به نیازهای مادی و معنوی او، تمامی ابعاد وجودیش حتی لاله گوش، قوزک پا و یا گردن توجه کافی داشته باشم.  توجه کافی در همه حال، بیدار و خوابیده، ایستاده و نشسته، پهلو به پهلو، روبرو، روی پل، روی دوچرخه، معلق، فشرده، آزاد... بلی، من دوست نداشتم ارتباط ما به جدایی برسد، آنگونه که 50 درصد ازدواج های کنونی می رسد. من با تمرکز فراوان مراقب بودم که بار و وزن زندگی، ابعاد وجودی پنی را آزار نداده و او حالتی آزاد و رها داشته باشد، من سنگینی بار زندگی را بشکلی حایل می کردم که پنی بتواند دستانش را معطوف به نوازش و ایجاد گرمایش در زندگی مشترکمان کند. 
پنی آنقدر برجستگی های مثبت داشت که دو سه نقص کوچک اصلا به چشم نمی آمد. پنی حلال زاده بود(بارها تست کرده بودم)، زیبا بود(عکس را خودتان دارید می بینید دیگر)، جادار بود(منزل داشتند ایشون)، مطمئن بود(با وفا)، باهوش بود، مهربان بود، طناز بود، قشنگ بود چشماش، می خندید لبهاش، تحصیل کرده بود، مثل بلبل با آی پد کار می کرد، اکتیو بود، اِند لطافت بود، با مرام بود، حالا در مقایسه با این همه برجستگی، ضعفهایش چه اهمیتی داشت؟ مثلا برای چه کسی مهم است که او تا 20 سالگی جنسیت دیگری داشتهبود؟ یا چرا نداشتن ملحقات و ادوات زنانه باید باعث جدایی می شد؟ من که اصلا نسبت به ضعفهایش، فکرم را هم مشغول نمی کردم، فقط می دانستم که خداوند هدیه ای بی نظیر به من داده است، هدیه ای باشکوه، شگفت انگیز، پر نشاط، آبرومند، خاص، حساس، پُراحساس، سرفراز، سرافراز، دل افروز، پر طراوت، با نزاکت، بی لجاجت، دراماتیک، ملودرام، فانتزی، ....  نمی دانم چطور شرح بدهم دیگر ...





تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 21 خرداد 1391-09:00 ب.ظ



کتاب سینما  : "چک" بسیار بهتر از فیلم های بسیار ضعیفی مثل "پسر تهرونی" و "داماد خوش قدم" و "زنان ونوسی، مردان مریخی" است، فیلم چک توانایی جذب مخاطب را دارد، داستان مناسب و جدیدی دارد که تا نیمه های فیلم با ضرباهنگ مناسبی، جذاب پیش می رود.check

 (مضمون فیلم درباره یک چک 40 میلیونی است که قرار است بین 4 نفر تقسیم شود.) این فیلم بازیگرهای محبوبی مثل فرهاد آئیش و همایون ارشادی دارد که اجرای خیلی خوبی را دارند، و از همه مهمتر اینکه سعی در دادن پیام های اخلاقی و سیاسی هم ندارد، اما مشکل اصلی فیلم در نیمه دوم فیلم است، دقیقاً از جایی که متوجه می شویم که روز بعد جمعه است و بنابراین تا شنبه خبری از پول نخواهد بود. نویسنده و کارگردان، هیچ ایده یا سوژه ای برای جذابیت باقی فیلم نداشته اند و این موضوع باعث ایجاد صحنه های تکراری، کش دار و بی معنی در فیلم شده است. از همه بدتر سکانس رفتن دسته جمعی به پیک نیک و بخصوص سکانس مسخره غرف شدن پسربچه است که هیچ کاربرد یا جذابیتی ندارد. حتی بسیاری از تماشاچیان معتقد بودند که وجود این سکانس طبق خواسته حسن شکوهی بوده و ارتباطی به فیلم ندارد.
بهترین سکانس فیلم همان سکانس ابتدایی است، جایی که 4 آدم متفاوت و بی ربط(جمشید مشایخی، همایون ارشادی، فرهاد آئیش و شاهرخ استخری) و یک راننده تاکسی(مژگان بیات) مجبور به همراهی و تحمل کردن همدیگر می شوند. تفاوت بارزی که بین آنها وجود دارد باعث می شود که نتوانند بهم اعتماد کنند. به نظر من اگر فیلم تا انتها با همین ایده جلو می رفت بسیار جذاب تر می شد.

نوشته مهرداد نعیمی - کتاب سینما




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 20 خرداد 1391-08:56 ب.ظ



کتاب سینما -رویا از اون موجوداتی است که استادانه آدم را گول زده و مورد عنایت قرار می دهد، رویا آدم بدذاتی است، خود من جزء قربانیان او هستم. می دونید، آخه من از اون آدمایی هستم که خجالت می کشم به چهره زنها نگاه کنم، تاحالاخیلی تلاش کردم این مشکلم رو حل کنم، اما هنوزم تا با یه جنس مخالفم روبرو می شم، ناغافل سرم می افته پایین و به تته پته می افتم، البته به جز یه پیرزن که توی مترو برای پول آکاردونی می زنه، اون طوری بهش نگاه نمی کنما، فقط نگاه می کنم، خوب آخه، یه پیرزن با یه آکاردونی، خیلی جالبه، کارش هم درسته، دفعه بعدی که ببینمش هزار تومن بهش میدم، حالا از بحث دور نشیم.dreams

به سی سالگی رسیده بودم و همچنان عزب بودم، حتی در ایام بچگی دخترها حاضر نبودند با من خاله بازی کنند، حسرت یه خاله بازی خشک و خالی، به دل من مونده بود، می فهمید چی می گم؟، فقط وقتهایی که به سینما می رفتم، این شانس رو داشتم که با رویا زندگی کنم، سینمای با کیفیت ایران، کلی رویا و آرزو به من می داد، مثلا اگر فیلم خوب بود و می شد با شخصیتها ارتباط برقرار کرد، دوستی رو ادامه می دایم و شب که می شد، درحالی که من احتمالا توی یک وان پر از کف حمام، ریلکسیشن داشتم، بازیگر فیلم افتخار داده و برای صرف شام به خونه ما میومد، با هم صحبت می کردیم، از هر دری می گفتیم، گاهی پاپیچم می شدند، بهم ابراز علاقه می کردند، و منم مثل فیلمهای کلاسیک، می گفتم:« خب عزیزم، خوشحالم دوباره همدیگرو می بینیم»

اونم می گفت:«مهرداد، آی میس یو سو ماچ»

من:«می توو بِیبی»

اون:« عزیزم میشه یه سوال ازت بپرسم؟»

من:«هر چی دلت می خواد بپرس»

اون:« چرا برات پیامک اومد اما نگاهش نکردی؟»

من:«عزیزم اگه بخوایم اینقدر همدیگرو سوال پیچ کنیم همه چی می پره، به جز "ایرانسل" و "پیامک های انصراف از یارانه" کسی به من پیامک نمی ده»

اون:«یعنی مطمئن باشم پای زن دیگه ای در میون نیست؟»

من:«عزیزم من عصاره فشرده شده وفاداری هستم، خودت می دونی که»



ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 5 خرداد 1391-06:10 ب.ظ



مهرداد نعیمی:  سال 1380 خیلی سال بدی بود، در اثر یک تصادف، پدربزرگم به دیار باقی شتافته بود و خودم هم مدتها با دست و پای شکسته روی تخت بیمارستان بودم. دوست بامعرفتم پدرام، هر روز میومد و با خبرهای خوش روزنامه ها، بهم امید می داد، خبرهایی که حاکی از آزادی و آبادانی کشور، ریزش های جوی فراوان حتی در کویر، شدت گرفتن عشق و عاشقی، صلح در همه کشورهای منطقه بخصوص عراق و افغانستان، حضور افتخارآمیز ایران در المپیک و قرار گرفتن آمریکا در لیست محور شرارت بود.chaplin8

همه اینها باعث شده بود که نسبت به آینده خیلی خوشبین شده بودم و مرتبا دست به خیالبافی درباره سالهای آینده می زدم. من خودم رو در 4 سال بعد، در چنین وضعیتی می دیدم:

 

خرداد سال 1384 در عالم خیال:

کنکور خیلی موفقی داشتم و در رشته هوافضای دانشگاه تهران قبول شده بودم. از همون روز اول دانشگاه با پریسا که زیباترین دانشجوی دانشگاه بود، ارتباط خوبی برقرار کرده بودم، پریسا مادری آمریکایی و پدری بغایت پولدار و ایرانی داشت، پدر پریسا، بیست عدد از آپارتمانهای خیابان فرشته را بنام پریسا کرده بود. اما این پول پریسا نبود که برای من مهم بود، مهم این بود که من و پریسا، بخصوص اون، یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودیم. اون دیوونه من بود، بدون من حتی نمی تونست یک ساعت زندگی کنه، من برای اون حکم اکسیژن را داشتم، مثل یک درخت، دی اکسیدهای او را گرفته و بهش تنفس می دادم. هر وقت منو می دید، دستپاچه می شد و منو به یک مکان خلوت می برد تا برام از اوضاع مملکتی بگه که بحمدالله پله های پیشرفت را چهار تا یکی بالا می رفت، شکم سیر، مرغ و پلو، شیر یارانه ای، موز و خیار و زردآلو، در جام جهانی تا نیمه نهایی بالا رفته بودیم. همه غرق در نور و شادی بودن، وضعیت اکران سینماها از بلبشو در آمده بود و همه معتقد بودند که باید بحال این سینما لبخند زد.

خرداد سال 1384 در عالم واقعیت:

تو دانشگاه قبول شدم، البته نه اون رشته ای که دوستش داشتم، ولی اونقدرها هم به تهران دور نبود، ریاضی محض در کرمان، عوضش همه از رشته ما استقبال می کردن، روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، 50 نفر بودیم گرچه در همون سال اول، 31 نفر انصراف داده بودند، 19 نفری که باقی مونده بودند همگی مذکر بودند و گردن کلفت، اوضاع زیاد هم بد نبود، جزء اینکه دانشگاه به ما خوابگاه نداده بود و عملا همگی کارتن خواب های حرفه ای شده بودیم. از تهران هم معمولا خبرای خوبی می رسید، جز اینکه خبر رسیده بود که یک پیکان با موتور پدرم تصادف کرده بود و فراری شده بود و پدرم با شونه شکسته گوشه خونه درد می کشید، منتظر بود تا شونه اش خود به خود جوش بخوره، دیگه همه چی امن و امون بود، البته دختر عمه ام که حدودا دوستش داشتم، هم شوهر کرده بود، در ضمن تونسته بودم کار هم پیدا کنم، روزهایی که دانشگاه نداشتم، توی یک فروشگاه کار می کردم، البته رئیس فروشگاه آدم گند دماغی بود اما کار تو فروشگاه این حُسن را برای کارکنانش داشت که بتونن دستمال کاغذی و پوشک را با ده درصد تخفیف بخرند، گاهی حتی به ما این فرصت داده می شد که به زندگی خودمون هم فکر کنیم، مثلا همانطور که با پدرام کف فروشگاه رو تی می کشیدیم درباره آینده احتمالی، خیالبافی می کردیم.

خرداد سال 1388 در عالم خیال:

نویسنده معروفی شده بودم، مهران مدیری برای نوشتن مرد هزار چهره به سراغ من اومده بود، هر چی به مهران می گفتم که شاید بد نباشه قسمت بیمارستان را بدیم پیمان قاسم خانی بنویسه، قبول نمی کرد، زل می زد به چشمهام و می گفت:" نه، خودت بنویس، .. من فقط و فقط به تو ایمان دارم"

اوضاع زندگی شخصیم هم عالی بود، مردم در خیابانها از فرط علاقه، یقه پیراهنم را جر می دادند، اما خوشبختانه همان مردم من را با یقه پاره هم دوست داشتند، باران گلی دوستی، که از بازیگران خوب سینما بود، نسبت به ازدواج با من اظهار تمایل کرده بود، اما مشکل این بود که شهناز افشار هم از من قول ازدواج گرفته بود، پیش خودم می گفتم حالا هر چی که خدا بخواد، توکل به خدا، امیدوارم با اونی ازدواج کنم که عاقبت به خیرتر بشم. مملکت که گل و بلبل شده بود، نمونه اش آخرین خبر اینکه قاچاق مواد مخدر به زیر صفر درصد، و سرانه بیمه تامین اجتماعی مردم به بالای 1000 درصد رسیده بود. تلویزیون در تیزرهای متعدد، مرتبا از مردم خواهش می کرد که برای برداشتن یارانه هاشون یه کم بجنبونن و اینقدر بی خیالی طی نکنن.

خرداد سال 1388 در عالم واقعیت:

فهمیده بودم که زندگی چهره زیبایی داره، البته در اون سال، اون روی سگشو به ما نشون داده بود. قیمت خونه ما حسابی بالا رفته بود و خوشحال بودیم، گرچه چند وقت بعد، خونه مون رو در اثر بدهی از دست دادیم و به دوران کارتن خوابی درود دوباره ای گفته بودم. البته اوضاع کشور اونقدرها هم بد نبود، ایران مقام اول اکثر جدولهای مهم دنیا، مثل طلاق، مصرف لوازم آرایشی، اقتصاد و اعتیاد  رو در اختیار گرفته بود. همه جا صلح و شادی بود و مردم بیشتر از همیشه شاد و سرزنده بودند و با هم قایم باشک و گرگم به هوا بازی می کردند.

 كتاب سینما، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 06:13 ب.ظ




  • تعداد صفحات :32
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic