TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب نوشته های شخصی نویسنده
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

شنبه 15 بهمن 1390-09:42 ق.ظ



یه چیزی بگم !؟ - نوشته مهرداد نعیمی

یه چیزی می گم، شما هم باور کنید، فاصله آدمها با هم خیلی کمه و شکل زندگی اکثر ما شبیه همه، همه ما آدمها، مشکلات شبیه هم داریم، نگاه به اسم ها نکنید، اینکه فلانی سوپراستاره، فلانی پزشکه یا فلانی گداست فرقی در ماجرا به وجود نمیاره! همه مون صبح که بیدار می شیم، قیافه شکسته داریم. وقتی خمیازه می کشیم، دهنمون رو تا بناگوش باز می کنیم. فاصله آدم نجیب ما و آدم خیانت کار ما یه قدمه، یکی رو می بینی، بهش احساسی پیدا می کنی و خیانت می کنی، فاصله قاتل و مقتول یه قدمه، خود شما ممکنه به دلیلی، همین فردا باعث مرگ کسی بشید، خود شما ممکنه یه سال دیگه این موقع، سوپر استار و مشهور باشید، به خدا فاصله ای بین بهترین و بدترین شدن نیست. برای همین لازمه که همیشه روی خودتون مسلط باشید و همیشه بیشترین تلاش رو انجام بدید. اگه هدفی در زندگی دارید، سعی کنید هر روز به هدف نزدیک تر بشید، اگه می خواهید کارگردان بشید، با همون موبایلتون فیلم بسازید، برید و از آدمهای مهم تقاضا کنید تو فیلمتون بازی کنن، از چی خجالت می کشی؟ باید به خودتون ثابت بشه که آیا واقعا استعدادش رو دارید یا خیر، اگه ندارید برید سراغ یه کار دیگه، به همین راحتی، تو رو خدا سعی کنید شما مثل پدر و مادراتون نشید که تو پیری بگید، "من اگه فلان موقع، فلان کارو کرده بودم، الان فلان کس شده بودم،" بسه تو رو خدا، اگه می خواهید نویسنده بشید، رو همون کاغذ باطله ها بنویسید، از همین حالا بنویسید، از همین آدمهای دور ورتون بنویسید، فقط با تلاش و تکرار فراوانه که آدم موفق میشه، به قول ناصر تقوایی که اولین معلم فیلمنامه ما بود، کار نیکو کردن از خیلی انجام دادنه که به دست میاد، همین و بس، تلاش بی وقفه، می خواهید مهندس بشید؟ از همین حالا حسابان و هندسه رو جدی بگیرید. فقط یه کم تلاش لازمه، چرا این قدر از اسم های بزرگ می ترسید؟ واقعا فکر می کنید اون آدمی که الان سمبل و الگوی شماست، از جنس دیگه ای ساخته شده؟ من خوشبختانه همیشه این فرصت رو داشتم که با خیلی از آدمهای مشهور، همکاری یا دوستی داشته باشم و اولین چیزی که متوجه شدم این بود که من هیچ تفاوتی با اونا ندارم. همه این آدمها روزی دو سه بار میرن توالت، همه شون بدن مشابه دارن، قد و وزن مشابه دارن، همه شون نیاز به آب و غذا و هوا و توالت دارن، همه هوش و استعداد تقریبا یکسانی دارن، یه کم بالا و پایین، همه ما مثل هم عاشق میشیم، می خندیم، گریه می کنیم. می خوابیم، بیدار میشیم، می شوریم، حمام می کنیم، واکنش همه ما به نتیجه دربی مثل همه، همه نسبت به شنیدن خبر جنگ، یجور واکنش داریم. همه ما وقتی چند ساعت به توالت دسترسی نداریم، شکممون باد می کنه، هر کدوم از ما وقتی یه سیلی بخوره، دردش می گیره اما بیشتر غرورش له می شه،  مامان بابای همه مون به طرز عجیبی شبیه همن، توصیه هاشون، نصیحت هاشون، دلخوری هاشون، توسری زدناشون، غر زدناشون، فحش دادناشون، نظران سیاسی و اجتماعی شون، آنچنان فرقی با هم ندارن، خود ما و استعدادهای ما خیلی به هم شبیهه، اکثر ما در چهار ساعت کنکور یه شرایط رو سپری کردیم. اکثر ما دوره دانشجویی مشابه هم داشته ایم. پاس کردن درس ها، پروژه ها، همه استادهای شبیه هم داشتیم، محاله که شما استادی نداشته بوده باشید که دلتون می خواسته خفه اش کنید، محاله که شما استاد خوب نداشته بوده باشین، آخرش هم همه تون یه جا می رید، همتون به دلیل یه جور بیماری یا تصادف می میرید و براتون قبری می کنن و چالتون می کنن، می خوای وودی آلن باش یا آلبری اینشتین، و یا اکبر آقا بقال، چرا همیشه فکر می کنید که شما شرایط وحشتناکی داشته اید که باعث شده شما هیچی نباشید و در عوض بقیه به خواسته هاشون برسن؟

این درست که یه سری دَدی پولدار دارن، یه سری بابای مشهور و محبوب دارن، یه سری صاحب میلیاردها دلار پولن، اما واقعیت اینه که همه اینا شر و وره، در اون معنای واقعی زندگی، پول و شهرت و قدرت پوچ و بی ارزشه، یه مشت مزخرفاته، اینارو یه آدمی داره به شما می گه که به معنای واقعی به پوچی رسیده، آدمی که هیچی شادش نمی کنه، آدمی که تا ته غم رو رفته و فهمیده که توش هیچی نیست و لذتش مشابه لذت شادیه!  اما این رو هم به خوبی می دونه که هر کدوم ما اگه بخواهیم و ایمان داشته باشیم که چیزی از بقیه کم نداریم، به راحتی به نقاطی که می خواهیم می رسیم. لطفا فقط سعی نکنید مبلغ دیگران باشید، سعی نکنید فقط خبرنگار باشید و از دیگران بگید و اونارو تحسین کنید، یا پیوسته با حسرت و آرزو، از زندگی فلان هنرمند یا دانشمند خبر بگید یا به دست بیارید، ارزش خودتون رو پایین نیارید، به فکر دزدی از دیگران هم نباشید، همه چی توی خودتونه، سعی کنید به جایگاهی برسید که دیگران در مورد شما صحبت کنن. سعی کنید شما خبر رو ایجاد کنید، سعی کنید دیگران شما رو الگوی خودشون کنن، واقعا چرا که نه؟ واقعا کجای کار مشکل داره که شما نتونید در دنیا با همین شرایط الان خودتون و کشورتون بهترین باشید؟

موخره: لطفا گیر ندید که اگه اینارو می گی چرا خودت رعایت نمی کنی، این سوالیه که خودم هم بارها و بارها از خودم پرسیدم و به دلیل مشخصی نرسیدم متاسفانه، منم یکی مثل خود شما، خسته، تنبل، تیریپ افسرده، کلی هدف و آرزو دارم و یک دهم اون، در راهشون تلاش نمی کنم. بعد توقع موفقیت و رسیدن به اونا رو هم دارم و بعد، به دلیل نرسیدن، افسرده هم می شم، خود این یه داستان طنز حسابیه.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 15 بهمن 1390-09:41 ق.ظ



موضوع مهمی که در این بیست سال اخیر، خیلی بدجور ذهن من را مشغول کرده است، این است که متوجه شدم که منهای من، تمام هم کلاسی های دوره دبستانم، در زمینه خودشان، آدم مهمی شده اند و من تنها شخصی هستم که درجا می زنم و بلانسبت هیچ چیزی نشده ام.

این درحالیست که همه ما در یک مدرسه نمونه مردمی معتبر تحصیل می کردیم و معلمهای خوبی داشتیم. خودم هم اساسا از آن دسته آدمها هستم که به ذهن باز اعتقاد راسخی دارم، (البته منظورم اون قدر باز نیست که محتویات مغزتون بپاچد بیرون). این را هم می دانم که ما آدمها باید فکر کنیم. و می دانم که مغز دستگاهی است که ما تنها فکر می کنیم که با اون فکر می کنیم. و اینکه خیلی از ماها از ترس انجام یک حماقت یا خریت، ترجیح می دهیم کمتر حرف بزنیم، کمتر بنویسیم و حتی کمتر فکر کنیم. غافل از اینکه هیچ چیز به اندازه حماقت، باعث رسیدن به ایده های جدید نمی شود. اما مشکل اصلی من در اینجاست که آخرش نفهمیدم آدم بهتر است دانشمند شخیصی باشد، فیلمساز برجسته ای باشد یا یک مهندس خوب، یا فوتبالیست پولدار، خلبان کار درست، فضانورد، پزشک متخصص، طراح، نویسنده، آهنگساز و یا حتی یک بیزینس من. هیچ وقت نتوانستم تصمیم بگیرم که چه کسی بشوم! (این را شدیدا مدیون سیستم کشف استعداد پیشرفته داخل ایران هستم که جدا خدمتگذار مردمند و تمامی لحظات عمر شریفشان را به ملت و مردم می فکرند!)

بهترین دوست دوران دبستانم، سینا، در آمریکا ریاضی دان اندیشمندی شده است و از خودش قوانین و تئوری هایی در می کند، احتمالا اگر من جای او بودم، فکر می کردم که تنها یک ریاضی دان بودن برای من کم است، احتمالا سعی می کردم خلاف جریان آب، شنا کنم و مثلا قضیه لانه کبوتر را به این صورت زیر سوال ببرم : «با داشتن 9 زن حامله، تضمینی وجود ندارد که در هر ماه، یک کودک تولید شود!»

دوست دیگرم میثم، در انگلیس بطور مداوم از خودش نظریه در می کند، او که از همان بچگی، آدمی بی منطق و نفهم بود، در دانشگاه، منطق تدریس می کند، در یکی از کتابهایش چنین نوشته است:"چون تاریخ همیشه تکرار می شه، پس اگه می خواهیم برای نسل های بعدی پیشرو باشیم، بهتر است بجای استفاده از موبایل از پیجر و به جای استفاده از تبلت از چرتکه بهره بگیریم." همین یک سال پیش در جریان برگذاری مراسم نوبل گفت:« همکاران عزیز، هر چه از تئوری دورتر باشید، به نوبل نزدیکترید.»، هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی به جایگاه او نیز قبطه بخورم!

همکلاسی دیگرم، ناصر، که همیشه تنبل ترین بچه کلاس بود، الان در کار خودش بهترین است. او موفق شده تا یک قاچاقچی برجسته مواد مخدر بشود، بطوریکه در بسیاری از اجتماعات لات و لوت ها مورد تقدیر قرار گرفته و اخیرا هم به 50 سال زندان محکوم شده است. او دارنده رکورد 240 ساعت مصرف مداوم کوکائین و به اعتیاد کشاندن بیش از هزار جوان آینده دار است. این روزها همه از ناصر با پسوند زیبای "کثافت" صحبت می کنند و عده زیادی به او افتخار کرده و به رکوردهایش غبطه می خورند. همان عده ای، معتقدند که ناصر هم برای خودش کسی شد ولی مهرداد هیچ شکری نخورد!

دوست دیگرم مهران، در نیویورک سریال علمی تخیلی می سازد، هفته قبل، ورایتی با او مصاحبه کرده بود و او کلی جملات قصار و قلمبه و سلمبه از خودش بیرون تراویده بود. مثلا یکجا گفته بود : "یک داستان علمی و تخیلی، تا وقتی خوب است که حرف از پیش بینی خطرات کره زمین می زند. اما به محض اینکه از پیشگیری وارد بحث جلوگیری می شود، مضحک و خنده دار می شود" در یک قسمت دیگر گفته بود:« همیشه به استیون(استیون اسپیلبرگ) می گم، آیا این بامزه نیست که همون آدمایی که به داستانهای علمی تخیلی می خندن، با جدیت به خبرهای دلار، سکه، نرخ و آب و هوا گوش می دن؟» استیون هم در جواب گفت:«مهران مردم رو وللش، وقت تو بیشتر از اون ارزش داره که به مردم فکر کنی!!»

هم کلاسی دیگرم، نیما، همین حالا، در مالزی، متخصص در یافتن جواب برای سوالهای بی ربط و بیهوده است، اینطور که شنیدم، در مالزی به او می گویند فیلسوف! او چندین کتاب به چاپ رسانده و ناقل جملات معروفی درباره علمه، از نظر اون، علم بهترین چیز دنیاس، ولی احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم:"علم واقعا بهترین چیز دنیاس، به شرطی که مجبور نباشی همه عمرت رو صرف علم کنی و وقت زیادی برای زنها داشته باشی.» یا مثلا احتمالا، من به جای تشبیه فیزیک به تمام هستی، این جمله رو می گفتم:«شبیه ترین علم دنیا به عملیات جنسی، همانا فیزیک است، چرا که همیشه، فقط گهگداری نتایجی حاصل می شود، اما نه یادتان می آید چه زمانی چه حرکتی کردید که به این نتیجه رسیدید، و نه یادتان می َآید که اصلا فلسفه انجام و تکرار این همه آزمایش، چه می توان باشد!»

محمد، یکی از دوستام که همه دنیا قبولش داره و اون هیشکی رو در دنیا قبول نداره، گفته همیشه فرضیه های زیبایی می سازم که به دست واقعیت های زشت دنیا به جواب می رسن.» او که واقعا فکر می کنه واقعیت رو در چنگ داره معتقده:« همه نسلها فکر می کنن واقعیت رو در چنگ دارن و گذشتگان خود را ابله، کودن و فریب خورده می شناسند، راستی نظرتون در مورد خودتون چیه؟» احتمالا اگه من جای اون بودم، تبدیل به آدمی می شدم که همه دنیا رو قبول داره اما هیشکی تو دنیا، اونو قبول نداره.

صادق، دوست دیگرم در تبلیغات متخصصه، به قول خودش به خوبی می تواند آدما رو گول بزنه، سرشون شیره بماله و اونارو وادار کنه پولشون رو خرج کنن، من که از این کار حالم بهم می خوره، اما این دوستم آدم موفقی محسوب می شه، عاشق علم آماره، با وجودیکه می گه آمار تنها علمیه که طرفین دعوا، هر دو ازش سوء استفاده می کنن، با اینکه می دونه آمار یکی از سه دروغ مهم زندگیه(در کنار عشق)، اما عاشقانه از اون استفاده های بجا و نابجا می کنه، من که دوست نداشتم چنین آدم موفقی باشم!

هم کلاسی دیگرم مصطفی، روان شناس مسائل عشقولانه شده و برای خودش یک پا فرهنگ هلاکوئی است! او در مورد عشق چنین گفته است: "در حساب یک آدم عاشق، یک بعلاوه یک می شه همه چیز و دو منهای یک می شه هیچ چیز،"، احتمالا اگه من جای اون بودم، می گفتم: "عشق دقیقا مثل پی پی می مونه، نورمال و طبیعی، غریضی و پر هیجان، غیر منطقی و حیاتی!"

او با کمال خوشرویی، کتابی از خود بروز داده و در آن جملات آلدوس هاکسلی را به نام خودش زده است، من به این کار دزدی می گویم، اما انگار در دنیا به او می گویند "جناب مولف". او مثلا نوشته است:"پیشرفت فناوری وسیله ایست برای به عقب بردن اجتماع، هر آنچه می تواند اختراع بشود، پیش از این اختراع شده، هواپیماها اسباب بازی های بامزه ای هستند، اما ارزش نظامی ندارند، اینترنت گرچه اولین اختراع بشر برای درک بشر است، اما معجونی از هرج و مرج شده است"(مشخصا این آخری از هاکسلی نبوده، اما مصطفی بخوبی توانسته است تخصص خود را نشان دهد!)

دوستم اصفر فیلمی ساخت متفاوت از خیانت و شقاوت و شکایت و رشادت! گویا همه می گویند دستمایه های او با همه فرق دارد! او درباره جوانان لندن. اللخصوص جوانان محله های مرکزی لندن، که به هوای فرضیه های فیلم سکرت همگی مشغول فرستادن انرژی به کائنات بودند و اصلا حواسشون نبود که وقتی همه با اهداف مشابه به کائنات انرژی بفرستند، نیروهایشان با هم خنثی می شود، فیلمی مستند ساخت که دنیا را تکان داد، او در فیلم ثابت می کرد که آخر کائنات که پارتی بازی سرش نمی شود. حتما اگر من جای او بودم، همین "درباره قلی..." خود و دوستم، رضا طهماسب را می ساختم!

دوست دیگرم، حامد نامزد ریاست جمهوری در آمریکا شده بود، اسم خودش را گذاشته بود آلفرد، یک شبه محبوب قلبهای میلیونها آمریکایی شد، حامد در یکی از سخنرانی هایش گفته بود:«واقعا به نظر شما ما به سلاح شیمیایی نیاز داریم وقتی که به اندازه کافی کلم و الکل و پنیر و روسپی در اختیار داریم؟» احتمالا اگر من جای او بودم، خودم را بامزه فرض می کردم و بعنوان اهداف دولتم، این موارد را ذکر می کردم: "ریختن تشعشعات به آب اقیانوس ها، گرسنه نگاه داشتن یک میلیارد از آدمهای دنیا، حمله به تمامی کشورهای خاورمیانه، راه اندازی جنگ شیمیایی در افغانستان، دادن باج های تپل به چین و ژاپن، پاره کردن خوار و مادر لایه اوزون، حمله به صندوق ذخیره ارزی، رساندن تورم به 25 درصد، سر به نیست کردن همه عناصر آزادی بیان، رساندن بدهی های خارجی به مرز مگا تریلیون دلار، اثبات دروغین بودن سفر به ماه، شدت بخشیدن به تبعیض نژادی، رساندن مالیات به صد برابر نرخ کنونی، حال دادن به همه آقایان سرمایه دار و حال گرفتن از همه فقیر فقرا!

دوست دیگرم، امید، هم پزشک است و هم شعر می سراید عینهو باغلوا، شعرها، به هفت زبان زنده و مرده دنیا ترجمه می شوند اما باز هم وزن و قافیه دارند! او شعری دارد که خودم هم دوستش دارم:«مره مانکی سانگام، او مورا سنهی، بولراتا بول سنگام، ووگاتنهی!»(این ترجمه هندیش بود)، احتمالا اگر من بودم، یا چرت و پرت می سراییدم یا چرت و پوچ! دوست دیگرم علی، با آنکه به عمرش یک عدد کتاب هم نخوانده است، فوتبال را جدی گرفت و الان برای خودش میلیاردری است، کلی هم عاشق و دلباخته دارد، در خیابان پِرماننت با او عکس می گیرند! آن وقت هر وقت من فوتبال بازی می کردم، یا روی نیمکت ذخیره ها بودم، یا یک دروازه بان ماسماسکی بودم! حالا کاری به اکبر که زد تو کار بیزینس، یا هوشنگ که خلبان شد و هواپیما را بدون چرخ به زمین نشاند ندارم، خلاصه اینکه هر یک از دوستانم متخصصی شدند و جایگاهی یافتند اما من هنوز همان خر سابقم!

موخره: بنده عشقی روحانی(منظور روانی است، نه جسمانی) به جورج اُرول دارم، معتقدم در تمام طول زندگی بشر، حداقل به یک جورج اُرول نیاز داشته ایم، اگر نوشتن واقعیات و گزارش نویسی، یک دین بود، جورج اُرول قطعا امام آن دین بود، تمام متن فوق، حاصل ارادت بنده به جورج اُرول عزیز بوده و حاصل پریشانی های ذهن واقعا آشفته من است، هیچ یک از جملات یا شخصیتها واقعی نیستند. تنها سعی کردم، به شکلی اُرول گونه، جملات و شخصیت هایی واقعی بسازم.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 7 بهمن 1390-12:25 ق.ظ



امید پژمرده مهرداد نعیمی

 

از گذشته که، هر چی هست کینه دارم.

فکر اون ظلمت و شب، که بهش بدهکارم!

 

در تمنای سراب، جوونیم فشرده شد.

گل امید دلم، خار هم نشد، پژمرده شد.

 

ما که احوالمون و حالمون و ستاره مون

جزء جفای زندگی، چی اومد تو پیالمون!

 

توی یه بیابون و بدون کفش، پاها تو گل

نطفه ام ضایع بود و منزل و ماوایم تو گل

 

حرف حق گنجی بود که عمری توی چاه افتاده

نور روزنه دل ما، نیومده از پا افتاده

 

وقتش بود آیینه ای، چشم و دلی پر نور کنه

هی دریغ از یه سراب، تا دلخوری رو کور کنه

 

زندگی عذاب شد و پناه به مرگ سرخوشی شد

زندگی ادامه یافت، منجر به این خودکشی شد.

 

زرق و برق زندگی، به درک هر چه که بود!  

بخت گمراه الاغ،  مهر دل که را ربود؟  

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 24 دی 1390-11:53 ب.ظ



فقط مسیر رو دنبال کن نوشته مهرداد نعیمی

صحنه چهارم: چند سال پیش دختر دل نازک و مهربانی ایمیلی برایم فرستاده بود که در نوع خودش جالب بود. این دختر که احتمالا می دانست من هم دل نازک و مهربان هستم، از من خواست بود که اگر آب در دست دارم زمین بگذارم و زودتر بروم با او ازدواج کنم. وگرنه حتما خودکشی خواهد کرد. وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم، گفت همینجور بیخودکی گهگاهی نوشته های من را می خوانده و بعد از مدتی دچار احساس پوچی و بیهودگی شده است. دیدم حرفش منطقی است، قراری گذاشتیم در پارک باغ فردوس، تا برای اولین بار همدیگر را ببینیم. خدا خدا می کردم که حداقل خوش قیافه باشد، از دور که دیدمش بنظر بدک نمی آمد، اما جلوتر که رفتم، دیدم تخم جن با وجودیکه سن و سالی ازش می گذشت، چنان تیپ زده بود که انگاری آدری هیپورن است.

از او خواستم کمی درباره خودش بگوید تا بفهمم آیا افکارش با من جور در می آید یا نه، اما اسلحه ای درآورد و به سوی من گرفت و گفت:«من انتخابی نیستم. من را باید همینجوری که هستم بخواهی»

گفتم چرا؟ گفت: واحد ایمنی سیاره من، می خواهد شر آدمی مثل تو را کم کند، راهش هم یقینا همین است!

صحنه سوم : یک وقتی در ماساچوست، زندگی خوبی و کار راحتی  داشتم، هر روز که از کار برمی گشتم، با دوستم حامد، به کافی شاپی می رفتیم و با هم فیلمنامه ای می نوشتیم. "داستان درباره پیرمردی بود که هر شب از خدا خواهش می کرد به او اجازه بدهد تا وقتی مُرد، ثروتش را با خود به آن دنیا ببرد، یک روز فرشته ای که از کارهای او کلافه و درمانده شده بود، سراغ پیرمرد آمد و گفت: «این دعای او اجابت می شود، به شرط آنکه تمام ثروتش را تنها در یک کیف دستی کوچک جا کند»." روزی که داشتیم همین سکانس را می نوشتیم. متوجه شدم سوسک بالداری کنار میز ما ایستاده و زل زده است به من. حامد رفت و سوسک را برداشت و به بیرون از کافی شاپ هدایتش کرد و به کارمان ادامه دادیم. شب بعد که همچنان در همان سکانس گیر کرده بودیم، دوباره سوسک را در همان محل دیدیم، من رفتم و با پا شوتش کردم به بیرون و به کار خود ادامه دادیم. شب سوم باز هم سر و کله سوسک بالدار  پیدایش شد، این بار حامد با کتابش ضربه ای به سوسک زد و من، سوسک نیمه جان را به بیرون بردم. شب چهارم رسید و باز سوسک سر جایش بود. هر دو بلند شدیم و تا می توانستیم سوسک را زیر پا له کردیم جوری که همه پیکرش به موزائیک ها چسبیده بود. ولی با این حال، سوسک روز پنجم هم برگشت! نکته اینجاست که ما خوب نمی دانیم باید چی کار کنیم و بیخودی گیر می دهیم به موجودات اطرافمون. اونارو مقصر می شناسیم و دهانشان را به صافی اتوبانهای ایران می کنیم.

صحنه پنجم : باور بکنید یا نه، یک سال پیش رفته بودم قبرستان ابن بابویه، و داشتم به جمله ای از شیخ مهردادالدین نعیم السلطنه فکر می کردم که گفته بود:"آدما دوست دارن با کسی ازدواج کنن که از خودشون سرتر(و نه هم سطح) باشه، این برتری می تونه پول، قیافه، قدرت، هوش یا طرز فکر باشه، واسه همین هیشکی دنبال کسی که واقعا به دردش می خوره نمی ره و همیشه هم، بعد از ازدواج، یک نفر و یا هر دو نفر احساس شکست می کنن و می فهمن سرشون کلاه رفته بوده و به همین دلیل خیلی زود و بعد از گذر روزگار هوس، از هم خسته می شن." در همین احوالات یکه خانم فسقلی فلسفی لاغر مردنی را دیدم که قیافه خیلی عجیبی داشت. وقتی با او هم کلام شدم، خیلی زود اقرار کرد که از کهکشان دیگری آمده است و حالا هر چه تلاش می کند به خانه خودش برگردد، نمی تواند. می گفت مثل این می ماند که سنگی به رویت افتاده اما نمی توانی خودت را بیرون بکشی، خیلی فسقلی بود و رنگ بنفش مایل به ارغوانی داشت. روی هم رفته آدم لوده ای بود که جملاتی حکیمانه از دهانش خارج می شد. نمی دانم از کجا فهمید، اما نشست و ساعتها من را نصیحت کرد و گفت:«دلیلی ندارد که بخواهی بعضی صحنه ها را زودتر ببینی، هر وقت نوبتشان رسید، خودت می بینی، فقط مسیر را دنبال کن و صحنه ها را به ترتیب شماره بازی کن. و گرنه حست بهم می ریزد. این قدر عجله در هر کاری بی فایده و بی دلیل است. گاهی این قدر زود سراغ صحنه آخر می روی، که اصلا یادت می رود صحنه های اول را ببینی، گاهی هم یادت می رود که این صحنه ها با هم تداخل داشته اند و قسمتی از هر داستان، در سکانس دیگری گفته شده است. برای همین هیچی نمی فهمی و از عالم و آدم دلخور می شوی»

 صحنه دوم: یک خبر بد دارم و یک خبر خوش، من هیچ وقت دوست ندارم به کودکی برگردم. گرچه می دانم اگر از اول زندگی را شروع کنم حتما اوضاع بهتری خواهم داشت. اما معتقدم کودکی اصلا دوره خوبی نیست، همه سر آدم کلاه می گذارند و زود سر کار می روی. بیخودی می خندی و الکی خوش هستی، مجبوری به آن مدرسه های در پیت بروی و با آن ناظم های جفنگ سر و کله بزنی، هیچ وقت از مدرسه لذت نبردم، دانش آموز خوبی هم نبودم، فقط سعی می کردم در ریاضی نمره خوبی بگیرم. از همون بچگی کار می کردم و خودتان می دانید که آدم بزرگها به بهانه بچگی، کمترین حقوق را بهت می دهند. این حرفم به این معنی نیست که بعد از بچگی خوب است، اما حداقل مخ آدم پیچیده تر می شود. اما برویم سراغ خبر بد و خبر خوب:

نوشتن یک صحنه درام راحت تر از نوشتن طنز است. چون هرچقدر هم بد بنویسی، روی خواننده تاثیر کمی می گذاری. جدیدا متوجه شده ام که همانطور که زمین لرزه داریم، زمان لرزه هم داریم! توضیحش بماند برای بعد، این خبر خوش بود. اما خبر بد اینکه ما آدمها هیچی از زمان نمی فهمیم اما خیلی خوب آنرا درجه بندی کرده ایم. جوری که هیچ کس جرات ندارد بگوید:"چرا امروز یازده ژانویه 2012 است؟ من دوست دارم هشتاد و پنجم ماه نیلوفر سال یازده هزار و هشتصد و چهارده باشد!" یا کسی جرات ندارد بگوید "چرا ما سی ساله هستیم؟ من می گویم ما منفی نه هزار سال داریم". نمی شود که نمی شود، همه دنیا با همین قوانین زندگی می کنند و حسابی حواسشان به زمان است. اما تا دلتان بخواهد استاد هدر دادن زمان هستند. نمونه اش دقیقا خود شما که الان داری با خواند این متن، وقتت را هدر می کنی، یا خود شمایی که قراره بری سربازی و دو سال از عمرت رو بسوزونی بره پی کارش، یا بعد بیایی و ازدواج کنی و بفهمی دیگر از خودت گذشته است و شاید بهتر باشد بچه ات را درست تربیت کنی، یا شمایی که پول و عمر و زندگیت را هدر می کنی و یک آلبوم چرند موزیک ضبط می کنی و خود را جزء تاریخ موسیقی به حساب می آوری، یا شما آقای بقال که صبح تا شب پشت دخل می ایستی و هیچ کاری نمی کنی، حتی سعی نمی کنی از این همه وقتت استفاده کنی و کتابی بخوانی، یا تو آدم بدبختی که صبح تا شب دنبال شخصی می گردی که باهاش ارتباط جنسی برقرار کنی. یا تو آدم کله پوکی که زور زدی مدیر بشوی که دهان زیردست هایت را صاف بکنی، یا تو بچه طفلکی که دوازده سال به مدرسه می روی و نه فهمت بالا می رود و نه در زندگی هدف پیدا می کنی، واقعا آدما دارن به کجا می روند؟ برنارد شاو جمله ای دارد که من به این شکل تغییرش داده ام: "چه درکره ماه، آدم باشد یا نباشد، حتما از کره زمین بعنوان تیمارستانشان استفاده می کنند."

 

 

صحنه اول : یکبار مادرم تعریف می کرد که من و برادر دوقلویم، هفت ماهه به دنیا آمده ایم. پدرم که از اینهمه عجله ما شوکه شده بود، دیر به بیمارستان می رسد و از آنجا که همیشه دوست داشت دختر داشته باشد، با دیدن دو پسر، ناراحت شده وحتی به هیچ پرستاری انعام نمی دهد. علی رغم آن عجله ابتدایی، در باقی مسائل، صبر و حوصله ای مثال زدنی دارم. بعنوان مثال اگر در حین پیاده روی، سنگی وارد کفشم بشود، ساعتها با سنگ مدارا می کنم تا روی سنگ کم شده و خودش با پای خودش برود.

پدر و مادرم علاقه خاصی به من دارند، مادرم همان بچگی به من گفت: به دنیا آمدن تو، یک ناامیدی بزرگ در زندگیم بوده!

پدرم هم که زیاد اهل حرف زدن نبود، تا می توانست، در نوشته هایش از وجود من گلایه می کرد. یکبار در یکی از نوشته هایش خواندم که، "پسرم اگر بستنی می خواست و نمی خریدیم، هر شب و هر شب می آمد و زل می زد به ما، حتی اگر کتکش می زدیم و زیر پا له می کردیم، باز هم کم نمی آورد و بالاخره بستنی را صاحب می شد!" پدرم در همین متن پیش بینی کرده بود که آخرش یکی با اسلحه می آید و من را از پا در می آورد و وطنی را خوشحال می کند.

 در سراسر 30 سال گذشته، تنها دو بار باعث خنده پدرم شده ام. اولین بار وقتی که کیف دستی پیرمرد همسایه مان را که همه جا به خودش می چسباند، برداشتم و به او دادم تا تویش را ببیند و دومین بار وقتی که نسبت به هوش من دچار تردید شده بود و من را برد تا امتحان آی کیو بدهم. من هم تمام تلاشم را کردم تا ضایعش کنم و بالاترین نمره ممکن را دریافت کردم. تا دیر نشده، بگویم که در زندگی، کله پوک هایی هستند که به زیردستانشان سخت می گیرند و جیب خود را پر می کنند و بعد ادعا می کنند که به این دلیل سخت گرفته اند که انسان آدم نمی شود مگر اینکه سختی بکشد و دهانش به صافی جاده های ایران بشود.

 




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:25 ب.ظ




  • تعداد صفحات :32
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات