TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب نوشته های شخصی نویسنده
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

یکشنبه 18 دی 1390-08:44 ب.ظ



خودروی ملی، و مسئله ای به نام دیوانگی - مهرداد نعیمی

1 . اگر از کورت ونه گوت نشنیده اید، از من بشنوید:" ما برای علافی به این کره خاکی آمده ایم و قرار هم نیست هیچ کسی از زندگی جان سالم به در ببرد"، نمونه اش همین خودروی ملی ایرانیها، سالهاست که عینهو الاغ مشهدی اکبر، توی گل گیر کرده است و هیچ کس هم نیست بیرونش بکشد، برای اون دسته از آدمایی که فکر می کنن ما خودروی ملی نداریم بگم که پس پراید و پیکان چی چی هستند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی در حد و قواره پراید تولید کنند؟ کجای دنیا می توانند خودرویی درست کنند که کیفیت ممتازی مثل پراید داشته باشه؟ یا مثلا اگه کمی کمتر منفی ببافید و حرفهای جراید رو قبول کنید، می فهمید که سمند و مینیاتور  هم خودروی ملی بودند دیگر، بخصوس دومی که اسمش از کل موجودات هستی، ایرانی تر بود، یا وقتی با سمند به سرعت 200 که می رسیدی، مردی سبیل کلفت و با صدایی خرکی، با غرور تمام اعلام می کرد:"این است خودروی ملی" عبارتی که بسیاری از راننده ها را شکه و راهی بیمارستان می کرد، ما هنوز اون لحظات پر افتخار ملی رو فراموش نکردیم. در ضمن، در اینجا من دو خودروی ملی دیگه به لیست اضافه خواهم کرد، اولیش مدل جدید پژو پارس که با تغییرات عمده ای همچون افزایش طول آنتن به میزان بیست و پنج سانتی متر، تغییرات عمده در رنگ کف بیرونی، تغییرات دکوراسیون قالپاق ها، پر رنگ تر شدن چراغ ترمز به میزان خیلی و افزایش قیمت خودرو به میزان بیست میلیون به بازار اومده، به راستی انقلابی است در صنعت خودرو، پیشنهاد می کنم تا کسی ادعای مالکیت نکرده، همین خودرو را بکنید خودروی ملی کارتان نباشد، بخصوص که این تغییرها باعث شده که کمتر کسی بتواند خودرو را شناسایی کند، حداقل ایراد مینیاتور را هم ندارد و نام پارس را یدک می کشد، گزینه دیگر من برای خودروی ملی، پیکان وانت است. اتومبیل سازان ایرانی جدیدا مدعی شده اند که پیکان وانت را با تکیه بر دانش کاملا بومی مورد استفاده در تانک و تراکتور، به گونه ای بدیع طراحی کرده اند بطوریکه با یک خودروی تمام ملی روبرو هستیم. این موضوع آنقدر مهم هست که نیازی نباشد به ویژگی های بارز این خودرو اشاره کنم، بنابراین بهتر است بحث تولید خودروی ملی را در گورستان تاریخ دفن کنید و از این پس بروید تو کار هواپیمای ملی، چرا که شرکت ایرباس قانونی را تدوین کرده است که به آنها این اجازه را می دهد که برای آزادسازی هواپیماهایی که بیش از 20 سال از عمر مفیدشان گذشته است، به سازمان ملل شکایت ببرند، عنقریب است که همین چهار تا هواپیما را هم از دستمان در بیاورند، آن وقت مجبور خواهیم بود که برای رساندن مامورین آژانس به نیروگاه بوشهر، قاطر کرایه کنیم و 6 ماه در سفر باشیم! راستی در همین راستا اعلام شد که قرار است نیروگاه بوشهر افتتاح شود، نمی دانید چه شعفی به من دست داد، خیلی وقت است که منتظر شنیدن این خبر هستم، از بس گوشهایم را به رادیو چسبانده بودم، دچار شکست استخوانچه سلولهای عصب شنوایی شده بودم، چه خوب بود که مسئولین قبل از افتتاح بعضی چیزها، هشداری هم می دادند تا برای روز افتتاح، از لحاظ روحی خودمان را آماده کنیم.

2 . از انجا که بشر در یک میلیون سال گذشته در بسیاری از چیزها مجبور به گمانه زنی بوده، می خواهم کمی درباره دیوانگی با شما گمانه بزنم، اگر شما پس از شنیدن اخباری مثل کشف یک کروکودیل در بازار تهران دیوانه شده اید، باید توجه داشته باشید که اینهمه مقاومت کورکورانه شما کاملا بی معنی است. کجای این اخبار عجیب است که این قدر بر دیوانگی پا می فشارید؟ مگر ÷یش از این، در شهر روباه و شیر پیدا نشد، مگر اولین باریست که در تهران حیوان می بینید؟ یا بعنوان موردی دیگر، جدیدا شنیدم که از آنجا که مطمئنا حالا حالاها به نقطه ای که در چشم انداز 20 ساله ترسیم شده بود، نخواهیم رسید، قرار است آنرا 30 سال دیگر تمدید کنند، کجای این مسئله جای دیوانگی دارد؟، والا اگر همان 30 سال دیگر هم به همین نقطه ترسیم شده برسیم خیلی است، یا چند سال پیش آدم نورمالی به شهرت رسیده بود که از رفتگرهای محله شان هم عیدی گرفته بود، این چیز عجیبی است واقعا؟ به عقیده من که کاملا طبیعیه، یا مثلا فرض کنید، در کلانتری نشسته اید و شاهد گروه گروه سگ و گربه هستید که دستگیر شده اند و با دستبند به سلول برده و اعمال قانون می شوند، برای چی زود یاد دیوانگی می افتید؟ بشینید حالش را ببرید؟ والا در بهترین سیرک های دنیا هم همچین نمایشی اجرا نمی شود،  یا می روید میوه فروشی و آدمهایی را می بینید که دارند با هندوانه، یه قل دو قل بازی می کنند، یا در دانشگاه برای هر امتحان، ورودیه گذاشته اند، یا آدمی را در همین تهران می بینید که چشم راستش سالها کور بوده و به روی خودش هم نمی آورده، یا ماجرای یک ایرانی را می شنوید که مترو تهران را به گروگان گرفته بود و از راننده خواسته بود که قطار را به سوی آن ور آب هدایت کند، همه اینها بسیار تماشایی و جذاب هستند، خوشبختانه ما در دنیای منحصر بفردی زندگی می کنیم که حداقل روزی یکبار شانس ابتلا به جنون وجود دارد، دیگر نیازی به یافتن دلیل نیست، همین هفته قبل، یک آقایی در جلسه ناهار مجمع عمومی سازمان ملل ماستشان را با چنگال نوش جان کردند و همه اطراف را به رنگ گچ تبدیل نموده، بعد خیلی جدی رفتند پشت تریبون و حرفهایی زدند که دلت می خواست همان لحظه کل دنیا را تقدیمشان کنی(هیچ هم ایرانی نبودند ایشون)، یا سه ماه پیش بود که تلویزیون تصاویری از روز کنکور می داد، یکی از داوطلبان با یک نایلون پر از تخمه وارد جلسه شد و تا انتهای کنکور مشغول تخمه شکستن بود، آخر هم جزء قبولی های کنکور قرار گرفت، یا همین یک ماه پیش، یکی از مجلات وزین خانوادگی، مصاحبه ای با یک پیرزن هفتاد ساله ترتیب داده بود و پیرزن از علل موفقیتش در داشتن عمر طولانی حرف میزد، یکی از زیباترین جملات ایشان این بود که گفت"فقرا حتما یه غلطی کرده اند که فقیر شده اند، آنها را جدی نگیرید".

دیوانه شدن هم برای روزگاری بود که یک ذره شرم و حیایی وجود داشت، هنوز اینهمه حرکات خارق العاده نمی دیدید و تشخیص راستگو و دروغگو این قدر پیچیده نشده بود، مثلا همین دیشب چند ثانیه ای تلویزیون را روشن کردم تا اخبار ورزشی را بشنوم، آقایی را دیدم بسیار پرچانه، که با هیجان عجیبی از امنیت پایین جی میل بعنوان پست الکترونیکی و امنیت بالای ایمیل های وطنی حرف می زد، از بروز بودن و آنلاین بودن این جوان متخصص به وجد آمده بودم، خلاصه بگویم، اون روزی که سمل وایز، محض امتحان به پزشک ها پیشنهاد کرد که قبل از عمل جراحی، دستهایشان را بشورند، خیلی ها او را دیوانه می دانستند، ولی آیا او دیوانه بود؟  شما هم از خر شیطان پایین بیایید، کمی خوشبین باشید، پیشرفت این مردم در بعضی مسائل، کاری را با آدم می کند که ماشین ریسندگی با مخترعش.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 20 آذر 1390-11:23 ب.ظ



یه داستانی هست كه مربوط به خدایان یونانه، خدایان مدتها با هم زندگی می كردن، تا اینكه دیگه خسته شدن و زود بین خودشون تصمیم گرفتن و انسان رو آفریدند. اما یه مدت بعد دوباره دچار بی حوصلگی شدند. این بار عشق رو آفریدند، عشق چیز جذابی بود، بنابراین تصمیم گرفتن عشق رو به میان خودشون هم ببرن، اما اتفاقای جالبی نیفتاد و واكنشی رخ نداد!! در نهایت خنده و گریه رو آفریدند، به این ترتیب خودشون هم وارد قضیه شدند...، اما اونا هم خیلی زود تكراری شدن. خدایان به فكر فرو رفتن، دنبال یه چیز غیرمنتظره بودن. چیزی كه خود اونا رو هم شكه كنه!!
همیشه چیزهای غیرمنتظره ای در پیش روی ماست، و من وقتی به هدایایی كه قبلا بهمون داده شده نگاه می كنم، می بینم كه با ارزش ترین هدیه همون چیزهای غیرمنتظره در زندگیه، اینجوری میشه كه ما دوباره شروع می كنیم حتی اگه زندگیمون ترسناك به نظر برسه.
مهرداد نعیمی



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:27 ب.ظ
جمعه 11 آذر 1390-12:24 ق.ظ



مرد خشمگین ( شماره 3 ) نوشته مهرداد نعیمی

می گن برای اعتبار یك شاعر، تنها یك شعر خوب كافیه، نمی دونم كی اینو قبول داره و آیا در سایر نوشتارهای ادبی هم همین روند وجود داره یا نه، اما به نظرم این جزء بهترین مطلبایی است كه نوشتم و در اعتبارش شك ندارم.

1 . یک طنز راحت و ساده از چیزی می گه که شما قبلا بودید، یک طنز متوسط از چیزی می گه که شما الان هستید و یک طنز عالی از چیزی می گه که شما بعدا خواهید بود! من همیشه سعی كردم سومی رو بنویسم، گرچه در نوشتن اولیش هم مهارت زیادی ندارم.

2 . دیروز دوست دخترمو با یکی دیگه اشتباه گرفتم، قهر کرد و رفت، من کمتر از هر کسی در این دنیا، در مورد زنها چیز می دونم، اما باید بگم که اون این قدر جذاب بود که هر بار نیم ساعت طول می کشید تا اسم خودم یادم بیاد! همه اینا باعث شدi که الان دارم به این فکر می کنم که اگه ما خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشیم، با هر نذر و دعایی که انجام می دیم، خدا اصلیه چقدر از دست ما عصبانی میشه!

3 . تنها راهی که بتونید تنها بمونید اینه که به زندگی ادامه بدید، چون من شناخت زیادی از اون یکی دنیا ندارم. می گن زندگی اكثر آدما، دست كسی است كه از خود اون آدم، هوش كمتری داره، متاسفانه ما آدما گاهی مجبوریم مقادیری از خودمون بگذریم تا خودمون باقی بمونیم!

4 . این یه فاجعه اس که من در ده سال اول زندگیم، تموم تفکرات، خلاقیت ها، ایده ها و حرکاتم، تنها برای داشتن یک آب نبات اضافه تر بوده! ما معمولا در زندگی دست به کارهایی می زنیم که براشون ایده خاصی در ذهن نداریم و تقریبا قابل  قبوله که انتهای اونا هیچی نباشه، اما عجیبه که همیشه انتظار همه چی داریم و اسم خودمون رو هم می گذاریم بدشانس! نمونه دیگر ما کاسه توالته که به عالم و آدم کمک می کنه اما هیچ ایده ای برای بالندگی خودش در سطح جامعه نداره!!

5 . بچه که بودم، بعنوان اسباب بازی، یه تعداد سرباز پلاستیکی داشتم که به لعنت خدا نمی ارزیدند، کلا تا اونجا که یادم میاد، تا اکثر اسباب بازیهامو از جعبه در میاوردم، زهوارشون در می رفت، لعنت به همشون، اسباب بازیهای کودن، کاش این رسم فقط مربوط به همون دوران بود. 

پدرم در یافتن راه حل های آسون، خیلی سخت گیر بود، یک روز پدرم بهم گفت: پسرکم، امروز روز مهمیه برای تو، از امروز تو می شی مرد خانواده، برای اینکه تا پامون برسه خونه، مادرت حتما منو می کشه، اینجوری شد که من خیلی زود بزرگ شدم، اما وقتی من بزرگتر از اینی که الان هستم، شدم، یا رئیس دانشگاه می شم یا هزارپا یا اینکه می میرم، گرچه سومی برام ارجحیت نداره، چون مرگ هر روز و هر روز وجود داره و همیشه بدون مرخصی مشغول به کاره، طبق آمار، حتی یک روز هم وجود نداشته که کسی در اون روز نمیره، پس اصلا لازم نیست دنبالش بگردید، فقط سعی کنید به وصایای خیام عمل کنید.

6 . من اصلا آدم بدی نیستم، روزی دوازده ساعت کار می کنم، به زنم خیانت نمی کنم، بچه هامو هم دوست دارم، پس برای چی باید مدام تهدید به رفتن به جهنم بشم؟ در ضمن از لباسهای رسمی و متحدالشکل متنفرم، کدوم گوسفندی برای اولین بار فکر کرد که می تونه همه آدما رو به یه شکل ببینه و هر جور که خواست طبقه بندی کنه؟

7 . اگر تصمیم گرفتید که ازدواج کنید تا وقتتون رو با همسرتون بگذرونید با انبوهی از عشق بازی ها، در اشتباه بزرگی هستید، چون بعد از ازدواج باید همه وقتتون رو با کارتون بگذرونید. پس حداقل یک زن لیبرال برای خود دست و پا کنید. در ضمن مراقب آمدن بچه ها باشید چون اونا رو نمی شه پس فرستاد. در ضمن یادتون نره که زندگی اصلا هم شبیه یه بسته شکولات نیست، زندگی دقیقا شبیه یه جعبه مهماته که هر لحظه یکیشون می ترکه.

8 . از همون قدیم قدیما، همه مردا متفق القول هستند که جذاب ترین بخش یه زن، ایکس های اونه، اما جالبه که کمتر زنی از اون خبر داره!

راستی حالا كه بحث زنها شد، اینم بگم، حاضرم شرط ببندم که همه این مراسمات احمقانه مجالس عروسی، از لباس و عکس و شاباش و پاتختی و غیبت و ماشین عروس و بوق گرفته تا شیربها، مهریه و جهیزیه، اختراع زنها بوده، بخصوص زنهایی که تفریح زیادی در زندگیشون ندارن.

9 . برای اینكه زندگی قابل تحمل باشه، باید سعی كنید خیلی چیزارو فراموش كنید، اما اینو از یادتون نبرید كه ادامه زندگی، کاملا وابسته به ادامه تحرکه، اما عجیب اینه که مردم از مرگ بیشتر می ترسن تا از تنبلی! در مورد عشق خیلی مراقب باشید، اكثر عشق ها، شروعش مثل جك و رز هست و آخرش مثل نادر و سیمین، تازه خوب خوباش. راستی یه چیزی، تا حالا فکر کردید که چقدر خارق العاده اس که خبرهایی که در دنیا اتفاق می افته، هر روز به اندازه روزهای قبله؟ آخه من تا حالا ندیدم که روزنامه ای در یک روز دو تا شماره چاپ بشه!

10 . اكثر آدما در زندگیشون عرضه نداشتن كه سوپرمن، بتمن یا حتی اسپایدرمن بشن، اما اوایل نوجوانی اتفاقی برام افتاد كه مشهور به انگری من(مرد عصبانی) شدم، راستش من كلا به خرها آلرژی دارم و به سختی می تونم باهاشون هم كلام بشم، دكتر گفته این حساسیت باعث می شه كه .... بزارین ببینم، .... اوه، بمیرم، باعث می شه كه بمیرم، البته نگران نیستم چون مادرم گفته بود من نمی میرم، گفته بود فقط آدمای بد می میرن، .... آهان، داشتم اینو می گفتم: به خرها آلرژی دارم، یه بار یكی از این الاغای چموش كه دم هم نداشت، چنان لگدی نثار من كرد كه تا یك هفته در كما بودم، ولی وقتی بهوش اومدم متوجه شدم كه دارای یك نیروی جادویی شده ام!

11 . تنها دلیلی که بچه ها در دنیا وجود دارن اینه که جایگزین آدم بزرگا بشن و اونا رو احمق، نفهم و دارای افکار پوسیده خطاب کنن. اینو مامان بزرگم می گفت، یه جمله جالب دیگه هم تو ذهنمه، می گفت برای اینكه بفهمی دارن به حرفت گوش می دن یا نه، ازشون سوالهایی بپرس كه جوابش بلی یا خیر نباشه، پس لطفا این معمای دو گزینه ای رو كه خودم طرح كردم، جواب بدین: اون چیه كه اولش طبق خواسته مادرتون، ازش یكی بیشتر نمی خواید، اما اولی كه مصرف شد، به دلیل رنگ و بو و مزه خوبش، نمی تونید جلوی خودتون رو بگیرید و دوست دارید دومی و سومی و چهارمی رو هم بنوشید؟ .... 1) جام شراب .... 2) زن ها  

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 4 آذر 1390-12:27 ق.ظ



جیغ جیغوی پیر ( شماره 1 ) نوشته مهرداد نعیمی

امروز پنج شنبه بود و هیچ اتفاق خاصی هم برام نیفتاد، ولی اصلا حال خوشی ندارم. همش احساس تهوع دارم و مطمئنا از مسمومیت غذایی نیست. یه سرماخوردگی شدید هم دارم كه حالا حالا ها قرار نیست ولم كنه، تا ابد می خواد همین طوری بمونه، تازه اگه بدتر نشه، مثل بقیه زندگیم، كه تا دیروز بهتر از این بود، این اتفاقیه كه هر روز می افته، اون سالهای یه كم بهتر كجا رفتن؟ اگه حواسمون نباشه، خیلی زود، حتی یادشون هم فراموش میشه، بعدشم همه چی تموم میشه و ما می میریم. چند سال بعد كسی یادش هم نمی مونه كه مهرداد نامی هم وجود داشته و دردهایی داشته و غم هایی داشته و شكایت هایی! 

امروز خیلی زود از خواب بیدار شدم، قراری دانشگاهی داشتم كه برام مهم بود، از اینكه سوار مترو بشم تردید داشتم، چون همش احساس تهوع داشتم، اما آخر سر سوار شدم، این قدر فكر و خیال توی سرم بود كه احساس تهوع، توش گم بود، به این فكر می كردم كه واقعا چه دنیای عجیبیه، در زندگی حس هایی هست كه یه روزی بهش می خندیدی و یه روز دیگه، اشكتو در میاره، و شاید تنها راه چاره این باشه كه مثل جوئل و كلمانتین توی فیلمنامه چارلی كافمن، بری و ذهنتو پاك كنی و خلاص!

امروز خیلی یاد قدیمهای نه چندان دور می افتادم، یاد این افتادم كه بعضی از ویژگیهام چقدر عجیبه، مثلا اینكه نمی تونم با آدمی كه ازش خوشم نمیاد، هم كلام بشم، سه سوته كارم به دعوا می رسه، حالا بگذریم، امروز توی مقصد اصلا از مترو پیاده نشدم، اصلا حسش نبود، همون جا نشستم تا مترو بره دور بزنه و برگردم سر جای اولم، ناهار هم دوباره سوپ گوجه داشتم و ساندویچ، از جفتش متنفرم دیگه،  تمام وقت به این فكر می كردم كه آدم باید بتونه ذهنشو پاك كنه و بره دنبال چیزای جدید، آدم باید بتونه بگه گور بابای سرنوشت هم كرده، من مال خودمو می خوام، حتما چنین مكانیزمی درون ما وجود داره، برای مایی كه خیری از سرنوشت ندیدیم، سرنوشتی كه فقط بلده آدما رو آزار بده، سرنوشتی كه خوب بلده آدمای ناهمسان رو بندازه بجون هم و بشینه تماشا كنه و حالشو ببره، سرنوشتی كه باعث بشه آدما بیخودی كارشون به سكته برسه، كار سرنوشت همیشه همین بوده، من خیلی دلم می خواد برم دنبال روزگار خودم، گرچه راهشو پیدا نمی كنم.

بگذریم، یه كم بعد از دوازده بود كه برگشتم خونه، جای بدی نیست، همسایه پایینیمون یه پیرمرد ساكت و آرومه!  صاحبخونه هم آدم مهربونیه كه اینم عجیبه، كاری با كسی نداره، یه بالكن هم داریم كه اونم خیلی به درد بخوره، خلاصه از خونه خیلی راضی هستم كه اینم عجیب غریبه، الان یه كاری دارم كه باید یعنی دارم سعی می كنم یه كاری بكنم  كه، در واقع می خوام یجورایی فكرامو بنویسم، احتمال داره اسمشو بزارم جیغ جیغوی پیر، یا آقایی كه از زندگی خسته شده اما از مرگ هم می ترسه! آقایی كه می دونه نمی شه زیاد نگران آدما نبود، آخه آدما آدمو زیاد اذیت می كنن، بخصوص كه دكترا می گن روح من به شدت مستعد آزار دیدنه.

راستی، گاهی وقتها آدم داره به یه چیزی فكر می كنه و بعد، دقیقا همون اتفاقا می افته، یا داری به یه كلمه ای فكر می كنی و بعد یهو یكی دقیقا همون كلمه رو می گه، حتما برای شما هم اتفاق افتاده! اما امروز اصلا برام این اتفاق نیفتاد، شاید كسی به این فكر نكرده كه چند دفعه در روز پیش میاد كه داری به اتفاقی فكر می كنی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته، یا داری به كلمه ای فكر می كنی و اون كلمه رو هیشكی به هیشكی نمی گه! یا منتظر یه پیامی، یا حداقل یه پیامك، اما هیچ خبری نمی شه، اون روزا، حتی ایرانسل هم باهات لج می كنه و خبری ازت نمی گیره!

امروز چند تا كار مهم داشتم اما نه سر قرار رفتم و نه سر كار، اما عموما زندگی من این قدرا جذاب نیست، صبح می رم سر كار و شب میام خونه، اگه دفتر خاطراتمو بخونی می بینی كه همش چرت و پوچه و خالیه. من اكثرا از زندگیم استفاده درستی نكردم، منظورم استفاده از حداكثر یه چیزیه، گرچه تموم وقتهایی كه بیكارمو فكر می كنم و چیزای زیادی از مغزم رد میشه اما اونا هم تعریفی ندارن. یكی دیگه از چیزایی كه امروز خیلی بهش فكر كردم این بود كه یه وقتهایی یه آدمایی یهو خودشون رو میندازن وسط زندگیت، اولش یه كم دستپاچه میشی، بعد یه كم كنجكاو میشی و دست آخر ممكنه بهش علاقمند بشی اما دقیقا همون وقتها كه داری واقعا به چیزی یا كسی علاقمند میشی، یهو بوووووم!! از زندگیت می پره بیرون، شاید برای اینكه به یاد بیاری كه توی این دنیا هیچی پایدار نیست، همه چی رفتنیه،

معمولا وقتی این اتفاق می افته، تو می مونی و یه دنیای كاملا گیج كننده، دو سه تا بیشتر هم راه پیش روت نداری، شاید همون طور كه گفتم بری و ذهنتو پاك كنی از همه مسائل مرتبط، شایدم بمونی و با خودت بگی همش یه تجربه بود، یه تجربه دردناك و شاید خوب، حالا كاری هم با این نداریم كه قراره با این همه تجربه دردناك چه گهی بخوریم!

سخت ترین نوع فراموشی، فراموش كردن یه آدمه كه یه موقعی بخش مهمی از زندگیت بوده، من چند باری تجربشو دارم، متاسفانه یا خوشبختانه، هیچ وقت بطور كامل این اتفاق نمی افته، حتی اگه همه عكساشو از بین ببری، همه هدیه ها، یادداشت ها و كتابایی كه برات خریده رو و هر چیز دیگه رو از خونه بندازی بیرون، بازم از ذهنت بیرون نمی ره، چقدر سخته وقتی كه به خیلی چیزا دلبستگی داری، اما مجبوری بمیری، مجبوری همشو یهو ول كنی و گورتو گم كنی!

    




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:28 ب.ظ




  • تعداد صفحات :32
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic