TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب نوشته های شخصی نویسنده
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

پنجشنبه 12 آبان 1390-10:47 ب.ظ



من همینم نوشته  مهرداد نعیمی

 

من همینم كه می خونی

آره، به همین آسونی

اگه ازم بدت میاد

می تونی كنارم نمونی

 

من همینم كه می بینی

همینو می خواستی تو؟

اگه راضیت نمی كنم.

لطفا ساكت برو

 

اصلا بدم احمقم روانیم

كودنم، چلمنم، باقالی ام

تو بهترین این دیار

من اوسكول و آشغالی ام

 

همیشه همین بودما

از خود حالا تا قدیما

نخواه كه افكارتو

بچپونی به ما

 

من همینه باورم

داستان نشو رو سرم

نخواه كه آدمم كنی

یه عمره كه همین خرم

 

من همیناس توی سرم

حرفاتو نمی شنوم، راستش كرم

اصلا تو خوبی تو بهتری

تو ماهی، تو توپی، چه دختری!

 

اصلا، سر تا پام كثافته

بدی برای من یه عادته

با من باشی باهات می شم

هر چی تو آش بریزی همون تو كاسه ته

 

این شعر روز 12 آبان 1390، در ساعت 21 در متروی كرج و با الهام از ترانه رنگ از سینا حجازی سروده شد.




تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 10 آبان 1390-09:42 ب.ظ



كابوس تصور كردنی(2) نوشته مهرداد نعیمی

تصور كنید( لطفا حتما بكنید) كه ساعت یازده شب است و شما زیر شرشر بارون، یه لنگه پا منتظر یك تاكسی هستید. بالاخره یك تاكسی كه دو سرنشین دارد كه هر دو قیافه های خفن ترسناكی دارند، دلشون به حال شما می سوزه و شما رو سوار می كنن. تاكسی راه افتاده و كمی جلوتر،  راننده مسیر متفاوتی رو انتخاب كرده و دلیلی این چنین می آورد :« حاجی جلوتر یه پل هست كه بستن و مجبوریم از این راه بریم، بی شرفا هر روز یه جا رو می كنن.، كی می خواد پر كنه خدا می دونه»

شما باورتون نمی شه كه حرف راننده واقعا درست باشه، اما جرات پیاده شدن در جایی كه آنرا نمی شناسید، ندارید. خلاصه ماشین به حركت ادامه داده و از جاده ای می گذرد كه دقیقا از وسط یك قبرستان می گذرد. از شانس بد شما، ماشین دچار خرابی شده و راننده از شما می خواهد كه پیاده شوید. بی خیال خودش، مردونگی رو به انتها رسانده و از شما كرایه هم نمی گیرد! دو سرنشین ماشین، در جهتی معكوس، ماشین را هل داده و آرام آرام از دید شما خارج می شوند. شما می مانید و قبرستان و  سكوت و تاریكی و ترس، خبری از مایكل جكسون هم نیست كه قركمری برای شما بیاید. ( همچنان به تصور كردن ادامه دهید)

نیم ساعتی می گذرد و خبری نمی شود، احتمالا اصلا حال خوشی ندارید، چه بسا در حال وحشت باشید، بالاخره ماشینی به شما نزدیك شده و مدام به حالت عجیبی چراغ می زند. ماشین جلوی پایتان ترمز می زند و راننده و سه همراهش،  كه دقیقا شبیه آخرین قاتلان زنجیره ای كه دیده اید، هستند، با اصرار فراوان، شما را سوار ماشین خود می كنند. حالا قبل از اینكه به ادامه داستان بپردازیم، باید یك تسویه حساب انجام بدهم. اگر شما جزء اشخاصی هستید كه تا اینجای متن را دقیقا تصور كرده اید، بدون اینكه دو پاراگراف بعدی را بخوانید، به پاراگراف سوم رفته و باقی ماجرا را بخوانید. اما اگر تا اینجای متن را تصور نكرده اید، دو پاراگراف بعدی را با دقت بخوانید.

من یه صحبت برادرانه با شما دارم. شما فكر می كنید واقعا كی هستید؟ فكر می كنید آدم مهمی هستید؟ آدم خاصی هستید؟ فهمیده اید؟ آیا از آن آدمها هستید كه به ظاهر متفاوتید ولی در كارهای چندش، تفاوتی با بقیه ندارید؟ آیا قبول ندارید كه اومدنی رفتنیه؟ جدا فكر كرده اید كه توی زندگی قراره به كجا برسید؟ بدبخت بیچاره، چند سال دیگه، بدون اینكه كار مهمی ازت سر بزنه، یكی یكی موهات سفید می شه، از ریخت و قیافه می افتی، غراضه و زشت می شی، دیگه كسی به روی چندشت نگاه هم نمی كنه، پیر می شی، آخرشم جان به جان آفرین تسلیم می كنی، بدون اینكه كك كسی بگزه، ابدا برای هیشكی مهم نخواهد بود كه شما چی بودی و كجا بودی و كجا هستی،

دارم مثل آینه، اون روزی رو می بینم كه جنازه ات رو بردن غسالخونه، آقا یا خانم مرده شور مشغول شستن شماست، اول یه سطل آب جوش می پاچه رو بدن لختت، بعد با كافور و چرتكه و اسكاچ می افته به جونت، تا كله و شكمت رو شتلق نتركونه ولت نمی كنه، آخرش هم توی یه چاله با یه عالمه خاك و كثافت دفنت می كنن، واسه چی عمرتو به ** دادی رفته؟ آدم ضایع، چی از جون این دنیا می خوای؟ می مردی اون چند خط رو تصور می كردی و دهن منو باز نمی كردی؟ حتما امثال شما رو باید تو سرتون بزنن؟ واقعا برات متاسفم.

باسلام و تبریك خدمت شمایی كه متن رو تصور كردید، براوو، نشون دادید كه مثل اون دسته بالایی حماااااااال نیستید، اما باید بگم كه شما هم خودتون دو دسته هستید، دسته اول اونایی هستن كه حتی یه نگاه به دو پاراگراف بالایی ننداختن و دسته دوم اونایی كه دو پاراگراف بالایی رو خوندن و رسیدن به اینجا! باید بگم كه شما دقیقا دو جور آدم متفاوتید. گروه اول لطفا پیوست یك رو بخونید و گروه دوم پیوست دوم رو مطالعه بفرمایید.

پیوست 1 : شما نشون دادید كه كوچكترین ارزشی برای متن من قائل نیستید، در واقع شما مثل اون اوسكول هایی هستید كه صبح به صبح یه روزنامه ورزشی می خرید و خط به خط می خونید و تا آخر شب همون رو نوشخوار می كنید. شما عشق خوندن صفحه حوادث هستید، مثلا فكر كردید قراره چه اتفاقی تو این پیوست بیفته؟ معلومه كه طرف به فنا رفته و الان دار فانی رو وداع گفته، چه انتظار دیگه ای داشتید؟ روزی صدتا از این اتفاقا می افته و یكی از این روزها هم واسه شما خواهد افتاد. حالا اساسا چه فرقی می كنه، نكنه فكر كرده بودید اون ماشینه عینهو پوریای ولی میاد و این بدبخت رو نجات می ده و تا دم در خونه شون با امنیت كامل راهنمایی می كنه؟ جدا برو یه فكری برای خودت بكن، به نظرم كله ات واقعا پوكه، آدم پوچ و بی ارزشی هستید. حالت بدجور خرابه خدائیش. برات متاسفم.  

پیوست 2 : با شما نمی دونم چه جور برخورد كنم، در واقع شما از اون دسته از آدمایی هستید كه من بهشون علاقه دارم. آدمایی كه هر چیزی رو قبول نمی كنن، حس سرپیچی در درونشون وول می خوره، و از طرف دیگه این قدر نسبت به متن من كنجكاو هستید كه همه قسمت ها رو بخونید، دمتون گرم. خیلی عزیزید واسه من، تو قلب من جا دارید، قربون چشمای خوشگلتون برم. گوگولی، بخورمتون، آخرشید، خیلی خوردنی هستید، اصلا واقعا باحالید. بازم سر بزنید، اجازه بدید یه چای داغ مهمونتون كنم. جدا كه دمتون گرم.

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 6 آبان 1390-11:53 ب.ظ



گلچینی از حماقت بار ترین جملات مهرداد نوشته مهرداد نعیمی

از اونجا كه مهرداد در سی سال عمری كه از خدا گرفته، كم شر و ور بهم نبافته، تصمیم گرفتیم كه با تاسیس یك بانك از جملات احمقانه اش، متن درخوری بسازیم. البته اگر امكانی بود تا با همه چرندیات او آشنا می شدید، حتما  این قدر می خندیدید كه دستتون رو روی دلتون بزارید و بگید، تو رو خدا خفه شو! 

بنابراین، بر آن شدیم كه گلچینی از احمقانه ترین جملات این مرد خدا رو عیان سازیم. باشد كه حالشو ببرید و به ریشش بخندید و از این به بعد به او بعنوان یك فیلسوف نگاه نكنید( البته خودش می داند كه كسی به او به شكل فیلسوف نگاه نمی كرده، اما عقده فیلسوف شدن دارد دیگر، حیوونی طفلكی)  طفلك فكر می كنه كه دنیای بدی داره اما یه روزی در آینده مردم می فهمن كه اون زیاد هم جزء دسته خرهای این دنیا قرار نمی گرفته، بیچاره خبر نداره كه بابا، چند سال دیگه كل این كره زمین نابود میشه چه برسه چهار تا متن احمقانه اون!

قبل از اینكه سراغ این جملات بریم اینو بگم كه زیباترین جملات هم اگه به موقع گفته نشن، احمقانه خواهند بود. در ضمن دلیل اصلی اینكه من اینطور دست به تخریب شخصیت خودم می زنم اینه كه یه جا خوندم كه یه آدم وقتی می تونه طنز خوب بنویسه كه بتونه به راحتی شخصیت خودش رو زیر سوال ببره. برای من طنزنویسی بهترین كار دنیاست و با اینكه استعداد زیادی در این كار ندارم، اما عینهو كنه و سیریش، به این كار چسبیدم چون حداقل لازمه طنز نویسی اینه كه از همه چیز اطلاع داشته باشی و دانش خوبی در هر زمینه ای داشته باشی. بنابراین علاقه من به طنز نویسی باعث شده تا سعی كنم در هر موردی، مطالعه زیادی صورت بدم. خدا رو چه دیدید، شاید پیش از مرگ، حداقل یه طنز خوب هم نوشتم!

1 . مهرداد در جایی، در محفلی از دوستانش گفت :« از اینكه در سی سال گذشته، هیچ گونه ارتباط جنسی نداشته ام، به اندازه نخود هم پشیمون نیستم!

2 . مهرداد وقتی برای اولین بار عاشق دختری شد، در اولین جمله ای كه توانست با او خصوصی حرف بزند، جمله زیر را گفت. ( گفتنی است كه این آخرین جمله آن رابطه عشقولانه هم بود) : نگار نازنین، هستم غلامت، بگیر دستم ببر بالای بامت !

3 . یكبار قرار بود جمله مهمی  را از جمیع كاركنان شركت پالایش سبز مخفی كند، بنابراین با سكوت و صلابت خاصی به اتاق ناهار شركت رفت، اما واقعا نفهمیدیم كه چه اتفاقی افتاد كه در اولین جمله ای كه از دهانش بیرون اومد، گفت:« خانم x اصلا تقصیری نداشته، این آقای Y بوده كه این رسوایی رو ببار آورده»

وقتی این جمله گفته شد، قیافه دوستان واقعا دیدنی بود، از همه بامزه تر قیافه خود مهرداد بود.

4 . یكبار دختر زیبایی از او پرسید : آیا تابحال دختری رو بوسیدی ؟

مهرداد با حماقت كامل گفت: بوسه كه هیچی، من تا حالا نه كسی رو مالوندم، نه لاسه خشكه زدم، و نه حتی كارهای بدتر!

اصلا یه چیزی می گم، یه چیزی می خونید، می دونم باور نكردنیه اما حقیقت داره!

5 . شش سال پیش، به یكی از دختر عمه هاش الكی گفته بود، رانندگیم بیسته، از بدشانسی، زد و یه روز كه خونه اونا بود، حال عمه  بد شد و دختر عمه اش سوئیچ ماشین رو داد بهش و گفت: زود باش، باید برسونیمش بیمارستان» اونم روم نشد بگم گواهینامه ندارم، عینهو پت و مت سوئیچ رو گرفت و نشست پشت رل، چنان ژستی گرفته بود انگار سالهاست راننده تاكسیست، خلاصه به سر كوچه نرسیده بودند كه تصادف فجیعی رخ داد، دختر عمه اش وحشت زده بهش زل زده بود و منتظر توضیحات بود، اصلا خودشو نباخت و خیلی ریلكس گفت: تو رو خدا نگاه كن، مثل گاو داره رانندگی می كنه!!

6 . یه بار یكی گفت: آفرین، تو وبلاگت، مردم كلی كامنت می زارن، مهرداد هم خواست فروتنی كنه، گفت: ای بابا، آدم اگه رو دیوارای توالت عمومی، فحش عمه هم بنویسه، بازم یه سری میان كامنت می زارن!

7 . تعریف می كند كه : "دقیقا پنج سال پیش، اولین باری كه سروش صحت رو دیدم، برای اینكه دید بهتری نسبت به من داشته باشه گفتم: «استاد، من تا حالا چندین فیلمنامه ثبت كردم تو بانك فیلمنامه»  گفت: « خوب چند تاش تا حالا ساخته شده؟»

گفتم:« اگه یكی اش هم ساخته شده بود كه اینجور آویزون نبودم الان» نگاه معنی داری كرد، دست داد و گفت: «چاكریم، خداحافظ»"

8 . از او در خبر است:" دوره راهنمایی، داشتن سر صف كتكم می زدن، افتاده بودم تو دنده لجبازی، ناظم هی یه ضربه شلنگ می زد می گفت خجالت نمی كشی؟ منم می گفتم نه، و اون دوباره می زد، خلاصه این قدر این قضیه ادامه پیدا كرد كه من به گریه افتاده بودم و كل بچه ها مرده بودن از خنده، آخرش ناظم دلش سوخت گفت :« برو بتمرگ» ، حسابی جوگیر شده بودم، گفتم :« خودت برو بتمرگ» "

9 .  این یكی دیگه خود فیلم هندیه:" خیلی بچه بودم كه پدر و مادرم رفته بودن از هم طلاق بگیرن، قاضی گفت: «با پدرت می مونی یا مادرت؟» گفتم:« صدالبته كه با پدرم» یه نگاه به مادرم كردم دیدم بغض كرده، گفتم:« البته اگه مامانم هم باهاش باشه» یه نگاه كردم دیدم بابام عصبانیه گفتم:« مگر اینكه بابام نخواد مادرم با ما بمونه» یه نگاه به مادرم كردم دیدم داره گریه می كنه، حسابی گیج شده بودم، گفتم:« ولی مامانم بازم پیشمون بمونه» باز به بابام نگاه كردم گفتم:« ولی مهم اینه كه بابام حتم باید بمونه» دیدم مامانم داره گریه می كنه، با آشفتگی به داداشم نگاه كردم تا اون بلكه نجاتم بده. "

10 . رفته بودش دور اول المپیاد ریاضی، فكر می كرد خیلی كارش درسته كه تا اون مرحله بالا  اومده. یه آقاهه ازش پرسید، «پسرم سمبل و الگوی تو در زندگی كیه؟» بدون اینكه هیچ فكری بكنه، بی درنگ و با غرور فراوان گفت:« پت و مت» آقاهه یه جور خاصی نگاهش كرد و رفت.

11 . جایی از دفتر خاطراتش نوشته بود:" یه بار پلیس اشتباهی ما رو گرفته بود، بعد از اینكه كلی كتكم زدن، گفتن:« یه تعهد می دی، یه كارت شناسایی هم بزار گورتو گم كن» لبخندی تو صورتم ظاهر شد، گفتم:« مرسی، همش می ترسیدم جیبامو بگردید فلشمو پیدا كنید» عصبانی شدن، منو گشتن فلشی پیدا نكردن، گفتن «فلش كو؟» گفتم:« فلش ندارم، یه شوخی كردم با هم رفیق بشیم» گوشمو گرفت، محكم پیچوند، به همكارش گفت:« ستوان احمدی، تا می خوره بزنیدش تا بگه فلش رو كجا قایم كرده» "

12 . در زندگینامه اش، از سفر تبریز چنین یاد می كند:" اولین روزی كه به تبریز سفر كرده بودم، تو ماشینم پسرخاله ام، آهنگ رو تا آخر بلند كرده بودیم و می رقصیدم. پلیس ما رو به اتهام شادی در ایام فاطمیه دستگیر كرد، یه شب پدرمون دراومد تا قبول كردن كه از تاریخ اون روز خبر نداشتیم، لحظه آخر كه داشتیم آزاد می شدیم، سرگرده پرسید:« اومده بودید تبریز چی كار؟» از دهنم در رفت گفتم:« عروسی دختر خالمه!!» "

13 . تو دانشگاه، تو درس ریاضیات مهندسی نمره كمی گرفته بود، استاد رو توی راهرو دید، واسه اینكه شاید نمره بده گفت:« استاد به خدا اگه نمره خوبی بدید، بعدنا فحش نمی دیم بهتون»

14 . صفحه ویكی پدیای بوف كور كه می رفتی فقط دو خط متن وجود داشت، بنابراین متنی نوشت درباره بوف كور، اونو قرار داد توی سایت ویكی پدیا، شانسش زد و ویكی پدیا متنش رو قبول كرد، از اون وقت تا حالا، همه فكر می كنن، اون متنو از ویكی پدیا كش رفته بوده! یه بار هم یكی گفت:« شما این متنتون دزدیه» منظور یارو رو دقیقا نفهمید و به یارو گفت:«  دزد پدرته بی ناموس! »

15 . خودش معتقد است كه جلوی مسعود مرعشی حماقتبار ترین جمله های عمرش را گفته است، اما به دلایلی در اینجا به آنها اشاره نمی شود.

ادامه دارد ...

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 6 آبان 1390-01:00 ق.ظ



كابوس نوشته مهرداد نعیمی

اینا همش افسانه اس كه می گن، سر بی گناه بالای دار نمی ره، یكی اش خود من، نه تنها تا پای دار رفتم، بالای دار هم رفتم و ریغ رحمت رو هم سر كشیدم. یعنی جان به جان آفرین تسلیم كردم، حالا عرض می كنم چی شد!

دومین باری كه رفتم تركیه، فقط برای تفریح بود، با هزار امید و شادی وارد تركیه شدم، اما هنوز دو ساعت نشده بود كه رسیده بودیم هتل، كه پلیس ها مثل مور و ملخ دور و ور منو پر كردن و چاره ای جزء تسلیم برام نذاشتن، خلاصه با دست بند و چشم بند، منو به اداره بین المللی پلیس استانبول منتقل كردن،  اونجا بود كه فهمیدم، گویا ماجرا اینجوری بوده كه اثر انگشت من دقیقا مشابه اثر انگشت یه قاتل سریالی ونزوئلایی بود كه حدود 50 دختر جوون رو اغفال كرده بود و بعد از تجاوز، به فجیع ترین شكل ممكن، به قتل رسونده بود.

اون قاتل مدتها بود كه از دست پلیس اینترپل فرار می كرد و حالا پلیس از من می خواست كه اعتراف كنم كه من همون قاتل عزیز هستم، من به هیچ شكلی حاضر نبودم زیر بار این همه جنایت برم اما پلیس تركیه هم دست بردار نبود و با هر جور شكنجه روحی و جسمی، سعی داشت از من اقرار بگیره، یك ماهی طول كشید تا قبول كنن برام یه وكیل بگیرن، وكیلم معتقد بود كه تنها راه اینه كه قتل ها رو به گردن بگیرم اما خودم رو به دیوونگی بزنم تا اعدام نشم. اما من باز هم  قبول نمی كردم.

اثر انگشتم در 30 آزمایشگاه بررسی شد و هر بار نتیجه به ضرر من بود. تنها دفاعیه ای كه به ذهنم می رسید این بود كه بابا جان، آیا اون بی شرفی كه گفته هر آدمی اثر انگشت مخصوص خودش رو داره، اثر انگشت شش میلیارد آدم رو بررسی كرده بوده؟ یعنی یك درصد هم این احتمال رو نمی دید كه دو تا آدم اثر انگشت مشابه داشته باشن؟ مگه غیر از اینه كه غیر ممكن غیرممكنه؟ آیا قبول ندارید كه در این دنیا همه چیز نسبیه؟ مگه قبول ندارید كه هیچ چیز قطعی در این دنیا وجود نداره؟ حتما من باید به فنا می رفتم تا این قانون احمقانه نقض بشه؟ شما نمی تونید حس كنید من دارم چی می گم، اون روزها هزار بار آرزو می كردم كه ای كاش همه این ماجرا ها فقط یه كابوس وحشتناك باشه و بالاخره از خواب بیدار بشم،  اما متاسفانه خواب نبود و همه این ماجراها حقیقت داشت. خلاصه، با دفاعیه قوی و محشری كه من از خودم در دادگاه انجام دادم، همونطور كه انتظارشو داشتم، كاملا گناهكار شناخته شدم و مدتی بعد منو به ونزوئلا منتقل كردن و در یك مراسم خیلی باشكوه، كه با حضور صدها هزار تماشاچی مشتاق برگذار می شد، به دار آویخته شدم. تقریبا دو دقیقه اون بالا دووم آوردم تا اینكه بالاخره گردنم شكست و بطور كامل خفه شدم. لحظات سختی بود.     

 

 

موخره  : به نظر من هر حرفی كه از مردم می شنوید، به احتمال زیاد، كاملا مزخرفه، این مردم همونایی هستن كه سالهاست در مراسمات ختم، می گن" غم آخرتون باشه"، یعنی ایشالا این آخرین غمی باشه كه می بینید، یعنی ایشالا نفر بعدی خودتون به درك واصل بشید. غیر از اینه ؟

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :32
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات