TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب ابر مهرداد نعیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 3 تیر 1390-09:53 ب.ظ



زندگینامه حکیم امید خلمی به قلم مهرداد نعیمی

حکیم امید خلمی پزشک، شاعر، ادیب، دانشور، فیلسوف، دانشمند و یکی از پیشتازان مبارزۀ عصر حاضر به سال 1988 میلادی، دیده به جهان گشود. هنوز به پیچ و خم هستی خو نگرفته بود که به سال سیاه 2000 به دیار غربت و کشور شهید پرور هلند مهاجرت کرد. دلیل مهاجرتش جاهلین کور اصولگرای مذهبی وطن فروش خوانده شده است. پدرش بود قاضی و با مادرش هم بازی، مادرش معلمی نیز می کرد و یگانه طفلشان امیدشان بود. خاطرات خوبی دارد از باختر و کوه هایش، از دریا و میوه هایش، از چهارفصل زیبایش، خاطراتی که بهتر از خاطرات جدیدتر به ذهن دارد. از همان ابتدا علاقه وافری داشت به شعر و شاعری، به فلسفه و فلاسفه، به تفکرات زندگی پر درد جامعه، به غزل و غزلخوان، به آلام های پرشور غمین جهان، به صدای خوش سنتور و نی، به سفر خواه از هرات و بلخ گرفته تا ری، به یک زندگی آرام و بی جنجال. به دنیایی بی قیل و قال.

در روزگار غربت، یگانه دوستش میلاد بود و یگانه یاورش مادرش، دگر مردمی که دوست داشت دوستشان باشد، قبلا مرده بودند. از جمله اوشو، ریک اودریک، خیام، عشقری، ژان پل سارتر و افلاطون.

از آنجا که حوصله به دگر چیزها نبود، از ابتدا پزشکی را انتخاب کرد. او خود به ژنتیک نیز علاقه داشت اما از تغییر رشته میلاد از ژنتیک به پزشکی به نیکی یاد می کرد و در نهاد آن میل به کمک به خلق را می دید، بنابراین تخصص خود را در رشتۀ پزشکی بدست آورد، اما پس از چندی با علاقمندی که به علوم ادبی و علوم عقلی داشت، بدان علوم روی آورد و از استادان بزرگ زمان خود درس آموخت تا خود، به کمال و استادی رسید. درباره پدرش که بحث شود، خواهد گفت که مصروف است به کشتن خاطرات آن بخش از مغزش. پدرش اهل منبر بود. تحصیلات داشت در شریعت و حقوق، در 12 سالگی قرآن را از حفظ بود. به همان سن در مزارشریف نماز جماعت برپا می کرد. پدر فهمیده و زیرک بود لیکن اهل مباحثه نبود. امید از کودکی تردیدهایش را به پدر می گفت و هر بار با سیلی های او روبرو می شد. تا اینکه پس از مهاجرت، از پدر جدا شده و توسط میلاد به راه راست هدایت شد، پدر اکنون نیز در هلند سکونت دارد اما با دیگر همسرش روزگار می گذراند.

این بزرگ مرد صاحب فکر، در روزگاری که همگان  تصور می کردند از عشق ناامید گشته است، چنین گفته است : "نا امیدی از عشق نیست، از خود بشر است. انسانها رو باید اول به ترازوی اخلاق وزن کرد، پیش از آنکه خود را به دامشان اندازیم. در دوستی نیز باید چنین کرد." او در جایی دیگر چنین گفته است: "خلاصه بگویم، با هواپیما بروی یا دوچرخه، مقصد همان سانفرانسیسکو است." ... او همچنین جایی به زیرکی گفته است: "اینجا می نخور آنجا بخور بخور"

حکیم درباره علوم مختلف چنین گفته است: «به راستی علوم مختلف بهم وابسته اند. اما این فیزیک است که پدر، مادر و بلکه پسر عموی تمام علوم دگر است. بدون فیزیک هیچ معنایی نیست. اساس تمامی علوم در فیزیک نهفته است. ریاضیات تنها وسیله ای است برای درک فیزیک. درباره داروین باید گفت که او خودش طرفدار مولاناست، مولانا قبل از او به زمین آمده بود. حرفهای مولانا از قرن ۱۳ است. اما اینکه آدم و حوا چه می شوند، نمی فهمم، مولانا را متاسفانه نمی توان از نزدیک دید و با او صحبت کرد، اما هیچ فکر نمی کنم که او به انسان پرستی یا پرستش دیگر قانع بوده باشد. البته امکانش هست که مولانا به قدرتی باور داشت، چون همیش از یک نور صحبت می کرد و رابطه خود را با خدا مستقیم می دید، نه از طریق شخص یا لسان دیگر. در ادبیات نشاید هرچه استاد گفت، خواند، باید فکر کنم و نویسنده مورد پسند خودم باشد. از مدرسه خوشم نمی آید، آنها یک ماشین تولید می کنند نه یک شخص آزاد، چونکه روح آزاد را خطرناک می شناسند. درباره سعدی بگویم که بسیار مذهبی بود، گرچه در زمانش جور دیگر نمی شد بود، حافظ گاهی چپ می زد و گاهی راست اما مذهبی بودن فردوسی رو قبول نمی کنم، به یاد بیارید اون بیت رو که چو بخت عرب بر عجم چیره شد، همی بخت ساسانیان تیره شد، همان زشت شد خوب، شد خوب زشت، شده راه دوزخ پدید از بهشت، به ایرانیان زار و گریان شدم، ز ساسانیان نیز بریان شدم"

او درباره تاثیر محیط کشور هلند بر خود گفته است: « آن قدر این و آن دیده ام که دگر همه چیز بی اثر ماند. کشوری است پر از همه چیز، صوفی دارد و الکلی، با اخلاق دارد و حرامزاده، خلاصه می توان چنین گفت که انسانهای فاقد حرمت و اخلاق از دو چیز می آیند: عادت و نفرت. اگر عادت کردی، مثل آنها خواهی کرد و اگر عقل نکردی به بیراهه خواهی رفت. همچنین درباره الکل بگویم که نقص بسیار دارد. سبب صدها مرض می گردد که مبهم ترین و ناهویداترینشان فراموشی است. من باب مقایسه باید گفت که تریاک بهتر است چرا که تنها زیان به شش ها دارد. در ضمن روزی جهان آزاد می گردد که بدانیم بین خدا، دین و روحانی تفاوت بسیار است، همانطور که بین عشق، ازدواج و آمیزش تفاوت فراوان است. »


  

 


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 تیر 1390 09:54 ب.ظ
دوشنبه 9 خرداد 1390-11:19 ب.ظ



500 روز با سارا نوشته مهرداد نعیمی

توجه، توجه : تمامی شخصیت های این متن در اثر توهمات ذهن یک نویسنده آشفته پدید آمده اند. هرگونه تشابه با شخصیت های واقعی، اتفاقی است. مخصوصا شما را می گویم، سارا خانوم، سارای بی وفای هرزه.

آقا مهرداد یه روزگاری فکر می کرد قرار نیست هیچ وقت خوشحال باشه، اما چیزی رو که فکرشم نمی کرد این بود که فکرش کاملا درست از آب دربیاد و رنگ شادی رو نبینه. گاهی وقتها هم شکل دوم قضیه درست تره. آخه ..... آخه .....

اصلا بزارید داستان رو این جوری براتون بگم، یکی از کشفیات خیلی مهمی که در طول زندگی پر شکوهم داشتم ، این بود که یک روز تابستانی، همینجوری یهویی، متوجه شدم که کلهم دو دسته آدم توی این دنیا وجود داره ( فکرشو بکنید، خیلی خوبه که این همه جمعیت عجیب و غریب که افکارشون از گاو تا اینشتین متفاوته رو می شه توی دو دسته طبقه بندی کرد) ... این دو دسته آدم، یا زن هستن یا مرد!

تا اینجاش که سخت نبود، حالا بهتره اینو بدونین که کل دنیا رو هم که بگردین، دو مدل زن بیشتر پیدا نمی کنین، زن مهربون و معصوم و یا زن سلیطه. و کلا دو جور عشق وجود داره، عشقی که منجر به ازدواج میشه و بعدا معلوم میشه که اصلا عشقی در کار نبوده، و عشق نافرجام که اغلب جای خودش رو به نفرت و گاهی به خالی بندی می ده.

جونم براتون بگه که آدم شکست خورده هم دو مدل بیشتر نیست، مدل اول اونهایی هستن که فکر می کنن دنیا به آخر رسیده و اقدام به خودکشی می کنن، و مدل دوم اونهایی هستن که بعد از مدتی، (بازم یهویی) متوجه می شن که عجب شانسی آوردن و خودشون هم خبر ندارن.

خیلی جالبه که فقط دو مدل زن سلیطه وجود داره، مدل اول اونهایی که مرد پاکی رو به چنگ می یارن و روزگارش رو سیاه می کنن و مدل دوم اونهایی که به پست مرد بسیار سلیطه تری می خورن و روزگارشون سیاه می شه.

در این موارد، فقط دو اتفاق می افته، یا زن سلیطه که روزگارش سیاه شده، زهرشو به یکی از اون مردهای خوش شانس که گفتیم، می ریزه، یا یکی از اون مردهای بدشانس، عاشق اون زن سلیطه روزگار سیاه شده می شه و روزگارش سیاه می شه.

متاسفانه قصه بین سارا خانوم و آقا مهرداد داستان ما تماما از نوع دوم موارد بالایی بود..... حالا بعدا بیشتر توضیح می دم.

پیوست 1 : بابام جان، من نویسنده بیدم، اون آقای خوش تیپی که تو ساختمان پزشکان دستیار کارگردانه، دوست عزیزم میلاد نعیمی است نه من، لطفا سوال نفرمایید.

پیوست 2 : این داستانکی رو که خوندین رو سه سال پیش نوشته بودم و بهم ثابت کرد که در سه سال گذشته، هیچ پیشرفتی در نوشتن نداشته ام.

پیوست 3 : این پایان نامه ام عینهو یه زن سلیطه روزگار منو سیاه کرده، یکی منو نجات بده لطفا.

پیوست 4 : به سارا گفته بودم که از این 500 روز، می تونم 500 تا داستان دربیارما!

پیوست 5 : امروز جاتون خالی، با دوستم اکبر پورنظری، وارد خاک کانادا شدیم، خیلی هواش خوب بود و خوش گذشت.

پیوست 6 : به نظرم داستان رو باید یه جور دیگه شروع می کردم اما الان دیگه خیلی دیره.

پیوست 7 : پسرم به جای این حرفها، اون فیلم دی وی دی کم رو از عکاسی بگیر، قرار بود یکشنبه بگیریش خل و چل.

پیوست 8 : امروز، 9 خرداد، سالگرد مرگ بابابزرگم بود، خدا خیلی بیامرزدش.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 30 اردیبهشت 1390-01:32 ب.ظ



هیشکی حوصله نداره نوشته مهرداد نعیمی

1 . جوان که بودم، فکر می کردم اگه یه مدتی چیزی ننویسم، تمامی تیر و طایفه ام خواهند آمد و برایم کامنت خواهند گذاشت که: «در حسرت متن های تو آواره ترینیم. ».

اما خوب همیشه تصورات آدم درست از آب درنمی یاد، گاهی هم آدم اشتباه می کند اما گفته باشم هنوزم، اگه دلت گرفته است، بیا که کنج دلم، جا واسه دلت هست.

2  . احوالاتم تعریفی ندارد که البته هیچ ارتباطی به این موضوع نداره که تو راه برگشت به خونه، نزدیک به 40 دقیقه، ترانه در پیت «یار اگه قشنگه ولی شیطونه والا» رو اجبارا شنیدم.  این نق زدن و از احوالات بد گفتن هم نه تنها کار خیلی کثیفی است که خیلی هم بد است. این روزها هیشکی حوصله چیزهای بامزه رو هم نداره، چه برسه به شنیدن نق زدن های مردم. اصلا چه معنی داره که به بهانه نوشتن طنز، بزنیم خوار و بار خواننده محترم رو غارت کنیم؟ .... همان بهتر که رفتنی شوم (از این وضعیت نق نقو)

3 . اوضاع ولایت ایران هم گفتن ندارد، کلا باید بگم هر جا رو که نگاه می کنی، کلی دستاوردهای گنده موج می زنه(گنده کمی از بزرگ گنده تر است). به قول دوستان، همه چیز جای تبریک داره، فقط گیج و ویج موندم ببینم به کی تبریک بگم، می ترسم حق کسی ضایع بشه، در ادامه(ادامه چی؟) باید بگم که اون قدر اوضاع خوبه که بهتره از این مبحث هم رد بشم تا فردا روز بی خود و بی جهت برای خودم دردسر درست نکنم.

4 . اما می رسیم به ورزش، این دلبسته پرسپولیس بودن هم به جزء خون دل خوردن حاصلی برای ما نداشته. چه کنیم که پرسپولیس است و نمی شود ولش کرد. حکایت همان «درد عشقی کشیده ام که مپرس» خودمان می مونه. انگاری به پیشونی ما زدن که اگه عاشق چیز یا کسی باشی باید یه جوری سرویس بشی و خودت از شرمندگی خودت در بیایی!

5 . وارد مبحث سینما هم نمی شوم چون بحث سیاسی خواهد شد، از حج رفتن گل و سنبل های سوپر استارمون بگیرید تا مجوز نگرفتن بعضی فیلم ها تا برسید به «این فیلم نیست» ساخته جعفر پناهی که یه جوری به جشنواره کن رسیده، همش سیاسیه. پس همون بهتر که ازش رد بشیم و خودمون رو اذیت نکنیم. چون حتما بعده ها کسی حوصله نخواهد داشت غصه منو بخوره و یا به کمک من بیاد.

6 .  در اینجا باید یادآور بشم که 25 ساله بودن لیدی گاگا، خیلی زشت بودن ایشان و از همه بدتر، جای اپرا وینفری را در لیست مهمترین زنان دنیا گرفتن هیچ ارتباطی به من نداره، باور کنید، دروغم کجا بود، من حتی یک حساب کاربری ساده هم در فیس بوک ندارم چه برسه به این حرفها، اون «مهرداد نعیمی» هم که در فیس بوک هست، گروهی از دوستانم هستند که به بنده لطف دارند و اونجا رو تشکیل داده اند و ارتباطی به خودم نداره. در ضمن حالا که صحبت از لطف دوستان شد، می خوام یک تشکر هم از همه کسانی بکنم که طی 15 روز گذشته، من رو حضوری دیده اند ولی با هم دست به یقه نشده ایم و بحث نکرده ایم. کلی ماچ آب دار خدمت شما، حتما خیلی دوستت دارم که در این شرایطم با شما جدلی نداشته ام. راستی، احوالات من هیچ ارتباطی به «دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد» نداره، لطفا حرف در نیارید.

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390-07:08 ب.ظ



خداحافظی دوم نوشته مهرداد نعیمی

از دیروز طرفهای ظهر تصمیم گرفتم که دیگه چیزی ننویسم و از اون لحظه تاریخی تا الان دست به خودکار نزدم و نمی دونید چقدر راحتم. راست می گفتند عقل چیز مفیدی است ها. چقدر آدم باید بی عقل باشه که هی چیز میز بنویسه و آخرش عالم و آدم بزنند توی سرش و مسخره اش کنند و به نوشتن و عقاید احتمالی اش گیرهای آن چنینی بدهند. واقعا کار اشتباهی است.

از این به بعد کلی وقت زیادی می یارم. اصلا شاید فرصت کردم و رفتم و گشتم و ترانه زندگی خودمو پیدا کردم. چرا که نه؟

حتما الان داره در جایی از این شهر بزرگ ول می چرخه و انتظار منو می کشه که اگه این طوریه بهتره همون طور ول معطل بمونه چون من ترانه ای رو که توی شهر ول بچرخه نمی خوامش، زن که نباید نانجیب باشه.

اما برای نوشتن کلی باید حماقت ها کرد. اولی اینکه شما دستی دستی یه پرونده خوشگل برای خودتون دست و پا می کنید. انگاری همه طرز فکرها و عقایدتون رو می ریزید رو سفره و تکذیب هم نمی تونید بکنید. از قدیم گفتن تا مرد سخن نگفته باشد؛ عیب و هنرش نهفته باشد.... الکی نیست که همه منو پر از عیب و بی هنر می بینند. دوم اینکه این نوشته ها خوراک خوبی است برای فک و فامیل، ترانه ها، دوست و آشنا و آجان و سرکار استوارها.

جدا باید یه آندوسکوپی از مغز همه بنی بشرهایی که مرتبا این وری یا آن وری چیز میز می نویسند، انجام داد. چون اینها خودشان هم نمی فهمند که چرا با دست خودشان موش موشک خودشون رو تحویل آقا پیشی می دن.

آخ اگه می دونستید که از دیروز که دیگه نمی نویسم، چقدر سر حالم. بیخودی فکر می کردم نوشتن منو آروم می کنه، نشون به همون نشونی که همین یه دقیقه پیش برای چند دقیقه تلویزیون رو روشن کردم و کانال ها رو عوض کردم اما برعکس همیشه آمپرم بالا نزد و عصبی هم نشدم.

اما از این چرندیاتی که بهم بافتم، بگذریم، باید رک و راست بگم که مشکل اصلی من و دلیل اصلی این تصمیمم اینه که در نوشتن شکست خوردم. چه در طنز مطبوعاتی و چه در طنز نمایشی. در هیچ کدومشون گلاب به روتون، هیچ پشگلی نشدم. از همه بدتر اینکه هیچ امیدی ندارم که روزی موفق بشم و هیچ استعداد و توانایی خاصی در خودم نمی بینم. واسه همین پر روئی رو کنار گذاشتم و نوشتن رو رها کردم. امیدوارم شما هم از اون ایرونی های پر روی نفهم نباشید که حالا با اعتراف خودم روتون رو زیاد کنید و شر و ور بار من کنید. فعلا خداحافظ

---------------------------------------------------

پیوست 1 : مهرداد نعیمی پر رو تر از این حرفها است.

پیوست 2 : فاتحه یادتان نرود.

پیوست 3 : نگذاشتن کامنت برای این متن حکم مبارزه با مقدسات را دارد، حالا هی چشم سفیدی کنید.




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic