TV Comedy Series And Cinema of Comedy - مطالب ابر پدرام ابراهیمی
سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:دوستان ما

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید

چت روم

جمعه 5 خرداد 1391-06:10 ب.ظ



مهرداد نعیمی:  سال 1380 خیلی سال بدی بود، در اثر یک تصادف، پدربزرگم به دیار باقی شتافته بود و خودم هم مدتها با دست و پای شکسته روی تخت بیمارستان بودم. دوست بامعرفتم پدرام، هر روز میومد و با خبرهای خوش روزنامه ها، بهم امید می داد، خبرهایی که حاکی از آزادی و آبادانی کشور، ریزش های جوی فراوان حتی در کویر، شدت گرفتن عشق و عاشقی، صلح در همه کشورهای منطقه بخصوص عراق و افغانستان، حضور افتخارآمیز ایران در المپیک و قرار گرفتن آمریکا در لیست محور شرارت بود.chaplin8

همه اینها باعث شده بود که نسبت به آینده خیلی خوشبین شده بودم و مرتبا دست به خیالبافی درباره سالهای آینده می زدم. من خودم رو در 4 سال بعد، در چنین وضعیتی می دیدم:

 

خرداد سال 1384 در عالم خیال:

کنکور خیلی موفقی داشتم و در رشته هوافضای دانشگاه تهران قبول شده بودم. از همون روز اول دانشگاه با پریسا که زیباترین دانشجوی دانشگاه بود، ارتباط خوبی برقرار کرده بودم، پریسا مادری آمریکایی و پدری بغایت پولدار و ایرانی داشت، پدر پریسا، بیست عدد از آپارتمانهای خیابان فرشته را بنام پریسا کرده بود. اما این پول پریسا نبود که برای من مهم بود، مهم این بود که من و پریسا، بخصوص اون، یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودیم. اون دیوونه من بود، بدون من حتی نمی تونست یک ساعت زندگی کنه، من برای اون حکم اکسیژن را داشتم، مثل یک درخت، دی اکسیدهای او را گرفته و بهش تنفس می دادم. هر وقت منو می دید، دستپاچه می شد و منو به یک مکان خلوت می برد تا برام از اوضاع مملکتی بگه که بحمدالله پله های پیشرفت را چهار تا یکی بالا می رفت، شکم سیر، مرغ و پلو، شیر یارانه ای، موز و خیار و زردآلو، در جام جهانی تا نیمه نهایی بالا رفته بودیم. همه غرق در نور و شادی بودن، وضعیت اکران سینماها از بلبشو در آمده بود و همه معتقد بودند که باید بحال این سینما لبخند زد.

خرداد سال 1384 در عالم واقعیت:

تو دانشگاه قبول شدم، البته نه اون رشته ای که دوستش داشتم، ولی اونقدرها هم به تهران دور نبود، ریاضی محض در کرمان، عوضش همه از رشته ما استقبال می کردن، روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، 50 نفر بودیم گرچه در همون سال اول، 31 نفر انصراف داده بودند، 19 نفری که باقی مونده بودند همگی مذکر بودند و گردن کلفت، اوضاع زیاد هم بد نبود، جزء اینکه دانشگاه به ما خوابگاه نداده بود و عملا همگی کارتن خواب های حرفه ای شده بودیم. از تهران هم معمولا خبرای خوبی می رسید، جز اینکه خبر رسیده بود که یک پیکان با موتور پدرم تصادف کرده بود و فراری شده بود و پدرم با شونه شکسته گوشه خونه درد می کشید، منتظر بود تا شونه اش خود به خود جوش بخوره، دیگه همه چی امن و امون بود، البته دختر عمه ام که حدودا دوستش داشتم، هم شوهر کرده بود، در ضمن تونسته بودم کار هم پیدا کنم، روزهایی که دانشگاه نداشتم، توی یک فروشگاه کار می کردم، البته رئیس فروشگاه آدم گند دماغی بود اما کار تو فروشگاه این حُسن را برای کارکنانش داشت که بتونن دستمال کاغذی و پوشک را با ده درصد تخفیف بخرند، گاهی حتی به ما این فرصت داده می شد که به زندگی خودمون هم فکر کنیم، مثلا همانطور که با پدرام کف فروشگاه رو تی می کشیدیم درباره آینده احتمالی، خیالبافی می کردیم.

خرداد سال 1388 در عالم خیال:

نویسنده معروفی شده بودم، مهران مدیری برای نوشتن مرد هزار چهره به سراغ من اومده بود، هر چی به مهران می گفتم که شاید بد نباشه قسمت بیمارستان را بدیم پیمان قاسم خانی بنویسه، قبول نمی کرد، زل می زد به چشمهام و می گفت:" نه، خودت بنویس، .. من فقط و فقط به تو ایمان دارم"

اوضاع زندگی شخصیم هم عالی بود، مردم در خیابانها از فرط علاقه، یقه پیراهنم را جر می دادند، اما خوشبختانه همان مردم من را با یقه پاره هم دوست داشتند، باران گلی دوستی، که از بازیگران خوب سینما بود، نسبت به ازدواج با من اظهار تمایل کرده بود، اما مشکل این بود که شهناز افشار هم از من قول ازدواج گرفته بود، پیش خودم می گفتم حالا هر چی که خدا بخواد، توکل به خدا، امیدوارم با اونی ازدواج کنم که عاقبت به خیرتر بشم. مملکت که گل و بلبل شده بود، نمونه اش آخرین خبر اینکه قاچاق مواد مخدر به زیر صفر درصد، و سرانه بیمه تامین اجتماعی مردم به بالای 1000 درصد رسیده بود. تلویزیون در تیزرهای متعدد، مرتبا از مردم خواهش می کرد که برای برداشتن یارانه هاشون یه کم بجنبونن و اینقدر بی خیالی طی نکنن.

خرداد سال 1388 در عالم واقعیت:

فهمیده بودم که زندگی چهره زیبایی داره، البته در اون سال، اون روی سگشو به ما نشون داده بود. قیمت خونه ما حسابی بالا رفته بود و خوشحال بودیم، گرچه چند وقت بعد، خونه مون رو در اثر بدهی از دست دادیم و به دوران کارتن خوابی درود دوباره ای گفته بودم. البته اوضاع کشور اونقدرها هم بد نبود، ایران مقام اول اکثر جدولهای مهم دنیا، مثل طلاق، مصرف لوازم آرایشی، اقتصاد و اعتیاد  رو در اختیار گرفته بود. همه جا صلح و شادی بود و مردم بیشتر از همیشه شاد و سرزنده بودند و با هم قایم باشک و گرگم به هوا بازی می کردند.

 كتاب سینما، مهرداد نعیمی




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 06:13 ب.ظ
چهارشنبه 3 خرداد 1391-06:07 ب.ظ



سردبیر محترم مجله که همیشه لطف خاصی به من داشته، برای محافظت هر چه بیشتر از گلو و حنجره ام، دوستانه بهم پیشنهاد داد که تا جایی که امکانش هست، کمتر حرف بزنم و بیشتر با ایما و اشاره با باقی همکاران ارتباط برقرار کنم. واقعا مرد نازنینیه، خلاصه منم قبول کردم و ایشون هم بدون هیچ درنگی، آقای پدرام ابراهیمی رو مسئول ترجمه افاضات من نمودند.  در ادامه می تونید 3 سکانس از این ماجرای خنگولانه رو بخونید: woody6

سکانس 1 . از سینما :

 پدرام : خوب بنال ببینم چی می خواستی بگی ..... 900 حرفه؟ .... 900 بخشه؟ .... 900 کلمه اس؟؟؟؟؟ .... چه خبره بابا، ول کن جون عمه ات، لابد درباره فساد در سینما دیگه، آره؟ .... فساد کجا بود .... چاق؟ ...... شکم گنده؟ ...... تپل؟ ... کپل؟ .... آها، خوب، ... زن جوون؟ با یه زن جوون؟ .... خوشگله طرف؟ .... مرلین مونروئه؟ ..... خواهر آنجلینا؟ ..... بابا،  ای ول، دمش گرم، نه؟ دمش سرد؟ این کپله فوتبالیسته؟ .... چه می کنه این کپله؟ ......  این ور و اون ور؟ .... بالا و پایین؟ .... رو یا زیر؟ ... بات یا تاپ؟ والا ما جرات نداشتیم جلوی بابامون پامونو دراز کنیم.... خوب، ..... کلمه بعدی مرده یا زنه؟ ...... جنسیت نداره؟ ....  بازی می کنن؟ خیلی قشنگ؟ ...... بازیگرن؟ ...... زنه بازیگره؟ ..... بازیگر نیست؟ ...... بازیگر میشه ؟ .......  چی می گی ؟ نمی فهمم، جون خاله ات درست بازی کن، اصلا پانتومیم بلدی؟ ...... مرد شکم گنده رو فهمیدم، بقیه اشو بگو، .... یه مرد قد دراز؟ ... قوی؟ ... لاغر اما قوی؟ ....  وزیر؟ .... سازمان؟ ..... سازمان اطلاعات؟ ..... ساواک؟ ....... گشتاپو؟ ...... مافیا؟..... پدرخوانده؟ ...... چی نیا؟ ........ محمدرضا؟ ........  محمدرضا چی چی نیا؟ .....  نمی فهمم چی می گی، پانتومیم هم بلد نیستی بازی کنی؟ ..... پس تو به چه دردی می خوری که مثل بختک افتادی به جون ما؟ ...... پول؟ .... بانک؟ ... بانک مرکزی؟ ..... بانک ملی؟ ..... اختلاس؟ ....  دستمزد؟ ..... اون مرد کپله و زن خوشگله تو بانک؟ ..... بانک نداره اصلا؟ ..... زیمبابوه؟ ..... آهان، تو پارک ؟ ..... تو خونه؟ ..... آپارتمان؟ ..... زمان ؟ مکان؟ .... فضا ؟ .....  قدرت؟.... سید؟ ....... نکنه گوزنها رو می گی؟ ..... نه؟ زرافه ها ؟ ..... میمونا؟ ..... حیوون هست یا نه؟ ..... هست؟ پسره یا مرد؟ ...... شوهره؟ .... شوهرت؟ ..... آهان، شهرت؟ .... چی می گی؟ ... از سینما ؟ ..... آها بوگو .... چی چی نیا چی کار داره با این مسائل؟ .... بیکاره؟ .... دنبال کاره؟ ..... کار داره؟ ..... 3000 تا کار داره؟ .... 3000 تا شغل ایجاد کرده؟ .... 3000 میلیارد شغل ایجاد کرده؟ ..... 3000 میلیارد شغل کم کرده؟ ...... آهان خوب بوگو، برو سراغ کلمه بعدی؟ .... چند تا دیگه مونده؟ 894 تا؟.... جون ننه ات کمترش کن ..... توانا؟ ..... هیکلی؟ ..... بر و بازو؟ .....  قادر؟ .... عباس قادری؟ ..... پارسال بهار؟ ...... فقط قادری؟ ..... آهان،  ایرج قادری؟ ... خوب؟ ..... سنگر کندن؟ ..... چال کردن؟ ..... گل گرفتن؟ ....  تدفین ؟ مگه تدفینش چش بود؟ ..... خیلی هم عالی بود، یکه یک، ... دوشواری؟ ... کدوم دوشواری؟ ...... به خدا نمی فهمم، جون مادربزرگت دوشواری نداشتیم..........  

خلاصه بر این منوال رسیدیم به شعر زیر :


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 13 فروردین 1391-12:18 ق.ظ



پرده برداری از رازهای موفقیت/ نوشته پدرام ابراهیمی و مهرداد نعیمی
شما کارکنان فهیم، فکور، فرهیخته و فرهنگی ایرانی حتما شنیده اید که عده ای وجود دارند که لیوانهای خالی را نیمه پر می بینند، و یا ادعا می کنند که در فرهنگ لغاتشان، کلمه ای به نام شکست وجود ندارد. و یا حتما برای شما هم پیش آمده که افرادی را در همین شرکت خودمان ببینید که وقت خود را با مسائلی کلیشه ای همچون آموزش، تخصص، برنامه ریزی و تکنولوژی درگیر کرده اند، چه بسا به آنها حسادت هم برده باشید، با خواندن و رعایت موارد زیر، از این احساسات کور معلوم الحال که ساخته و پرداخته غربی ها هستند، خلاص خواهید شد:


1 . هرگز توانایی های خود را دست کم نگیرید، این وظیفه رئیس شما است نه خود شما.
2 . هیچ وقت به دلیل ترس از بیکاری، بی خیال وظیفه های مهمتان نشوید، بیکاری آنقدر هم شغل بدی نیست، فقط حقوق کمی دارد، در عوض مرخصی زیادی داشته و نسبتا آسوده خاطر هستید، رئیسی هم وجود ندارد که مرتبا به شما سرکوفت بزند.
3 . اگر دّدی پولدار ندارید، کاملا بی خیال نکته قبل شده، آنرا هذیان فرض کرده و به ادامه مطلب توجه بفرمایید.
4 . از خرج کردن پول نترسید، بهتر است پولهایتان را با این فرض که فردایی وجود ندارد خرج کنید تا اینکه امشبتان را با فرض نبود هیچ پولی بگذرانید، بعبارت دیگر، ترجیح بدهید پول را خرج کرده و به بدهی هایتان فکر کنید تا اینکه بدهی هایتان را بدهید و به پولهایتان فکر کنید.
5 . اگر به اهدافتان نرسیدید، به خودتان تبریک بگویید، جابجایی شکست با پیروزی که کاری ندارد، کافی است قیافه یک آدم موفق را به خود بگیرید، نرسیدن به اهداف نشانه این است که اهداف کوچک و راحتی برای خود انتخاب نکرده بودید و این چیزی است که شایسته شما ایرانی هاست.
6 . از دودلی نترسید، شک و تردید کلید انعطاف پذیری و انعطاف پذیری کلید حرکات موزون و حرکات موزون هم کلید باغی از باغهای جهنم است.
7 . اگر از شغل خود راضی نیستید، خود را با 3 گره به ریل قطار ببندید، اگر از شغلتان راضی هستید بدانید که دروغگو دشمن خداست!
8 . اگر در کاری موفق نبودید، مشکلی نیست، گلدکوئست برای همین وقتهاست دیگر، اگر در آن هم موفق نبودید، آخرین راه حل شما پرداختن به حرفه مدیریت است.
9 . اگر تعداد پشه ها در شرکت زیادند، جای غصه ندارد، از نظر آنها هم آدمها زیادند، این به آن در، در عوض سعی کنید مثل آقای رمضانپور در
بالاتر بردن سرعت عکس العمل از آنها استفاده کنید. در ضمن فراموش نکنید که آن پشه محترم، شاید در شرکت نسبت به شما پیشکسوت باشد!
10 . موفقیت خیلی هم آش دهان سوزی نیست، وقتی شما به موفقیت برسید، این چیزها به سراغ شما می آیند: شهرت کاذب، دشمنان بیشتر، زمان کاری بیشتر، دوستتان دو رو، جو گیری و غرور، مواد مخدر، طلاق و خیانت، قلدری و رئیس بازی، افسردگی، مدیتیشن و شاید هم خودکشی و صد البته آنجلینا جولی. اصلا شما در سریالها، کدام آدم پولدار موفقی را دیده اید که معتاد، خائن و یا یک سرطانی دم مرگ نباشد؟
11 . در موفقیت هیچ رازی وجود ندارد، اگر شما توانستید یک مرد موفق پیدا کنید، مثلا یکی از همین دانشمندان جوان هسته ای خودمان، خود او همه چیز را برایتان تعریف خواهد کرد، با جزئیات کامل. فقط کافیست بپرسید که راز موفقیت شما چیست. سیر تا پیاز ماجرا را روی دایره خواهد ریخت.
12 . از اینکه اواسط ماه، حقوق خود را دریافت می کنید، ناراحت نشوید، این مهمترین خدمت روساست برای آنکه پول شما تا آخر ماه کفاف دهد. پیوسته از این موضوع خوشحال باشید که این شرکت، برخلاف بسیاری از دیگر شرکتها، یک دستگاه مبتکرانه برای دستیابی به سود فردی، بدون مسئولیت فردی نیست.
13 . از قانون نترسید، از کنترل نامحسوس بترسید! هر کاری که تعداد زیادی از شما انجام دهند، تبدیل به قانون خواهد شد، مثل قانون اجابت مزاج، قانون جر زنی در صف، قانون رد شدن از چراغ قرمز، قانون سواری دهی یا رشوه، قانون تلف کردن وقت در دنیای مجازی، قانون مسخره کردن همکاران و خندیدن به هم، قانون انتقاد از وضع ناهار، قانون خروج از شرکت راس ساعت 4
14 . محدودیت بودجه بد نیست، از مهمترین فواید بودجه و یا پول تنخواه این است که برای هزارمین بار به شما می فهماند که محدودیت ها باعث پیشرفت می شود، بودجه عاملی است که به شما می فهماند چه چیزهایی هستند که نیاز ضروری دارید اما غیر قابل خرش(خریدنش) هستند و برایشان پول کافی وجود ندارد. بهترین پیشنهاد، تصویب بودجه هر سال در میانه های سال آینده اش است.
15 . اگر مجبور هستید وقت ناهار را در آبدارخانه بگذرانید و دیگر همکاران را تحمل کنید، خم به ابرو نیاورید، در هنگام ناهار نخندید، ماستتان را بخورید، فشار کاری را بگذارید برای بعد از ناهار، از این نگران نباشید که دیگران، شما را نمی فهمند، از این بترسید که شما دیگران را نفهمید، سعی کنید در موارد کاری، پیچیده و خلاصه صحبت کنید تا بقیه بفهمند که شما در شرکت نقش مهمی دارید، مثلا به جای جمله "مته برای حفاری بمنظور استخراج نفت" بگوید اویل دریل.
تبصره: در هنگام نهار، بهتر است نهار میل کنید.
16 . از محدودیت در مرخصی ساعتی و روزانه هراسی نداشته باشید، آمار نشان می دهد که اکثر کسانی که مرخصی می گیرند، بعدا پشیمان می شوند و آرزو می کنند که کاش به شرکت رفته بودند و پول در می آوردند، در ضمن، هرچه گرفتن مرخصی سخت تر باشد بهتر است، حضور در پروسه دریافت مرخصی از شیرین ترین لحظات روزانه شماست.




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1391 09:16 ب.ظ




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات